نیاز

سلام

 ای پادشه خوبان

ای کعبهءِ دلهای پریشان

ای خوب ِ وفادار

ای امام  ِ آیت

ای هشت ولایت!

منم افتاده ای در دور ،روبرویم تنهایی!

کوله بارم درد و توشه ام حیرانیست!

در کبودی زمین جا مانده ام ، خانه ام در یاد و خاطره هایم زرد است!

آقا

آقا

آقا  من دلم گرفته است !!

از دیروز هر چه که یادم هست همه اش وصف  ِ خوبی های ِ توست!

پدرم حالش که خوب بود،سرش که گرم  ِ گرم بود از تو میگفت که سوخته دلی، عاشقی!!!

از تو می گفت از کَرَمَت!

یکبار خوب یادم هست وقتی که گریه میکرد دستانش رو به تو بود :تو رفیق  ِ لحظه هایی!

مادرم آن گل  ِ ناز یادش سبز ،

پای سجّادهء خدایی رنگش از تو میگفت همیشه، به تو میگفت همیشه!

از تو میگفت از نگاه دلنوازت ، از تو که رسول گل و نوری، قاصد ِ خدای آفتاب!

دل دردمندم را

دستهای دعایم را

خیسی ِ چشمهایم را

به حَرَمَت برسان، به مشهدت برسان ، ترا به عشق سوگند که دعوتم کن!

پُرَم 

 لبریزم

به لب رسیده جانم

بابُ الجواد میخواهم ، دست ِ ترا می خواهم!

از دست و پاگیرها، از رنگ صورتک ها

از این زمین ِ عبوس

از این خاکستری ها

رهایم کن

جدایم کن

راهیم کن تا جریّان

تا جریّان

جریّان

 پ ن : ما امروزیا کنج گوشه نشینیهامون به اونی که خیلی احترام براش میذاریم خیلی دوسش داریم خیلی خاطرش واسمون عزیزه میگیم حاجی!                                  پس :

حاجی!! آقای خوب ِ من، امام رضای خدا، قربون دل رحیمت برم دریاب!

 

همراه ()
بیا از من بگیر کابوس نبودنت را

سلام

گاهی آسان میشود درد را نوشت،گفت،فریاد زد

گاهی آسان میشود حتی گریست

گاهی هم مثل حالا گرفتار بغضی معلوم و حالی خراب باید گوشه ای نشست و دل به دل واژه داد.

باید بی وزن شد در های و هوی جمله های سرگردان و دست به دامان ِ خدا شد!

نه دیگر کاری از دست ِ تو هم بر نمیآید، من و کلافه بودن به هم پیوند خورده ایم انگار!

شب ِبرهنه همچو عجوزه ای تن فروش هی پیچ و تاب میدهد اندام کشیده اش را

و به کام میخوانَدَم!

هی رو بر میگردانم، هی میرانمش امّا خوب میداند که بی تو اینجا عاقبت او حاکم است!

 گویی تا به کامم نکشد آرام نمیگیرد، تو که نیستی دُور دُور اوست!

بهتر آن است که راهم را کج کنم،بهتر آن است به بی خیالی بزنم تمام  ِ خیالت را!

این چندمین قهوه را هم تلخ ِ تلخ با طعم  ِ افسوس سر میکشم،

آه چه گَس ِ مشمئزی دارد این تکرار!

سرم درد میکند،گویی یکی با تیشه ای در دست نشسته روی کاسهء سرم

و نقش درد را با طماءنینه ای خاص حک میکند بی وقفه، بیرحم ،پیوسته!

نه من این بیهوده بودن را نمی خواهم ، این تلاش ِ سردرگم ِ از پی ِ هیچ را نمی خواهم!

تا به کی هی سیگار پشت سیگار و قهوه های نیمه خورده و تَرَک های به جا مانده از آوار ِ احساس؟!

تا به کی همخوابگی با شب به حکم ِ جبر؟!

تا به کی لب به لب ِ حسرت ؟!

 تا به کی تکثیر  ِ نطفهءِ اندوه؟!

 از کدام پنجره، کدام روزن، کدام کهکشان ِ دور قرار است که بیایی؟

چرا پس نمی آیی؟!

مگر نه اینکه بیت ِ آخر ِ تمام سروده هایم تویی؟!

مگر نه اینکه تمام ِ امّن یجیب هایم به نام ِ توست، به یاد توست؟

مگر نه اینکه هر شب کنار پنجره جان میدهم به جان ِ تو؟!

مگر نه اینکه انگشت نمای این و آنم از غم دوری ِ تو؟!

کجاست احسان ِ وعده هایت، طلوع کن دیگر !

خسته ام به خودت قسم که خسته ام از هرچه که هست و نیست، از همهءِ بود و نبود!

نیستی ببینی شب چه کریه و منحوس هر شب به کامم میکشد

نیستی ببینی سجادهءِ خیس اشکهایم را

نیستی

نه

نیستی!!

 

پ ن : همین است دیگر، چه میشود کرد؟! باز هم موءمنم به صبر!

 

همراه ()
بند را آب برده ،دیو ِ شب پستوی خانه را هم دَلِه کرده

سلام

دورهءِ بدیست فصل ِ زیستن ِ من،قیصرکُشـــانیست که نگو!

این روزها آدمهای شهر من، هم از اسب می اُفتند هم از اصـــل!

مردانگی قصّهءِ بیهوده ایست لابلای کاغذپاره های پسرکی ماشین شوی چهارراه!

صداقت گم شده رفته تا نمی دانم کجا!

هر کسی ساز  ِ خودش را کوک میکند بی خیال بنی آدم اعضای ِ یکدیگرند!

راست میگفت او که میگریست و میرفت تا گریــــز:

               (چه زجری می کشد او که انسان است و از احساس سرشــــار)!

شیطان آشکارا جولان میدهـــد ، کجاست صاعقه ی عذاب پس؟!

بیا از این شهر برویم عشـــــق ِ آسمانی ِ من ،هیچ کجای این گرد ِ مکرّر ،امن نیست!

 

پ ن : بُکُشی یا نکُشی میکُشنت، اینجا بازارچه آق منگلی هاست!

 

همراه ()
خط خطی یکی دلتنگ ِ عاشق

سلام

ای تنم به عشق  ِتو آراسته

ای دلم به داغ  ِ تو نشسته

ای خوب ای صمیمی ای یگانه یاور ( ای همیشه موءمن ِ بامرام)

منم که در هوای تو معلّقم

منم که در خیال ِ تو غوطه ورم

ای که غمم ز دوریَت  پایدار  

ای که تمام  ِ هستیم شده به تو گرفتار

منم که در حوالی ات مسافرم

 منم که سوی ِ انتهایم فقط به تو رسیدن است!

این شهر این خیابان این کوچه های پر از دلتنگی بی تو غریبند ،غریب !

دست بگیر و برهانم از این برهوت ِ تکرار

پر  ِ پروازم باش تا دشتهای سرسبز  ِ نزدیکت!

اینجا بدون ِ تو بیابانیست پر از هرز علف های بدقواره بد شکل،هرجایی!!

اینجا بدون ِ تو به هر طرف که میچرخم حیرانیست،ویرانیست،تباهیست!

اینجا بدون ِ تو نه باران میبارد و نه حتی کورسوی امیدی که شایددل آسمان به رحم آید روزی!

اینجا بدون ِ تو هوا کم است برای استنشاق ، بازدم هایم تلخ پس میزنند!

اینجا در خلاءِ نبودنت همسایهء بغض و آه های ماءیوس شده ام

اینجا بدون تو یعنی سکوتی که میشکند از درد امّا توان ِ فریاد کو؟!

اینجا همه چیز همه جا همه وقت بوی بی تو بودن دارد!

گس ِ مسموم  ِحسرت همه جا گل داده، شهر زرد ِ زرد است بی تو!

اینجا بدون تو حال ِ من هیچ خوب نیست ، کلافهءِ زندگی ام!

 

پ ن : دلم گرفته آسمون، قدِّ یه ریزه گریه میشه بارون بباری؟!

 

همراه ()
نام تو مرا همیشه مست می کند بهتر از شراب

سلام

من در این کوچهءِ غربت،

پشت فَلس ِ اطلسی های کبود،

لابلای غم چشمان ِاقاقی،

بین این خطوط ِ مبهم

گم و گیج ِ ردّپایی از توءام!

من در این غروب ِ دلگیر،

من در این لحظهءِ دلتنگ،

من در این آه ِ جگر سوز،

من در این بود و نبود ها،

من در این قصّهءِ پر غصّهءِ بودن،

من در این حیرانی

همه وقت همه جا بهانه ات میگیرم، از تو نشان می جویم !

من در این پرچین ِتنها،

من در این گوشهءِ ناجور  ِ زمان،

من در این همهمهءِ گنگ،

من در این آزردگیها

من در این حال ِ خراب

من در این تنهانشستن های پی در پی

من در این افسوس ها،آرزوهای کبود

من در این تداوم  ِ آه

تنها به تو فکر میکنم و از تو حرف میزنم!!

به تو که سخاوت ِ مسلّمی می نازم

عاشقانه می سپارم باورم را به تو و هوای تو

به اسم نازت قسم تو جان ِ جمله هایی،دلیل ِ هر ترانه،عروس ِ واژه هایی!

 قافیه های شعرم همه به وزن ِ توءاند، همه به نام توءاند

وقت ِ خوب ِ از تو نوشتن چه بخواهم چه نخواهم هوای ِ واژه ها بارانیست

قطره قطره خط به خط واژه به واژه،عشـــق  ِ ناب نذر  ِ خیالت میکنم!

من در این دنیای ِ سرد،

 من در این بیغولهءِ تکرار  ِدرد،

من در این بن بست ها،

من در این آشفتگیها

من در این هیهات ها که کو کجاست دستی از سر یاری؟!

گوشه چشمی نگاه ِ مهر قیمتش چند؟!

اصلاً آیا هست؟!مدتهاست کیمیاست!!

من در این گلایه ها

من در این ای کاش های نیمه مُرده میان ِنطفه های کال ِ امّید

من در این هو هوی اضطراب و التهاب

من در این کویر  ِ خشک ِ عاطفه بین  ِ فوج فوج نقاب ِ دست و پاگیر

با دل ِ زخمدارم،با حال و روز  ِزارم،بازردی ِ نگاهم،با فقر  ِدستهایم،موءمن ِ کوی توءام!! 

آهای خاتون ِ خانهءِ عشق ،دلم خیلی گرفته هوای گریه دارم!

دلم  کاسهءِخون و وضوی اشک دارم!

تاول زده پاهای انتظارم  وَز درد ِ بی تو بودن جانم عذاب میکشد 

سجّادهءِ دلم را رو به تو پهن میکنم  آهای قبلهءِ موعود!

ببین این منم ایستاده به نمازت

همان که غرورم شهرتم بود 

یادت که هست ؟!

با اوّلین نگاهت با تیر  ِ چشمهایت همهءِ آن غرور رفت

من از تنم پر کشید مَنیَّتَم به باد رفت!

از همان روزها آینه هم دیگر مرا نشانم نداد،مردی که در آینه بود غریبه شد برایم!

دیگر خودم نبودم وقتی دچارت شدم،

کمرنگ شد برایم هر چه که بود جز تو!

جز تو نه مونسی هست نه باصفا همدمی،

نه دست ِ صادقی هست نه دلی آشنای درد!

جز تو نه غمخواری هست نه برای شانه هایم پناهِ امن کسی هنگامهء های های!

جز تو ویرانگیهاست حوالی ِ بودنم،جانم به لب میرسد از این بیهودگیها!

جز تو هرآنچه که هست با حال ِ من غریبه است،فقط تو میتوانی رفیق  ِدرد باشی!

جز تو نه مرهمی هست به زخم  ِکهنهءِ دل و نه دیگر محرمی به راز  ِ دردِدلها!

دقیقه های بی تو خورهء ِ جان میشود،به چاه ِ هرز می رود!

 غم  ِنبودن  ِتو پیچک درد میشود می بَرَدَم تا جنون

وای روزی اگر که تو نباشی فلسفهءِ زندگی به سمت ِ پوچ میرود،

هیچ حاکمم  میشود به تازیانه تا فَعلِگی هامی رود، تا بردگی ها میکِشَد!

 فردا هرگز نمیآید ،پشت جبر  ِ تکرار جان میدهد هر بار !

بی تو حیات به مَمات میرسد و هستی به نیستی!

منم و همین زمزمه های از تو گفتن

منم و همین درددل های شبانه

منم و همین دوسه خط ِ خیس که با تو شروع میشوند و با تو به پایان میرسند!

منم و کرور کرور حرف های ناگفته از روزهایی که دور از تو گذشته و میگذرد.

منم و دلتنگی و دلتنگی...

همه آرزویم در دل ِ این شب ِ کبود بین این خطوط ِ گیج و مبهم این است که

روزی عاقبت دست در دست ِ تو در ساحل  ِ آسودگی!

 

پ ن : و دل من به نگاهی از دور طفلکی میسازد!

لازم نوشت:به هر ســـاز  ِ تو رقصیـــدم، نرقصیدم؟! (کجایی پس؟)

 

همراه ()
یا غیاث المستغیثین

!

از یکی گمشده تا دل ِ قلّه های ِ درد، به تو ای درمان ِ درد!

از یکی قطرهءِ کمرنگ حیات،به تو ای صاحب ِ آب،به تو ای خود ِ حیات!

از یکی نشسته در خاک ِ پریشانی ها،به تو ای بالانشین ،ایستاده،قد بلند تا همهءِ آبادی!!

از یکی گرفتار و غمین در دل ِ تاریکی،به تو ای والای ِ نور،ای قبلهءِ  همه پنجره ها!

سلام خدا!

این منم افتاده در گودال ِ شب  زیر تازیانهءِ بیرحـــــم  ِ تقدیر !

این منم حیران میان ِ جهانی واژهء عصیان،خراباتی و مست میان ِ ضجـــّهءِ عریــان!

این منم چلّه نشین ِ انتظار ، آه از غم  ِ این انتظار  وای از غم  ِ این انتظار!

هی صدایت می زنم هی نام  ِ ترا داد می زنم هی ترا ترا فریاد زده بر سر و رویم میزنم!

نمیبینی؟!( میبینی و رو بر میگردانی؟!)

کجای قصّهءِ پر درد ِ شب دستم ز دامانت جدا ماند؟!

 کجای روزگار تنها شدم؛گم شدم در های و هوی امتداد؟!

امشب از درد ِ زمینی بودنم جانم به تنگ آمده است لطف ترا میطلبم!

 یکدم به حال ِ زار  ِ من بنگر ببین چگونه از آسودگی جا مانده ام!

من جز در  ِ خانهءِ تو غریبه با آدم و عالم شده ام،تنها به خود وامانده و رسوای دنیا شده ام!

نه پای رفتن دارم و نه شوق ماندن ،جدایم کن از این تکرار  ِ بیرحم ،من زمین را دوست نمیدارم!

...

..

پ ن :دست من نیست حال ِ دلم خوش نیست،دلتنگ و سردرگم ،حیران و هراسانم!

 

همراه ()
با حس عجیبی،با حال غریبی دلم تنگتـه

سلام

شب اینجاست همین حوالی  ِگنگ

همین بن بست ِ متروک

همین نزدیکی ِ اشک

همین گوشهءِ غربت!

غم اینجاست همین زمان ِ ناجور

همین لحظهءِ دلتنگــــ

همین کبودی ِ آه

همین سنگینی  ِ بغض!

باد در هوا پیچیده با خودش گلاویز است ، هو میکشد در شب ،هوا هوای ویرانیست!

کنج ِ همین کبودی ها در عمیق ترین نقطهءِ آه،

یکی به تاریکی زل زده نقش ِدو چشم میکِشَد انگار به بوم  ِ خیال!

همین دو چشم  ِ زیبا رفیق ِ این لحظه هاست،مَحرم  ِ این گریه هاست!

سرم به زانوی ِ غم خیره به طرح ِ خیال گم میشوم تا خودت،همسایه با حضورت!

وقتی به تو میرسم به تو و نزدیکی ات،شب میرود به کنار و رنگ ِ غم می پَرَد!

تنها ترا میبینم و از تو حرف میزنم!

انگار که درجهانم جز تو دیگر چیزی نیست،تویی همه جهانم!

وقتی سوار بر خیالت همسایه ات میشوم گویی تمام میشود هر آنچه ناتمام است ،

و از تو شکل میگیرد هر آنچه که در راه است!

نمی دانی که تیر  ِ ناز ِ چشمت با دل ِ من چه ها کرد،کاش توان ِ توصیف بود !

وقتی خیالت اینجاست هوا زمین زمان همه چیز عجیب خوب است،

جادوی تو خوب بلد است کارش را!

و من همین حوالی  ِ تو همآغوش ِ خیالت به خواب ِ عشق میروم ،

ترا به خدا سوگند

ترا به جان ِ عاشق

ترا به اطلسی ها

ترا به واژه هایم

ترا به اشکهایم

ترا به نور سوگند

بگذار تا ابدیّت تا صور اصرافیل دلداده ات بمانم ،همسایه ات بمانم!

 

پ ن:اگه رو حصیر بشینم اگه هیچ نداشته باشم با تو من مالک دنیام با تو در نهایتم من!

 

همراه ()
یک عاشقانهءٍ خیس از من ِ به تو دچار تا خود ِخدا

سلام

وقتی ملودی ِ غم نُت به نُت،تمام نگفته هایش را بر پیکر  ِ درماندهءِ من ِدلتنگ می کوبد؛

وقتی عبور گیج زمان محکوم به تعلیق میشود در سراپردهءِ اندوه؛

وقتی دل ِ بیچارهءِ عاشقم،زمزمه اش رو به حُزن ِ دلتنگی می رود؛

وقتی من و همهء حوالی ام غرق در تنهایی میشویم؛

وقتی سکوت با همهءِ حجم  ِ غم آلودش سنگینی میکند به زوایای ِ این تنهایی؛

وقتی تو باید باشی کنار  ِ این همهمه های مضطرب امّا نیستی؛

وقتی من و جای خالیت گره میخوریم به درد؛

وقتی همهءِ وجودم آمادهءِ گریستن است و چشمانم زمزم  ِهای های؛ 

تو بگو من ننویسم چه کنم عزیز  ِ واژه های من؟!

تمام  ِ امیدم وقت ِ این اندوه ِ نابهنگام،واژه هایی هستندکه کنار هم ردیف میشوندتا

من و همهءِ این تنهایی را به تو برسانند!

آخر می دانی؟!

همهءِ واژه های من به تو ختم میشوند،

همهء واژه های من بوی تو را می دهند،

همهء واژه های من متبرِّکَند به دم  ِ اهورایی ِ تو!

 با نام  ِتو جان میگیرند انگار بر سینهءِ کاغدپاره های ِدردهای ِدلم!

همهءِ واژه های من از تو نشانه دارند،منقوش به نام  ِ تواَند!

حالا تو بگو وقتی که همهءِ حوالی ام لبریز میشود از درد ِ نبودن ِ تو،از زجر نبودن ِ تو؛

 جز گم شدن در حریم  ِ واژه ها آیا کاری میتوانم کرد؟!

 وقتی زمین و زمان دست به دست ِ هم میدهند برای شکستنم،برای خرد کردنم،

برای ِ من ِ بیچاره چاره ای جز از تو نوشتن هست؟! به خدا نه! 

جز از تو و به یاد ِ تو واژه به هم گره زدن،چه میتوانم بکنم برای رها شدن از دیو  ِسنگی ِ شب؟!

جز تو و حریم  ِ آسمانی  ِتو،دستان ِ تنهای ِ من اینجا به چیزی بند نیست!

برای در امان ماندن از هجمهءِ سنگین ِاندوه،تنها به تو باید فکر کرد،از تو باید گفت،از تو باید نوشت!

گریز از این اوهام  ِشبانه،این خلاءِ هزارتو،این درد ِ ملتهب ِ سرد،جز با از تو نوشتن ممکن نیست!

بگذار بگویم وصف حالم را وقتی از تو قلم میزنم:

از تو که مینویسم آرام می شوم و زمان را از یاد میبرم !

دلم را رها میکنم در هوایی که عطر خواستنی ِ تو در آن جاریست و

غرق میشوم در دنیایی که خیالت استادانه نقاشی میکند بر پیرامون ِ باورم!

انگار گوشه ای از هزارباغ ِ بهشت به تماشای پُرتره ای زیبا نشسته ام که

 جادوی دست تو خلقش میکند!!

از تو که می نویسم آرام آرام حــُرم  ِداغ  ِحضورت بر من و همهءدنیای ِ آبی ِخیالم جاری میشود!

و من مستانه عشقبازی میکنم با واژه ها،چشم ِ تو اشاره میکند و من بر میچینمشان!

 جمله میسازم بی وزن امّا ازدور پیداست که با تو به وزن میرسند تمام  ِجمله هایم!

 از تو که می نویسم گویی تمام سازهای دنیا شاد ِشاد مینوازند!

گویی هیچ کس هیچ کجا غمگین نیست،هیچ کس هیچ کجا به تنهایی گرفتار نیست!

از تو که مینویسم درد از جانم میرود،سبک میشود سرم که پیش از تو نوشتن، دیوانه از درد بود!

از تو که می نویسم یادم میرود سال و روز ِموجود،پر میکشم تا دیروز،میدوم تا کودکی!

تا آن زمان که اَمن بود شب و هرچه در آن بود وقت ِ خوب ِ لالایی باصدای ناز  ِمادر!

یادش به خیر .....

در قصّه های مادر لیلی برای مجنون محال نبود هرگز!

شیرین برای فرهاد رویاء نبود هرگز!

 به هم میرسیدند همیشه دل و دلدار  ِ قصّه!

 مهر ِ مادرانه اش همیشه راوی ِ پیوند بود!

(آه وای بر من،مادر و حرفهایش،مادر و خوبی هایش،مهمان ِ امشب ِتنهایی ِبارانی ام شده اند!)

انگار تمام ِ آن روزها پیش ِ روی چشمانم زنده شده و همچو یک فیلم  ِسیاه و سفید به تماشا می خوانَدَم!

یادش بخیر روحش شاد مادر همیشه میگفت:عـــشق مهربان است و سخاوت دارد!

جدایی پایان ِ کار نیست،قاموس ِ عشق را که فراق و هجر  ِیار نیست!

عشق اگر که عشق باشد وصال هرگز محال نیست!

فقط باید دعا کرد،دستها را رو به آسمان بلند کرد و یکی را هی صدا زد!(یکی که جانم فدای نامش)

دعا که از دل باشدبه آسمان می رسد،به خانهءِ کسی که جایی همان بالاها در دل ِ آسمان است!

او که در آسمانهاست آنقدر مهربان است که همیشه آماده است برای از ما دعا شنیدن!

او که در آسمان هاست همان خدای خوبی است که جهان و هرچه که در جهان است

تحت ِ ارادهء اوست،او خالق همهءِ بهانه های دنیاست!

او جهان و جهانیان را در هفت روز و شب بنا کرد و در هفتمین روز نوبت خلق ِ عشق شد!

همانروزی که خدا فهمید شاهکار ِ آفرینش بدون ِ عشق بی معناست!

عشق باید میبود تا خورشید را بهانه میشد برای از پی شب در آمدن و نور به هستی تابیدن!

عشق باید میبود تا بهار پشت ِ زمستان گم نشود، بیاید از راه ِ دراز مهمان ِ دنیا بشود!

عشق باید میبود تا که باران نطفهء کال ِ برخورد ِ دو ابر  ِ سرگردان نباشد فقط،

باران بهانه میخواست چه بهانه ای زیباتر از عشــق؟!

پس عشق را آفرید تا تعادل ِ حیات بر هم نخورد،تا همیشه چیزی یا حسّی باشد برای پیوند!

 و آنقدر این عشق، زیبا به حیات وزن داد که ناخودآگاه قطره ای اشک از چشم  ِ پاک ِ خدا

 به قامت ِ ِعشق غلطید و با این اشک از آنچه زیبا به نظر می آمد زیباتر شد!

و از آن روز عشق و اشک همسایه شدند و پیوندخوردند به هم جاودانه تا همیشه!

از همین است که عاشقانه ها همیشه خیس و بارانی اند!

 از همین است که عاشقان با گریه دست به آسمانند همیشه!

او که آن بالاها در دل ِ آسمان است ار حال ِ دلهای ما بهتر از ما آگاهست!

بهتر از ما میبیند،از ما شنواتر، او داناتر از درک ِ ماست!

او میداند صلاح ِ کار مارا،نیّت و قصد ِ مارا،راز و نیاز ِ مارا ،او خیلی خوب می فهمد!

او چارهءِ بیچاره هاست!

او میداندحرفهای پنهان و نگفته های دل را!

اگر که خالصانه با دل ِ پاک و آبی از او مَدَد بخواهیم ،محال است که نشتابد به یاری ،

عاشقانه میآید درست زمان  ِ باید،دست ِ دل را میگیرد تا آسمان میبرد!

تا خود ِ آرزوها،تا همهءِ رویاها!

تا تمام  ِ آنچه که ما کنار ِ پنجره ها وقتی باران میبارید از آسمان میخواستیم!

او آنقدر مهربان است که راضی به اشک ِ آشکار ِما نیست،

دل ِ ما که میگیرد از آسمان میخواهد که آنقدر ببارد تا اشکمان گم شود در های های ِ باران!

او خیلی خوب میداندکه اشکِ از سر  ِ دل به این سادگیها شکل نمیبندد گوشهءِ چشم ِ تنها!!

(هزار تَرَک باید چینی ِدل بردارد تا که قطره اشکی شفّاف گوشهء چشم نشیند!)

دلش به رحم میآید وقتی هوا بارانیست!

 باران که میبارد دل ِ او هم گرفته،خوب میفهمد حال دلهای گرفته را نشسته درکُنج ِسکوت!

پایان ِ ماجرا را جز او کسی نه خوانده و نه جایی دیده است،

اوست که مینویسد ادامهءِ حیات را به روی لوح ِ تقدیر ِ ما!

اینها را مادرم برایم میگفت آن روزهای زیبا!(یادش به خیر چه آرام رد میشدند لحظه ها!)

یادش بخیر آرامشی خاص داشت  زندگی آنروزها ،آن شبها وقتی مادر قصّه میگفت!

و خدا میداند امشب چقدر برای آرامش ِ آن روزها و آن شبهای جامانده در دیروز،

کنار  ِ صبوری های مادر دلتنگ و بیقرارم!

دلم زار میزند چارقد سفیدش را وقتی پناه ِ گریستنم میشد!

کجایی مادر ِخوبم  که ببینی تمام صورتم را اشک پوشانده؟!(اشک نبودن ِ تو!)

میبینی عزیز ِ واژه هایم؟!

میبینی خاتون ِ خواب هایم؟!

میبینی در این شبانهء خیس با تو و خیال ِ آبی ِتو تا کجاها آمدم؟!

میبینی با تو و همقدمت در خیال، تا راز  ِ آسمان و خدای آسمانها قد میکشم کنار ِ واژه هایم؟! 

ببین  با تو تا مرز صدا کردن ِ خدای خوب آمدم !

تا خاطره هایی رفتم که تنها تو محرمی به قداستشان،تنها با تو صندوقچهءِ اسرار ِ دلم را باز میکنم!

محال است جز با خیال ِ آسمانی تو از روزهایی بگویم و بگریم که

حسرتشان تا ابد بر پوستهءِ زخمی ِدلم باقیست!

محال است تو نباشی و من جرءات ِ پرسه زدن در بهانهء هایی را داشته باشم که

نمیدانم کجا و کی لابلای ِ بازی ِ روزگار گمشان کردم!

محال است بی تو از زهر  ِ شب به سلامت گذشتن!!

محال است بی تو از افیون ِ تنهایی جان ِ سالم به در بردن!

محال است بی تو ادامه دادن در روزگاری که از آنچه چشمهایم میبینند بیزارم!

محال است رسیدن به فردایی که  فقیر باشد از نشانه های تو!

تو میدانی و  خدا که غریبم اینجا بدون ِ تو ،از هیچ هم بی نشان ترم اینجا بدون ِ تو!

گهگاه به شعر  ِ من بیا و به یادم آور که زندگی جاریست ،

به یادم آور که خدایی هست پاک و نجیب که دوست دارد صدایش بزنم!

به یادم آور که از این کبودی ِ زمین تا آبی ِ آسمان فاصله ای نیست اگر دل به دل ِ او بدهم!

به یادم آور که اگر تنهاترین هم که باشم با تو و خدای خوب ِ تو خوشبخت ترین مرد ِ زمینم!

به یادم آور وقتی همه رو بر میگردانند از من و دستهای نیازم اوست که آغوش میگشاید

 برای به فریادم رسیدن، برای دستانم گرفتن ،برای حاجتم دادن!

گهگاه به شعر ِ من بیا و مرا ببر تا گم شدن از وابستگی های زمین،از صورتکها،آدمکها!

بیا و رهایم کن از قوانین ِمصنوعی زمین،از جاذبه از دافعه ازاین همه مکرّر  ِ ایستا جدایم کن!

بیا و به من فرصت بده فارغ از همهءِ بود و نبود های زمین یک دل ِ سیر گریه کنم!

با اشکهایم  به وساطت ِ تو  رو به خدای آسمان دعا دعا دعا کنم !

آهای خدای مهربانم

اوّل و آخر تویی ،باقی و کافی تویی!

تنها تو میتوانی چارهءِ درد باشی ،محرم  ِ راز باشی ،مرهم  ِ درد باشی!

تنها تو دستگیری میان ِاینهمه نقاب ِ دست و پاگیر !

امشب اعماق ِ جانم به التماس آمده تا که نگاهم کنی !

ترا به عشـــق سوگند مرا از این همه درد ،

از این برهنه شب ِ دلتنگ،

از این کابوس ِ تکرار

از قفس سرد ِ تن

از آدمکها ، صورتک ها ، از همه دستان ِ ظاهراً همراه

نجاتم ده ، رهایم کن !

به من فرصت بده به تو نزدیکتر باشم که هر چه بلا کشیدم از دور از تو بودنم بود!

به من فرصت بده تا همانی باشم که باید نه این شکسته تن ِ دلســـرد!

به من لیاقت بده باز هم بنویسم ، تو بیش از اینها لایق ِ ستایشی!

من ایمان دارم هر آنچه که محال به چشم میآید در اعجاز ِ دستان ِ تو شکل  ِممکن میشود!

محال های زندگیم را میدانی ، ترا به نور سوگند به امکانشان برسان،تنها تویی که میتوانی!

با تو غمی ندارم ، چیزی که کم ندارم ،

 دنیا به کام  ِ من است اگر که تو بخواهی حوالی ات بخوانم!

آهای خدای خوبم

ترا به این واژه ها ،

ترا به چشم  ِ خیسم ،

ترا به عشق سوگند

همیشه مرا دریاب !

 نشود که چشمهای نافذت را به دردهایم ببندی،

نشود که یادت برود یکی اینجا در عمق ِ زمین دل به نگاهت بسته است!

 نه تو مهربانتر از آنی که باشی و من پرسه زن ِ بیغوله های درد باشم !

پناهم باش و بگذار تا جان در تنم هست عابد ِ واژه به دوش راه ِ به تو رسیدن باشم!

راست میگفتی تو براستی که نام تو تمام  ِ دردها را تسلّی ست!

(الا به ذکر الله تطمئن القلوب)

پس به تو موءمنم و از تو مدد میگیرم برای عاشقی

ببار تا همیشه بر من و ما باران ِ بخشاینده ات را !

 

پ ن 1 : سال جدید به همه دوستان عزیز مبارک باشه و سالی باشه پر از خبرهای خوب!

پ ن 2: ممنونم از ایمیل ها و نقطه نظرات ِ دوستانی که نخواستند اینجا نامی ازشون باشه،به یادتون هستم و دعاگوتون!

پ ن 3: هرکه در این بزم مقرّب تر است جام  ِبلا بیشترش میدهند!(همین نه بیشتر نه کمتر)

 

همراه ()
ای آنکه بجز تو هوایی به سرم نیست

سلام

وقت ِ خوب ِ از تو نوشتن که میرسد من در آغوش  شب میروم تا در هوایت گم شدن..

می روم و می روم لابلای واژه هایی که همه شان به نذز  ِ تو معطّرند!

می روم و می روم تا آنسوی مرزهای دیوانگی!

وفت ِ خوب ِ از تو نوشتن از یاد میبرم تمام  ِ بی تو شکستنها را ،

 بی تو خرد شدنها را ، بی تو  انگشت نمای عام شدن را!

وقت ِ خوب ِ از تو نوشتن دست و دلم نمی لرزد برای مردن ،جان دادن و له شدن در

باور ِ همه آنها که روزی هزار بار طعنه ام میزنند:تابه کِی رسوا به یک خیالی دیوانهء کلام نوش؟!

بی خیال بگذار بگویند،آنها چه میدانند از جادوی چشم خیال انگیز  ِ تو ؟!

چه میدانند وقتی خیال ِ ناز  ِ تو قد میکشد به اندام  ِ شبم،من چه رها میشوم از تکرار  ِ کریه ِ تنهایی!

چه میدانند در تو و در هوایت گم شدن برای من کم از مستی ِ شرابی هزارساله نیست،نیست!

من در تو پیدا میکنم تمام  ِ آنچه که در کودکی ام رویاء بود و در جوانی ام آرزوهای محال!

من در هزارتوی خیال ِ تماشایی ِ تو تا اعماق جنگل ِ سبز ِ بهشت قدم قدم قد میکشم !

با تو بودن حریم  ِ امنیست که هر شباهنگام  ِ تنهایی بر من و حوالی ِبارانی ام دست ِ نوازش میکشد!

من سر به روی شانه های مهربان ِ تو نگریَم؛شبم مگر طی میشود؟(بی تو به سر نمیشود،نمی شود!)

 وقت ِ خوب ِ از تو نوشتن که میشود من به خدا نزدیکتر میشوم ،هی دلم بهانهء باران می کند!

آخر می دانی ؟!

لذت به یاد ِ تو گریستن زیر باران نعمت ِ کوچکی نیست،تمام  ِ وجودم به طواف ِ عشق میرود!

این روزها خسته ام،پایان ِ سال که میشود بیشتر از همیشه دلم برای مادر و نبودنهایش میگیرد!

چینی ِ نازک ِ دلم بارها میشکند،بارها خیسی ِ چشمانم را پنهان میکنم از نامحرم  ِ روزگار!

بارها میشود که گوشه ای سر به زانوی ِ غم کودکی ام را آه میکشم !

قطعه ای از گذشته ام را که کنار  ِ مهربانی مادر و خوبی هایش،افسانه ای ماندگار شده است!

آنروزها تنهایی ناشناخته مانده بود،این روزها ولی انگار جز تنهایی چیزی حوالی ام نیست!

خیال ِ تو اگر نبود که پیش از اینها جایی همین گوشهء تکرار می پوسیدم ،

باز حاشا به کَرَم  ِ عشق که گوشه ای از هفت خوانِ خیال ،مرا به رویایت دچار ساخت!

مهربانم هذیان های امشبم را به دل ِ گرفته ام ببخش،هیچ حالم خوب نیست،نیست!

(هیچ چیز کُشنده تر از این نیست که روز میلاد ِ تو فقیر  ِ نبودنت باشم)!

به خدا اختیار  ِ واژه هایم دست ِ من نیست وقتی دلم هوای ِ از تو نوشتن میکند!

انگار من گوشه ای از این دریای ِ خیال رو به غروب نشسته ام و با بهت تماشا میکنم

 آنچه که دلم با همهءِ سادگیش بر سینهءِ بوم  ِ افق با رنگ ِ اشک میکِشَد!

جای ِ تو اینجا کنار  ِ این تماشا خالیست به خدا،

کاش بودی و تو هم میدیدی که دلم چه بی پروا تمام  ِ بی تو بودن را درد میکشد!

در شهر جنب و جوش ِ پایان ِ زمستان جاریست، میگویند بهار همین نزدیکیست

امّا خوب ِ من بدون ِ تو برای من فصلها همه شبیه هم پیوسته و تکراریست!

بدون ِ تو مگر بهار تماشا دارد؟!

بهار ِ من تویی و با تو بودن ، تویی و از تو گفتن!

 هفت سین ِ امسال هم بی تو صفا ندارد!

ترا به نور سوگند،به آبی ِ آسمان،ترا به مهتاب ِ عشق، به واژه ها سوگند

تا دیر نشده بیـــــا،بی تو اینجا غریبم!

 

پ ن:نمیدونم قبل از عید مینویسم یا نه،اگه نوشتم که هیچ اگر نه وقت تحویل سال

لابلای حوّل حالناها دعا برای ظهور منجی ِ نور از یاد ِ دلاتون نره! یکی اون دورها مسافره!

 

همراه ()
دو سه خط تا پایان

 سلام

من در بی نهایت گم شده ام ،سالهاست!

آخرین بار که از خودم چیزی یادم هست یکی بود شبیه من در صفحهءِآگهی ِگمشده ها!

 روزنامه های کثیرالانتشار همه چاپش کرده بودند!

 کسانی در پی ام بودند، به جستجویم بودند ، می دانم نگرانم که نبودند،کنجکاو  ِ عاقبتم بودند!

عکسی از من گوشه ءِ کادر بود که مرا برد به دیروزی که پاهایم توان ِ ایستادن داشت و

برای خودم کسی بودم، نه مثل ِ این روزها که دیگر برای خودم هم غریبه ای مکرّرم!

عکس درون ِ کادر هیچ شباهتی به من ِ این روزها نداشت،

 با مردی که هر روز در آینهءِ شکستهء اتاقم می بینم تفاوت ِ فاحشی داشت!

آنروزها چشمهایم می خندید، این روزها چشمهایم سو ندارد،اشک سوی چشمم را برده!

بگذریم  داشتم از آگهی میگفتم ،جالب بود؛

به جای مژدگانی برای ِ یافتنم نوشته بودند:

یکی همسایه بود با ما که از جنس ِ ما نبود، بشری مجهول بود، دنیای ِ خودش را داشت! 

گهگاه سبدی واژه به بازار می آوَرد و گوشه ای می نشست در های و هوی شلوغیها  

سیگاری روشن می کرد ،پک عمیقی میزد و کلافه از سرفه های درد صدایمان میکرد:

آهای آدمک های عبوری بیایید شعر آوردم ،

شعری از دیشب ِ بارانی،شعری عمیق پر ازتنهایی! 

واژه هایم هر کدام به اندازهءِ چند سال ِنوری درد دارد،حرف دارد،اصلاً آیاگوش ِ شنوایی هست؟!

لحظه ای صبر کنید،قول میدهم به نور سوگند چیزی از شما کم نشود،

 فقط کمی از سنگینی دلم کم می شود!(در دلم کرور کرور ابرهای بارانی روی هم تلمبار است!)

 بی تفاوت نروید من پر از درد ِ دلم،کاش از حال دلم خبر داشتید!

کاش می دانستید که چه زجریست غریبانه زیستن! 

و ما با لبخندی سرد بی تفاوت با نگاهی مات از کنارش می گذشتیم .لبخند

فردا باز می آمد ،واژه هایش را گوشه ای پهن می کرد و به عبور ِ زمان خیره می ماند و

 انتظار می کشید!

 گویی می دانست کسی در راه است که جنس ِدلش با دل او جور است!

گویی ایمان داشت کسی در راه است که می داند پاسخ  ِ تمام سوال هایی که

تا کنون بی جواب مانده بود!

 و عاقبت روزی یا شبی اواسط ِ همهمهءِ تکرار،ناگهان زمان ایستاد ومکثی کرد به اندازهءِ یک اتفاق!

(به فاصله چشم بر هم زدنی)

رهگذری غریبه کنار بساط ِ شاعر  ِ دیوانهءِ شهر ایستاده بود و واژه هایش را ورق می زد.

همه شهر ساکت بود،گویی همه مشتاق بودند تا بدانند تا بفهمند

او  کیست که شاعر ِ دیوانهءِ شهر،مجنون وار محو ِ نگاهش شده است!؟

رهگذر سرش را که بلند کرد دل ِ شاعر ِ دیوانهءِ شهر ِ ما رفت که رفت!(دلش در ابتلا گم شد!)

گویی با همان نگاه ِ اوّل  آتش انداخت به دنیای خیالش،

 انگار از زمان جدایش کرد و رهایش کرد در باد،از زمین و دلبستگیهای زمینی نجاتش داد!

                        ( بیخیال ِ واژه ها،این فراتر از رویاست!)

 انگار یک دنیا حرف ِ نگفته در تلاقی چشمان ِ او با رهگذر ِ غریبه در تلاطم بود!

بیچاره با گریه میگفت به خدا می دانستم که می آیی و مرهم می شوی به پریشان حالی ام !

چقدر نگاهت آشناست گویی هزار و یکشبی مست  خواب ترا می دیدم !

می دانستم که انتظارم بیهوده نیست،می دانستم می آیی بهانهء ِ ادامه ام میشوی !

بینوا آشکارا به هق هق رسیده بود از ذوق!

زبانش در دهانش بند و چشمهایش انگار داشت کنده می شد،ذره ذره داشت مسخ میشد!

رهگذر از میان ِ واژه ها دچار را جدا کرد و با صدای آسمانی اش پرسید:

همه اش خوب است به دل می نشیند امّا این دچار به چند؟!

 از میان واژه هایت این یکی میدرخشد،این فروشیست؟(همین را می خواهم!)

شاعر ِ بیچاره که صد دل عاشق شده بود اشک در چشمانش حلقه زد و با صدای گرفته اش گفت:

این دچار خود ِ منم که در تمام  ِ جمله هایم جاریم و نمی دانم چند!(قیمتش با باران)

پیشکش چشمهایت ،هر چه واژه دارم مال ِ تو ، همه را بردار، تنها بخند!

بگذار وقتی که می خندی من گم شوم در همـــــهءِ زیبایی ات!

آه کاش می دانستی وقتی تو لبخند می زنی من به اندازهءِ آرامش ِ خواب ِ سیمرغها آرامم!

 زمین و آسمان برای من به کام  ِ من می شود، قابل  ِ فهم می شود!

این که فقط یک واژه هست، اراده کن خودم دچارت می شوم!

رهگذر خندید و واژه را برداشت،

جای دستانش بر همه واژه هاباقی ماند،گویی به واژه ها وزن می داد رقص انگشتانش!

 دچار را با ظرافتی خواستنی  به گوشهءِ آبی ِ روسری اش  گره زد!

 بینوا عاشق، غرق تمنّا شده بود.

(وای او بی نهایت زیباست ،از این تصویر میشود صدها پرترهءِ عاشقانه نقاشی کرد!)

 رهگذر خم شد و پیشانی ِ شاعر  ِ حیران شهر ِ ما  را بوسید و رفت!

گُر گرفت تمام ِ وجود ِ  شاعر ِ دلدادهء شهر از داغی لبهای زمزم وار  ِاو

و تا مدتی همچو مستان ِ بی خود از خود ،به پیشانی اش می کوفت و های های می خواند:

تو که بودی  تو که هستی که هنوز از راه نرسیده  تمامم را توانم را گرفتی با خودت بردی؟!

رهگذر رفته بود و شاعر  ِ دیوانهءِ شهر، آنقدر مات و ساکت خیره به راه ِ رفتنش ماند تا در افق گم شد!

شهر همهمه اش را از نو سر گرفت،ما باز هم بی تفاوت از کنار ِ هم با لبخندی سرد می گذشتیم

ما باز هم درگیر  ِ از هم گذشتن بودیم ،از هم پیشی میگرفتیم برای هیچ برای پوچ!

تنها او بود که نمی توانست با دلش کنار بیاید، تنها او بود که جایی در زمان جا مانده بود!

دلش همچو کودکی بهانه گیر مدام به گریه اش می رساند، به حسرت ِ نبودنش میرساند!

همه چیز در شهر عادّی بود، همه سرشان به زندگی و تکرارش گرم بود ،

تنها شاعر  ِ دیوانهءِ شهرمان بود که در داغی ِ آن بوسهء آخر معلّق مانده بود!

 گویی که رهگذری که رفته بود جز واژهءِ دچار ، سوسوی ِ چشمش را هم برده بود!

دیگر نه ما را می دید نه  مارا می شنید، نه به میان ِ مامی آمد، نه حتی واژه به هم می بافت!

منزوی شده بود، هر شب کوچه هارا یکی پس از دیگری با سوز ِ دل مرثیه می خواند و

میرفت و در سیاهی ِ شب محو می شد!

می گویند آخرین بار او را حوالی ِ جادّه های خروجی ِ شهر دیده اند که می گریسته و

 ردِّپایی را گرفته و می رفته و می رفته!

(گویی ریسمانی از همان دو چشم رویایی او را در پی خود می کشیده و می برده)

بعد از آن دیگر هیچ خبری از او نیست، هیچ جا هیج نشانی از او نیست!

بعضی ها می گویند در بیابانهای سوزان ِ هِجر جان داده و جسدش را کلاغها به مهمانی برده اند!

 بعضی ها هم می گویند در آسایشگاهی دور دچار  ِنوعی جنونِ ناشناخته همسایه با روانیهاست!

سرنوشتش را گاه مادران شهرمان داستان ِ خواب ِ کودکانشان می کنند که

یکی بود که از پی یکی نبود گم شد و رفت تا دورها ،تا خود ِ قلّهءِ قاف تا شهر ِ آرزوها!

یکی هم شعرهایش را دزدیده و به آوازه خوانی سپرده که هر شب

در مهمانی های از ما بهتران بخواند!

از ما بهتران هم مست از سرخوشی ِ زندگی، شاد از فراوانیها

 بی اینکه چیزی از شعر بفهمند هی برایش دست و هورا میکشند!

گاه هم چند پیر مرد ِ دنیا دیده در قهوه خانه ِ مرکز ِ شهر وقت چاق کردن چپق هایشان

از او یاد می کنند که آن شاعر  ِ دوره گرد را یادتان هست؟!

 راستی چه بر سرش آمد؟!

کسی می داند به یکباره چرا گم شد؟! چرا رفت؟!

یادتان هست بینوا را چقدر سر به سر می گذاشتیم؟!

 یادتان هست واژه هایش را مفت گران می پنداشتیم؟!

و اینگونه با از او گفتن روز  ِ مردم ِ شهر  ِ ما طی میشد،

دلمان که برایش نمی سوخت ،اصلا برای ما مهم نبود او و آنچه که بر سرش آمده بود!

 او با همهءِ غمهایش به چشم  ِ ما بهانه ای برای عبور از کندی ِ لحظه ها بود!

ما با عشق و بلاهایش بیگانه بودیم، واژهء غریبی بود عشقی که او از آن میگفت! 

حالا نمی دانیم کجاست،چه میکند با سرنوشت یا کجای تنهایی زانوی غم بغل زده!

جایی اگر یافتیدش و نشانی اش به یاد نداشت به او بگویید آهای دیوانه !

به یاد آور روزی روزگاری یک شهر حیران ِ تو بود، نشانه دار  ِ شهر بودی به غرور!

چه اتفاقی افتاد درتلاقی چشمهایت با آن دو چشم ؟!

چه شد که بیخود از بودن شدی و گم شدی تا نیستی!؟

چه سحری داشت جادوی چشمانش که به پشت سر خندیدی و از خود گذشتی و رفتی که رفتی؟!

راستی چه خبر چه اثر؟!

 اصلاً آیا نشانی یافتی از او که اینگونه ناگهانی از پی اش همسفر  ِ راه شدی و

 همنوا با سوز ِ دل؟!

تمام  آگهی همین بود : یکی گم شده که پیدا شدنش زیاد هم مهم نیست فقط

مشتاقیم بدانیم عاقبت ِ آنهمه حیرانی چه شد؟!

آن روز که این آگهی را می خواندم برای لحظه ای چشمهایم سیاهی رفت و

 دلم به حال ِ خودم سوخت!

من چه غریبانه عشق میطلبیدم در دنیایی که همه چیز قیمت داشت جز عشـــقلبخند

هیچکس نمی دانست و نفهمید که آن حسِّ گنگ و مبهم که تمام  ِ دلم را در مینوردید

همین بیچاره عشــق بود که روزی هزار بار لابلای بی تفاوتی های مردم  ِ شهرم جان میداد!

هنوز هم آن آگهی را دارم ،درون ِ صندوقچه ای که یادگار های این شهر و آن شهر سفر

 کردنهایم است کنار ِ نوشته هایم گذاشته ام!

 گهگاه مرورش میکنم تا از یاد نبرم روزی روزگاری یکی شبیه من در زندگی جاری بود!

 هنوز هم پی چشمان ِ تو می گردم و می گردم!

هنوز هم دلخوشم به داغی ِ بوسهءِ آتشینت به پیشانی ام !

هنوز هم  به دچارت بودن وفادارم!

هنوز هم بیتابم!

دیگر واژه نمی فروشم نه اینکه بی خیال ردیف و وزن باشم نه!

اتفاقاً از وقتی از تو و برای تو می نویسم وزن ِ شعرهایم به حقیقت نزدیکتر است!

برای تو و دلم می نویسم و روزی همهءِ این دلنوشته های خیس را

 در قالب ِ کتابی کاهی منتشر خواهم کرد و نامش را خواهم گذاشت از من تا به تو رسیدن!

 عنوان ِ نویسنده اش را  هم میگذارم:

 یکی که بود امّا نبود تا تو را ندیده بود!  (با تو بود که بودنم شکل گرفت!)

آن آگهی و تمام نوشته هایم را روزی عاقبت به شهرم و

به همان قهوه خانه مرکز ِ شهر پُست خواهم کرد و 

به مردم  ِ بی خیال ِ شهرم سلام خواهم فرستاد!لبخند

 شهری که از آن دورم امّا تا همیشه آن خیابان آن گوشهءِ دیدار به خاطرم هست!

تا همیشه به یادم هست که در چشمانم خندیدی و گفتی : واژهءِ دچارت چند عاشق؟!

تا همیشه به یاد اولین لحظهء دیدار ِ تو خواهم گریست ،خواهم نوشت،خواهم خواند!

تا همیشه به یادم هست که بوسه ات گیجم کرد و تا مدّتی با خودم کلنجار می رفتم که

خدایا  آیا یک خواب ِ شیرین دیده ام یا این اتّفاق حقیقتی بود نزدیک به اعجاز؟!

خوشم ، غمم نیست از اینکه گمشده ای در بی نهایتم ،

از اینکه  شاید هیچوقت پیدا نشوم نمیترسم!

 به عشق موءمنم چه باکم از تنهایی؟!

عابر  ِ تمام  ِ راههای منتهی به وصل ِ توءام و آنقدر میروم و میروم که عاقبت یا به وصلت میرسم

یا در همین مسیر  ِ عاشقی،جان از تنم پر می کشد تا خود ِ جانان میرود!

گوشه ای وصیّتی به یادگار گذاشته ام که اگر روزی کسی مرا بی جان یافت به خاکم نَسپارد!

عاجزانه خواسته ام که بوداوار بسوزانندم و خاکسترم را به سمتی بپاشند در باد که

آخرین بار تو از آن مسیر گذشته ای که خدا می داند من اگر ذرّه شوم باز هم روانهءِ راه ِ توءام!

آنقدر به خدای عشق ایمان دارم که می دانم عاقبت روزی همسایهءِ تو خواهم بود!

زیاد دور نیست ، به همین زودیها همان روزنامه های کثیرالانتشار می نویسند :

یکی که می گویند دیوانه عاشقیست دچار، زیر باران جایی حوالی ِ انتظار مــــُرده است!

بینام است و چیزی همراهش نیست جز قلم و چند خط خطی ِ خیس، از او همینها به جا مانده!

به قطعهء بی نام ها میبرندَم، کاش آن روز کسی پی به وصیّتم ببرَد، کاش خاکم نکنند!

می خواهم خاکستر  ِ وجودم به دور نیاز ِ تو به طواف باقی بمانَد!

جان در بدنم اضافه است این روزها،بی جان، سبکتر و بی وزن تر می توانم در هوایت پر بزنم!

می خواهم از آن بالاها به زمین و زمینی ها بخندم،

می خواهم تماشا کنم که چقدر مسخره و تکراری در هم میلولند بی هدف تا بمیرند!

آسوده می شوم عاقبت روزی از این تکرار و تکرار های تکراری!

از من تا رهـــایی تا پرواز راهــــی نیست،

فاصله ای نمانده است شاید دو سه نفس از بودن ِ من باقیست!

 

پ ن1 :روزها و شبها همه اش دغدغه ام این است که نشود دیر شود و دستان ِ من به دور از دستهای ِگرم  ِ تو در یخبندان ِ بی کسیها یخ بزند،خشک بشود،محو بشود. کِی از کجا میایی آخر؟!

پ ن 2: متاسفانه نمیدونم چرا برای دوستانی که پرشین بلاگ وبلاگ دارن نمیتونم نظر بذارم  از این بابت از دوستان عذر میخوام.(مخصوصاً آقا مجتبی گل)

پ ن 3: وقتی دلم میگیره و دستم به هیچ جا بند نیست و هیچکس اونقدر امین نیست که سنگ صبور ِ غمم باشه میام و می نویسم که اگه این نوشتن نبود خیلی پیش از اینها یه جایی نمیدونم کجا مـــرده بودم!

 

همراه ()
به نام ِ تو به یاد ِ تو

سلام

 در فراسویی دور جایی میان ِ نمی دانم ها

همین حوالی که من هستم آسمان می بارَد از دلتنگی

نشسته ام کنار ِ روزن ِ خیال، رو به تو که می دانم جایی در قلب ِ بارانی!

پر می کشد احساسم تا به تو رسیدن

شوق ِ پریدنش مرا به مرز  ِ وجد می بَرَد، پر می شوم از واژه ها!

بی وزن ، بی دغدغه ، بی درد رها می شوم در جمله های منتهی به راز چشمهای تو!

گم می شوم تا ناپیدای وسعت مرزهایت!

می دانی؟!

 یک حسّ ِ شیرین ِ گرم در تمام ِ تنم جاری می شود وقتی تو در خیال ِ بارانی ام نقش می بندی!

 چیزی مثل ِ صدای لالایی ِ مادر

مثل ِشوق رها کردن اولین بادبادک ِ کودکی ها،

 مثل ِ دویدن کنار ِ ساحل،مثل ِ دریا!!(سبزیِ چشم ِ تو دریای خیال)

با تو از یاد می برم آدمکها را،صمیمیّت ِ دروغینشان را،دست و پاگیر بودنشان را !

با تو انگار یک سر و گردن بالاتر از روزگارم !

تو که باشی باران که ببارد شب که باشد من دیوانه ای میشوم دوره گرد در کوچه های خیال

و بر تمام پوست ِ کشیدهِ شب نام ترا تکرار کنان به یادگار حک می کنم ،

(تیشه ءِ فرهاد می شوم و نقش ِ چشمان ِ ترا بر سنگ ِ شب نقش می زنم !)

غرق ِ رویاء می شوم تا مرز  ِ فردا می رسم ،

با تو مقصد خیلی دور نیست،جادّه ها طولانی نیست!

 

پ ن1 : بدون ِ چشم تو همه زندگی سراب است سراب!

پ ن2: حال ِ همهءِ ما خوب است،امّا تو باور نکن.

همراه ()
صدایم کن صدای ِ تو خوب است

سلام

باز باران

با نواهای غم انگیز

قطره قطره

نُت به نُت

بی بهانه 

با ترانه

می چکد بر بام  ِ خانه

می خورَد بر بام  ِ احساس،می رود تا دل ِ های های!

باز باران با ترانه

در شبی پر از بهانه

بر من و گریه و گریه

قطره قطره 

خط به خط

واژه به واژه

دانه دانه

خاطره می بارد یکی از دیگری آبی تر ،زلال تر ،همه اش خیس !

همه اش آبستن ِ بغض ، همه اش آماده به هق هق!

همه اش یادآور ِ آمدنت که به خدا هنوز هم نمی دانم از کدام جادّه،کدام راه ،کدام بیراه

آمدی و با آمدنت بذر اِبتلا آوردی و تمام سرزمین ِ دلم را بارور کردی به از تو دچار بودن!

یادگار نگاهت به چینی ِ نازک دلم،همین ترکهای عمیق  ِ اندوه است وقت ِ

جاری شدن ِ خاطره ها

و های های غریبانهء ام درون ِ پیله های انزوا همچو ناله سوزناک ِبوف ِ کوری زخمی

 در فضا می پیچد!

کو دست ِ نوازش ِ تو که مرهم شود این درد ِ سیّال را؟!

کو نگاه ِ مهربان ِ تو که شفابخش  ِدلم باشد؟!

 در روزگار  ِبدون ِ تو از من تا ویرانی ِ دلم  فاصله ای نمانده است!

پنجرهءِ دلم را رو به سوی خیال ِ ناز  ِ با تو بودن می گشایم و

اشکهای سرازیرم را می سپارم به قطره های باران که اولّین شاهد ِ هم آغوشیمان بودند!

یادت هست؟!

 باران می بارید و من دست در دست ِ تو پادشاه ِ زمین بودم ومست از رویاها عاشقانه می خواندم!

تو خوب آگاهی و می دانی که وقت ِ حضور  ِخیال ِصمیمی ِتو،جزگریستن چاره ام نیست!

نیستی تاببینی از غم  ِدور از تو بودن جز همین اشکها و آه های ممتد،

هیچ چیز به من و تنهایی ام مَحرَم نیست!

(تنها رفیق ِشبهای ِ دلتنگی ِمن،همین گریه های بیصدا و واژه های خیس و بارانیست)!

بی اراده می گِریَم و سر به زانوی آه ترا صدا میزنم های های که کجایی بهترینم؟!

به لب رسیده جانم ، توان ِ بودنم نیست بی تو در این دلهره!

 بی تو به شب نشسته ام، همبسترم افسوس شده است و گریه!

می دانم که تو خوب می دانی جز تو بهانه ام نیست! در نظرم کسی نیست!

می دانم تو خوب می دانی جز تو هیچ چیز به من نزدیک نیست،

بی تو هر چه هست ویرانی ست،هر چه هست تباهیست،هر چه هست سیاهیست!

می دانم که تو خوب می دانی بی تو بودن کار ِمن نیست،

ته می کشد حوصله ام در لحظه های بی تو!

بی تو دنیا و هر چه در آن است عجوزه ای عبوس و تکراریست! 

می دانم که تو خوب می دانی چه بیزارم و چقدر میشکنم از این تکرار ِ پی در پی،

ازاین هر شب گریستنهای مداوم خسته ام خسته!(جان دربدنم اضافه ای بیهوده ست) 

می دانم که تو خوب می دانی چاره ام جز به تو دچار بودن نیست،

من جادو شده ام به خیال ِ آسمانی ِ تو!

نفسم بند می آید این لحظه ها،این شبها،این روزها بدون ِ تو!

انگار بی تو حیات بی معنی ست و زندگی هذیان ِ مضطربی بیش نیست!

در شب ِ بدون ِ تو دلم بارانی ِ بارانیست و ابرهای ِ سرگردان ِ تنها، برایم خط و نشان

 می کشند از سونامی  ِ پیش ِ رو ،از زیستن ِ بی تو در این دلهره ها هراسانـــــم!

 از وهمی که نبودنت به خانهءِ یخزده ام به یادگار گداشته است دلگیرم،دلگیــــر!

از شب ِ بدون ِ تو مـــــی ترســــــــم ،کجایی که ببینی؟!

کز میکنم گوشه ای از همین تنهایی ِ جاری و گم می شوم در های های باران و اندوه ِ شبانه!

بیچاره دل ِ شکسته ام چه بیصدا میگریَد گویی که

 میان ِ بغض ِ نُت های خیس ِفاصله تکنوازی می کند!(بیقراری میکند)

و من حیران و سرگردان میان هم آغوشی ِ بغض و سوز ِ درد ِ دل بیچاره ام،

خاطره ها را می کاوم و می کاوم به این عشق که صدای خنده های شیرین ِ تو 

 شبشکن شود و من مست از این رویاء که تو میآیی،دلم را با نی لبکی چوبی آرام آرام بنوازم !

 (یاد ِ فروغ هم جاودانه)

و خیال ِ تو که آن دورها گیسوانت را به باد سپرده ای و صدایت را به آواز،

نمی دانی چه مهربان احاطه ام می کند!

من با دل ِ شکسته ام ،با دل ِ به عشق دچارم به هنرنمایی ِ خیال ِ تو موءمنم

 و تو خوب می دانی که در هزارتوی دل ِ شبزده ام  تمام  ِ کوچه ها به نام  ِتوست و

 جای پای اوّلِین عبورت از من و احساس ِ پریشانم همه جای لحظه ها باقیست!

تو نیستی و من انگار از بهانه تهی شده ام و همخانه ام نیستی ست!

 اینسوی پرچین ِ خیال ،عاشقی درمانده ام که مدام از تو نشان می جویم و

به خود می گویم : یعنی خواهد آمد از راه او که از دستانش گل کوکب می بارد

و از لبهایش شعر  ِ امّید؟!

یعنی خواهد آمد او که چشمهایش همچو خورشید بر من ِ ظلمت زده نور بتابد؟!

آه چه رویایِ غمین ِبه اشک نشسته ای برحوالی ام جاریست،رویای روان ِتو کنار  ِاین تنهایی!

گم شده ام در تنهایی،جایی حوالی ِ اشک و افسوس ِ روزهاییکه باتو رفتندو افسانه شدند!(جاودانه شدند در تاریخ ِ عشق)

پشت ِ هیچستان،همسایه ام با سنگینی  ِ بغض های فرو خورده ای که

حسرت ِ فریاد به جانشان مانده و وقت ِ بی وقت ِ دلتنگی تسلیم ِ هق هق می شوند!

در تلاقی ِ شب و اندوه ،لابلای قطره های خیس  ِ باران و واژه های ماتم زدهءِ شعر  ِ من

تصویر زیبای چشمان ِ تو همچو فانوس ِدریایی رهنمایم می شود تا ساحل ِامن ِ تو برای گریستن!

و من غمگین و سردرگم کنار ِ پنجره ِ خیال،نقش ِ رخ ِهمچو ماه ِ ترا لابلای مژه های

خیس ِ اشکم بر پهنهءِ ممتد ِ شب می کشم  و ترا می خوانم که:

می دانم خوب می دانی به همین زودیها از غم  ِ نبودنت لابلای واژه ها می میرم!!

ترا می خوانم که می دانم خوب می دانی چقدر دلم برایت تنگ است و غریبانه نام

زیبای ترا تکرار کنان هر شب میروم تا باغ ِ شعر و سبدی از اشک و آه می چینم!

ترا می خوانم که می دانم خوب می دانی تانمی دانم کجابه تو وخیال ِ رویایی ِتو محتاجم!

ترا می خوانم که می دانم خوب می دانی به چشم  ِمن بدون ِتو به مفت هم نمی ارزد

همه امکانات ِ این گردونهءِ امکان! (دنیا با همه زیباییش بدون ِ تو یک کابوس ِ تکراریست)

ترا می خوانم که می دانم خوب می دانی هر نفس که اینگونه بیتاب ِ تو نباشم

هرزنفسی بیش نیست،یک بازدم  ِبیفایده ست!

ترا می خوانم و می دانم که خوب می دانی امشب و هر شب ترا و شادی ِ ترا از خدای

 آسمان می طلبم و می گویم :

بارالها ای خدای هزار باغ ِ بهشت!

 ای صاحب هفت آسمان!

 عشق مرا هر جا که هست به سلامت دار و حریمش را پر کن از قاصدکهای امیدوار!

 خدایا ای پناه ِ لحظه های ِ استخوان سوز  ِپریشان حالی ام !

ترا به  سوز ِ این شبانه ها سوگند، دلش را شاد نگاه دار که تو خوب می دانی

دنیا و هرچه در آن است بی صدای خنده های آسمانی او،متروکه ای بیش نیست!

(خرابه ای منزویست)

شبت آرام و دلت آسوده و خوابت لبریز از شکوفه های آرزو در مهمانی رویاء!

من و این دوستت دارمها کنار  ِ خواب ِ ناز  ِ تو ،مستانه بیداریم و

همپیاله ایم با عشـــق در مهمانی ِ اشک و شعر و باران!

 

پ ن : تو بزرگی مثه اون لحظه که باروون می زنه،آخ اگه باروون بزنه،آخ اگه باروون بزنه!

 

 

همراه ()
ارغوان ِ دلت همیشه بهار عشق من

سلام

مهمان نمی خواهی؟!

منم دچار  ِ عشق ِ تو

راوی ِ لحظه های بارانی ِ بدون ِ تو!

می شناسی ام،همانم که افق چشمان ِ بی نظیر  ِ تو به او مجال داد قدم قدم عاشق شود

تا ژرفنای احساس و با تو برسد به عمق ِ ترانه های ناب!

 من همانم که تکیه بر آستان کهربایی ِ حضور دلچسب ِ تو تا آسمان ِ هفتم پر کشیدم!

از راه دوری آمده ام تا از این شب ِ سنگین و کدر به امنیت ِ کریمانهءِ حوالی ِ تو مهمان شوم.

اجازه هست گوشه ای از این وسعت ِ زیبا کمی  از درد ِدلم بگویم؟!

(به خدا پرم از دلتنگی!!)

من از شب می آیم و واژه هایم همه آبستن  ِ باران ، بی چتر به پیشواز می آیی؟!

عنقریب است که اشک ِ به چشم نشسته ام ببارد تا سیل،پناه ِ این درمانده تن نمیشوی؟!

من از گرداب ِ فاصله می آیم ،جایی میان نیاز  ِ من و نبودن ِ تو ، خالی ام از نوازش ِ دستانت

دلگیرم از گذشته ای همه اش افسوس  ِبی تو!

حال که افتاده و پریشان به شهر  ِ تو رسیده ام رفیق های های دیوانه ات نمی شوی؟!

منم دیوانهء ِ تو ، من از تبار ِ مجنون ،نتیجهء فرهاد و آیندهِ خسرو  ام از لابلای تاریخ !

برای از تو گفتن راه ِ درازی پشت سر با اشک چشمم خیس شده، گوش به این مرثیه ها نمی دهی؟!

من از دقیقه های کلافهء  ای می آیم که ِبی تو هرز میرفتند انگار، بی هدف وسردرگم

 و من بین هجمهء این کابوس  ِ مردافکن، دلم را می نواختم آرام آرام با ساز  ِناکوک ِ دلتنگی!

دلم تنگ است برای  از شب تا سحر نشستنهایمان کنار  ِ سفرهءِ شعر و رویاء!

ضیافت ِ خیال انگیز  ِ من و تو  که در آغوش ِ هم می رقصیدیم انگار با

ملودی آرام و عاشقانهءِِ شمع با پروانهءِ شیدا!

 من وقتی گریستم که شمع پای رقص پروانه جان داد وتو وقتی گریستی که بال های

پروانهء ِشیدا از داغی ِ جدایی سوخت و  بینوا پای دلدادگی ِ شمع جان داد! 

گویی با جانمان درک می کردیم عاشقانهء جانسوز ِ شمع و پروانه را وقت ِ جان  دادن از پی یار!

 من نگریَم چه کنم؟؟!

 دست ِ من نیست اختیار  ِ اشکهایم ، ترا به خدا مرهم  ِ سوگواره هایم نمیشوی؟

 از من تا فنا شدن در خاطره راهی نیست .

هیچ میشوم ،نیست میشوم وقتی که یاد ِ خنده های ناز ِ تو سکوت ِ خانه را پر میکند.

میشکنم ، له میشوم کنار ِ این ای کاش ها!

یادت هست واژه ها  چه حقیر بودند  از وصف ِ حال من و تو در مسیر  ِ ما شدن؟!!

بغض ِ سنگینی گلویم را می فشارد ،حس میکنم  سنگینی ِ  آنهمه بغض ِ

فروخورده را در شبهایی که بی تو جان به لبم میرسید تا سحر!

مگر زمان عبور میکرد از مدار ِ صفر درجه ای که وسعت ِ نبودنت تا بینهایت تکرار میشد؟! 

 من که دلم به اندازهء ِ تمام  ِ ابرهای عالم، بارانیست به اعتماد میزبانی ِ امشب ِ تو

 آمادهِ باریدن و باریدنم!

 بگذار آنقدر سر به دامانت بگریم و بگریم تا بمیرم!

جان ِ من فدای تو ، با تو من زنده ترینم!

 به خدا از شب ِ ناز  ِ با تو بودن می شود هفتاد مَن مثنوی گفت!

 یکی از دیگری زلال تر، تماشایی تر همه اش به وزن ِ تو! به نام  ِ تو!

 بانوی واژه های ناب، چشمهءِ جوشان ِ شعر  ِ من تویی

و

شرح ِ حال ِ من در انتظار با تو به معنا میرسد!

تو بهانهء تولد ِتمام  ِ این قافیه های درهمی،  دلیل ِ عاشقانه ها،تو بانی ِشعر ِ منی!

 با تو تا به خدا هم میرسد احساس زخم خوردهءِ من!

 مرا چه به شعر ، هجو می گویم به خدا

 به نام  ِ تو شعر میشود تمام  ِ این هذیانها!!

 وزنهِ اعتبار ِ این عاشق ِ سرگردان ،تویی و از تو گفتن !

من از سرزمین سرد  ِ غربت می آیم و کوله بارم همه اش حسرت ِ شبهاییست که

 بی تو با زجر طی شد و در نهایت من ماندم و اشکهایی که بر پهنهءِ صورتم یادگاری می نوشتند!

من از ویرانه های شهر  ِبی تو می آیم،شهری که سایهء خیال ِ ناز  ِتو، تنها رفیق ِ من بود!

همدم  ِ مهربان ِ شبهای تنهایی ِ من، چشمان ِ زیبای تو بود که سخاوتمندانه

برایم پنجره  ای می شد به آبی ِ فردا! از چشم  ِ تو می دیدم تمام ِ زندگی را!

(پنجره ای که از هر گوشه اش به زندگی می نگریستم زیبا بود)

من از برهوت می آیم، همانجا که ریشه های عشق در های و هوی ِ زمستان،

 یخ زده خشکیده است ؛آنجا من نومید تکرار می شدم در بوران ِ عبوس ِ بی تو بودن! 

بارها و بارها از غم  ِ دوری ِ تو شانه های باورم شکسته است!

بارها و بارها نبودنت را آه کشیده ام و سر به زانوی ِ اندوه تا تمنّا گریسته ام!

بارها  و بارها سکوت ِ خانه را بدون ِ تو تا مرز ِ هق هق رفته ام و عریان تر از قبل

 با چشمی خیس و دلی پر خون باز گشته ام!

گویی ازهمه دنیا با تمام  ِ وسعتش تنها تویی که اکسیر  ِجاودانهءِ حیاتی برای ِ دل ِ

گوشه گیر و تنهای من که با تلاقی ِ اوّلین نگاهمان به افسون  ِچشمت مبتلا شد!

نیست شد و فنا شد

گم شد و رفت تا جنون

همسایه با نیاز شد!

به دوراز آدمکها،همخانه با خیال شد

دلم از دست ِ من رفت و دیگر برایم دل نشد

طفلی بهانه گیر شد، تنها و منزوی شد

مدام از تو میگفت ، مدام از تو می خواند

 کاش می دانستم دل بیچارهءِ من  با اولین نگاهت چه در چشمان ِ تو دید که اینگونه بیمار شد؟!

مگر شراب ِ چشم  ِ تو چندساله مانده بود که اینچنین چشم  ِ دلم را گرفت و دیوانه وار مستش کرد؟!

 مگر چه سرّی در لی لی چشم  ِ تو نهفته بود که اینچنین  دلم به طپش افتاد؟!

 بیچاره ،بینوا دل بارها و بارها از آنروز می مرد و زنده میشد .

 ای کاش میدانستم چشمان ِ زیبایِ تو با دل ِ من چه ها کرد؟!

کاش می دانستم جادوی ماندگار  ِ چشمان  ِ زیبای ِ تو چه تصویری برای دل ِ دربدرم شد؟!

 که اینچنین دچار شد به گم شدن در امتداد ِنگاهت ؟!

بیچاره دلم  مجنون تر از مجنون شد از این جنون ِ مجهول!

شب به شب غروب به غروب کز میکند گوشه ای از تنهایی و سوزناک از تو میخوانَد.

گویی ریسمانی از جادوی چشمت دلم را به هر سو که می خواهد میکشد(ای بیچاره دل)

سرگردان است حیران است بین اینکه کدام واژه کجا و کی لایق ِاز توگفتن می شود!؟

چشم ِخیال انگیز  ِتو دچارش کرده و اورا با خود به جایی یا زمانی در نمی دانم کجا 

رسانیده که گویی زمین و هر چه در آن است برایش پشیزی بیش نیست،نیست!

آنقدر شیرین و دلچسب که تا پاسی از شب دلخوش به همین رویای نیمه تمام

خط به خط ،رج به رج، طرح عشق میکشد بر قامت کشدار ِ شب!

 کاش می دانستم چیست آنچه ازچشم خیال انگیز ِ تو می بیند!

(کاش می دانستم کاش می فهمیدم چیست آنچه ازچشم  ِتو تاتمام  ِ باورم جاریست!)

دل ِ دیوانهِ من از تمام ِ زمین ِ کبود ،ازآسمان اول تا هفتم، از هرچه در این گردونهِ تکرار

 جاریست، جز تو و چشمان ِ تو نمی بیند، نمی خواهد، تو که باشی دل ِ من آرام است!

در تو و با تو بودن همه بود و نبودش خلاصه است خلاصه!

همه راز و نیازش، همه بهانه هایش، همه ترانه هایش ،همه دلنامه هایش تویی و با تو بودن!

نیستی تا ببینی شبانه های بی تو کنج ِ تنهایی اش را تو و هر چه که از تو به یادگار

  مانده است تا خود ِ صبح می بارد!

و من امشب دلم برای دل ِ بیچاره ام سوخت،آوردمش ببینی بی تو چه ها میکشد!

کاش بودی  ومیدیدی با چه ذوق ِ غریبی تا خود ِ تو میدوید،شوق ِ به تو رسیدن دیوانه اش کرده بود!

آنقدر بی تو شبها را گریسته تا سحرگاه که هنوز باورش نیست تو اینجایی همینجا!

آخر میدانی ؟!

من از پشت پرچین هایی می آیم که همه جای باورش آبستن ِ خیال ِ چشمان ِ

 تماشایی ِ توست!

 هرچه هست از تو و با توست،انگار خدای آفرینش مرا خلق کرده تا در هوای از تو گفتن

 به تکامل برسم ،به درک معمّای شگرف ِ آفرینش!به راز ِ خلقت جسمی از خاک با قوّهء درک!

من از پنجرهءِ چشمان ِ زیبای تو خــــــــدا را  با همهء بزرگیش با همهءِ زیباییش دیدم و

 ستایش کردم .

و ستودم دستان ِ هنرمندش را که اینچنین تماشایی برای من و دلم بهانهء ادامه آفرید!

من از پنجرهءِ چشم  ِ تو به راز ِ خلقت جهان در هفت روزرسیدم و دریافتم که سهم  ِ من

 از زندگی، سهم ِ من از عشق،سهم من از تو،سهم  ِ من از جهان و هرچه در آن است

همان چیزیست که باور دارم از آن ِ من است و به من تعلّق دارد اگر که بخواهم!

اگر که ببینم و اگر که دریابم تعادل ِ زیستنم دراین گرد ِمکرّر جزاین نیست که به(او)برسم .

او که من آموخت چگونه دیدن را،چگونه تماشا کردن را،چگونه ادامه دادن را.

او که به من آموخت عاشق باشم و از عشـــــــق مدد بگیرم برای به سلامت از شب گذشتن!

او که به من آموخت اگر به درک توکّل یا توّسل برسم ،برمودای زمین با همهِ زیباییش

با همهء سیاهیش، با همهءِ آدمکهای به نقاب آلوده اش کوچه ای باریک و عبوری بیش نیست!

او که به من آموخت اگر  خورشید ِنگاه ِ او بر من و حوالی ام بتابدصورتکهای رنگی ِ

 زمینیان ملعبه ای بیش نخواهد بود!

میبینی کنار ِ تو چه آرامم؟ میبینی با تو که هستم باکم نیست از فردای نیامده!؟

 با تو که باشم فردا را خودم پیش خواهم برد، سوارش خواهم بود.

با تو که باشم افسار ِ تمام ِ اتفاقات ِ پیش ِ رو در دستان ِ من است.

وای اگر امشب مجال ِ گفتنم نمی دادی فقط خدا می داند چه بر سرم میآمد!

پرم لبریزم از بهانه های ریز و درشت ِ گریه و گریه، خدارا شکر که تو اینچنین مهربانی!

می دانستم که اگر امشب مهمان ِ تو باشم به آرامش می رسم،

کاش با همین آرامش کنار حضور ِ آسمانی ِ تو به خواب ِ ابدیت بروم.

(کنار ِ تو شوکران ِنیستی هم به خدا شیرین است!)

ایمان دارم که تو سهم  ِمن ازدل ِ آسمانی و من کنار  ِتو تا بینهایت ِ توانم ادامه خواهم داد!

 با تو همه چیز همه جا همه وقت خوب و آرام است !

تو آنقدر خوب و نجیب پناه ِ هق هقم میشوی که گاه با خودم می گویم :آه خدایا

چه کنم تا بتوانم آنگونه که شایسته هست از بابت داشتن ِ این حریم ِ امن ِ و

 آرامش ِ فرا زمینی ام کنار ِ او  قدردانی ات کنم و شکرگذارت باشم؟!

 سر تعظیم فرود می آورم وبه دم  ِاهورایی اش با احترام آفرین می گویم که سخاوتمندانه

  بر کالبد ِ پوسیده ام امید دمید و مرا به عشق و عشق را به من خواند! 

واژهءِ عشــــق تمام  ِ سرزمین ِ تشنهء ِ تنم را درنوردید و من قامتم راست شد از این اعجاز!

تازه شدم و  جان گرفتم میان ِ کلماتی که به از تو گفتن ختم میشدند!

حیاتم  به در هوای تو قلم زدن پیوند خورد و من زبان ِ واژه ها را آموختم.

همکلام شدم با واژه های ناب عاشقانه زیرباران تاترانه بی بهانه بابهانه تا خود ِ عشق!  

 هم آواز شدم با تمام  ِ آنها که پیش از من زبان ِ شُکر آموخته بودند.

آه  چه لذتی دارد که بدانی چیست یا کیست پاسخ ِ تمام ِ سوالهایی که بی جواب

 نیامده میروند و از دست میدهی شیرینی ِ کشفشان را!

بانوی آسمانی  این واژه های خیس !

 در شبی که دیو ِ کریه ِ تنهایی به جانم چنگ انداخته بود و در گوشه ای از هزارتوی

سکوت اسیرم کرده بود، تو با خیال ِ نازت پناه ِ امنم شدی برای هق هق ِ عشق!

به تو  مدیونم همیشه و تاآخرین لحظه از حیاتم از تو خواهم گفت و از تو خواهم نوشت! 

می بینی یادگار این مهمانی ِ شبانه چه عاشقانه ای شد؟!

عبور خیالت شباهنگام  ِ تنهایی از کوچهءِ دلتنگ ِدلم بهانه شد برای درد ِ دلم از دوریت

و من سبکتر از همیشه سوار  ِ ابر  ِ باران از غم  ِشب و روزهایی که بی تو با خون ِ دل

 گذشتم  باریدم  و باریدم ، نوشتم و نوشتم ،گریستم و گریستم!

کنار ِ تو و خیال ِ جادویی ِ تو آنقدر زیر این باران می مانم تا تمام جانم سیراب شود از

جاری ِ ناب ّ با تو بودن!

 خدایا ترا با همهء عظمتت شکر که به من توان ِایستادن و شعور ِ تماشا دادی

 باران ِ امشب را هرگز از یاد نخواهم برد ،برکتش در تمام  ِتار و پود ِ واژه هایم جاریست! 

 خدایا شکر که به من آموختی تا ذرّه ای عـــشق در این گردونه باقیست

 هیچ شاعری هیچ جای دنیا غریب نخواهد ماند!

(که تو میدانی بیچاره غریب چه تنهاست وقتی که زبان شعرش را زمینیان ندانند)

 آه بانوی ترانه هایم نمیدانی به خدا

نمی دانی که دلم برای این مهمانی ِ باشکوه،

 دلم برای سر به دامان ِ تو گریستن،

دلم برای نوازش سر  ِ انگشتانت،

دلم برای گم شدن در سوسوی چشمانت

دلم برای نماز ِ صبح ِ دونفره مان چقدر تنگ و بیتاب شده بود!!

در شهر ِ بدون ِ تو کمرم شکسته بود از بی یاوری های به کین آلوده!

 به خدا بهشت، بی تو برزخی بیش نیست!

 من از همهءِ روز و شبهایی آمده ام که بی تو به سر نمیشد!

(تکرار میشد هجومش وقت ِ نبودن ِ تو!)

 همه جاانگار جای پاهای تو بود،هرگوشه ازاین وسعت ِ تکرار،خاطره ای ازتو جامانده بود!

عبوراز ثانیه های سربی ِفاصله و دقیقه های خاکستری ِ سمج ِ دچار به جبر  ِبی تو بودن

جز با توسّل به خیال ِ آسمانی ِتو و توکّل به بنده نوازی ِ صاحب ِ آسمان ممکن نمی شد!

با تو و خیال ِ آسمانی ِ تو من از شب دلهره گذشتم و به بامداد ِسحر سلام  ِ عشق دادم

من در دورترین گوشهءِ ممکن زمین یا زمان هم که باشم وقت ِ طلوع ِ خیالت

همان وقت که خیالت وسیع و بخشنده همچو خدای ِ مهر بر سر  ِ دلم دست ِ نوازش

میکشد لبریز می شوم از بهانه های سادهءِ خوشبختی و در تنم حسی گرم میدود انگار!

نیاز ِبا تو بودن،با تو ادامه دادن و باتو از پیچ در پیچ ِ زندگی گذشتن در تمام  ِ تنم ریشه دوانیده!

 دست به وضو میبرم و با احترام رو به خالق ِ عشق ،سلامتی و شادی ِ ترا آرزو می کنم

 که همیشه باشی و من به اعتماد ِ شانه های مهربانت شب ها رایکی یکی ورق بزنم

 تا روز ِ سپید ِ رهایی ، تا روزی که در آغوش ِ تو به خواب ِ شیرین ابدیت برسم!

کاش همیشه سایهء خیال ِ ناز ِ تو گسترده باشد بر من و حوالی ام که

فقط خدا میداند چه سونامی ِوحشتناکیست زیستن ِ بی تو در این دلهره های مزمن!

 من از بی تو نفس کشیدن می آیم،بگذار در هوای تو نفس بکشم ،آنقدر عمیق تا از یاد

 ببرم از وهم  ِ کبودی آمده ام که هم دَمَش عذاب بود و هم بازدمش زجر  ِ تکرار!

من از دوردست فرودستی می آیم که ابرهای خاکستری ِ فاصله،مهمان ِ هر شب ِ آسمانش بود!

گویی دل ِ آسمان ِ شهر  ِ بی تو ، باران باران تَرَک می خورد و بر سرم می بارید آوار آوار

 هق هق شب هایی که بی تو  سر به دیوار  ِ اندوه،خیره به عکسهایت 

 تا دل ِ اشک می رفتم و  بارها می شکستم !

من از روزگاری می آیم که همه با انگشت به هم نشانم می دادند که او را

ببین مدتهاست دچار است و مسخ مانده است به نقش ِ دوچشم درکورسوی خیال!

من ازبیراهه هامی آیم سرد و تاریک و دور امّا تنها مسیر  ِ امن و دور از کنایه های

مسموم  ِآدمکهای  آلوده به نقاب ِ همدرد بودن ،همین بیراهه های گمنام بود!

مگر می شد بدون ِ خیال ِ ناز  ِ تو از این بیراهه ها گذشت؟!

با تو محال هم ممکن میشود عشق من !

دستانت را میبوسم و چشمهایت را می گریم و به آسمان میسپارمت ای یگانه ترین یار!

آرام آرام میروم تا محو شوم در سپیدی ِ سحر و زیر ِ لب نامت را زمزمه کنان میروم تا به

 نماز ِ عشق برسم .

دوستت دارم و می دانی تو پس همیشه پناهم باش و بگذار کبوتری باشم جَلد در هوای

امن ِ تو  به دور ِ تو در آسمان آبی ِ خیال ِ تو پر بزنم و بخوانم مستانه که :

خدایا دمت گرم و دلت آباد ،یار ِ من، عشق ِ من ،عروس ِ آرزوی ِ من تا همیشه مال ِ من!

اوست پاسخ تمام ِ نداشته هایم تاکنون، اوست تنها رفیق ِ آشنا به درد ِ من ،

اوست بهترین همدم ِ من ، سایه اش تا همیشه مستدام و ارغوان ِ دلش همیشه بهار!

..

..

پ ن1 : عشق ِ من (تَه چَشی دُورُون)

پ ن 2:متاسفانه سایتی که آهنگ آپلود میکردم فیلتر شده(مُردَم از این همه آزادی ِ جاری)

همراه ()
خط خطی های خیس

 سلام

گم شده ام در خلاء ،خیال ِ ناز  ِ تو کو؟

ورطهءِ تاریکی ِ خشک ِ زمان پر از وَهم،پر از سقوط ِ بی تو، حریم  ِ امن ِ تو کو؟!

غم  ِ دور از تو بودن در این حوالی ِ سرد، در این شب ِ دلهره می بَرَدَم تا جنون، گرمی ِ دست ِ تو کو؟!

مــرگ بر این فاصله،بدون ِ تو نمی شود سالم از این شب گذشت،عطر  ِ حضور ِ تو کو؟!

منم و همین قهوه های تلخ ِ جا مانده در لیوان ، منم و سیگار پشت ِ سیگار، منم و اندوه ِ شب در راه..

منم و کاغذپاره هایی همه اش اسم  ِ تو و حسرت ِ اینکه چرا نیستی حالا که باید باشی؟!

منم و همین چشمان ِ خیس و شبی بلند و تاریک در ادامــه.....

منم و آرام آرام محو شدن در هالهءِ دود..

منم و یک هیچ ِ بلند ِ تکراری

منم و از تو گفتن تا خواب

منم و همآغوشی  ِ هق هق

 منم و تو که آه چقدر دوری از من و تمنّای دستهای به تنهایی آویزانم !

منم و همین از تو گفتنها ، حرف ِ تازه ای نیست بوی کهنگی همه جا را برداشته!

تو باید باشی تا من از تو من شوم،تازه شوم !

تو باید باشی تا که من جوان شوم و آواز سر دهم که:

 (آهای سبدهاتان پر خواب)

این منم همان که حیران بود ،همان که ویران بود، همان که با خنده می گفتید بیچاره چه تنهاست!

من همانم ، همان مبتلا به شیرینی ِ نگاهی در یاد!

همان که زیر ِ لب با چشم ِ خیس از دوری ِ نگارش میخواند..!

او اینجاست کنار  ِ همین لحظهءِ جاری و من پرم از خوشبختی ،دیدید چه زیباست؟!

او همان است که من خیره به راهش بودم ،در انتظارش بودم ،موءمن ِ نامش بودم!

آری تو باید باشی تا من از تو من شوم ،زنده شوم ، جاری شوم !

تو باید باشی

تو باید باشی

..

..

پ ن1: نیستی ولی یادت همه جا هست.

پ ن2:پیشنهاد ِ امشب این آهنگ هست.

 

همراه ()
مگر میشود بدون ِ تو گریست و نابود نشد؟

سلام

آسمان ابری و من دلتنگ

شبی غمگین و من تنهاترین گوشهءِ دوردست!

 دستم به دامان ِ خیالت آسمانی نگاهم کن؛چرا اینقدر دوری؟!

من این گوشهءِ زمین مدتهاست درگیر  ِ نگاهِ ویران کننده ات همپیاله ام با اشک و آه

چشم خیال انگیز  ِ تو خوبترین رفیق لحظه های بارانی ِچشمان ِ من ِ تنهاست!

امشب به اندازهءِ تمام  ِ ابرهای  عالم دلم بارانیست!(هوای گریه در زمان ِ من جاریست)

 ای کاش میشد دست ِنوازش ِ تو مهمان ِخانه میشد وشانه های امنت پناه ِگریه میشد!

تو نمیدانی چه خرابم چه ملولم این روزها این شبها از غم  ِ نبودن ِتو!

منم و حسرت با تو ما شدن ، رها شدن ، تازه شدن ،منم و حسرت ِ آغوش ِ دریایی ِ تو!

بی تو هرشب غم  ِ نبودنت مهمان ِ ناخوانده ایست که سرزده میآید و نیامده صاحبخانه می شود.

گوشه ای از سکوت می نشیند و با طعنه به چشمان ِ خیسم می پرسد:

هان عاشق چه خبر؟!

چه خبر از دل ِ تنگ؟

چه اثر از رخ ِ عشق؟

چه نشان از او که امشب و هرشب برایش واژه می بافی رج به رج دفتر به دفتر اشک به اشک؟!

اصلاً آیا خبری از تو در این دورترین گوشهءِ متروک می گیرد؟!

فکر میکنی اصلاً آیا به یادش هست تو را در این دخمهءِ دلتنگ؟!

خبرش هست اینقدر پریشانی؟!

هنوز هم یکی آن دورها مسافر  ِ جادّه هاست؟!

هنوز هم به کسی می اندیشی که گفته است می آید و با خود سیب می آورد؟!(سیب ِ سرخ ِ خورشید)

هنوز هم موءمن به انتظار و خیره به امتدادی؟!

هنوز هم دلخوش به خیال چشمان ِ یکی در باد در یاد پشت ِ پرچین های محالی؟!

هنوز هم  باران که می بارد به یاد دست دردست ِ او بودن تا خود ِ هق هق می روی؟

هنوز هم خوشه چین واژه های ناب دشت های انتظاری ؟!

هنوز هم می گویی جز او هر چه هست نقش  ِ سرابی بیش نیست؟!

آخر این در خود شکستنها تا به کِی؟!

تا به کی اینگونه حیرانی؟!

هر شب تو و این تنهایی تا کجا؟!

تا کجا؟؟

تا کجا؟؟

هی هی  می بینی غم  ِ نبودن ِ تو چه میکند با من و شبانه های بی تو؟!

و من امشب زخمی تر از همیشه تنها نگاهش می کنم و زیر لب با بغض می گویم :

 تو نمی دانی!

تو نمی دانی و نخواهی دانست آن تیر که کمان ِ ابروی ِ او رها کرد در ژرفنای وجود ِِِ من جاریست!

زخم شیرین ِ نگاهش نوش ِ جان ِ من و این دیوانه دل ِ دچار!! 

همین که می دانم دوستش دارم کافیست!!

همین که می دانم می توانم در گسترهء خیال ِ جادوییش قلم بزنم کافیست!

عشق شهرهءِ مردان ِ درد است ، من اگر عاشق نباشم می میرم،

اکسیر  ِ عشق خورده ام اینچنین مست ِ غمم!

درست که بهانه های شادیم را دیو  ِ کریه ِ سرما با خودش برده ولی من زنده به عشقم

عشق ِ او شاید دور شاید از محال هم آنسوتر ولی معشوق من آنقدر زیباست

 که به جان می خرم غم و هرچه که با اوست!

آه ه ه ه ه ه ه

 اگر بدانی چه دلتنگم برای در آغوش کشیدنش، نمی دانی!

 برای لمس ِِحضورش کنار  ِ این دقیقه های ِ سربی ِ ملال آور بیتاب ِ بیتابم!

می گویم و میگریم آنقدر که تا به خودم می آیم شب از نیمه گذشته و مهمان ِ ناخوانده ام

(همان غمی که با طعنه نبودنت را به رخم می کشید)

همردیف ِ های های ِ من گوشه ای گریان تر از من آرام آرام می گرید و می رود تا محو

شود در شب ِ بدون ِ تو!

و من می مانم و غمی شیرین به یادگار از شبی که همقدم با خیال ِ جادویی ِتو

 تا دل ِ ابر های آبستن ِ باران رفتم و رفتم!

و به چشم دیدم که قطره های زلال ِ باران، عاشقانه رقصان از دامن مهربان ِ آسمان

دور  ِ خیال ِ ناز  ِ تو می چرخیدند و تو در رویاء با لبخند به من دست تکان می دادی! 

آنقدر این رویاء برایم شیرین است که از یاد میبرم زجر و سنگینی ِ شب را!

 همین وجود ِ آسمانی ِِ توست که توانم می شود برای گذشتن از شب ِ سرد ِ بی تو!

 پیرامون ِ من انگار فقط تویی و چشمان ِ خیال انگیز  ِ تو

باقی هر چه هست یا سراب است یا همهمه ای گنگ در مه!

عشق به تو و عشق به دنیای آبی ِ با تو بودن مرا از دنیای ِ عروسکی ِ آدمکها رهانید

 مرا به گوشه ای تنها برد و به من نشان داد با تو اگر باشم جاری ترین می شوم

رهاترین مرد ِ زمین ، همسایه با ماه می شوم !!

عشق به تو و چشمان ِ آسمانی ِ تو به من جرءات پروازمی دهد و تو نمیدانی

چه لذتی دارد درهوای ِ تو پر گشودن ، رها شدن تا اوج! 

هفت آسمان را با بال ِ عشق می چرخم و می چرخم!

آرام  ِآرام است فضای آکنده از جاری ِ تو و من لبریز از بهانه های سادهءِ با تو بودن

شب را به سر میکشم و خلسهءِ شرابی رنگ خواب ِ با تو بودن را به آغوش میگیرم و تا

وقت ِ سنگینی پلکهایم با تو از دوستت دارمها خواهم گفت! 

آرام  و آسوده بخواب عشق ِ زیبای من ، من تا همیشهءِ دنیا همین گوشهءِ دلتنگ ِ زمان

عاشقت خواهم ماند و به عشقمان سوگند هر روز به آسمان خواهم گفت :

نفسم بی نفست هرز خواهد رفت ، آسمان هرچه که دارم مال ِ تو ،

از همهء دنیا تنها همین عشق سهم  ِ من باشد کافیست!

...

..

پ ن 1: آهنگ جدید وبلاگ اسمش هست (واگر تو وجود نمی داشتی) شعر بینظیری

داره که منو تا خود ِ خودش برد. پیشنهاد می کنم متن فارسی ِ آهنگ رو از اینجا ببینید و اگه دوست داشتید از اینجا  دانلود کنید

پ ن 2 : این هم آهنگ قبلی وبلاگ  به سفارش دوستی که می خواست برای دانلود میذارم اینجا  

پ ن 3: داریوش جان تولدت مبارک همیشه صدات جاودانه س برام

 

همراه ()
یاد تو اینجاست ؛ همین گوشــــهءِ دلتنگــــــــ

سلام

شب است

شب ِ یک روز کاملاً گنگ و ملال آور

شب تاریک و موهوم ، شب ِ گم شدن ِ من ،شب ِ شکستن ِ من ،شب ِ غمگین ِ جمعه!

جمعه یِ  بدون ِ تو و دقیقه هایی همه آبستن سوز ِ تنهایی!

جمعه نبودن ِ تو برابر است با نیستی ،کم از جنون ندارد او که دچار  به بودن ِ توست!!

جمعه جای خالی ِ تو کنار  ِ خاطره ها، من و گریه و گریه ،من و چرا چراها، من و خدا خداها

جمعه جای خالی تو  و من و سینهء پر دود ، من و سرفه های کلافه ،من و شب پرسه با بغض!

جمعه نبودن تو یعنی کما در حسرت ِ مرگ، دو سه نفس تا سقوط

(یک هیچ ِ بلند ِ ممتد!)

پردهِ شب یک تراژدی تلخ را به تصویر می کشد که دو شخصیت دارد و بی نهایت کاراکتر ِ اندوه!

یکی منم که پرم از پرسه زدن در حوالی ِ حضور  ِ تو و یکی هم تو که نیستی و ای کاش می بودی!

یکی منم که بی تو محو میشوم  وُ می میرم

یکی تویی که غرق ِ در زیبایی مثل یک رویایی ،خواستنی امّا دور ،به سراب می مانی!

یکی منم که بی تو شبیه هیچ هستم  ، گم میشوم در سکوت،نشانه ای ندارم

یکی تو که نشانه دار  ِ عشقی ،بالابلند ِ غرور ، به شکل ِ ماه می مانی!

یکی منم که بی تو بال و پرم شکسته ست ،کز می کنم گوشه ای در آرزوی پرواز

یکی تو که خیالت در آسمان ِ دلم می چرخد و می چرخد به شکل یک پرنده، پر از شکوه ِ پرواز

یکی منم که بی تو چلّه نشین ِ صبرم ، رسوای انتظار و قافیه چین ِ دردم

یکی تو درمان ِ درد ،رفیق ِ خوب ِ گریه ،دست ِ نوازش ِ توست مَحرَم به اشکهایم !

یکی منم که بی تو جامانده ام از مسیر ، گم شده ام در خلاء، هذیان می فروشم

یکی تو که چشمانت چشمه های شرابند ، شرابی هزار ساله گیرا و شیرین و ناب!

یکی بود و نبود  ِ تمام  این شعر تویی ، منم که تو نباشی نبودنم عجیب نیست!

و من در  این حوالی گوشه ای از دل ِ شب ، سرم به زانوی غم ،ترا ترا می بارم!

نمی دانی که وقتی هجوم  ِ خاطراتت به بغضم می رسانَد ،چقدر جای تو خالیست!

نمی دانی که وقتی دلم بهانه گیر است ،چقدر جای تو خالیست!

نمی دانی که وقتی هوای تو می پیچد به این خانهء تنها ،چقدر جای تو خالیست!

جای خالی ِ تو  کنج ِ این تنهایی ، دنج ترین جای زمان است برای باران ،برای هق هق!

 سرد است و من گرم از همآغوشی ِ خیالت نامت را زمزمه کنان زیر لب می روم تا اشک

 هی می خوانمت و می خوانمت ، هی می بارمت و هی می بارمت،

(به خدا اشکهایم باران ِ عشقـــند!)

آنقدر می بارم تا که چشمانم تار می شوند و دل ِ آسمان به رحم می آید و عشق رخ می نماید!

 نقش ناز گل اندام  ِ تو کنار ِ پنجرهءِ خیالم خرامان خرامان انگار در بَرَم می گیرد و من

غرق در این آرامش، رها می کنم فریاد ِ پیچیده در پیلهء بغضم را و می گریم و می گریم!

آه که کنار تو چه خوب است هوای زندگی(دور از تو بودن هر چه هست بوران ِ درد است)

 تو که نیستی  شب ِ بی تو می تازد به تنم و گام بر می دارد به تکّه های باورم..

 تو که نیستی دنیا و هر چه در آن است زشت و تکراریست ، بوی نیستی می دهد!

تو که نیستی جمعه های فاصله بوی جُزام می دهد، همه اش دلهرهءِ تنهاییست!

و من ننویسم چه کنم؟!

می نویسم تا بدانی تا تو هستی سایه بان ِ باورم من به شب تن نخواهم داد

می نویسم تا بدانی در زمستانی ترین جمعهءِ سال هم یاد ِ تو گرم ِ گرمم می کند

یاد ِ تو اینجاست ، همین گوشهءِ دلتنگـــــــــــ

و من با تو ، با تو و یاد ِ تو ، با تو و چشمانت ، با تو   وعشق ِ تو از این شب ِ زخمی،

این شب ِ بیمار ،به سلامت عبور خواهم کرد ..

من ترا دارم باکم از شبیخون ِ سرما نیست ،

تا نور از چشم زیبای تو می گیرم هراسم نیست از ظلمت  و تاریکی  ِشب

تا  خیال ِ تو هست همه چیز همه جا آرام است، بیش از این از تمام ِ زندگی سهمی نمی خواهم!

سهم ِ من از زیستن در این گردونهء تکرار جز حریم خیال ِ تو نیست ،نیست!

باقی هرچه هست به نام ِ تو به کام  ِ تو ، من همین گوشهء از خیال ِ تو قلم بزنم برایم کافیست!

 

پ ن : تو با تنپوشی از گلبرگ و بوسه منو به جشن نور و آینه بردی؛

 چرا از سایه های شب بترسم؟!(تو خورشیدو به دست ِ من سپردی)

 

همراه ()
با تو با تو اگه باشم وحشت از مردن ندارم

سلام

حال ِ من  پریشان و شب ِ من غمگین و آسمان ِ شهر بارانیست!

دل من سخت گرفته،گوشه ای خلوت نشسته ، هی بهانه ، هی بهانه ..بیقرار و بیقرار!

چشم  ِ من خیس شده، گونه هایم نمدار و قلمم می گرید!

بغض واژه هایم تَرَک برداشته، از من تا هق هق ِ شبانه فاصله ای نیست شاید دوسه خط!

 عنقریب است که بباریم و بباریم  همصدای آسمان، همردیف ِ نطفه های کال ِ باران !!

تو باید باشی و مداوا بکنی پوست ِ خراشیدهءِ این شب ِ درد را ، شب ِ گنگ ِ دلتنگ را!

تو باید باشی و با صدای جادوییت رام کنی این شب ِ رمیده را،از هجومش سخت هراسانم!

آرامش ِ نشسته در صدای تو به معجزه می مانَد،مسخ می کند هو هوی سرما را! 

یادت هست با اوّلین سلام  ِ تو تمام  ِ من به باد رفت؟! دیگر خودم نبودم،آوارهء ِ تو بودم!!

جادوی چشمان ِ تو باید باشد که به یک خواب ِ شیرین زمستانی ببَردم تاخلسهءِ ابدیّت!

یادت هست اوّلین نگاه ِ تو چه بر سر  ِ دلم آورد؟!

نرگس چشم  ِ تو بیمارم کرد،گرفتارم کرد، بیخود ازخودم کرد!

با اوّلین نگاهت دلم سر به هوا شد،دچار به ابتلا شد ،کولی ِدربدر شد،گم شد و لامکان شد!

دیگر دلم دل نشد،رسوای واژه ها شد ،برای از تو گفتن رفیق ِ کوچه ها شد!(شبگرد ِ منزوی شد)

و در این شب ِ غمگین ، من و این دل ِنادِل ، من و تنهایی وُ بغض ، من و هجوم گریه

خیره به راه مانده ایم ،کی میشود که بیایی؟!

ببین سرما سخت سوزان است، شب سخت تاریک و روبرو  هم سخت موهوم !

بیا و این کالبد یخزده را با دم  ِ اهورایی ات امید ِ ماندن بده ، جرءات ِ رفتن بده!

تو که باشی باکم نیست از سایه های موّاج ِ شب،هراسم نیست از صورتکهای به نقاب ماسیده!

به اعتماد ِ شانه ات عبور خواهم کرد از وَهم زمستان!

تو که باشی بهار همین نزدیکیهاست!

بیا و از فاصله ها رد شو ،دستهایم دستهایت را میطلبد ،دست بگیر!

تو که باشی ، طنین خنده های آسمانی ِ تو که باشد ، من جوانه خواهم زد!

 تو که باشی پوستهءِ یخزدهءِ پیلهءِ تنهایی ِ من، از هزاران قصر ِ رویایی زیباتر است!

تو که باشی زندگی هست و ترانه !

بیا

بیا

...

..

پ ن : ببین خیال ِ تو چقدر رویاییست!

 

همراه ()
اعتقاد

سلام

ایمان به وجود تو دارم و می دانی تو !

باور به حضور تو دارم و می دانی تو !

دلخوش به نگاه تو می مانم و می دانی تو!

بین این همه که نبودنشان شبیه  ِبودنشان است، تویی که بودنت معجزه و نبودنت عذاب است!

منم که به دامنت افتاده ام ، دست و پا گم کرده ای در باد ، در یاد ، در بیداد!

تو بانی تمام ترانه های ناب و  واژه های نایاب ِ این شاعر  ِ سردرگمی ، می دانی؟

جز تو دست به هیچ دستگیری ندارم و می دانی تو !

جز تو هر که دستم را گرفت دست و پاگیر شد و بیشتر به قهقرا بُردم!به نبودن پیشم برد!

با تو بود که هست شدم و دانستم تمامی ِ راههای نیمه تمام به تو ختم خواهد شد!

تو فاتح تمام  ِ باور منی !

مگر میشود تو نباشی و من به ادامه فکر کنم؟!

با تو به دلیل رسیدم و می دانی تو!

شکر !

شکر می کنم که هستی و من تکیه به حریم ِ امن ِ بودنت ،زرد ِ روزگار را آبی می بینم!

شکر می کنم که توان دارم بودنت را به شعر ببرم و نبودنت را به اشک!

شکر می کنم که می دانم ابتدا تو بودی و انتها هم جز تو نیست!

شکر می کنم که بندهءِ درگاه ِ توءام و تویی دلیل ِ اعتقاد ِ من !

آهای خدای خوب من ، ترا ترا ترا شکر می کنم!

 

پ ن : فقط دلم گرفته بود؛ این دوسه خط بهونه بود.!

 

همراه ()
درد ِ دل

سلام

سلام ای تنها بهانه

سلام ای خود ِ نشانه

سلام ای رفیق ِ گریه

سلام ای قاصد ِ آفتاب

سلام ای یار ِ قدیمی ، بگو بی من  تو در چه حالی؟!

من که خرابم در زمستان ِ عبوس

دستهایم را سوز برده است!

پاهایم به کبودی زمین ،قفل مانده ؛نمی بینی که!!

کوچه ها را تک به تک ، از پی خاطره ها ، لحظه ها را دم به دم اَشکباران!(کاملاً حیران!)

به خدا نمی دانی امّا انگار جا مانده ام بی تو !!!

پیش از اینها گفته بودم که به خدا محو می شوم بی تو باز هم می گویم نیست میشوم بی تو!

 این روزها ، این لحظه ها خیلی غریبند!!

من شبان رمه ای هستم در سرزمین باد ،خاطره ای دور در فراسوی!

دوستت دارم و می دانی تو ولی ای کاش این نیز می دانستی ترس ِ نبودن ِ تو عذاب است ، عذاب!

من همینم که می بینی ، گمشده ای پریشان ، عابری غزلفروش،یا سایه ای سرگردان!

تو بزرگی ، تو تماشا داری ، تو اوج نشین این واژه های نایابی ، تو عـــــــزیــــــزی!

باز هم بزرگی کن ، معجزه کن با خنده های شیرینت ، خلاصم کن از این تکرار!!!

خسته ام از همهءِ بود و نبود ، از آدمکها ، از این به اکراه دست آرَد از بغل بیرونها خسته ام!

عاشقی سهم من از زندگیست ، شادی و خوشبختی و خنده های از ته دل مال ِ تو!

تو بخند همین برای من بس ، که خدا می داند تا همیشه به چشم من زندگی با لبخند ِ تو زیباست!

من همین حوالی ِ غریب میروم تا محو شوم ، نمی دانی امّا براستی این سرمــا سخت سوزان است!

..

..

.

پ ن : ندارد!

 

همراه ()
این منم یک سرد ِ سردرگم

سلام

گاهی بین اینکه بگویی یا نگویی ، بین اینکه بباری یا نباری ،

بین اینکه فریاد کنی از درد یا سکوت کنی با بغض ،یک آه فاصله است !!

من در همین آه ِ ممتد ِ تکراری گم شده ام !

 تنها تو می توانی از میان این سردرگمیها رهایم کنی!

تنها تو می توانی مرا به من و تلاشم برای ایستادن بازگردانی!

تنها تو می توانی شاه کلید ِ قفل های ِوَهم باشی!

تنها تو می توانی  صداهای ناموزون حوالی ام را ملودی آرام  ِ آرامش باشی

اگر صدایم کنی با ناز  ِ صدایت!

صدایم کن صدای تو خوب است ،صدای تو یک اقیانوس ِ آرام است!

آه اگر صدای تو مونس شبهای من باشد !

...

...

پ ن : دلم از زمین و آدماش خیلی گرفته ، منو به آسمون ببر، زمین جای قشنگی نیست!

 

همراه ()
عنوانش با تو ای عشــــق (به قول تو هندونه ی شب یلدا)

به نام خدای عشـــق

خدای آدمهای خوب ، خدای آسمان ِ آبی ، خدای خیلی بزرگ ، خدای آن بالاها!

من این پایین در ارتفاعی پست ایستاده ام در باد و دستهایم در انزوا جاریست!!

پاهایم در زمستان ِ زمین یخزده انگار ، پر  ِپرواز بده ، کمَکی جان بده !(لااقل نگاهی کن)

دچار شده ام به نقش دو چشم در بیکران ،در وانفسای بازدم های تکراری !

از نمی دانم کجای آسمان بود که شبی یا نیمه شبی یا یک ساعت ِ تاریک میان ِ جنگ عقربه ها

روزنه ای به وسعت عشـــــق بر سرزمین خاکستری ِ باورم  نور بارید!!!

ناگهان زمان ایستاد ، من ایستادم و تماشا کردم و باورم نمی شد که باورم داشت پوست می انداخت!

 چشمان ِ او در همهء حوالی ام می رقصید و چه زیبا استادانه مرا مات کرد به حرکتی ساده!

من از من جدا شد و  من  ِتنها مست ِ این باران، مجنون وار عاشقی حیران شدم،

بیگانه با دنیا شدم!

گویی زیبایی خیره کنندهء آن دو چشم  ِ آسمانی جادویم کرد و مرا برد به هفت آسمان رویای ناب!

دلم بود که از کف می رفت تا دیوانه شود، تا رسوا شود در کوچه های بیقراری، لحظه های التهاب!

زمین و زمان ، همه ء جهان برایم  شده است (او) !!

بی او انگار هــرز می رود نفس هایم ، گاه یکسره حیرانم آخر این همه دچار بودن ؟؟!!

می نشینم خیره در بستر ،مات ومبهوت به رویایش که مسخ می کند انگار تمامی ِ شبم را!

انگار اوست پاسخ تمام  ِ نداشته هایم ،دلیل تمام  ِ ای کاش هایم!

او در سراب ِ دورها ،من در تلاطم  ِ آه !

 او چون فرشتهءِ عشـــق، من کولی ِ پریشان!!

در هلهلهء آینه

در قاب ِ عکس ِ کهنه

 بین خطوط شعرم

 او می شود بهانه برای هر ترانه!

برای شاعرانه ،

برای قصـــّهءِ عشـــق !!

یکی بود ونبودم جز او معنی ندارد ،

او می شود نهایت

 دلیل  ِ این شبانه!!

دلم برای گریه

برای هقی هقی مست

 آمادهءی آماده ست!!!

برای از تو گفتن

 آهای نرگس ِشعرم دلم پر از بهانه ست!!!

در این شب ِ دلهره 

 شب ِ تنها نشستن

شب ِ بلند ِ یلدا ، شب ِ سلام زمســــــتان!!

 دلم از همه دنیا

 فقط ترا می خواهد!( فقط ترا می خوانَد)

 دستان ِ تو اگر می بود نَه شب به این حجم عزادار می شد و

 نه قلم اینگونه به اَشک می رسید!

دستان ِ تو اگر می بود نه من اسیر می شدم به این تلخ واژه ها و

 نه واژه هایم اینگونه بارانی بود!!

دستان تو کم از اعجاز نیست به خدا

مگر نه اینکه  حرارت ِ مجهول دستهایت در اولین دیدار تا به ابد مرا حیران کرد ، تسخیر کرد؟!

نمی دانی چه بر من می گذرد شباهنگام  ِ تنهایی وقت ِ نابهنگام هجوم  ِ خاطره های دیدار!

نمی دانی چه تلخ است بغض تنهایی وقتی که باید باشی و نیستی!

 نمی دانی سکوت ِ سرد ِ خانه  چه سنگین می شود و بیرحمانه می شِکَنَدم!!

 نمی دانی چه خیس می شود چشمانم با خیال آمدن ِ تو ، خیال ِ ماندن ِ تو!

 خیال  ِرقص ِ گیسوانت در باد جام  ِ می میشود و مست می شوم از این رویای ناب!

چه شبها که سر به دیوار  ِ اندوه  کنار  ِ های های تنهایی نام  ِ ترا باریدمُ  عشق ترا گریستم!

چه شبها که همخوابهءِ درد تا دل ِ سحر، اسیر  ِ ای کاش های داشتنت

 واژه به هم می بافتم رج به رج گریان تر از ابر زمستان!

نمی دانی چقدر از روزهای بی تو دلگیرم ، نمی دانی چقدر جای تو اینجا خالیست!

با تو با تو با تو اگر باشم

با من با من با من اگر باشی

من و تو ما می شویم

 یک مشت ِ سنگین می شویم بر پوزهء شب می زنیم

 که برو ای لعنتی ای شب ِ ظالم  از جان ِ این دل، دیگر چه می خواهی؟!!!!

من و تو اگر ما بشویم

آه اگر ما بشویم

آه اگر ما بشویم!!

_______________________________!

فردا زمستان می آید و سرمای کشدارش

زمستان می آید و آه ِ  کنار  ِ پنجره  وقت خاطره ساز  ِ باریدن ِ برف !

زمستان می آید و چهره هایی گرفته و رهگذرانی که از هم با لبخندی سرد می گذرند!

زمستان می آید و دیگر هیچ ....!!

______________________________!

یاد آن سالها هم به خیر ، مادر و سینی خوراکی هایش ،قصــّه های عاشقانه اش!

یادش بخیر قصه که می گفت به خاطره که میرسید پیشانی اش چین می انداخت

 بغضش را می خورد ، می خندید و می گفت: بگذریم قسمتی از زندگی بود که گذشت!

مادرم جای تو خالی دوستت دارم  و می دانی !! ای کاش می بودی!

_______________________________!

 شب یلدا  برای من شب بلند  ِ در خود شکستنهای پی در پی وگریه های بی اختیار

 است! برای مادر و جای خالیش ،برای آن روزهای شاد ِ دیروز ، برای آنها که یلدای سال ِ

پیش با ما بودند و امروز مهمان ِ خاکند یک سبد شقایق ِ خیس آرزو مندم!

                                                                                                              یادمان باشد کمی بالاتر خدایی هست که تنهاترین تنهاست ، به الحمدی کنیم یادش و

 از او عشق ، مهر و دلی پاک بخواهیم ، کمی بالاتر از فلس ِ تکراری ِ زمین خدایی

 هست که دوستمان دارد ،دوستش بداریم!

یادمان باشد خیلی ها محتاج به دعای چشمان ِ خیس ِ انتظارند، یادمان باشد مسافری

 در راه است که می گویند دستانش میوهءِ نور است و بر لبهایش ترانهء جاویدِ عشــق!

یادمان باشد که به آسمان بگوییم :

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست ، هرکجا هست خدایا به سلامت دارش!

___________________!

پ ن : من پرم از ضجـــّه های تو رو خواستن نازنین عروس شهر  ِ آرزوهای کبود!

 

همراه ()
مرثیهءِ عشــــق

سلام

منم که دچار به حیرانی ِ عشــــق ، عابر ِ کوچه های خیال شده ام ؛ بیخود از خود شده ام!

شب پرسه هایم رسانده ام تا حوالی ِ باران ِ اشک ، تا هق هق ِ غریبانه ،تا در خودم شکستن!

نمی دانم کجای شب ،پوستهءِ صبــرم را خراشـــید که

درد مبهم  ِ نشسته در این کومهء ِ درد به نبض فریاد رسید! (نمی دانم کجای شب بود)

فقط یادم هست حوالی ِ تلاقی ِ تنهایی ِ شبانه ام با هیاهوی نشسته بر شهر،

ناگهان همهءِ دلم لرزید!

 گویی یک خیال، دستم را گرفت و به تماشا دعوتم کرد....

گوشه ای نشستم و تماشا کردم آنچه این خیال ِ گذرا به پهنهءِ شب می کشید !

گویی ریسمانی کشیده بود از چشم من تا دل ِ شب ، هی می کشید، هی می کشید!

در افق طرحی از عشق نوشت و مرا مات کرد به بازی های عشق!!

عشق را لابلای تَرَک های لبی تشنه کشید که می سوخت از درون امّا عاشقانه از امید می گفت!

عشق را در قطره اشک ِ یک مرد کشید که شهادت می طلبید!

عشق را در دل ِ بیابان با نقش ِ پاهای برهنه ،دل ِ تنها ، غم ِ فردای اسارت می کشید!!

آه از این بغض ِ غریب که ناگهانه به هق هق می بَرَدَم  : روبرویم خورشید بر سر نیزه است!!

دیگر چشمهایم انگار مسخ شده است در دستان ِ خیال و معلق است در فضای یک اتفّاق ِ تلخ!

انگار دنیا دو نیمه شده است:

 یکی همچو قناری  عاشق و زیبا آمادهء پرواز یکی کرکسی موهوم ،کریه،مشمئز!

 یکسو یک جزیرهء کوچک عشق آنسو عجوزه ِ کینه آمادهءِ بلعیدن!

یکسو خورشید و تنهایی غریبانه اش یکسو سونامی ِ اندوه و ویرانی ِ غم انگیزش!

گم می شوم در این همه نابرابری ِ محض و سر به زانوی اشک، های های مرثیهءِ عشق!

عشق یعنی یکی شدن با یکی تنها میان ِ های هوی مترسکها!

عشق یعنی لبهءِ تیغ بوسیدن اگر سبب ِ پرواز شود !

عشـــق یعنی یکی سقّا که به آب زذ با دو دست ِ آسمانی  و بی دست برنگشته به خاک افتاد!

عشق یعنی یک دل صبور امّا پر ِ درد که به برادر می گفت: بمیرمت چه بیصدا می شکنی!

عشق یعنی درد ِ دل ِ یک کودک سه ساله با سر ِ بی تن !

 بابا نمی دانی بعد از تو چه بر سرمان آمد ! یکی گوشواره ام را گستاخانه می کشید

یکی سیلی به صورتم میزد، یکی عمّه را کتک می زد ، یکی ابلهانه می خندید!

عشق یعنی در سکوت گریستن که چرا رفتی و مرا با این غم ِ کاشانه سوز تنها گذاشتی؟!

عشق یعنی کنار ِ سر ِ بی تن جان دادن ، کودک سه ساله هم اینگونه رفت وپر کشید!

دلم درون سینه بیتاب است ،اشک امانم را بریده ، دستم به دامانت ای عشق امان بده!

چه می کنی با من ؟ به کجا می بری ام؟ من کجا و  تحمّل ِ این روایت درد ؟!

خیال همچنان بر پهنهءِ شب می کشد و می کشد و آرام آرام از گوشهءِ روبرو محو می شود!

من می مانم و شب و سکوتی که گویی از هر فریادی رساتر است :

دل به آسمان بده!

....

...

..

پ ن : ندارد.

 لازم نوشت1 : لابلای دل لرزه هاتون منو هم دعا کنید.

لازم نوشت 2: از خیلی ها ممنونم ،ایشالاّ شادیهاتون پاینده!

 

همراه ()
من چه تنها مانده ام اینجا بی تو

سلام

هان ای دل ِ دیوانه باز که بیتابی!؟

باز که بهانه می گیری ، باز که به خود می پیچی ،باز که بیقراری!!؟

از چه از که  نشان می خواهی؟! پریشان ِ که هستی؟!

این بار قلم در دست ِ تو، راوی  تو باش و بشکن این سکوت ِ سرد را ،من تماشا می کنم! 

واژه بارانم کن از بهانه ها بگو ، از دلیل  ِ بیقراری ها از او بگو ، از او بگو!

من گوشه ای از همین تنهایی می نشینم و با رقص ِ دلتنگی تو همپای مجنون می شوم ،

صحرا به صحرا می روم ، دریا به دریا می روم ! (مقصد فقط چشمان ِ اوست،بیراهه ها را خط بزن!)

مجنون به عشق مقتداست ،مجنون تر از او میشوم !

 آهای لیلی ِ قصّه های عشــق بگو بگو لحظهءِ آرامش کجاست؟!

من سایه به سایهء ِخیال تا خود ِ بیستون می روم! آه گوش کن،می شنوی؟!!

 فریاد ِ زجر  ِ تیشه هاست، تا بغض ِ فرهاد می روم!

 محو می شوم در گفتگوی  ِ سنگ و تیشه! کوه و فرهاد، غرق می شوم در ابهام  ِ این تصویر ِ زیبا! 

 آهای شیرین ِ قصه های عشق  بگو بگو لحظهءِ آرامش کجاست؟!

آه ای دل ِ غمگین ، دل ِ عاشق ، دل ِزار ،بمیرمت این درد را تحمّل نشاید! 

کور می شوم کر می شوم از لحظه فارغ می شوم ،از هر طرف که بروی از پی ات عازم می شوم! 

 تمام  وزنم در باد ، سبکتر از کاه می شوم، این بار تو برقصانم ، تو بچرخانم!

 برسانَم تا او ، تا حریم  ِ آبی و صمیمی اش ، تا نجابت وجود ِ آسمانی اش!

 روانه ام کن تا چشمهءِ جوشان ِ او ، تا خود ِ او ؛ خود  ِ قدّیسهء قصّه!!

...

..

.

پ ن : بی تو  نه هوا هست نه ترانه نه صدایی که بگوید آه زندگی زیباست !

 

همراه ()
نه نیستی تا ببینی!

سلام

من و این شب ِ برهنه ، شب ِ زخمی ، شب ِ سرد، به هم رسیده ایم باز در دقیقه های کلافه!

  هردو به جستجوییم، گویی شب مرا گم کرده و من ترا(شب مست ِ من و من مستِ تو!)

شب تشنهءِ در آغوش کشیدن ِ من و اشکهایم ، من حریص ِ گم شدن در هوای تو! 

 شب از پی من می آید و من از پی تو و خاطرات ِ تو!

نه من به تو نمی رسم، بین من و دستهای رویایی ِ تو بیش از اینها فاصله هست!

و تو چقدر دوری از من و  این دلواپسی ها!

 شب امّا عاقبت مرا می یابد و به کام می کشد!می بَرَدَم تا قهقرای یک سکوت ِ محض!

و من گوشه ای از این تنهایی ِ دلگیر می نشینم و دل به دل ِ مویه های دل می دهم!

بیچاره دل !

هر گوشه اش زخمیست یادگار  ِ دوستت دارم ها!!

دوستت دارم هایمان اصلاً یادت هست؟!

یادت هست  به چه شوقی به چه ذوقی آغوش می گشودیم برای یکی شدن ،برای ما شدن!؟

یادت هست صدای خنده های تو مرا می بُرد تا اوج ،تا بلندای جریان؟!

یادت هست ترس ِ ناگهانی چشمهایمان از اینکه وای خدای من مگر می شود بدون او ؟!

نه اختیار ِ این اشکها دست ِ من نیست ، عاجزم از مهار این هق هق ها!

کز می کنم کنج ِ همین تنهایی  ِموهوم و ترا آه می کشم و هموزن ِنبودنت واژه می بارم،خیس  ِ خیس!

آهای خاتون ِآرزوها، بانوی شهر ِ آفتاب!!

ببین این شکسته منم!  همان مغرور ِ دیروز،همان مرد ِ آرزوهایت ،اصلاً آیا یادت هست؟!

 از من و این دقیقه های اضطراب،از من و این دقیقه های زرد ،از من و این بی تو بودنها،

 تا تو و حریم ِ امن ِ با تو بودن چقدر فاصله هست؟!!

 از من که بی تو می میرم تا تو که همچو الههءِ عشق در سراب می تابی چقدر فاصله هست؟!

هر چه که فاصله  هست تو مدارا کن ، تو بزرگی کن ، بردار به لبخندی ،بردار به نگاهی، بردار به سلامی!

مرا از این شبهای حیرانی ،از غم پریشانی ، از تکرار رهایی ده !

 بگذار در هوایت نفس بکشم ،لمس کنم جاری زلال ِ زندگی را!

....

..

پ ن : بی همگان به سر شود ،بی تو به سر نمی شود، نمی شود!

 

همراه ()
یعنی که محو می شوم اینجا بدون ِ تو

سلام

شب ِ من شب ِ غمگین ِ پاییز و دل ِ من تنگ ، تو از شب و دلت بگو !

حال ِ من تعریفی ندارد ، جان به تنم آویزان مانده و دست و پا می زنم در سراب ، تو از حالت بگو!

اینجا جز حوصله همه چیز هست ؛سکوت و هق هق و سردرگمیها ،تو از پشت پرچین ها بگو!

اینجا دم و بازدم ها تکراریست ، عابران ِ شهر ِ من همچنان گیج و عبوری ؛همچنان مات و عبوس!

برگها زیر  ِ پاهاشان له می شوند ، خرد می شوند، می شکنند ،اصلا چه می دانند که چه زجریست دچار بودن!

چه سخت است دل در گرو ِ دلبری زیبا داشتن و او در جوار فاصله ها نهان، نایاب!

درد است سر به دیوار کوفتن و حسرت ِ شانه هایی امن وفت ِ بی وفت ِ گریستن!

من مانده ام و نقش ِ ناز  ِ خیال ِ تو بر گسترهءِ افق ، من مانده ام و تصویر چشمان ِ آسمانی ِ تو!

من مانده ام و این دل ِ بیتاب که دم به دم نبودنت را آه می کشد و آشفته می رود تا اشک!

من مانده ام و کرور کرور آرزو که می روند تا کنج ِ محال !

من مانده ام و همین شب ِ دلگیر ، تو از آسمان ِ آبی آنجا بگو !

بگو با من ،تنها صدای تو خوب است ،آرام می شوم با نجوای انگشتانت بر پهنهءِ کشیدهءِ شب!

آرامم کن ای بهانهء هر چه خاطرهءِ خوب ! ای سرآغاز  ِ ترانه ، ای خوب ِ صمیمی!

منم و همین چند خطّ ِ گیج ، تو از امید ِ سرزمین ِ عشـــق بگو !

 

پ ن : اینجا به جز دوری ِ تو چیزی به من نزدیک نیست!

 

همراه ()
تو از خواب آمدی ای عشق

سلام

آسمان می بارد ،شهر غمگین است ، کوچه های تنهایی ، خیابان های ممتد ، پرسه های خیس..

ردّپای چند خاطره با  نقش ِ دو چشم  ِ زیبا بر گسترهءِ دلم جاریست و من ننویسم چه کنم؟!

جای جای دلم ترا و لمس دستهای آسمانی ات را آه می کشد !

نمی دانی چقدر در این هیاهو ها جای تو خالیست ! نمی دانی چقدر به امنیّت ِ شانه هایت محتاجم!

نمی دانی رفص گیسوان ِ تو در نسیم  ِ خیال با من و این حال  ِ خراب چه می کند!!

نمی دانی تصویر ناز چشمانت در سراب ِ دور چقدر خیال انگیز است  و من چقدر بیتاب؟!

آه که نمی دانی دل ِ دیوانهء ِ مرا جز تو و اسم ِ تو قرار نمی گیرد ،دوا نمی گیرد، تو چارهءِ من ِ بیچاره ای!

تو که آمدی سرزمین زرد ِ خیالم آبستن ِ خاطره هایی شد همه از جنس ِ باران و

من غرق شدم در این دایرهءِ حضور!

با تو نه از سوز ِ خزان باکم هست نه از هو هوی زمستان !

 با تو شاه نشین این کلمات ِ گیجم ، عابر ِ کوچه های عشـــق ، راوی ِ لحظه های ناب!

با تو خوشــم ، دل به باران می دهم ،همرقص ِ مجنون می شوم ، عاشق ِ عاشق می شوم!

 تو بزرگی ، تو مثال ِ شاپرک های بهشت ، تو به شکل یک اقاقی رویایی ، تو خود ِ بارانی!

من ترا دارم ، زمین و هرچه در آن است بمانَد ،به من چه ؟!  با تو تمام می شوم!

آغوشم را به اندازهء تو  رو به باران باز می کنم و گم می شوم در فضایی همه اش تو ،

 همه اش تو !

همه اش تو !

من و باران و این شب ِ بلند و این شهر ِ غمگین همقدمیم تا خود ِ صبح ، تو امّا آسوده بخواب!

مجنون ِ تو همچنان زیر پنجره ات می خوانَد!

 

پ ن : دوستت دارم و می دانی تو!

 

همراه ()
عشق ،صدای فاصله هاست

سلام

 عشق ، همان بغض ِ پیچیده در ساز دلتنگیست!

عشق ،صدای ِ زمزمهء جاری ِ باران است به کویری که سالها پیش از این از تشنگی جان داده!

عشق،برق ِ آشکار دو نگاه ِ مات است که در تلاقی ِ دو احساس ِ سردرگم به هم خیره می مانند!

عشق، لالایی اندوهگین مادریست پشت دار ِ قالی ِ خاطره های مردی در باد ، در سراب

برای کودکی از او  به یادگار!

عشق ،صدای ِ هق هق ِ  منتظریست  پشت پرچین ِ خیال !

عشق ، رقص زیبای قاصدک هاست پشت پنجره های غبار گرفته، پشت دیوار دیوار فاصله!

عشق، صدای همین فاصله هاست، فاصله بین من ِ مجنون تا تو که بیرحـــــمانه زیبایی!

 

 پ ن : گم شدم تو پاییز ،دستهای گرم تو کو؟!

 

همراه ()
هدیه به پیشگاه ضامن ِ آهو

سلام

پرندهءِ غمین ِ دلم پر کشیده تا حوالی گنبد ِ عشق ، جایی میان آسمان و زمین آن دورها 

عاشقانه می چرخَد، می خوانَد ، زار زار می گریَد..

دلم گرفته ، هوا هوای باران ، لحظه ها خاکستری،شب نشسته در کمین !

می ترسم از این تنهایی ، می ترسم از این تکرار  ِ هرز، از پریشانی!

بگذار کمی در هوایت نفس بکشم ، بگذار لبریز شوم از امنیت ِ ناب ِ جاری مهر  ِ تو!

بگذار در این خلسهءِ عشق از یاد ببرم تنهایی ِ پشت سر را، پرسه های غریبی را! 

هوای توخوب است ، میشود آسودگی را حس کرد، میشود گوشه ای نشست و های های غزل بارید!  

می شود با جرعه ای آب از سقّاخانهءِ تو مست شد ، عاشقی کرد!

می شود ردّپای خدا را دید کنار  ِ پنجره فولادت، می شود زار زار گریست و صدایش زد!

می شود گوشه ای نشست و غرق در صدای ربّناها شد ، می شود در هلهلهءِ نقّاره خانه ات گم شد!

من از تبار ِ دردم ، مجنون ِ دوره گردم، پی ِ خودم می گردم!

تو از سلالهء ِ مهر ، طلایه دار  ِ باران ، نشانه دار  ِ عشقی !

من از هجوم  ِ شب گنگ، بی سرزمین تر از باد ،دلخوش به چند خاطره

تو از تبار  ِ آفتاب، صاحب ِ این بهشتی ، خاطره ساز ِ عشقی!

مولای مهربانم ، حاکم ِ این دل تویی ، بدون ِ تو خرابم ، رسوای بی نشانم!

از تو به یک اشاره از من به سر دویدن ، پر می کشم تا حرم، تا خود ِ بارگاهت ترانه می سرایم!

  امام رضای خوبم  تولدّت مبارک ، واژه های حقیرم فدای عاشقانت !

 

 پ ن : دلم گرفته آقا ، هوای گریه دارم ،اَمون بده ببارم!

 

همراه ()
نیستی ببینی

سلام

 منم و پهنهء ممتد  ِشب

منم و یک آه  ِ بلند ِ تنها

منم و دغدغه های بی تو

منم و حسرت ِ دست ِگرم  ِ تو !!

منم و جمعهء تکراری  ِ زرد!

نازنین دلبر  ِ رویایی ِ قصر  ِ آرزوهای محال !! با توءام می شنوی؟

دل ِ من سخت بیقرار است،سخت دلتنگ!!

 

 پ ن : خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست؟!

 

همراه ()
تو اعتبار ِ عشقی

سلام

پشت ِ این فاصله های کبود

پشت ِ این خاکستری ها

پشت ِ این تنهایی

یکی بسیار دلتنگ است !

یکی سر به زانو گرفته گم شده در خیالی دور ، شهری دور ، کلبه ای دور و خاتون ِ آرزوها!

یکی تمام  ِ این فاصله را آه می کشد ، یکی تمام  ِ این فاصله را تنهاست!

یکی ترا می طلبد ، ترا ترا ترا می طلبد ، انگار جز تو درمانش نیست ، جز تو مرهمش نیست!

جز تو همه بیگانه اند ، عبوری اند ، می گذرند!!( دست نمی گیرند، دست و پاگیرند!)

جز تو هر چه دارایی دنیاست، ارمغان  ِ آز  ِ صورتکهای ِزمینی !! تو که باشی من ثروتمندم!

تو که باشی پشت  ِ من گرم است، از هجوم  ِ شب نمی ترسم !

تو که باشی دست و دلم نمی لرزد ،استوارم، استوار!!

تو که باشی باکم نیست از غروب ِ مات ِ پاییز ،

تو که باشی شاعر  ِ عشق می شوم، از تو الهام می گیرم !

 آه تو نمی دانی چه مقدّسی میان ِ واژه های خیس ِ احساسم ،نمی دانی چقدر می خواهمت!

تو اعجاز  ِ خالق  ِ منی برای منی که به جادوی چشمانت دچارم !

تو اعتبار  ِ عشقی ،حقیقت محض ِ وفا ، پاک تر از اوّلین قطرهء باران !

تو صدای جاری ِ حیات ِ منی ، صدایت بند بند ِ دلم را به بند می کشد!

تو آرزوی هر شب ِ منی ، بدون ِ تو نیست می شوم!

آه تو نمی دانی جمعه ها چه کلافه می شوم بی تو ، عقربه ها دق می دهند تا بروند!

دوستت دارم بانوی این غمنامه ها ، دلم برایت می رود ، بیا بیا !

 

پ ن : این دوسه خط بهونه بود ، دلم برات تنگ شده بود!

 

همراه ()
پاییز

سلام

 آمد از راه فصل  ِ زرد بیقراری

فصل دلهای پریشان ،فصل  ِ برگ ها و ضجّه هاشان زیر  ِ پا!

 فصل شباهنگ  ِ غمین  ِ مرد در  خیابان  ِ بلند ، پرسه های بی هدف ، درد ِ دل با چشم  ِ خیس!

فصل  ِ غروب های مبهوت و مات،فصل  ِ شکستن  ِ من در روزگار ِ بی تو ! 

تو و آنهمه خاطره در باد ، در یاد ، من و این ویرانی ،  من و این تنهایی ،اشک های بیصدا!

آمد از راه پاییز ،فصل ِ گم شدن ِ عاشق، تنها و سرگردان، حیران در جستجوی نیمهءِ گم شده اش!

فصل ِ شکوفایی ِ اندوه میان ِ واژه ها ،های و هوی انتظار  ِ کوچه ها،فصل  ِ بغض های نابهنگام!!

سمفونی کلاغ ها روی  این دیوار ها ( بین  ِ من و تو چه بسیار دیواراست از فاصله ها)

 سلام پاییز  ای فصل ِ خوب ِ من ! تو آشنایی با لحظه هایم!

من و تو یکدیگر را می فهمیم ، من و تو هر دو از روزهای خوب خاطره داریم!

خوش آمدی امّا دیگر از من نشانی نیست ،پیش از این ها محو شدم در کوچه ها

 پیش از اینها جان دادم ، ردّپایم را هم که باران شسته است!

خوش آمدی امّا ترا به عشق سوگند  این بار با برگهای خشک مدارا کن!!

 شاید آبستن خاطره ای خوش باشند از روزگاری که سایه بودند به راز و نیاز  ِ دو پریشان عاشق!

خوش آمدی امّا ترا به عشق سوگند این بار کمی آرامتربا طماءنینه از هوای خاطره هایم بگذر ،

بگذار یک دل ِ سیر به یاد چشمانش گریه کنم ...بگذار تماشایش کنم!

آخر می دانی؟!

دلم امشب عجیب گرفته ، هی سر به دیوار می کوبد که :

کجاست او که می گفت غم  ِ ترا نبینم؟!

کجاست او که شانه هایش وقت ِ هق هق امن ترین جای زمین بود؟!

کجاست او که نیست امّا سنگینی نگاهش تا بیکرانم جاریست؟!

خوش آمدی پاییز ، منم و این قلم  ِ شکسته و چند تکّه کاغذ ، همین گوشه ها می باریم

 باقی هرچه هست به کام  ِ تو !

 

پ ن:  ندارد.

 

همراه ()
دل ِ بیچارم تورو فریاد می زنه

سلام

شب و هوای  ِ اندوه  تو کوچه های بن بست

شب و نم نم  ِ بارون به سنگفرش  ِ خیابون

شب و شبآهنگ ِ غم  ، ملودی ِ فاصله

 شب و تنهایی ِ من ، شب و مرثیهءِ درد ، شب و سوز  ِ جدایی

شب و سکوت و هق هق ، شب و  تو در آیینه ، شب و تباهی ِ من

شب و شهری که بی تو شبیه ِ قبرستونه ، خرابه ای تو غبار ،پوشیده از ماتمه!

 شب و تو در قاب ِ عکس ،من و گریه و گریه ، من و تنهایی ِ بد ، من و آه های ممتد!

 من و دور از تو بودن ، من و  بی تو شکستن ، من و شب و تنهایی!!

آره باز شب شد ه و من بی تو دلم گرفته ، هوای گریه دارم.

 با همین  قلب ِ شکسته ،  با همین بغض فروخوردهءِ گس،

 با همین دل ِ بارونی ، با همین افسوس ِ تلخ ، همین سر درد ِ مضحک

 با همین  دستهای خالی ، همین  خسته تن  ِ آلوده به درد

تو رو  ضجّه می زنم ، که دچارم  به تو وُ  قسمت می دم به عشق که بیایی 

 بیایی به دستای کویریم امید ِ بارون بدی، به من که رو به مرگم  جرأت ِ موندن بدی!

بی تو نفس می خوام چکار؟ زنده باشم بی تو که چی؟! حرومه بی تو بودن!

بی تو  من یه دوره گرد ِ هرزم ، به مفت هم نمی ارزم، آدمکی کلافه ام!!

عَیار  ِ بودنم تویی با تو به وزن می رسم  با تو شبیه ِ آدمم!

از آسمون و از زمین یا از سخاوت ِ خدا دل ِ تنهام دل  ِ دیوونم جز تو هیچی نمی خواد!

 با همین چشم های ِ خیس

 همین بغض  ِ شبونه

 همین ترانهء خیس

 همین خط خطی ِ غم

تو رو  ضجّه می زنم ، که دچارم  به تو وُ  قسمت می دم به عشق که بیایی 

 بیایی و به دستای کویریم امید ِ بارون بدی، به من که رو به مرگم  جرأت  ِ موندن بدی!

بی تو نفس می خوام چکار؟ زنده باشم بی تو که چی؟! حرومه بی تو بودن!

بی تو من یه دوره گرد ِ هرزم ، به مفت هم نمی ارزم، آدمکی کلافه ام!!

عَیار  ِ بودنم تویی با تو به وزن می رسم  با تو شبیه ِ آدمم!

از آسمون و از زمین یا از سخاوت ِ خدا دل ِ تنهام دل  ِ دیوونم جز تو هیچی نمی خواد!

تو با ِ دوری هم آغوش

تو با فاصله تا من

 تو با درد ِ نبودن

تو با اندوه در مه

 تو با فردای رویاء ،

دلیل ِگریه های ِ این عاشق ِ دیوونه ای ،

خاتون ِ واژه های خیس تو بانی ِ ترانه های درهمی!

رویای با تو بودن ، کنار  ِ تو دویدن تا ته ِ بیشهء ِ عشق، تمام   ِ آرزومه ،یه آرزوی محال!

 منِ هم آواز  ِ اندوه ِ یک آغوش ِتنهام، حسرت ِ دست مهربون ِ تو به جنونم می رسونه!

گم می شم تو خاکستری ِ آرزوهای کال ،محو می شم تو دامن ِ عبوس ِ درد

خاطره هام از تو همه از جنس بارون ، آخه به چشمهای من باروون با تو قشنگه!

من با دل ِ شکسته م تو برزخ ِ فاصله، اسیر ِ غصّه های یکی بود و نبودم !

ببین چشمهءِ اشکم دیگه داره خشک میشه ، دیگه نایی ندارم ،پر شدم از التماس

تو رو  ضجّه می زنم ، که دچارم  به تو وُ قسمت می دم به عشق که بیایی

بیای و به دستای کویریم امید ِ بارون بدی، به من که رو به مرگم  جرأت  ِ موندن بدی!

بی تو نفس می خوام چکار؟ زنده باشم بی تو که چی؟! حرومه بی تو بودن!

 بی تو  من یه دوره گرد ِ هرزم ، به مفت هم نمی ارزم، آدمکی کلافه ام.

عَیار  ِ بودنم تویی با تو به وزن می رسم  با تو شبیه ِ آدمم!

از آسمون و از زمین یا از سخاوت ِ خدا دل ِ تنهام دل  ِ دیوونم جز تو هیچی نمی خواد!

 

 پ ن : دلم گرفته بی تو ، هوای گریه دارم ! 

همراه ()
ای عشق همه بهانه از توست

سلام

ای شب از یاد ِ تو عطر آگین شده

درون سینه ام  این دل ِ غمگین، مشتاق دیدارت شده .

هوای خانه لبریز است از بغض  ِ دلتنگی ، نسیم  ِ آمدنت نوید ِ باران دارد !

داغ غمت دلم را سخت می فشارد ، مگر می شود به چشمان ِ تو اندیشید و خراب  ِ هق هق نشد؟!

من ِ مست  ِ دچار  ِ تو به نام  ِ تو به یاد  ِ تو در کوچه های عاشقی، غرل سرای ماتمم، راوی  ِ واژه های خیس!

نمی دانی پریشان حالی ام را شباهنگام تنهایی وقت ِ گریه های بیصدا ، اشک های بی هدف!

نمی دانی چقدر دور می شوم از فرم نفس کشیدن ،

 انگار دم به خلسه میرود و بازدم به نیستی وقتی یاد ِ تو مرا احاطه می کند!

نمی دانی چه سنگین است بار  ِ ناهمگون ِ شوق ِ من و اندوه ِ جای خالی ات وقتی که باید باشی و نیستی!

من از  نهایت ِشب می نویسم ،از  مستی  ِبوف کور  ِ جَلد ِ پشت ِ پنجره  ام !

من از  حُزن ِ جاری میان دلدادگی ِ شمع با پروانه می نویسم ! (راستی کدام عاشقترند؟)

من از شبانه های مردی می نویسم که  عاقبت گم می شود به هوای چشم  ِ تو در آینه!

من از صلابت ِ یک رسم  ِ شیدایی  می نویسم که به جادوی نگاهی آبستن ِ خاطراتی شد همه اش بارانی!

من از تو می نویسم که سخاوتمندانه بهانه ای برای شبزده ای دربدر،

کورسوی فانوس ِ امیدی برای  گمشده ای در غبار،

یا زمزم   ِ زلال  ِ حیات بخش برای تشنه ای در کویر !

نمی دانم ترا چگونه باید شرح دهم ،امّا ترا به اندوه  ِ جاری ِ این دوسه خط سوگند :

بگذار عاشقت بمانم ، هوای با تو بودن خوب است!

 

 پ ن : دنیا بی چشمات یه دروغ  ِ محضه!

 

همراه ()
عاشقانه ای شبانه

سلام

شب آمده باز و خیمه زده به همهءِ احوال ِ من  ِ پریشان حال!

دلم هوای ترا دارد ، کجایی تا ببینی  در این شب ِ برهنه ، شب ِ اندوه ،چقدر جای تو خالیست؟!

 بی تو سکوت ِ سرد ِ خانه می ترساندَم ، به انزوا می بَرَدَم  .! 

می نشینم کنج این تنهایی و از تو برای تو می نویسم که نوشتنی ترین تویی!

تو که تا قد می کشی بر پیکرهءِ خیالم، غم از فضای خانه می رود و من شاعر  ِ شعری

می شوم همه اش بر وزن ِ تو !

تو که می آیی جان به کلامم می دود و واژه هایم عطش ِ به معنی رسیدن می گیرند!

امنیّت حضور  ِ توست که بغض ِ سنگین ِ نشسته در گلویم را جرأت ِ باریدن می دهد

و من به لحظهء ِ ناب ِ باران می رسم  و برایت واژه واژه می بارم از روز و شب هایی که

بی تو گذشت و می گذرد .. دقیقه های سخت نبودنت که جز اشک شبانه مرا پناهی نبود!

چه روزها که دل به روءیای تو می دادم  و حیران از میان ِ تکرار ِ پوچ با آدمکها بودن، می گذشتم

و چه شبها که هم آغوش ِ خیالت تا سحر بیصدا می گریستم و صدایت می زدم در یاد!

 حوالی ِ غروب ِ دیروز قاصدکی  دیدم گوشهء پنجرهءِ همین اتاق که

خیس ِ خیس  بود از باران های متوالی ِ این چند روز،

 پنجره را گشودم و در دستهایم گرفتمش و به اتاق آوردمش و گم شدم در  یک حسّ ِ ناز  ِ عاشقانه ،

 نمی دانی چه لحظهء نابی بود وصال قاصدک خسته با دستهای لرزان ِ من ِ عاشق !

به خدا انگار چشمهای ترا می دیدم در هندسهء بی نظیر ِ قاصدک ِ خیس!

 بوسیدمش و نام ترا صدا زدم  به این شوق که قاصد ِ سلامم باشد به تو !

به تو در آنسوی خیال ، آنسوی مه ، آن دورها پشت فرسنگها فاصله !

گفتمش قاصدک به او بگو  یکی بی تو عاقبت جان می دهد در انزوا

گفتمش او را بگو که چقدر می خوانمش می خواهمش دچار آمده ام به بودنش!

گفتمش او را بگو  جز وصال ِ دستان ِ آسمانیش ،این اشکها این گریه های بی صدا را چاره نیست !

 گفتمش قاصدک به او بگو یکی بی او در این غربت ِ مجهول تنهاست و پیوسته نام ِ ترا می خوانَد!

قاصدک عزم  ِ رفتن داشت و من هنوز هم پر از درد ِ دل بودم !

باید می رفت پس پنجره را رو به آسمان ِ خیال ِ تو گشودم و قاصدک ِ زیبا را سپردمش به نسیم!

و چشمهایم لبریز از اشک آنقدر خیره به راه رفتنش ماند تا محو شد در افق !

باز من ماندم و تنهایی ِ خانه ءِ بی تو

باز من ماندم و حجم  ِ سنگین ِ شب

باز من ماندم و دلی غمگین خیره به جادّه های دور

باز من ماندم و قلم زدن در دل ِ شب برای تو که بهانهءِ این شبانه هایی!

این شوق، این التهاب ِ عاشقانه همه اش فدای تو از من و این واژه ها خیال ِ نازت را مگیر!

من کشتی شکستهءِ گمنامی هستم که به شوق ساحل ِ آرامش ِ تو مدتهاست حیرانم!

یک گوشه از این وسعت ِ بی انتها هم باشم برای من کافیست ،

مهم این است که هر شب به شوق  ِوصال ِ چشمان ِ همچو ماهت بمیرم و

هر صبح با نوازش دستهای آسمانیت زنده شوم !

بگذار با همین خیال ِ ناز زندگی را سر کنم .

شب به نیمه رسید و من به اشک و قلمم به هق هق

تو امّا کاش غرق در آغوش ِ آرامش ،آسوده ترین باشی  عشق ِ آسمانی  ِ من!

 من و شب و دوستت دارمها همچنان بیداریم .

 

پ ن 1: خرّم آن روز کز این منزل ِ ویران بروم ، راحت ِ جان طلبم وز پی جانان بروم !

پ ن2 : عید سعید فطر به عاشقاش مبارک ، امیدوارم لابلای دعاها اسمی از من هم باشه

لازم نوشت : دوستان عزیزی که از بلگفا نظر می ذارید نمی دونم چرا صفحه نظرات توی بلگفا کامل برام باز نمیشه که نظر بذارم براتون. ببخشید!

 

همراه ()
قَــدر ِدوّم

سلام

_____________1 

سخت است از وزن ِ شب گفتن که سنگین است و لبالب درد ،سراسر اشک

سکوت وهم آور  ِ امشب خبر از یک فاجعه یک سونامی یک تراژدی ِ خیس می دهد.

گویی آسمان بیقراری می کند برای باریدن ...دل ِ زمان هم گرفته امشب !

سرد است دقیقه ها گویی رخوتی گنگ و پریشان سایه انداخته به پوست کشیدهء ِ شب!

کوچه های پیچ در پیچ در انتظار ِ صدای پایی گمنام و گمنامی که هرگز باز نمی آید؛

می رود تا معراج ! دور می شود از صورتک های زمین...

گاهی فریاد یک مرد شنیدنی نیست با بغض در گلو سر به چاه  ِ بی کسی های های باید کرد ..!

سوز  ِ جانسوزیست در سکوت، تمرین  ِصبوری بر عبور از جهل !

درد  ِ جانکاهیست فهمیدن و نداستن که چه باید کرد با اینان که می بینند امّا کورند،

می شنوند امّا کرند !

قلب ِ شکسته اش امشب آرام می گیرد آن مرد که براستی مــرد بود بین آنهمه نامرد ِ پست!

به قرار می رسد دل  ِ بیقرارش که آرزومند ِ رهایی بود از قساوت ِ آبستن ِ زمین !

آن مرد می رود و مردانگی هم می رود ....

شب می مانَد و ضجّه های یتیمانی همه سردرگم که کجاست و چرا نمی آید مرد ِ مهربان ِ شب؟!

شب می مانَد و صدای گریه از خانه ای در دورها که: رفت و چرا رفت او که اَنیس ِ دل ِِ ما بود؟

شب می مانَد و هق هق ِ پیچیده در زمان که دیدی ستون ِ آسمان هم پر کشید؟

شب می مانَد و من که گم شده ام و معلّقم انگار در فضایی همه اش سوز ِ فراق !

شب می مانَد و حجم  ِ سنگینش که بر شانه هایم سنگینی می کند!

شب می مانَد و دستهای من که به نیاز بالاست به شوق ِ نگاهی، به ذوق ِ اشاره ای!

_____________________2

با همین چشمان ِ خیس ، با همین دل ِ پر درد ، با همین تن ِ آلوده به تباهی

این منم درمانده ای وامانده ،مسافری جا مانده ، پر ِ کاهی حیران !

گر تو نگاهم نکنی یا که جوابم بکنی یا که پناهم ندهی یخ می زنم خشک می شوم

جان می دهم با زجر ، محو می شوم در ولع ِ تکرار !

ای صاحب  ِ هفت آسمان !

ای مبداءِ نور

ای جاری ِ زلال ِ آفرینش

ای صاحب ِ اراده

خدای پاک ِ احساس !!

منم گمشده ای غمگین در پیله های انزوا

رهگذری بی مقصد ، حیران ، مست ِ کلام نوشی دچـــار !

منم  افتاده ای در دوردست ،جایی میان ِ ماندن و رفتن ، فرضی محال هم آغوش ِ سراب!

گوشه ء ِ چشم  ِ تو می تواند که انقلابی بکند ،می تواند که برهاند ، می تواند که بهانه باشد!

به هزار نام ِ آسمانی صدایت می زنم با التماس

صدایت می زنم و می بارم واژه های خیس را ،درد ِ دلهای پریشانم را که فقط تو امین ِ شنیدنی !

کتابت را به سر می گیرم و گم می شوم در های های اشک و اَمّن یُجیب های پیچیده در آسمان ...

کاش نگاهی بکنی .

 

پ ن : سُبحانَکَ یا  لا اِلَهَ الاّ انتَ ، الغوث الغوث ،خَلِّصنا مِنَ النَّار  ِ یا رَب!

 

همراه ()
قدر ِ اوّل

سلام

صاحبخانه خانه ای؟!

میهمان نمی خواهی ؟!

نه نپرس  که من کیم ؟

 خود هم نمی دانم ، عابری گم کرده راه و خسته ام یا دچاری حیران؟!

نمی دانم کیستم ،فقط یادم هست آخرین بار در کوچه های تکرار جا ماندم !

هی به دور خود چرخیدم و همبستر دنیـــا شدم ،بی خود شدم !

 در دلم ایمان بود که بر باد می رفت!

باز کن درب ِ خانه ات را یکی تنهاتر از تنها به التماس آمده!

یکی رسواتر از مجنون ، شیداتر از فرهاد ، غمگین تر از باران، ضجّه زنان آمده!

یکی سردرگم و حیران ،پریشان خاطر و افسرده حال با  دو چشم خیس آمده!

تو چشمهءِ جوشان ِ مهری ، تو بانی ِ ایثار و تندیسهءِ بخشایشی ، یکی گدا آمده!

عاطفهءِ سیــّال ِ سخاوت ِ جادویی تو مرا به درب خانه ات رسانیده امشب!

باز کن درب خانه ات را  چاره ای جز تو مگر هست برای بیچاره ها؟ (بیچاره ای آمده)

خـــــــــــدای مهربان ِ من درمـــــــــــــانده ای آمــــــــــــــــده!

من پر از درد ِ دلم ، لبریزم از بغض های خفه، از باران باران اشک آمده ام

از اعماق ِ پریشانی ، از درّ ه های  یاءس ،از دشت های پست ِ بی یاوری آمده ام !

آمده ام که در پناه  ِ امن ِ کریمانه ات گریه کنم ،خالی کنم این دل ِ آلوده به درد را !

آمده ام بگویمت گر تو نگاهم نکنی چه خاکی بر سر بکنم ؟ (دورم کن از این کابوس)

آمده ام بگویمت  مرا هم دریاب این شبها که دستهای قادرت ،طرّاح  فردای سال است !

آمده ام بگویمت حال ِ خرابـــم را زیبا کن به دم  ِ آسمانی ات ،من به در تو گم شدن محتاجم!

ای پروردگار ،ای خدای خوب

ای پرورگار ، ای خدای خوب

ای پرورگار ، ای خدای خوب

 مــَــــــن لــــــــی غَیرُکــــــــــــ ؟

 

پ ن : سالها دل طلب ِ جام ِ جم از ما می کرد ؛ آنچه خود داشت ز بیگانه تمنّا می کرد!

 لازم نوشت : لابلای ربّنا اغفر لناها  منو هم از دعا بی نصیب نذارید لطفاً

 

همراه ()
ردّ پای خیال ِ تو

سلام

 ارتفاع  ِ پست

 شب ِ برهنه

دقیقه های مات ، رنگ و رو رفته ، کــــِــــدر

طنین  ِ سکوت

طپش  ِ اندوه

خانه ای متروک پشت ِ هیچستان

ترانه ای غمگین

آرزوها ، سرگردان

آه های ممتد،شکوفه های بغـــض

پـُـــک های عمیق

های و هوی باد ،

 ابرهای خاکستری

هوا گرگ و میش ، احتمال ِ باران

و یک آغوش  ِ تنهای  ِ غمگین

این فضــــای  من ِ بی توست گاه ِ دلتنگی!!

تو آنسوی فاصله ها و من اینجا روح سرگردان ِ دچارم !

تو از تبار  ِ ماهرویان ِ عالمی و من شبزده ای گمنام نه به خدا بی نام ولی عاشـــق!!

تو سرت گرم از  همنشینی با گلها در هزار باغ ِ بهشت ،

من  ولــــی سایهء ِ هیـــــچم ،دلــــداده ای حیران!

تو  زیبایی ،طرح ِ ناز  ِ چشمانت دل از دلــــــم برده ، بیخود از خودم کرده!

گم شده ام در تو !

تمام  ِ آرزویم وقت ِ خداخداها:  تکرار  با تو بودن ،از تو غزل سرودن ،با تو نفس کشیدن!

آهای خدای ِ آسمانها با احترام این منم یک عاشق  ِ پریشان ، یک منزوی در زمان!!

  تو که از حال ِ دلم آگاهـــی، تو که تقدیر  مرا را ترســــیمی

ترا به چشم  ِ خیــــــسم ، به اندوه  ِ درونم ، ترا به راز  ِ باران به آهوی پریشان

ترا به اطلسی ها به نرگس های در یاد 

ترا به موج ِ دریا ، به فلـــــس ِ ماهی  ِ آب

ترا به نور  به عشــــق سوگند مرا به خود وامگذار ، بدون او من از هیچ هم کمترم!

 نیست می شوم محو می شوم در هوایی که عطر  ِ حضور  ِ او جاری نباشد .

 این دچار بودنها این عاشقانه ها این بارها در خود شکستنها زندگی ِ من است

بگذار زندگی کنم !

بگذار عاشقی کنم همچو کبوتری در جوار  ِ حرم  ِ عشق

یا همچو شمعی  عاشق که جانش قطره قطره می رود با رقص شبپرهءِ زیبا!

بگذار با استشمام  ِ هوای این خیال خوش باشم که روزی یا شبی عاقبت هم آغوش  ِ عشق خواهم شد!

 هی هی هی.....

چقدر در هوای تو قلم زدن آرامم می کند عشـــــــق

تو انگار اکسیر  ِ  جاودانهء ِ  حیاتی وقتی طرح ناز  ِ حضورت،

 همچو پرتره ای بی نظیر بر افق  ِ خیالم شکل می بندد!

و من عاشقت خواهم ماند در عبور  ِ گیج ِ دقیقه هایی که باید باشی و نیستی.

 به تو موءمن می مانم  و هر شب به یادت از باغ  ِ آسمان خوشهء نور خواهم چید،

و به اعتماد شانه های امینت،  پوست ِ سیاه ِ شب را به آغوش خواهم رفت و

 گم می شوم در لایتناهی ِ ردّپا هایت به جاری ِ کشیدهء ِ شب!

می روم و می روم و می روم ....

...

..

 پ ن : خواستند از تو بگویند شبی شاعرها ؛ عاقبت با قلم  ِ شرم نوشتند:نشـــــد!

لازم نوشت :از نقاب هـــای رنگارنگ بیزارم ! تردّد ِ  هرگونه آدمک به نقاب آلوده در

 این حوالی  اکیداً ممنوع!

 

همراه ()
دوستت دارم

سلام

 نمی روی ز یاد که هیچ ، وسیع هم می شود هوای خیالت شباهنگام  ِ بغض!

دلم که می گیرد از این  تنهایی ِ موهوم ، به جز خیال ِ امن ِ تو چیزی پناه ِ من نیست !

خیال ِ تو خرامان با نازی آسمانی مرا احاطه می کند!

زمان می ایستد و من  دستم به شعر می رود ، دلم به اشک می رود !

بانوی شعرم می شوی و من دست در دست ِ مسیحایی ِ تو  روانهء دیار  ِ عشق می شوم!

آنقدر هوای با تو بودن خوب است که از یاد می برم چه شبها که بی تو تا به سحر گریستم!

گریستم و نبودی که دستم را بگیری، که شبم را دگرگون، لبریز  ِ باران کنی !

باران ِ با تو بودن ، کنار  ِ تو سرودن ، سوار  ِ لحظه بودن ! (آه چه محال ِ خیسی )!

آهای زمان ، آهای زمین ، آهای هوای دلهره ، آهای دقیقه های زرد،  هیـــــــس !!!

کاش هیچوقت کسی پیدایم نکند  گم شده ام و می خواهم گم هم بمانم در این خیال ِ آسمانی!

هی...

من سرم به خیال تو گرم است ، شب هرچه می خواهد آوار باشد ، جاری باشد !

تو که باشی غمم نیست از روزمرّگیهای پریشان ، از ناملایمات ِ جبر ! از آدمکهای حرّاف!

کوه  ِ دردم  امّا تو که باشی کوه ِ دردی استوارم ، شانه هایم خم نیست ،چون به تو می بالم!

ای همیشه سیّال ، ای سراسر نور، ای خود ِ زیبایی

 یک نفر اینجا تا همیشه عاشقت خواهد ماند و در انتظاری شیرین ،هم پیالهء ِ عشق است!

تو اوج نشین  ِ باور این سردرگم  ِ گمنامی ، به شوق تو از فاصله خواهم گذشت !

من دل تنگ ِ دلتنگم ،اشک چشمم بی بهانه جاریست امّا کاش تو آسوده ترین باشی

و سرت گرم باشد و  جاری باشی در هوای زندگی !

من و دوستت دارمها ، من و این غم ِ شیرین ، من و امتداد خیال ِ تو همچنان می باریم!

بخواب آرام گل ِ نازم ،طلایه دار ِ عشق تو با خیالت دلخوش است.

 

پ ن : کاش می دانستی بازوانم چقدر تنها می مانند بی تو

 

همراه ()
ببار ای نم نم ِ بارون

سلام

تکیه بر عشق  زده ام در یک شب  ِ غمگین !

دلم گرفته باز و هوای گریه دارم .

می شود در هوای تو ببارم این بغض ِ فرو خورده ،این های های دلتنگی را؟

با ساز ِ ناکوک ِ دلم  ترانهء ِ اندوه می خوانم بر خوان ِ گستردهء خیالت که تا ابدیّتم جاریست!

آری منم باز ، مجنون ِ دوره گردی که خراب ِ اوّلین نگاه ِ تو غزل سرای عشق شد!

نقش زیبای تو را بر بوم  ِ غمین ِ دل می کِشم 

 کاش بودی و می دیدی دستم چه می لرزد وقت ِ به طرح ناز ِ چشمانت رسیدن ...

دست و پای احساسم گم می شود و مات می مانم به جادوی چشمان ِ آسمانی ات!

 خجل می شوم که عاجزم از به تصویر کشیدن ِ این زیبایی ِ مسلّم!

 بغض گلویم را می فشارد و حسرت ِ جای خالی ات مرا روانه می کند تا اشک!

آه اشکهایم به فدای تو که اینچنین بی رحمانه زیبایی!

خالق  ِ روز  ِ آغازین گویی که شراب ِ عشق نوشیده بود که اینچنین مستانه شاهکار آفریده!

دمش گرم این خدا تا همیشه شایسته ِ ستایش است !

 آری امشب  اینجا بارانیست!

قلم به رنگ می برم و پرنده ای تنها می کشم که در آسمانی آبی و وسیع بال گشوده با

 عشق می رود و می رود !

که من همان پرنده ام و خیال ِ مهربان ِ تو آسمان ِ پروازم و چه شیرین است لذت پرواز!

نشانهء ِ دلم تویی خاتون ِ شهر ِ آرزو ،

گم می شوم بدون ِ تو با دلهره در های و هو!

 از  اضطراب ِ کوچه های بی کسی  با  نام  ِ تو رد می شوم !

برای عبور از  پهنهء ظلمت ِ شب ترا بهانه می کنم!

بدون تو ، بدون ِ یاد ِ ماه ِ تو مگر که می شود گذشت از این شب کبود و گس؟

وزن ِ کلام  ِ من تویی ، بدون ِ تو فقیر  ِ واژه می شوم!

ای عشق دلم به دست ِ تو داغ ِ دچار خورده است؛ بدون روی ماه ِ تو مگر که درمان می شود؟

تو در منی و با من به هر طرف که رو کنم ،تعادل ِ حیات ِ من تداوم  ِ خیال ِ توست!

خیال می کنم که هستی و مست می شوم از این حضور و اوج می گیرم تا عاشقی!

 سبد سبد ستاره  به آغوش می کشم به نیّت آغوش  ِ رویایی تو !

(آه چه خیال انگیزی تو!)

به جادوی  دم  ِ مسحایی  ِ تو زنده ام منی که سالها پیش از تو در بی کسیهایم جان داده بودم!

تو که آمدی من ایمان آوردم  به مهر  ِ سیّال ِ جاری در زمان 

ایمان آوردم به خدایی که در همین نزدیکی هاست ؛

خدایی که مرا می شنود و به من فرصت داده صدایش بزنم !

با تو ایمان آوردم که آنسوی مه ، آنسوی باورهای زمین، خدایی هست که جنس  ِ دلش با دل ِ من جور است!

با تو ایمان آوردم که  بهار پاداش ِ صبوری ِ شبهای سرد ِ زمستان است !!!

با تو ایمان آوردم به جادوی شُکر ، چرا که مگر می شود این همه نشانه را دید و تعظیم نکرد؟!

آه اگر بدانی خیال ِ آسمانی ِ تو مرا تا کجاها می برد و آرامم می کند ....

سر به سجدهء شکر می برم و از همان خدای خوب می خواهم که سایهء ات تا همیشه

بر من و روزگارم گسترده باشد .

از همان خدای خوب می خواهم که لیاقت ِ از تو نوشتن را از قلم ِ گریانم نگیرد !

از همان خدای خوب می خواهم رهایم نکند چون پر  ِ کاهی در باد ، یا خاطره ای در یاد!

از همان خدای خوب  می خواهم که لبانت هم آغوش تبسّم باشد تا همیشه!

از همان خدای خوب می خواهم ترا برای من نگاه دارد ؛ می دانم که می داند می میرم بدون ِ تو!

باز اشک به صفحهء ِ دلم هجوم آورده امّا نازنینم به خدا این بار اشکهایم اشک ِ درد نیست؛

شوق ِ حضور ِ توست بر آستان ِ خیالم که مرا می گریاند ، ببین این اشکهای یک عاشق ِ دیوانه است !

همه آرزویم در این لحظهء ِ رویایی ،وصال ِ دستهای تنهایم با دستان ِ آسمانی ِ توست!

وای خدایا از اعماق دلم با صادقانه ترین احساس ها ترا شکر که اینچنین بزرگ و

سخاوتمند به من و نیاز ِ من آگاهی...

آسوده بخواب بانوی  واژه های سپیدم ! دوستت دارم و می دانی تو !

 من ِ دچار به تو تا همیشه از تو خواهم نوشت، از تو خواهم گفت !

 خوب می دانم که از تو نوشتن هم آرامم می کند هم شکر است به درگاه ِ همان خدای خوب!

تا شبانه ای دیگر ترا به همان خدای خوب می سپارم

حمید ِ تو !

 

پ ن : الحمدالله ربّ العالمین   همین نه بیش و نه کم

 

همراه ()
بهانه

 سلام

شبی بسیار سنگین است امشب

زمان ایستاده انگار و هوای خاطره جاریست...

خدایا شکر قرار است به همین زودیها باران بیاید ،چرا که مگر می شود خاطرهء ِ چشمان

 ِ او در شبم جاری شود و دل ِ آسمان نگیرد؟! آری به همین زودیها باران می بارد!

 باران ِ اشک ِ چشمانم یا که اشک ِ آسمان ؛ چه فرقی می کند مهم این است که

 باغچهء ِ احساس ِ من خیس می شود !

 و من دلم را در آغوش می گیرم و بسان ِ کودکی بهانه گیر  به دامان ِ خیالت می آویزم !

تو که هنوز هم نمی دانم چگونه از کدام روزنهء ِ خیال به سرزمین ِ تشنه ام پای نهادی و

اینگونه بهانهء ِ باران شدی و تمام  ِ وسعت ِ مرا فاتحانه خندیدی و دلم با ناز خنده هایت رفت!

رفت و گم شد در هوای ابتلا !

رفت و دیگر دل نشد ، سراپا نیاز شد ، رسوا شد !!

تو با تن پوشی از لطافت ِ خدای ِ عشق تمام  ِ اعتقادم را فتح کردی ! دمت گرم!

به خدا ناز ِگل های سرخ یا که نرگس های عطر افشان یا اطلسی های پریشان در بهشت

 همه اش با هم نصف ِ زیبایی ِ تو نیست ! تو تماشــــــا داری!!!

من جز شانه های امن  ِ تو  از زندگی از روزگار هیچ نمی خواهم!

که های های دلتنگی ام را جز شانه های تو قرار نیست ،آرام نیست.

 زمان را بهت فرا می گیرد بی تو هیچ چیز سر  ِ جای خودش نیست !!

تو که نباشی  تمام ِ معادلات ِ حیات ِ من به هم می خورد ؛ می شوم یک تکرار  ِ سردرگم!

تو با جادوی آسمانی ِ چشمانت به دلم بند زدی انگار و من با تمام  ِ جانم حبس ِ چشمت می کشم!

من شاد ترین زندانی ِ زمینم اگر که زندانبان تویی!!

 کنار  ِ تو من چلّه نشین قصیده و غزل شدم ،دچار شدم به شعر هایی همهء قافیه اش تو !

 عاشق شدم و منی که در من بود بر باد رفت!

آه اگر بدانی که چقدر کنار ِ احساس ِ حضور ِ تو  دلم آرام است ...

خیالت را به آغوش می کشم و به خواب ِ آرزوهای سپید خواهم رفت ...

کاش هیچوقت از این خواب ِ آرام برنخیزم

 

پ ن : اگه قیمتی ترین سنگ زمینم توی تابستون دستای تو برفم !

لازم نوشت : ماه رمضون وقت  ِ بغض سحر یا اشک ِ ربّناهای افطار : التماس  ِ دعــــا

 

همراه ()
باران ِ عشق

سلام

شب است!

هوای اندوه جاریست و شباهنگ دلم غمگین

 و من اینجا بی تو  تنـهــــــــــــــا!

تنها یعنی شانهء ِ امن ِ تو نیست پناه ِ هق هقم باشد.

تنها یعنی نگاه نافد ِ تو کو در این شب ِ عبوس و سرد ؟!

تنها یعنی یکی دلتنگ و سردرگم ،اسیر  ِ چند خاطرهء!

تو ای خاتون ِ مشرق ،دلیل  ِ این ترانه!

 در این شب ِ دلهره ، کجای آسمانی؟! اصلاً مرا می بینی؟!

تنم به تب نشسته ،سرم خانهءِ درد است ،مریض شده ام بی تو ، به بالــینم نمی آیی؟!

بیا ترا به خدا!!

طاقتم طاق شده  و دیگر نمی توانم دلخوش به صبر باشم !!

جادوی چشمهایت نمی دانی با  دل ِمن  چه ها کرد!

جاذبهء ِ نگاهت همان لحظهء اوّل دلم را با خودش برد ،دیگر خودم نبودم ،دربـــدر  ِ تو بودم!

غرق تماشای تو به درک ِ عشق رسیدم ،  راهی شدم تا جنــــون !

شوق ِ به تو رسیدن دلیل ِ این سفر شد ، سفر به هفت شهر عشق ؛ عشق، دلیل ِ آفرینش!

شهر اوّل   آشنایی ها بود ،یادت هست؟!

نگاه مات ِ من که گره خورد به نگاه  ِجاری تو، زمان انگار ایستاد! ( آه ِ عمیقی کشید)

لحظه مکثی کرد و گذشت، خنده ای در فضا پیچید،بی گمان خندهء تقـــدیر بود!

شهر دوّم دلبستگی ها بود، روزهایی که تو جاری بودی به تمام سرزمینم!

و من عادت کردم به دور تو چرخیدن ؛یادت هست تو شمع بودی و من پروانه ؟!

یادت هست می گفتی گرد ِ من بیهوده می چرخی؟!

آنقدر به دور تو گشتم تا که خندیدی و جان گرفتم به خدا از خنده های دلنشـینت!!

شهر سوّم شهر نشانه ها بود ، با تو یاد گرفتم جور  ِ دیگر دیدن را!

به اعتماد ِ چشمهایت چشمهایم را بستم تا به باران رسیدم!

با تو و کنار تو بود که باران به دلم نشست و در سرم پیچید آواز قطره هایی که عمرشان

 به اندازهء یک رگبار بود : آه کاش باز هم فرصت ِ زندگی بود!!

با تو و کنار ِ تو بود که وصال ِ رنگها را وقت ِ هنر نمایی خدا برای خلق  ِ رنگین کمان دیدم!

با تو و کنار ِ تو چه بسیار غروب ها که اشک ِ خورشید را وقت وداع  ِ با افق حس کردم!

با تو و کنار ِ تو بود که شوق ِ امواج ِ سرگردان را برای هم آغوش شدن با تن ِ تشنهء

ساحل گریستم بارها و بارها.

با تو و کنار تو بود که فهمیدم دریا هم عاشقی پریشان است!

شهر چهارم شهر  ِ از من جدا شدن بود ،شهر  ِحیرانی!

 من ِ مغرور  ِ در من را تو به من نمایاندی!!

برای با تو بودن باید از من می گذشتم که گذشتم !!

ترا داشتم دیگر آن من ِ مغرور به کارم نمی آمد!

شهر پنجم شهر  ِ آرزوها بود؛شهر  ِ ای خدا ای خداها بود!

وقت ِ خوب ِ اوج گرفتن ِ توکّل  بود و خدای من چه سخاوتمند به من گوش می داد.

 آرزویم همه این بود همه این است: خدایا جانم بگیر او را مگیر از لحظه های تبدارم!

 خدایا سرش سلامت؛ خوب می دانی تنها اوست بهانهء من برای زنده بودن که به

 خودت سوگند زندگی بی او تکرار  ِ زشتی بیش نیست!

 خدایا کاش همیشه خندان باشد لبهای رویایی او که جهان با خنده اش زیباست!

شهر ششم شهر اندیشه بود ، شهر تأمّل ،غرق در معمّای شیرین ِ چشمانت!

 شهر اینکه خدایا براستی او  کیست که چشمانش تمام  ِ منطق و فلسفه را بی اثر کرده ؟!

براستی مگر کیست که فکر نبودنش کلافه ام می کند؟!

مگر کیست که حتی یادش  سینه ام را به تلاطم وا می دارد؟!

شهر هفتم خود ِ  تویی !!

حقیقت محض ، زلال ِ نایاب ، چکّه ِ مهر خدا به باور ِ این شکسته تن !خود ِ خود ِ عشق!

من همسفر خیال ِ تو به درک ِ تو رسیدم و بدین سبب است که هوایی جز هوای تو به سرم نیست !

جز به چشمان ِ خیال انگیز  ِ تو دل نخواهم بست ،تو که باشی همه چیز هست !

هوا ، نفس ،طراوت اوّلین روز  ِ بهار تویی و بس!

می بینی بانو ؟!

 می بینی وقتی از تو می نویسم خیالم تا کجاها پر می کشد؟!

می بینی سوی چشمانم  می شوی  وقتی ایستاده در خیالم سوسو می زنی؟!

می بینی تا کجا گرفتارم به هوای عشق تو ؟!

و حال در این شب ِ دلگــیر این منم مجنون تر از مجنون ،دیوانه تر از فرهاد!! 

در دقیقه هایی که باید باشی و نیستی به هق هق نروم چه کنم؟!

 یادگار  ِ این شب ِ مریض همین خط خطی های پریشان است!

من به از تو نوشتن دچارم بانوی من ، هذیان هایم را به عشق ببخش!

اینجا هوا نمدار و چشمان ِ من خیس

آنجا که تویی کاش همیشه عشق ببارد عشـــــــق!

 

پ ن 1: دست بکش به شب ِ من بذار که از تو گلبارون بشه برهوت ِ زندگی!

پ ن 2:خدایا تو آگاهی به من و این حال ِ پریشان، مرا به حال ِ خود وا مگذار!

 

همراه ()
غمنامه یکی منتظر

 

از من  ِ دچار به درد  به تو ای درمان ِ درد    سلام 

 من شبزدهء ِ در بند، تو زلال ِ آزادی !

من اسیر ِ ابهام ها ، ایهام ها ، پریشان لابلای ِ ای کاش ها

تو ولی جواب ِ اوّل ، جواب ِ آخر ، تو دلیل  ِ این معمّا ،قلب ِ پرگار ِ زمانی!!

تو بزرگی بینهایت ،وسعتت تا بیکران ِ باورم جاریست ، من ولی شبح ِ دوره گرد ِ آرزوهای محالم!

من چلّه نشین ِ زمزم  ِ جاری ِ مهر  ِ تو اَم !

 تویی که تار و پود ِ دلم ، ریشه هایش نام  ِ توست!

 خاکستر می شوم  بی تو   می سوزم محو می شوم لحظه ای اگر تو نگاهم نکنی!

من دست به دامان ِ توءام ، پناه می خواهم پناه می خواهم

پناه می بَرم به تو که صاحب ِ هفت آسمانی ، تو که هفت شهر ِ عشق را سالاری !

پناه می بَرم به تو که جاذبهءِ نگاه ِ نورانی ات، جان ِ به شعرم می دَهد ،مست می شوم از تو نوشتن!

پناه می بَرم به تو که صاحب ِ بارانی و آه اگر بباری ....اگر بباری ی ی ی ی

باران که می بارد من آرزوهایم را در دست می گیرم و رو به آسمان ِ نگاه ِ تو بذر  ِ نیاز می پاشم!

تو آگاهی و می دانی من با توکل به دستهای پنهان ِ مهربانیت، پای در هزارتوی عاشقی نهادم و

 از کوچه های پیچ در پیچ ِ بدون ِ عابر گذشتم تا به چشمانش رسیدم و حیران شدم !

تو که خالق ِ آن  دو چشم ِزیبایی به من بگو چیست در شراب ِ چشمانش که مستم و هوشیار نخواهم شد؟!

آهای خدای باور  ِ من،  دلم گرفته  و بغض امانم را بریده امشب !

هوای گریه دارم به آسمان فرمان ِ باران بده ، ریشه های امید را ببین چه تشنه اند؟!

من و بی نهایت عاشق ِ دربند دستهامان به آسمان بالاست ، تو می دانی چه می خواهیم!

مسافری داریم در جادّه های عشق ، سلامش برسان   و بگو باز آیَد که در این وانفسا

به خودت سوگند جای او خالیست !!

جان به لبمان آمد انتظارش کافیست بگو باز آید

روزگار ِ زردیست ، نه برادر به برادر رحمی نه پسر به پدر ،گویی مردانگی از زمین کوچ کرده است!

همه از هم دور ، همه سردرگم ، همه از هم  تند و عبوس پیشی می گیرند برای هیچ!

بگو باز آید او اعتبار  ِ عاشقان ِ بی تبار است ، تا نیاید روزگار ِ ما همین است :

خنجر از پشت می خوریم از رفیق و نارفیق ، با سکوت در گیریم و همخانهء بغض!

هق هق ِ این ظلمت نشین ِ مجهول به فدای نگاهت

بگو باز آید که  چشمانمان به نرگس ِ وجودش سو بگیرد ، نوک ِ پیکان ِ آفرینش اوست!

یک نفر اینجا در سکوتی دلگیر با غمی دیرینه ترا صدا می زند :

آهای خدای ِ احساس  ِ من کاش نگاهم کنی

نگاه ِ تو خوب است می بَرَدم تا سلسله جبال ِ ابدّیت تا فراتر از مرزهای ادراک

 تا سرزمین  ِ مقدّس!

نگاه ِ تو به من جرأت عاشق ماندن می دهد

نگاهم کن ، نگاه ِ تو خوب است

نگاه ِ تو می بَرَدم تا خواب ِ آرام ِ کودکی هایم در آغوش مادر

نگاه ِ تو می بَرَدم تا شیرینی ِ اوّلین لحظهء دیدار

نگاهم کن ، نگاه ِ تو  صبورم می کند برای درک ِ شیرهءِ ناب ِ انتظار

و به من توان می دهد برای ایستادن در تندبادهای کبود ِ جَبر!

جانان ِ من ، خالق ِ این سطر های سرگردان تویی ،پناهم باش!

 

پ ن : حال ِ همهء ما خوب است ، امّا....

 

همراه ()
جمعه های بیقراری

سلام

از تو نوشتن آسان نیست یا واژه ها حقیرند یا من از وصف  ِ تو عاجز !

تو مسافر عزیز ِ جادّه های انتظاری که جهانی عاشق ِ توست جمعه های بیقراری !

تو رسول ِ آیهء ِ عشق، تو ضمانت ِ شکوفه ،تو دلیل ِ صابرینی !

تو مثال ِ بی مثال ِ یک اَبَر مرد، نبض  ِ طپنده ء ِ زمانی ...!

عالمی چشم به راه توست که بیایی مقتدا شوی برای یک نماز ِ عاشقانه ! سجدهء ِ شکر!

تصوّرش دلچسب است ، نور دست به قنوت می شود ؛به خدا عالمی حیران شود!

برمودای خیال ِ تو یک جادوی شیرین است ،افسون ِ جاری ِ عشق به دور  ِ تو می چرخد!

جهان با تو توازن دارد که یک سوی این میزان تویی و ملاحت ِ حضور  ِ آسمانی تو ،

سوی دیگر  ِ این موازنه، بینهایت چشمان ِ خیس و دستان ِ به آسمان محتاج است!

گویی که انتظار، رمز گشایش  ِ این فاصله هاست !

راستی آقا باغچهء خیالم مالامال است این روزها از عطر ِ خوب ِ نرگس و

 من محو  ِ این زیبایی ِ شورانگیز  ، همصدای دنیا نام  ِ ترا می خوانم :

مولای نازنین ِ دور ،وقت ِ آن است که بیایی به خدا !!

 ببین دستها چه تنهاست ! ببین چه غریب مانده اند آدمها با خودشان!!

ببین بوف ِ کور ِ دلهامان چه بد آهنگ است ، سیاهی دلهامان را برداشته ،

دم ِ اَهورایی ِ تو باید که بدمد به این کبودی ِ دلهای مردابی!

خودمانیم آقا این سفر چه طولانیست !؟

چند جمعه ؟چندین جمعه ؟! غروب ِ این جمعه ها ملولم می کند ،اندوهگینم دم به دم !

بیا و جان بده نیلوفر های دربند را ،شقایق های ویران را !

بیا و دست بگیر بین ِ این همه صورتک ِ دست و پاگیر !

کاش درد ِ پنهانم را از این واژه ها برداری ،کاش حتی گوشهِ چشمی نگاهی!

که تو درمان ِ من ِ پریشان حالی!

این هق هق ها فدای تو ، به من لیاقت بده باز هم از تو بنویسم !

 

پ ن : آن سفر کرده که صد قافله دل همره ِ اوست ، هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

 

 

 

همراه ()
هـــیچ

سلام

مگر زمان می گذرد وقتی تو نیستی؟!

هی می نشینم کنار پنجره  و خیره می مانم به تمام  ِ روزهایی که بی تو گذشت و می گذرد!

هی به دلم تسلّی می دهم این غروب  ِ آخرین است ، طلوع ِ فردا وقت ِ خوب  ِ آمدن ِ توست؛

ولی باز امروز می شود فردای دیروز و دیروز  ِ فردا و تو همچنان نیستی، نمی آیی چرا؟!

یادت هست دستانمان زیر  ِ باران چه عهدی بستند؟!

یادت هست  بی تو میمیرم ها؟

 التهاب ِ موّاج دلهامان وقت ِ شیرین ِ هم آغوشی یادت هست؟

یادت هست پرواز ِ پرستوها را فصل ِ کوچ ؟ به خدا همه شان از کوچ بازگشتند،

همه شان، امّا پرستوی دل ِ من تو کجایی؟!

به خدا ترسم از تکرار ِ انتظار نیست که انتظارت را کشیدن، سهم  ِ من از زندگیست ،

به جان می خرمش با عشق!

ترسم این است  در این دور از تو بودن بمیرم و نباشم که آمدنت را به این و آن نشان

دهم با ذوق و فریاد بر آرم که به خدا این هم اوست که یک عمر بیقرارش بودم !!!

چه شبها که تا به صبح نامت را زیر  ِ لب گریستم و گریستم و گریستم

چه روزها که تمام ِ مسیر  ِ آشناییمان را هی رفتم و با خاطراتت قدم زدم و ترا آه کشیدم

که کاش بیایی و پناه ِ دستهای بی پناهم باشی !

نمی دانی که چقدر تنها مانده ام بی تو

اسیر تب و درد مانده ام بی تو

شب گرفتارم می کند بی تو

روز پریشانم می کند بی تو

هوای شهر سنگین است این هوا خفه ام می کند بی تو

ترا چشم در راهم بیا تو که می دانی نفسم بند می آید بی تو

آخر تا به کی چند عکس و یک قاب ِ عکس مات دلخوشی من ِ مجنون باشد ؟!

من ترا کم دارم محو می شوم اینجا بی تو !

 

پ ن : سه روزه رفته ای سی روزه حالا ....

 

همراه ()
سه شنبه ء ِ بی تو

سلام

نیستی و نمی دانی جای خالی ات چه می کند با من و این دل ِ تنگ

حالم را نمی فهمم، گمم،گیجم،دست و دلم به زندگی نمی رود،انگار مدتهاست نیستم!

محو شده ام در سراب،مه، یا نمی دانم چه و چه،راحت بگویمت با چشمان ِ باز مرده ام!

در سرم درد پیچیده گویی که تمام  ِ دوریت شده است سونامی وحشتناک ِ تنهایی!!

به هر طرف که نگاه می کنم تصویر چشمان ِ خیال انگیز ِ توست که محال و رویایی به خود می خوانَدَم!

خیالم را می دوانم تا سرزمین ِ خیس ِ آرزوها، تا کنار ِ آرامش ِ تو آرَمیدن!

آهای تو که هفت آسمان دورتر از من و این حال ِ خرابی به صاحب هفت آسمان سوگند

که این نفس های هرز را نمی خواهم بدون ِ تو ! مگر می شود تو نباشی؟؟!

من و این بغض ِکهنه به فدایت نمی دانی چقدر بیتابم ،چقدربیقرارم ...

آه میکشم تمام نیازم را به تو و دستان ِ آسمانیت که برهاندم از این هذیان ِ درد!

تو از دل ِآسمان آمدی و من به واسطهء ِ به تو دچار بودن تا درک ِ ناشناخته رموز ِ عشق

پر گشودم و به خود که آمدم عاشقی شده بودم سراپا حیران !!

براستی  شراب ِ چشمانت مگر چند ساله بود که مستی اش از سرم نمی پرد؟!!

 تداوم  ِ چشمان ِ گیرایت تا بیکرانم جاریست!!

براستی تو جاری ِ کدام چشمهء جوشانی که هرچه می نوشمت تشنه تر می شوم،

مبتلاتر می شوم ؟؟!

تو ناجی واژه های به گِل نشستهء منی نازنین عروس ِشهر ِ آرزوهای کبود!

بدون ِ تو مگر حالی می ماند اصلاً برای از کوچهء ِ خاطره ها گذشتن!؟

مهم نیست که رسوای شهرم و شهره ام به دیوانهء ِ خیالت بودن،

 مهم این است  که می دانم دچارم و به این دچار بودن محتاج!

مهم این است که  می دانم بی تو نیست می شوم ،سراسر هیج می شوم ، پوچ می شوم!

مهم نیست که سرم از درد ملتهب است و تمام ِ خانه دور ِ سرم می گردد

مهم این است که درمان ِ این درد ِ بی درمان، نگاه ِ آسمانی ِ توست اگر به لیاقت برسم!

مهم نیست به سخره بگیرندم آدمک های حرّاف ِ شهر و انگشت نمای این و آن شوم به پریشانی

مهم این است که می دانم  در بی نهایت تنها تو می مانی و منی که با تو به تکامل می رسم!

دنیای با تو بودن حتی همین دنیای خیالی برای من تمام ِ چیزیست که از زندگی می خواهم

شادی ها و خنده ها باشد برای صورتک های آلوده به نقاب ِ دوستت دارم های رنگی!!

شبم به سحر رسیده بانو ،می بینی با تو تا کجاها می روم؟ زمین و زمان را از یاد می برم.

بنازم ناز ِ چشمت را ، من از افق ِ چشمان ِ زیبای تو به کشف ِ راز ِ خلقت رسیدم

به خدایی که همین نزدیکیست و بسیار مهربان

هم او که نقش ِ ناز ِ خیالت را به تصویر می کشد شباهنگام  ِ تنهایی برای شبزده ای چون من!

وقت ِ آن است که با عطر ِ حضور ِ تو دست به وضو ببرم و سجدهء خضوع ببرم بر آستانش

و فریاد ِ شکر برآرم که الهی :دمت گرم چقدر این عشق زیباست !

جز او نمی خواهم هرچه شادی و شور برایم مقدّر کرده ای فدای او

 مگذار حتی قطره ای اشک جز اشک شوق چشمان ِ نازش را بیازارد..

جان ِ من فدای او کاش همیشه خندان باشد که خدایا تو می دانی زمین با خنده اش زیباست!

آسوده بخواب بانوی خیال ِ من ، من و خدای عشق زمزمه ها داریم بی وقفه تا طلوع !

 

پ ن : گاهی به یاد آور یکی بی تو در این بیغوله ها تنهاست !

همراه ()
تمام ِ ناتمام ِ من با تو تمام می شود

سلام

روزگارم چه پریشان چه رها در تندبادم ، و شب اینجا چقدر سنگین است !

دست ِ گرم تو باید که بگیرد دستم کنج ِ این ویرانی با تو من برخیزم شعر ِ ماندن خوانم!

که تو مهتابی و من شبزده ای گمنام

که تو شعری و من قافیه ای مجهول

که تو نوری و من ظلمت نشینی گنگ!

من دلم بسیار تنگ است و غریبانه در شب پی ردّی از تو عابری دیوانه ام!

گوش کن میشنوی؟

این صدای درد است پیچیده در تکرار ،هلهله ء غربت ، ضجّه های اندوه!

این منم که می بارم همصدای باران های های نیازت را با دل ِ غمگینم

تو کجایی آخر؟! من در این تنهایی به خدا پوسیدم!

 کاش اینجا بودی تا دست در دستانت می گذشتم از دالان ِ این شب ِ تاریک

می گذشتم از آه ،می دویدم تا شوق تا صدای جاری تا فراتر از ادراک ، تا رقص ِ شقایقها!

کاش تو اینجا بودی دلم آرام می شد با نگاه ِ گرمت مست ِ بودن می شد !

راست می گفت  سهراب : به خدا عشق همین های و هوی فاصله هاست

همین گم شدن در ای کاش هاست 

عشق صدای این فاصله هاست ، فاصلهء ِ من تا حریم  ِ امن ِ تو

فاصلهءِ من ِ گمشدهء بی خانمان تا سرای ِ پر از آرامش ِ تو !

من برای به تو رسیدن بیقرارم و تو پشت دریاها فاصله همچو قوی زیبای آفرینش چقدر رویایی!!

من و این فاصله ها فدای تو کاش همین لحظهء مسدود، تو اینجا بودی!

منم و همین آرزوهای پریشان

منم و همین عشق ِ جگر سوز

منم و این التهاب ِ عاشقانه

منم و ای کاش ها

تو به جای من و این هذیان ها بخند و جاری باش در کران ِ بی کرانه!

 

پ ن : تو منو دادی نشونم یاور همیشه موءمن

 

همراه ()
دلم گرفته بی تو

سلام

نیستی و دلم گرفته بی تو

نیستی و زمان خوابیده بی تو

بارها گفته ام و باز هم می گویم :

در این تکرار  ِ بی وقفهء ِ درد نفس های من هرز می رود بی تو

روزهایم گرفتار ِ بی رنگی ، شبانه هایم اسیر  ِ حسرت ِ  زرد است بی تو

کلافه ام ، درمانده ام ،مچاله می شوم در غم ،مدام به اشک می روم بی تو

خدا شاهد است های های گریه هایم به اوج می رسد وقت ِ این خط خطی ها  بی تو

فصل ها مثل باد می آیند مثل باد می روند من اینجا در زمانی گنگ جا مانده ام بی تو

آه کاش می دانستی چه مریضم بی تو

کاش می دانستی چه خرابم بی تو

 نمی دانی چه درمانده حال ، چه مُشوّشَم  بی تو!

کاش می دانستی خیره به عکسهایت درون ِ کوچه های خاطره جان می دهم  بی تو !

نه تو نیستی و این کابوس، این بغض ِ خانمان سوز به جنون می رساندَم بی تو !

آهای بانوی احساس  ِ من ،خدای ِ این ترانه ها !!!!

ببین این منم رسوای ِ دوره گرد ِ منزوی !!

 منم آوارهء ِ در واژه ها سرگردان !

ترا به خدا سوگند ببـــــین : این منم

 یکی عاشق گم اندر گم درون پیله های غم !

شبزده ای گمنام که هر شب زمزمه ات بر لب کنار ِ جاری ِ شب ،شعر ِ اندوه می خوانَد!

اسیر ِیک خیال ، یک لالایی ِ شیرین ،مبتلا به جادوی دو چشم در فضای ِ عاشقی!!

خیالت آنچنان طنّاز و شیرین بر وجود ِ قلب ِ من جاریست که گاه می گویم :

آه خدای من!

 ترا به اعجاز ِ آفرینش سوگند ؛ این خیال این وهم شیرین این حتی محال را از من مگیر!

کجایی تو ؟

من که از هفت نَه، هفتاد شهر ِ عشق گذشتم بی تو  (گواهم  همین تَرَک های دل ِ بیمارم!)

تمامی ِ راه ها به تو ختم می شود ،محال است که مقصد نمایان بشود بی تو !

به کدام ستاره کدام روزنه کدام پل رابطه به کدام پنجرهء دیدار ،نشان از حضورت

گذاشتی که من اینچنین حیران و مجهول از پی ات تا ناکجاها می روم؟؟

می روم تا دورهای دشت ِ عشق ، محو می شوم در روزگار بی تو !

دلم برایت تنگ شده است و اینجا بهانه می گیرد بی تو

برایت ننویسم چه کنم ؟

لااقل اینگونه در میان واژه ها می بینمت ،لمس می کنم دلیل ِ عاشقانه هایم را !!

ولی به خدا به عشقمان سوگند این هذیانها شعر نمی شوند بی تو!

جمعه ات آرام و دلت آباد بانوی آسمانی من

....

..

پ ن : آه اگر نگاه ِ تو مونس ِ شبهای من گردد!

 

همراه ()
بی قراری های مــن برای تـــو

سلام

دلم تنگ است و آواره میان ای کاش های کبود

که کاش می بود او که دستانش عطر ِ گل ِ نرگس داشت !

که کاش می بود او که من ِ مغرور  ِ در من ، پیش ِ چشمانش خجل شد ، فنا شد ، ویران شد!

دلم تنگ است و بهانه می گیرد شباهنگام که کجاست او که صدایش بر تمام  ِ تارک ِ جان ِ من جاریست!؟

سر به های های غریبانه گرم می شود و از او یک تصویر رویایی کنار ِ پنجره شکل می گیرد.

و من مبهوت و سردرگم پر از نیاز می شوم ، می روم  تا گم شوم در هالهء آغوش ِ او !

آغوش ِ آسمانی او مرا تا بام ِ آسودگی ها می برد، می روم تا مبداء  ِ جاری ِ عشق !

تا زلال ِ زمزم ِ شیرین لبهایش ، تا محو شدن در لی لی چشمان مستش می روم!

می روم تا ز سر بیرون کنم حسرت ِ نبودنش را ، ضجّه های دوریش را نیمه شب تنهای تنها!

 می روم تا لمس ِ یک ادراک ِ شیرین ،فراتر از خیال های مظلومانه در شب می روم تا

 لمس ِ ناز  ِ دستانش که معطّر است به عطر پراکندهء ِ دشت ِشقایقها در بهشت!

نمی شود این حضور ِ رویایی را بدون ِ باران  ِ عشق تصوّر کرد چرا که او  عاشق ِ باران بود،

با باران آمد و در باران بود که تمام ِ این شکسته تن را به جادوی ِ چشمانش دچار کرد !

و با باران همکلام شد و بارید به تمام  ِ سرزمین ِ بیات ِ دلم!

و دلم به اعتماد ِ شانه های امن ِ او  تمام ِ وسعتش را از خیال ِ ناز ِ او بارور کرد !

هنوز هم بعد از این همه وقت نمی دانم از کجا آمد و چگونه شد که تا به خود آمدم

جز خیال ِ ناز ِ او چشمهایم با تمام  رگه های هستی ِ دو عالم  بیگانه شد !

دلم تنگ است و جز او نمی خواهد چه کنم ای صاحب ِ هفت آسمان ؟! ای خدای مهربان!؟ 

دستم به دامانت ! کاری بکن، معجزه ای، نشــانه ای ، حتی چند حرف ساده !یک اشاره تا وصال!

من اینجا بدون ِ او حتی در اوج ِ گرمای تموز یخ می زنم کبود می شوم سیاه می شوم محو می شوم!

من اینجا بدون ِ او گم می شوم  و  بین ِ آدمکهای عبوس له می شوم !

من اینجا بدون ِ او به مرگ راضی می شوم ، این زندگی ِ سراسر دلهره بی او چه سود؟!

من اینجا بدون ِ او نفسم می گیرد ، به کُـــــــــــمای ناممکن می روم ،علم از من قطع ِ امید می کند!

بدون ِ او خودم را می بینم که کنار ِ پنجره جان داده ام ! وای این منم؟ چه شکسته ام بی او!! 

بدون ِ او این دم و بازدم را نمی خواهـــم، بیزارم از این فلس های تکراری!

 متّکی به کانون ِ گرم ِ بودنش در کنارش کودکی می شوم شاد و سرمست از هوای عاشقی!

می دوم تا سرو های ایستاده در باد،می روم  تا بید ِ دشت ِ انتظار که مجنون وار

شاخه هایش با اشک ِ جاری ِ دلش ،می رقصند با حـــــُزن و مگر می شود که باران نبارد؟!

 مگر می شود آسمان به حال ِ عاشقی چون من حیران و سرگردان نگرید؟!

و حال این منم که با رقص اوّلین دانه های باران از آسمان ِ خیالش ، مریض شدم به تب ِ عــــشــــق !

درمانم به نگاهش بند شد و بودنم به رقص ِخیالش شباهنگام!

به همین سادگی دل ِ بیچاره ام عاشق شد و رسوای دو عالم شدم که خدایا

جز او نمی خواهم؛ نمی خواهم !!!

بیا و بند از بندم جدا کن ، این نفس های بی هدف بی او چه سود؟!

بدون ِ او مگر که می شود با های و هوی زمانه گلاویز بود؟!!

بدون ِ او مگر عبور از تند باد حادثه ممکن  می شود؟

بدون ِ او تمام  ِ دلهره های عالم بر سرم آوار می شوند و همچو رمه ای بی شبان به

تمام  ِ تار و پود ِ نحیفم می تازند ! (رمه های بی شبان به شقاوت ِ مغول بی رحمند!)

بدون ِ او دستهایم تنهاست ، دلــــم تنهاست ، ترس مرا دوره می کند وقت و بی وقت!

دلم تنگ است و بهانه می گیرد کاش امشبم طی بشود چقدر حجم ِ این شب سنگین است!

ترا فریاد می زنم با همین شب مویه ها که :

ای جاودانه ترین آغوش ِ ممکن !!!

ای چشــــمهء ِ جوشان ِ اعتماد !

 ای سراسر عشــــــق

جانم برایت می رود ،کجای این شب ِ سیاه ،خیمهء ِ دل افراشته ای ؟

ترا به سخاوت ِ باران سوگند،می خواهم که مهمانم کنی به جرعه ای شراب ِ عـــــشق!!

مست شوم از بادهء حضور  ِ تو در امتداد ِ عاشقی مستی کنم به نام تو !

تشنه ام ببین لبهایم ترک برداشته ،قامتم خم شده است ،ترا به صاحب نور سوگند!!

طلوع کن از پس ِ این شب ِ تیره و سحـــر  ِ روز  ِ وصال باش !!

 جانم از این روزمرّّگیها به لب رسیده ،یک اتّفاق تازه می خواهم !

با همین چشمان ِ خیس ، همین دل ِ پر خون ترا به تماشـــا سوگند که گاهی هر چند ناچیز

به یاد آور  یکی بی تو در این بیغوله ها تنهاست ،رسواست!

 یکی بی تو برای تو از پی تو شب به شب از کوچه های اندوه می گذرد و ترا می خوانَد!

ترا می خواند که  از جنس ِ خوب ِ ترانه  و  بارانی !

ترا که حسّ ِ خوب ِ اعتمادی

ترا که بی رحمانه زیبایــــــــــی!

شب ِ من غمگین و طولانیست پر از آیه های انتظار ، پریشان خاطر و درمانده حالم

ولی همه آرزوی ِ من ِ تنها برای تو این است :

شبی آرام و مهتابی درون ِ رخت خوابی از پر ِ قوهای آزاد ،رها چون نسیم ِ اوّلین روز ِ بهار

آسوده ترین باشی بانوی شهر آرزوهای سپید !

من و دوستت دارمهای بارانی ادامه داریم در دل ِ شب ، کاش خواب ِ تو مرا برباید از دل ِ شب!

تا بعد!

 

 پ ن : این روزها دست و دلم به نوشتن نمی رود ، دلتنگــــم!

 

همراه ()
اسم قشنگ مادر

مشاهده یادداشت خصوصی

همراه ()
عاشقانهء شب ِ بارانی

سلام

آسمان ِ دلم ابریست  و هوای گریه بوی باران می دهد

کلافه ام میان ِ اینکه دچارم به در تو غرق بودن و نبودنت وقت این های های ها!

در سرم درد پیچیده جولان می دهد و من چون همیشه سر به زانوی حسرت

دلتنگی ام را به دست ِ مسیحای واژه ها می سپارم و با اندوه ِ نبودنت گلاویز!

ای من به چشمهایت اسیر ، خانه ات آباد ،دلتنگــــــم ..... میدانی؟؟؟

ای آشنا به درد ِ دل های مریضـــــم ،

ای مرهم درد های پنهانم ،

 ای انیس ِ لحظه هایم،

ای عشــــــــــــــق!!

من  نه منم بلکه توءام ،عابد ِ چشم های توءام ،رهسپارم با خیال ِ چشم ِ تو !!

آه که از خیال ِ ناز تو امین تر به خدا قسم نبوده ، نیست ونخواهد بود !!

تو که از جنس ِ باران ، زلال و پاک آرام آرام با رقص ِ دانه های عشق تمام ِ باورم را فتح کردی

وای ی ی ی بر من ؛تو چه کرده ای با من ؟

هوای خانه چه سنگین است گویی امشب هم اندوه  مهمان ناخواندهء این ویرانه است!

همقدم با خیال ِ تو پنجره را می گشایم و رو به لایتناهی ِ حضورت تا بیکران فریاد خواهم زد:

ای دلم به نیارت مبتلا!

ای عروس ِ آرزوهای سپید!

ای این واژه ها فدای تو !

بدون ِ تو نمی شود ، نمی شـــــــــــــــود!

بدون ِ شانه های امن ِ تو مگر که می شود گریست و نابود نشد؟

بدون دست ِ گرم ِ تو مگر که می شود این لحظه ها طی بشود ؟، نمی شود، نمی شود

گمشده ءِ دچار ِ تو بدون تو  مگر که پیدا می شود ؟! نمی شود، نمی شود !

می بینی؟!

 بدون تو گم می شوم در هذیان ، محو می شوم در ناگهان!

بدون ِ تو نیست می شوم انگار نه انگار که روزی من  بودم و غروری که شهره بود به هفتاد شهر

 افسون ِ چشمهایت، صیّاد ِ دلم شد و به خود که آمدم دیدم ای وای :بدون ِ تو نمی شود!

تو آمدی و خط کشیدی به  تمام ِ معادلات محال ِ باورم ، با تو امید ِ شهر ِ دلم نونوار شد!

کاش بدانی چقدر کمت دارم در دل ِ این شب ِ وحشی ، شب ِ درد ، شب ِ اشک!

کاش بدانی چقــــــــــــــــــدر دلتنـــــــــــگم!

جانم به لب رسیده از گم شدن ِ گاه و بیگاه ِ دلم در کوچه های دلواپسی که کجاست و چه می کند ؟!

گفتنی ها کم نیست بانوی ترانه هایم ،چه کنم که شب دهان گشوده به بلعیدنم !

می روم تا گم شوم در کوچه های دلهره ، گم شوم در غم ِ شهر ِ بدون ِ تو !

می روم تا ببارم های های نبودنت را  لابلای واژه ها و محو شوم در آغوش عبوس ِ اندوه!

آسوده بخواب مرد ِ درون ِ آینه به مجنون مقتداست !

هرکجا بُرد دمش گرم مقصد همانجاست!

 

پ ن : خبرت هست که بی روی ِ تو آرامم نیست؟!

 

همراه ()
دوری و همین جایی

سلام

شب است و من باز گم شده ام در فضایی همه اش نشان ِ تو ، خیال ِ تو !

ملتهبم، چیزی به سنگینی بغض گلویم را می فشارد تا به هق هق برسد .

ساده بگویمت بی خیال وزن ِ این واژه های درهم ؛ جان به تنم آویزان است ،بیا و بگیر!

زیستن ِ بی تو در این همهمهء درد را نمی خواهم !

 زجر ِ گاه و بیگاه ِ سکوت ِ خانه دیوانه ام می کند ،گویی تمام ِ ابعاد ِ حُزن را به تماشا می کشد!

 کجایی تا آرام بگیرم در اقیانوس چشمانت ؟! کجایی تو ، کجایی؟!

من و این زجر ، من و این شب پرسه های مجهول ، من و این واژه های بیقرار یک درد ِ مشترک داریم،

آنهم نبودن ِ تو، نداشتن ِ تو،همین سکوت ِ بی توست!

آه تو اگر می بودی نه شانه ام خم می شد نه من اینچنین رسوا خانه ویران می شدم!

آه اگر می بودی جان ِ دوباره ام می داد دستهای مهربانت و شکوه ِ چشمانت به تماشا می بُردَم:

به تماشای بهار ، رقص ِ شب پو ها،  به صدای پای آب ،به ترانه می بُردَم!

آه اگر می بودی لحظه اینقدر زرد نبود ، رنگ ِ ترا می گرفت،آبی میشد، شب ارغوانی میشد !

آه اگر می بودی واژه هایم وزن داشت ،قدّ ِ شعرهایم رشید بود، حرف هایم معنا داشت!

آه اگر می بودی گیسوانت در باد فانوس ِ راه می شد ، همسفرم می شد ، شب ِ سیاه طی می شد!

 تو که نیستی لحظه ها لج می کنند ،نمی روند،

 انگشت به لب انگار به من و وسعت ِ نبودنت زل می زنند !

تو که نیستی تنهایی ام بیشتر به چشم می آید ، بریده بریده می شود فلس های بودنم

تو که نیستی انگار حیرانم ، نمی دانم کجا بودم یا کجا باید می بودم ، بی تو هدف گم می شود!

تو نمی دانی که نگاهت با من و دل ِ دیوانه ام چه کرده است!!

نمی دانی به چه شوقی هر نفس نقش خیالت را آه می کشم که کاش می بود او که

آغوشش یک حریم ِ امن  بود برای از تن رها شدن ، از من رها شدن ، (او شدن)!

نمی دانی با چه غم ِ جانکاهی همخوابهء عریان ِ اندوه  می شوم و

 با هر تکان ِ این هم آغوشی ،حسرت ِ نبودنت مرا به اشک می بَرَد!

نمی دانی که من تمام ِ دارایی ام ،تمام ِ اعتبار ِ بودنم ، معنی ِ زنده بودنم جز ِ خیال ِ با تو بودن نیست!

تو که آمدی و جاری شدی به جای جای ِ باور ِ من ، من از عالم بُریدم ، از امکان ،

 از فلسفه، از حقیقت بُریدم!

 زیبایی ِ بی رحمانهءِ تو همهء ابهّت ِ منطق را زیر ِ سوءال می بَرَد!

حقیقت ِ جاری ِ من تویی و در خیال ِ تو غرق بودن ، بگذار آدمکها هرچه می خواهند بگویند

من جز تو نه کسی را می بینم نه کسی را می خواهم ،

 خیال ِ پاک ِ تو می چربَد به کرور کرور آدمک ِ حرّاف ِ دست و پاگیر !

من جز تو و پرواز در فضای خیال ِ تو از این عالم نمی خواهم !

آهای خدای باور ِ من !

نفسم را هر جا که خیال ِ او نیست بگیر ، بی او نه شوق ِ ادامه دارم نه توان ِ برخاستن!

دستم به دامانت عشق ، به کجا می بری ام ؟!

نشود که به وصالش نرسم ؟؟!!

نشود بدون ِ او گم بمانم جا بمانم در های و هوی ِ دلهره؟!

نشود او بروَد ؟؟!

دستم به دامانت عشق! به کجا می بری ام ؟!

 های عشق حواست هست چه می گویم؟

او نباشد من هـــــیچ نمی خواهم !

هوا ، زمین ، بیشه زار ِ دشت های دور ، غروب ِ زیبا ، ساحل ِ دریا ، راز ِ گردنه ِ حیران را نمی خواهم!

بی او من نیست می شوم ، نشود محکوم به جبرم کنی و او برود ؟!!

دستم به دامانت عشق ، تا به کجا می بری ام ؟!

من  اینجا شب نشین ِ اندوهم ، دستهایم خالیست و گرفتارم به سکوت ِ مممتد ِ خانهء بی او!

 ای عشق از من و این شب ضجّه های بی صدا عبور کن و به حوالی شهر شاد ِ او برو

و بگو یکی اینسوی فاصله بدون ِ او تنهاست ، تنهاست ، تنهاست! 

بگو دوستش دارم ، بگو تا همیشه با نفس خیالش وضو دارم !

سرانجام روزی یا به وصلش می رسم یا شبی از جنس ِ همین شب ها هم آغوش ِ خیالش می میرم!

ابتدا اوست ، هم اکنون اوست ، انتها هم اوست !

بانوی آسمانی من

کاش می دانستی که چه بی وزن و رها پروانه می شوم و در خیال ِ ناز ِ تو اوج می گیرم !

کاش می دانستی ...

کاش می دانستی..

کاش می دانستی.

 

پ ن : این متن رو گردنه ء حیران بین ِ مسیر ِ آستارا تا اردبیل خط خطی کردم

و چه زیبا بود ، انگار خدا نقاشی کرده بود !

 

همراه ()
جمعه نوشت

سلام

بی همگان به سر شود  بی تو به سر نمی شود ، نمی شود !

منم نشانه دار ِ تو ،دچار ِ چشم ِ مست ِتو ،عبور از این دقیقه ها بدون ِ تو نمی شود،نمی شود!

 شبم به اشک رسیده و داغ ِ تو دارد این دلم، کجایی مهربان ِ من؟

بدون تو شبــم سحــر  نمی شود، نمی شود!

دلم بهانه گیر شده فقط ترا می طلبد، چه کرده ای مگر که جز به نام تو، قرار ِ من نمی شود،نمی شود؟!

از همان اوّلین لحظهء دیدار، مقصود شدی و مقصدم دخیل  جز به نگاه ِ تو نمی شود،نمی شود!

خیالت یک رفیق خوب است با  حال ِ خرابم،مرحم برای دردهایم،همصـــدای گریه هایـــم

جز همین تک خیال ِ ناز  ،هیچ رنگ ِ نارَنگی برای من خیال ِ تو  نمی شود، نمی شود!

ترا تا بی نهایت دوست دارم برای من بدون ِ تو خدا ،خـــــــــــدا نمی شود، نمی شود!

بدون تو باران  هم می بارد امّا بی وزن بی ترانه ، گویی توازنش بدون ِ تو نمی شود ،نمی شود!

کاش بودی و می دیدی هق هق ِ دلتنگی ام  بدون ِ تو سیل می شود ، تمام نمی شود ، نمی شود!

این است حال و روزم از وقتی که تو با دم اهورایی به کلامم وزن دادی جان دادی!

این است حال و روزم  از وقتی که دلم لرزید ، از همان اوّلین لحظهء دیدار،همان سلام ِ آغازین

بی تو هـــــــــــیچ نمی ارزم قافیه هایم زرد است ، ترانه هایم بی رنگ ،واژه هایم پوسیده!

آهای آسمانی نشین  ِ من ِ دیوانه!

 این خط خطی های عاشقانه ، این صدای درد ِ در واژه ها پیچیده ، همه اش فدای تو

طلــــوع کن مشرق یا مغربش اصلاً مهم نیست ، ضجّهء این واژه های منتظر، تنها همین است:

بی همـــــــــــــگان به سر شود بی تو به سر نمی شود ، نمـــــــــــــــــــی شــــــــود!

داغ ِ تو دارد این دلم ،جای دگر نمی شود ، نمی شود!

 مرد ِ درون ِ آینه  گم می شود در شب ِ بدون ِ تو ، طلوع کن ...طلوع کن!

 

پ ن : هیچکس ، هیچکس اینجا به تو مانند نشد !

پ ن : حال همهء ما خوب است ،امّا تو باور مکن.

همراه ()
خیــــال ِ عاشــــــــــقانه

سلام

 گمشده ام در کوچه های خاطره ،همقدمم خیال ِ توست (ببین چه ها نمی کند):

خیال ِ تو می بَرَدَم به سرزمین ِ آرزوهای سپید ، به چکـــّه های ِزلال  ِ باران ِ عشق !

خیال ِ تو یک رفیق ِ خوب است برای این منـــزوی ِ بی سرزمین!

خیال ِ تو   نقطهء خوب ِ تعادل  است برای  ِ شعر ِ شکســــتهء ِ من ؛

یک زمان دست ِ نوازش می شود و اشک  می زُداید از  گونه هایم

 و زمانی مثل ِ امشب ،همقافیه  با چشمان ِ خیسـم شاه بیت ِ اشــــک می بارد!

خیال ِ تو مرا مست می کند از اِدراک ِ پیوند ِ آب و باد در هلهلهء مجهول ابرهای سرگردان

و می بَرَدَم تا تماشای رقص ِ موزون و هماهنگ ِ نطفه های این پیـــوند( قطره های باران)

خیال ِ تو دست ِ مرا می گیرد و سخاوتمندانه می بَرَدَم به هزارتوی باغ ِ عشق !

و مرا غرق در درک ِ این همه نشانه رها می کند و  خود گوشه ای از این

جَبَروتِ محال پنهان می شود  و رخ می گیرد!

به ناگاه می شکَنَم، آخــــر مگـــر می شود بدون ِ تو تاب آورد در این بی تابی ِ مطلق؟؟!

 در همه جای ِ این وسعت ِ محال نشانی از تو هست، نقــش ِ زیبای لبخند ِ تو

همه جا نمایان است، امّا تو کجایی؟؟!

 چرا هرچه می جویم نمی یابمت ؟

چرا اینقدر دوری از من و تمنّای دستهای ِ تنهایم برای در آغوش کشیدنت؟!

 با عاشق ِ زار ِ خود این بودن یا نبودن ها تا به کی؟!

نمی دانی بی تو رســــوا می شوم؟!

نمی دانی بی تو نیست می شوم؟

 رخ مگیر از من ِ مبتلا ، بی تو مــات می شوم ، محو می شوم لابلای هَجو ِ ناهمگون ِ انــــدوه!

من می مانم و حیرانی ِ بدون ِ تو در فضایی همه اش نشان از تو!

 می دانم  به خدا سوگند تو همین جایی !! عِطر ِ خوب ِ حضورت در تمام  ِ باغ پیچیده!

 و من  این هوای ناب  را با ولع ِ یک نوزاد ِ گرسنه می بلعم و جــــان می گیرم!

و به شوق می آیم و می جویمت لابلای بیشه زار ِ فاصله های کبود!

هی اینجا را ببین :

 من نَفَس های  قناری را وقت ِ عشق بازی اش با گل ِ سرخ می بینم  و چه زجری دارد این تماشا!!

تماشای یکی  گریان در حسرت ِیکی شدن با دیگری !!!

( عاشقانه در مرداب جان دادن)

مبهوت ایستاده ام و خیره مانده ام به قناری که گویی نمـــاز ِعشق می خوانَدبا اشک! (قبله اش هم گل ِسرخ)

 که:

 (هان ای گل من، نازنین دلــبر ِ من ! گل ِ سرخـــم  رویای روز و شبــم

جانـــم به فدایت،چه بیرحـــمانه زیبایی ،گلبرگ هایـت هر کدام یک مثنوی واژهء عشق!

جانـــــم به لب رسیده است ، بگذار بمـــیرمت عــشق!

 من به زیبایی ِ تو دچارم تا همیشه  و همیــن جا دور ِ تو  می گردم و می گردم

تو بخند و زیبا باش گل ِ نازم ، روزگارت همه شاد ،لحظه هایت آبی و شکوهت جـاودانه )

قناری عاشقانه می خوانَد و من اشک نریزم چه کنــم؟

ببین خیالت  با من چه ها می کند؟!

ببین تا به کجاها می کشانَدَم؟!

 بی وزن شده ام   و حوالی ِ سَرَم انگار تو در دَوَرانی !

آهای ی ی بانوی ِ آسمانی ام ببین صدایـــت می زنم !

ببــین چه بیـقــــرارم !!

ببین قامتم از دوری ِ تو نازنین خم شده است !

ببین  با چشمانم چه کرده است هــق هــق  ممتد ِبی تو بودن !

ببین بی تو چقـــــــــــــــــــدر تنهایــــــــــــــــــــم!!

چه کنم ؟ چاره ام چیست کیست  اگر تو نیستی؟؟!!

 به خدا تویی درمان ِ دردم ؛ تویی پاداش ِ صبرم!

تویی بهانهِ دل ِ بیچاره ام  برای بیقراری های شبانه در سکوت ِ تلخ ِ خانه!

  برای من ِ دربند بهــــانهء رهایی تنها تویی!

معبـــود ِ بی نظیرم  بدون تو ، نَفَس ، هوا، زمین ، زلال ِ آب ،

 صدای جاری حیات ، ترانه ها ،حتی  گل واژه های شعر  ِ من  هرگـــز به معنا نَرِسَند!

در تو خلاصه می شود معنای زنده بودن !

این دایرهء تکرار، تنها با خیال ِ امن ِ تو قابل ِ تحمّل است

چه اگر خیال ِ ناز ِ تو نبود بسیار پیش از اینها (مرد ِ درون ِ آینه) جان داده بود!

من با خیالت زنده ام تا ابدیّت ، شاید هم بیشتر !!

من بارها با خیالت تا نمی دانم کجاها رفته ام ،

 تا پاسخ سوال های ناممکن! تا  اعمــاق ِسرزمین ِ ممنوعه!

من با خیـــــال ِناز ِتو خوشم  و تابینهایت خواهم رفت!

 عشق ِ تو سکون نمی طلبد!

یا فنا می شوم در آتش ِ این هجر یا به بقا می رسم در آغوشت!

 تو که باشی باکم نیست از گم شدن در جادّه های حـــیرانی! 

از امتداد ِ بی مقصــد هراســــم نیست وقتی تویی همسفر ِ این پریشانی ها!

 تو که  باشی از انتها بیم ندارم بگذار اسرافیل با تمام ِ جانش صور  ِ پایان بدمد!

چشمان ِ خیال انگیز ِ تو اگر  با من باشد بگذار دنیا به پایان برسد ، با تو قصّه ای نو آغاز خواهم کرد!

بگذار کافـــر خطابم کنند از اوّلین نگاه ِ تو ،قبلهء من وقت ِ نماز ِ عشق

  فقط تویی نه اینسو نه آنسوتر !

بگذار  از اینکه فقط و فقط ترا می بینم به بندم بکشند و سرازیرم کنند تا جهنّم ِ موعود،

 من ایمان دارم در اعماقِ آن درّهءِ سوزان هم، خیال ِ تو بهشتی زیبا برایم خواهد ساخت!

 من عاشــــقت می مانم عشق ِ آسمانی من ، بگذار دیوانه خطابم کنند !

مجنــــون ِ تو بودن،هنــــر  ِ من ِ تنهاست!

این دو سه خط هم به عاشقانه هایی خواهد پیوست که از غم دوری تو با اشک

به دل ِکاغذ چکید ،  من و سوز ِ این واژه های خیس فدای تو !

فراموش مکن من به دوست داشتن ِ تو زنده ام!

 نمی دانم تا به کجا این انتظار ادامـــه خواهد داشت ،

 نمی دانــم تا به کی کالبدم توان ِ پریشانی ِ این روح ِ خسته را خواهد داشت ؛

امّا کاش از دل ِ ستاره ای دور یا نزدیک به من ِ دربدر رخ می نمایاندی!!

کاش می دانستی چه التهاب ِ کشنده ای دارد دلتنگ چشمان ِ تو بودن !

کاش می دانستی امشب همین لحظات ِ درهم چقدر کَمَت دارم!

شـــانه های امن ِ تو باید تا که های های ببارم غم ِ تنهایــــی ام را !

هرکجای این فاصله که آرام گرفته ای آسوده بخــــواب عشق ِ آســـــــــمانی ِ من

مَرد ِ تو  تا همـــیشه چشم براه ِ تو با اشـــک ، عاشــــقانه می نویسد.

...............

...

 پ ن : هیچکس ؛ هیچکس اینجا به تو ماننـــــد نشـــــد!

 

 

همراه ()
دلــــم بی تو خونه ه ه ه

سلام

شب به سیاهی می زند من به خاطرات،

 چشمانم به اشک می رسد و تو به محال و محال تر !

دستانم سرد است ،جایی میان ِ حسرت و تکرار گم شده ام !

حسرت دستان ِ گرم ِ تو در این وانفسای سرد و تکرار  ِ نبودنت در همهمهء دقیقه های درد!

جانم به لب رسیده از این دربدریهای آلوده به یاءس !

کجای این شب ِ سیاه بجویمت ؟

من مدتهاست بی تو نه مشرق می دانم نه مغرب نه شمال و نه جنوب!( جهت برای من در تو خلاصـــه می شود)

فقط می دانم جایی همین حوالی به من و شب پرسه های بارانی ام می نگری و پیش نمی آیی!

 آه کاش می دانستی که چقـــــدر محتاجم به امنیّت شانه هایت !

کاش بیایی عشــــق !

من اینـجــــا بی تو  غرق در بیهـــودگیها تنهای تنهایــــــم!

کجای این شب ِ سیاه بجویمــــت ؟!

 

 

همراه ()
من و شب ِ بی تو

سلام                                                                   ١٧/٠١/١٣٩٠

باز من و این شب ِ برهنه

باز من و این سر  ِ آلوده به درد

باز من و این واژه های بیقرار

باز من و این تنهایی ِ مزمن

باز من و این هذیانهای درهم

باز من و این شب پرسه های بی صدا

 باز من و آوار ِ نبودن ِ تو

باز من و اشکهای شبـــانه

باز من و هق هق های مریض

باز من و این دل ِ تنگ

باز من و من و من و  من و دیگر هیچ ، هیچ ِ هیچ !

سکـــــــــــــوت است که شلّاق ِ درد  می نوازد بر پیکرهء فرسوده ی مرد ِ بدون ِ تو !

آهای ی ی ی

آهای ی ی ی

تویی که نگاهت آتش انداخت به همهءِ باورم که  خدایا این هم اوست که یک عمر دلـــم بهانه اش می گرفت !

تویی که به وسعت ِ چند  اقیانوس ِ آرام، آغوش امن بودی!

تویی که حُرم ِ داغ ِ نفسهایت به من ِ گمشده ،جرأت ِ ماندن می داد

تویی که آمدی و با عبورت  از دل ِ غمینم ، سونامی ِ خاطره هایت ویرانم کرد و در تلاطم ِ جــُنون رهایم ساخت!

تویی که نمی دانی چقدر بیقرار ِ با تو بودنم در وانفسای ِ این شب ِ درد!

دستم به دامانــــت بـیــــــــــــا

 از زمین از آسمان از آدمکهای سراسر رنگ از شب از خودم هم خستــه ام!

دلــم ترا می خواهد ؛ همین نه بیشتر نه کمتر !

ترا آه می کشم و گم می شوم در های و هوی باران و شب ِ وحشت !

آسوده بخواب!

 

پ ن : جانشین ِ تو در این سینه، خـــداونــــد نشد!

 

همراه ()
دوسه خطی اشک

                                                                                         ٠٩/٠١/١٣٩٠

سلام                                                                               

گم شده ام ، گنـگ  و پریشان در ناممکن ِ حضور ِ تو !

در فضایی مملو از تو، بودن ِ تو ، لمس ِ لطیف ِ هوای ِ تو و هر آنچه با تو می آید و با تو می رود ،گم شده ام!

 ساده بگویمت ، بی پنجره بی روزن ،یک کلام در تو گم شده ام !

من در این هیچستان که همه جایش انگار نشان یا خاطره ای از تو هست ،گم شده ام!

 دستآویزم برای ایستادن در مسیر ِ این اندوه ِ کمر شکن ،افق ِ چشمان ِ خیال انگیز ِ توست!

با خیالت از روزمرّگیهای مکرّر ، از دایرهء تکراری ِ امروز ، از نگاه ِ سرد ِ آدمکها ، می کَنم تا به فردا می روم ، فرداها ا ا !

من با خیال ِ تو خوشم ، تو آن دورها  پشت ِ دریاها اصلا آیا از اینجا خبرت هست؟!!

شده ام مجنون  لابلای ِ برزخ ِ خاطره ها بارها می شکنم بی فریاد، بی صدا ، مات ِ مات!

و تو نیستی !!

نیستی  تا پریشانی هایم میان ِ واژه های خیس را درمان کنی  با دَم ِ اهورایی ات !

نیستی تا دست به دامانت شوم جان بگیرم از نگاهت عاشقانه عاشقانه !

نیستی اشکهایم را ببــینی نیمه شب های هراسان از غم ِ بی همزبانی !

گم شده ام و کاش پیدا نشوم مگر در آغوش ِ تو ! (چه آروزی ِ خیس ِ محالی )!

این دوسه خط  به اشک رسید و من به شب !

اینجا همین لحظهء مسدود پایان ِ تلاقی ِ من با آرامش ِ خیال ِ توست ،

از اینجا به بعد منم و سکوت ِ شب و هق هق ِ درد !

شب ِ تو امّا شاد ِ شاد پر هیاهو مست ِ مست !

من و دوستت دارمها ، من و ای کاش ها ، من و بی تو بودن ها تا به صبح حرف ها داریم !

آسوده بخواب آسمانی نشین ِ من!

 

پ ن : ایــنجا تو این قطب ِ سکوت ،کابـــوس طولانـــــی تره!

 

همراه ()
خداحافظ 89

سلام

از دوسه کوچه آنطرف تر صدای پای بهار می آید ،گوش کن ....

 پری ِ زیبای فصل ِ آرزوها، خرامان بر برفها می رقصد و می آید  و  انگار نمی داند که

در این هیچستان کسی به انتظارش نیست!

 نمی داند اینجا تنها یک فصل دارد ، نه بیشتر نه کمتر ، زمستـــان و هوایـــی بس ناجوانمردانه ســرد!

اینجا به تلخی ِ سکوت ِ سه شنبه های گورستان می مانَد  وقت ِ دلتنگی ِ ارواح ِ سرگردان!

اینجا احساس آنقدر یخ زده است که گویی به تندیسی می مانَد یادگار ِ گذشته های دور!

 زمان ِ شیطنت های شاد ِ کودکانه زیر ِ چتر ِ حمایت مادربزرگ ، آن روزها چه زیبا بود!قلب

آن روزها دلــها آنقدر زلال بودند که می شد جوشیدن ِ احساس را دید و ناب ِ ناب حس کرد!

آن روزها مَــــرد اگـــر می اُفتاد مـــردانگی نمی اُفتاد ؛ دستها برای دست گیری فراوان بودند !

این روزها مرد که نمی بینم ، مردانگــی هم مدّتهاست غریب مانده!

آری احساس ، این روزها خاطره ای بیش نیست آنهم اگر مناسبتی باشد دوسه روزی

آفتابیســت و بعد ، امتدادش تا نمی دانم کجا خاکستریست!

این روزها دل ِ من زمستانیست سرد ِ سرد و  سرزمین ِ حاصلحیز ِ واژه هایم به سوگ ِ ترانهءِ امــید نشسته است!

چقدر دلم برای کودکی هایم تنگ است ، وقت ِ خوش ِ دارا و سارا ،حسّ ِ شیرین ِ آمدن ِ مرد در باران!

این روزها دستهایم تنهاست و کاش می دانستم در بوران ِ بی کسیها ،  عشق کجا جا ماند؟!

شهر ِ من ، کشـــور ِ من ، دوست ِ من ، و دوست ِ دوست ِ من هم  این روزها در پیله های یخ گرفتارند!

پشت ِ سر که جز ویرانی خاطره ای نیست و روبرو هم کورسویی اگر هست ســراب است ، ســـراب!!

زنگها مدتهاست برای کسی به صدا در نمی آیند ،نه مسافری می آید و نه دیگر رمقی مانده برای فلس ِ انتظار !!

بُهت  قدّ ِ تمام ِ علفهای هرز، ریشه دوانیده بین ِ تار و پود ِ لحظه هایم  و

 از این هم آغوشی ِ ظالمانه ،یک  اندوهِ خیس  نطفه می بندد!

اندوه ِ نبودن ِ او که طنین ِ شیرین ِ صدایش ، آسمان را به وجد می آورد برای باریدن!برای بــاران

و من محو می شدم در همخوانی ِ هماهنگ دانه های بــاران با شکوه ِ حضور  ِ او!

 انگار تمام  ِ نُت های این ملودی ِ زیبا با نام  ِ او شروع می شد ،با نامش به اوج

می رسید و زمزمهء نامش نقطه چیــن  ِ پایان بود!

من و این جای ِ خالی باز به هم رسیده ایم و قلمم گیج شده است که آحر  خدایا او مگر کیست

 که این آشفته حال، اینچنین مجنون و رسوا اسیر ِ کوچه های جستجوست؟!

می بینی چه تلخ می نوازد دلم ؟؟!  ساز ِ دلم ناکوک است بــانوی آسمانی ِ من !

 خط بکش به ستارهء شمال ، من در مدار ِ تو می چرخم ، راه را گم نخواهم کرد!

خط بکش به فاصله های غرق ِ ابهام ِدستهامان برای یکی شدن !

خط بکش به ابرهای کبود ِ زمستان ِ شهرم و عبور کن از سایه های تکراری ِ جا مانده به دیوار!

این شهر این مرد این لحظه ها ،بیقرار  ِ با تو بودنند ،بیا و برای آشتی من با من، سیب بیاور ،سیب سرخ  ِخورشید!

تو نمی دانی که چه سخت است معلّق بودن بین نبودنت و خاطره روزهای خوش ِ با تو بودن!

اینکه چه بود و چه باید می شد و چه شد که اینگونه شد به جنونم می کشاند ، نیستی که ببینی!

بگذریم !

این هذیانهای گیج از حوصلهء من خارج است  امشــب!

حقیقت این است که تو هفت آسمان دورتر از من، درون ِ کلبه ای شاد، هفت سین ِ بهار

 می چینی و من اینجا بی تو هفت سین ِ درد را آه می کشم !

سکوت می کنم به حرمت اشکهای بی صدایی که بی تو  شبم را به سحر می رسانند !

سرما را به آغوش می کشم به جبر ِ نبودنت در این لحظهء تهی!

سبدی ترانه به یاد ترانه هامان زیر ِ باران وقت ِ بی وقت ِ بیتابی ها!

سرمه را به چشمان ِ دریدهء شب می کشم آنچنان موّاج تا که غرق شوم در اقیانوسش و آرام بگیرم!

سیاه مشق های عاشقانه هامان در کوچه های التهاب یادت هست؟خط خطی هایم بر پوست ِ کشیدهء شب ! آن دوستت دارم ها!

سردی ِ نگاه ِ خیرهء مرد ِ درون ِ آینه را آه نکشم چه کنم؟!

سین ِ هفتم هم با تو آسمانی نشین ِ این دل ِ دیوانه!

( تا بوده همین بوده ؛تمام ِ ناتمام ِ من با تو تمام میشده)!

منم و همین حال ِ خراب تا لحظهء تحویل ِ سال. تا تولّد ِ بـــهار!

 تو امّا کاش هم آواز ِ پرستوها ،چکاوک ها،قناری های شاد،مســـت باشی از حَوِّل حالِنا های سفرهء خانهء خوشبخت!

من اینجا زیر لب ( اَلا بِذِکرِه الله تَطمَئِنَّ القُلوب) می خوانم و برایت از جان از دل ، دل خوش می خواهم!

شب مرا به خود فرو می بَرَد و این دو سه خط نامه هم به واژهء ِ پایان می رسد!

( اسفند ٨٩)

 

پ ن :آزادی زندانیان ِ دربند ، پایان ِ برادر کشیهای از سر ِ قدرت، شفای تمامی بیماران،

وصالِ عاشقان ِ پاک،سلامتی تو و خوشی ِ دوستان ؛شادی ِ روح ِ مادر : سال نو مبارک!

 

همراه ()
بهانه میلاد تو

سلام

میلاد ِ تو یک روز  ِ خاص بین روزهای تکراری ِ تقویم  ِ روزگار نیست!

هر بار که خورشید پلک می زند و نوربه سیاهی ِ شب میدواند، تو متولد می شوی!

هربار که یک موج ِ تشنه  از دل ِ دریای ِ درد، به وصالِ ساحل ِ آرامش می رسد، تو متولد می شوی

هر بار که چشمان ِ یکی منتظر به جاده های دور به اشک می نشیند، تو متولد می شوی !

هربار که گمشده ای دریاد به یاد ِ گذشته ای شاد، نقش ِ خیال را آه می کشد،تو متولد می شوی

من همان مسافر ِ گم کرده راهم ، همان موج ِ خسته، همان اسیر ِ اندوه،همان همخوابهءِ درد!

ترا آه می کشم و متولد می شوی در همین لحظهءِ مبهوت !

به تماشای خیالت می نشینم و زیر لب آهسته می گویم:

 الهی میلاد ِ عزیز  ِ لحظه هایم جاودانه جاودانه!

 

پ ن : تو با منی در مَنی، خودِ خودِ منی ، ترا به خدا منو از من نگیر!

 

همراه ()
شب پرسه های گنگ

سلام

حال دلم بارانیست در شبی مملو ّ از جای خالی تو

شب ِ سردرد های پنهان ،شب ِ در خود شکستنهای پی در پی ،شب ِ اندوه !

من از دل ِ همین شب ِ تیره ،بی قافیه بی وزن، شعر چشمان ِ ترا می گریم ، می بارم !

تو که از سلالهء نجیب ِ آرزوهای سپید، بر بلندای باورم وسعتی داری تا اوج !

من از تیرگی ِ این شب ِ دلهره، به دامان ِ خیال ِ تو پناه می برم که

به خودت سوگند امن تر از  حریم ِ خیال ِ ناز تو نبوده و نیست ،نخواهد بود!

به راستی تو کیستی که من اینگونه دچار آمده ام به در هوایت قلم زدن ،اشک ریختن تا دل ِ شعر!؟

تو کیستی که حُرم ِ داغ ِ نفسهایت بیقرارم کرده تا نمی دانم کجاهای محال؟!

تو کیستی که نامت آرامم میکند و سوار بر رویای آبی ِ عشق می بَرَدَم تا مزمزهء شیرین ِ با هم بودن!

تو کیستی که افق ِ چشمانت ،قبلهء راز و نیاز ِ دل ِ دیوانه ام شده ؟

تو کیستی که من هیچ نمی بینم جز تو که آن دورها به خود می خوانی ام !؟

شراب ِ چشمان ِ آسمانی  ِ تو عقل از دل و دینم ربود و من عاشقی شدم مست لابلای واژه های بیقرار!

دلم تنگ است برای دقیقه های ناب ِ با تو بودن ، برای استشمام ِ هوای پاک ِ با تو بودن بیتابم!

آن بیرون پشت پنجرهء تنهایی ام ، باران معصومانه می بارد و

من گلاویز با بغض ِ تلخ ِ جای خالی تو، به یاد ِ تو به نام  ِ تو در باغچهء احساس گل ِ اشک می کارم !

 کاش بودی و می دیدی که چه شکسته ام این روزها، در بند ِ بی تو بودن گرفتار ِ اندوهم!

و از دل ِ همین شب ِ تیره باز منم که ایستاده بر آوار ِ دربدری ها با کوله باری از حسرت

رو به فرداهای ناممکن ِ بدون تو دست نیازم به آسمان بلند که ای صاحب هفت آسمان

بدون او، بدون حضور او تمام ِ ناتمام ِ من ترک بر می دارد می روم تا نیستی!!

دستان ِ گرم او باید باشد که نیست ، به هق هق می روم و شب مرا می بلعد!

این است حال ِ این روزهایم ، نه بیشتر ، نه کمتر

 

پ ن : کلاف سرنوشت ِ من ، سردرگمه همیــشه

 

همراه ()
یعنی که محو می شوم اینجا بدون تو

سلام

ای از دل ِ بیمار  ِ من، چند کوچه آنطرف تر !!

ای در غبار ِ فاصله پنهان شده، جانم برایت می رود بی تو به شــب رسیده ام !!

زجر دقیقه هایم؛ غم  ِنبودن ِ توست، غم  ِ دور از تو بودن ، غم ِ بی تکیه گاهی!

تویی دلیل ِ بودن ،تویی بهانهء ِ من برای زنده بودن !

 بی تو به سر نمی شود این است کلام ِ آخرم! این است تمام ِ باورم!!

عزیز ِ راه ِ دورم، تویی دار و ندارم ، تمام ِ ناتمامم! بی تو چگونه آخـــــر؟؟

من بیقرارم بیقرار ، از نسیم از آسمان از ستاره از قاصدکهای رها در باد هر نفس ترا می جویم،ترا می خوانم!

با تو شادم می دوم تا دشت ، نُت به نُت دانه ءِ عشق می کارم، خوشهء وصل می چینم!

 درد من اگر بی درمان نیست به خدا تویی درمان ِ دردم ! با تو ، از تو  و در تو ست که جان می گیرم!

تو که نیستی روزگار به کامم نیست، تلخ می شود این تکرار !

تو که نیستی بی پناه می شوم، اسیر ِ باد می شوم ، وَزنَم حراج می شود، گم می شوم در انزوا

تو که نیستی کوچ می کنم به وادی ِ سکوت ، شب گریه های بی صدا !!حسرت و آه !

تو از تبار ِ آسمان من از جنس زمینم ،تو تکّه ای حریر ِ عشق، من ِ هیچ از هیچ،هجو ِ اندوه می گویم!

 تو از سلالهء نجیب ِ بانوی آرزوها ، من غرق در ابهام ها ایهام ها ، ای کاش ها !

تو هم آغوش طلوعی، من دوره گرد ِ حسرت ،دچار مانده ام به غروب های تلخ!

تو ملودی بی بدیل ِ لحظه های ناب ِ بارانی ، من امّا بی تو در این گوشهء دور با بغض درگیرم!

ساده بگویمت بی قافیه بی وزن، بی تو من خود ِ دردم! به هیچ نمی ارزم !

در این بن بست سرما که دلها یخ زده سرها در گریبان است تو دستگیر باش، شانهء امن باش!

دوستت دارم و می دانی تو ،خط بزن برزخ ِ دوری را

دوستت دارم و می دانی تو ،پرواز کن تا دستهای محتاجم!

دوستت دارم و می دانی تو ،مرا با این سوءال مبهم در گودال زمان رها مکن :چرا نمی آیی؟!

این دوسه خط هم به کاغذ پاره هایی پیوست که رها در باد...کاش یکی از این درددلها به سرزمینت برسد!

شبت خوش آسوده بخواب مرد ِ درون ِ آینه با خیالت دلخوش است!

 

پ ن : حال همهء ما خوب است امّا تو باور مکن

 

همراه ()
خط خطی های اندوه

سلام

به خیالت پناه آورده ام از امواج ِ سهمگین ِ سونامی ِ اندوه و نیستی ببینی چه پریــشانم بین ِ این هجوم ِ زرد!

 گویی همه جای دیوار بلند ِ شب را غبار  ِ دوری فرا گرفته و

 من پنجه در پنجهء بغض از خیالت مدد می گیرم برای گریز از این دربدریها....

شب بر سرم می کوبد درد  ِ تنهایی ام را  و من مغموم خیره مانده ام به نقش ِ زیبای چشمانت بر قاب ِ خاطرات ِ دیروز..

نمی دانم  و ای کاش می دانستم  چیست در لی لی چشمان ِ مست ِ تو که

اینچنین دچارم کرده به افسوس ِ  حضورت پیش ِ این دقیقه های کدر!

من از اولین نگاهمان در کوچه های دیدار، انگار گم شدم بین ِ برمودای کشیدهء ابروانت...

ساحل ِ نجاتم از دور ،چشمان ِ آسمانی ِ توست که هر چه تقلّا میکنم برای

رسیدن و آرام گرفتن در آرامش مسلّم  ِ این زیبایی ِ بی رحمانه ،تو دورتر می شوی !

میروی تا مرزهای سراب جایی میان نیست ها و ای کاش های بودن! آه نکشم چه کنم؟!

سر به زانوی حسرت می گذارم و محو می شوم لابلای هق هق ِ دل ِ دیوانه که

 بیتاب است و تنها در شب ِ بدون ِ تو!

تو بالاتری از پندار ِ من،  تو چشمهء جوشان ِ این جریّان ِ موّاجی، تویی سرآغاز ِ این شب پرسه های مریض

من از زمزم  ِ خالص ِ چشمانِ تو شراب ِ عشق نوشیدم  و مست ِ این حسِّ ناب ،

گم شدم در کوچه های  ِ هفت شهر ِعشق ! یا با تو پیدا می شوم یا تا همیشه گم می مانم!

تو رسول ِ آینه و باران ، شاه بیت ِغزل های عریان ِ من ِ ناتمامی !!

تو اعتبار ِ این واژه های گیجی،رمز ِ مجهول این کلمات ِ سردرگم ،چشمان ِ آسمانی توست.

 نام ِ زیبای توست که حکّ شده به جای جای قلب ِ بیمارم و من تا همیشه وام دار ِ برق ِ اولین نگاهت خواهم ماند !

کویر تنم این روزها دلتنگ حضورِ توست  و من با خیال ِ ناز ِ تو وضوی عشق

 می گیرم و  با اقتدا به شکوهِ آسمانی ِ تو به نماز ِ باران می ایستم که کاش بباری و

لبریزم کنی از زلال ِ جاری ِ بودنت!

من و این آرزوهای خیس در دل ِ این ِ  شب ِتیره، نیاز ِ با تو بودن را فریاد می زنیم با اشک!

تو نیستی و شبم  با بی کسی طی می شود ، این است حال ِ لحظه هایم ،نه بیشتر نه کمتر!

 

پ ن : چه دریایــــی میان ِ ماست ، خوشا دیدار ِ ما در خـــواب..!

 

همراه ()
بیچاره دل

سلام

من اسیر فاصله های زردم

رنگ ِ شادیهایم پریده ، گرفتارم به سکوت ِ شب ، لبریزم از بهانه های باریدن!

جایی حوالی حسرت و آه،خیره مانده ام به ردّ ِ پایت در باران!

سردم است ، خواب از چشمانم گریخته ، خیالم گره خورده به نبودنت می بَرَدَم تا زجر !

 ترا و نبودنت را ضجّه می زنم بانو نیستی که ببینی...

تنها دستهای آسمانی توست که به حجم ِ سنگین شب ِ اندوهم چیره می شود

تنها طنین صدای دلنواز توست که مرا می بَرد تا اوج تا تماشای فوج فوج پرستوی عاشق!

 برای من ِ ماهی ِ دچار به آب ،تنگ ِ کوچک  قفسی بیش نبود با تو به دریاها رسیدم!

این منم عاشق چشمان ِ خیال انگیز ِ تو !

 ایستاده ام در تند باد حادثه، روبرویم دشت ِ حیرانیست ،

 پشت ِ سر هم هر چه هست خاطره های شاد ِ با تو بودن ... چرا نمی آیی؟

طلوع کن از دل ِ این شب ِ سیاه ، من به تو ، به در هوای تو قلم زدن دچارم !

 برای رها شدن از درد ِ مزمن ِ تکرار، بهانه کم دارم! (بهانه ام باش)

به ملاقاتم بیا در این هیچستان ِ تباهی، بیا و ببین چه شبها اینچنین پریشان، انتظار ِ آمدنت را های های گریسته ام! 

نفس نمی خواهم ، این نیمه جان هم فدای تو ،بگذار در ابدیّت ِ دستهایت گم شوم

بند نمی آید این هق هق مکرّر ،کاش بودی! به اندازهء ِ هزار سال نوری دلتنگم!

این است حال ِ من ِ خراب در شب ِ کبود ِ بدون ِ تو !

....

..

پ ن : اگه بارون ِ عزیز ِ با تو بودن می گرفت؛گل ِ سرخ ِ قصه مون تشنهء شبنم نمی شد

 

 

همراه ()
هق هق دوری تو

سلام

داغ ِ تو دارد دل ِ غمگین ِ من ،از پشت ِ این همه فاصله طلوع کن به سرزمین ِ بیاتم

 بگذار  نور ِ با تو بودن بتابد از خورشید ِنگاهت بر پهنای روزهای خاکستری ام!

انزوای دستهایم ،تشنهء ِ سخاوت ِ دستان ِبخشندهء توست ،

 در بَرَم بگیر، جانم به لب رسیده از این بیهودگیهای مزمن!(این سردرد های لجوج)

من اینجا از عمقِ ِ سکوت ، صدای ِ جاری ِ ترا آه می کشم که کاش طنین انداز شود

در جای جای ِ فضای مسموم ِ بیکسیهایم ( بیکسیهای من ِ از تو دور مانده!)

خسته ام بانو !!

 برای رها شدن در بیکرانِ دستهایت بیقرارم!

این زمستان، این فاصله های کبود،این روزمرّگیهای مداوم،این در خود شکستنها را تنها تو درمانی !

بیتابم برای آرام گرفتن در آغوش ِ رویایی ِ تو  و نفس کشیدن در هوای ملتهب ِ با تو بودن!

تو از جنس ِ بارانی ، می بری ام با خود تا پیچ در پیچ ِ هم آغوشی ِ ابرها!

با تو من  نطفه های باران  را در دل ِ ابرهای آبستن  به تماشا می نشینم که چه بیتابند برای پرواز

که چه مشتاقند برای رهایی !

با تو من به تماشای رقص ِ موزون ِ قاصدکها می نشینم که از دَم ِ پاک ِ اهورا، جان ِ پرواز می گیرند!

با تو من به کشف ِ شگرف ِ قنوت ِ آفتابگردان ها می رسم که هماهنگ در وسعت ِ یک

دشت به خورشید خیره می مانند! 

 نیازشان قد کشیدن تادل ِ خورشید است این را از فریاد ِ نگاهشان می شود حس کرد!

با تو من همپیالهء شبنم می شوم برای مستی با  گلبرگ های شقایق

از خود بیخودم می کند زمزمهء عاشقانهء گیاه ِ عشق با مایع ِ حیات:

 (یعنی که نیست می شوم اینجا بدون تو)

می بینی؟!

با تو من تا یک جنون ِ شیرین می روم و باز میگردم ،شیرینیش رفتن با تو  و زجرش بازگشتن ِ بدون ِ توست!

دستان ِ خیال ِ تو  می رقصاندم  و می بَرَدَم تا پروانه گشتن ، سوختن پیرامون ِ رموز ِ عاشقی!

 چشمان ِ خیال انگیز ِ تو مرا بی وزن ، به سرزمین ِ واژه ها می کشانَد و

من از این سفر ِ رویایی، همین دوسه خط واژه های خیس را به یادگار بر می دارم

 آنهم همه اش فدای تو که بهانهء ِ رهایی ام از هیاهوی شب ِ اندوهی !

ببین ، نگاه کن! میبینی؟!

باران به این نوشته باریده و رنگین کمانی از زیبایی ِ با تو بودن، حوالی ِ این شبنوشته نقش بسته است!

 دست در دست ِ خیال ِ تو به تماشای این تصویر ِ زیبا می نشینم وگم می شوم در این یکی شدن !

ناگهان به خودم می آیم، چه سوز ِ زشتی از سرما جاری شده است در این خانهء متروک!

انگار نهیبم می زند که  باز من مانده ام  و سکوت و های هوی شب ِ بی تو !

نبودنت را آه می کشم و ترا  عاشقانه به خالق ِ آیه های مقدّس ِ عشق می سپارم !

هق هق ِ غریبانه ام اوج گرفته بانو و من محو می شوم در  شب ِ بی تو بودن!

باشد که شبی دیگر با خیالت اوج بگیرم تا دل ِ شعر ، حالا که هم آغوش اندوهم بدون تو!

 

پ ن : همیشه کم میارمت!

 

همراه ()
باران خیالت

سلام

شب نفس می کشد نه من !

من نفس کم می آورم وقتی هوای نبودنت اینقدر سنگین می شود زیر پوست ِ شب !

بغض ِ تلخ مزه ای زمزمهءِ غریبانه ام را که هزار بار تنهاتر است از فریاد، به هم می فشارد

(هوای گریه دارم )

سر به زانوی صبر می گذارم و آه می کشم به فضای اندوهگین ِ برزخ ِ بدون ِ تو!

 تو نیستی و این یک اتّفاق ِ ساده نیست؛ یک حادثهء ِ مسلول است برای من که مجهولم بدون ِ تو!

بیا و ببین احاطهءِ درد را پیرامون ِ این تنهایی!

بیا و ببین  حسرت ِ نبودنت چه ضجّه ای می زند به دامان ِ بیرحم ِ شب که:

 دلدارم نیست کمی با من مدارا کن! ( او که باید باشد نیست)

بیا و ببین من ِ ایستاده در بی نهایت ِ شب ،چه غریبم میان ِ آدمکهای شاد!

من اینجا درگیر به درد ِ نداشتنت هم آغوش اندوهم و تو دور از من و دستهایم به آرزو می مانی!

یک آرزوی ناب ِ عاشقانه ، یک حسِّ پاک ِ صادقانه !

 جادوی ِ شیرین ِ نگاه ِ تو به من ِ شکسته تن ، دچار شدن و دچار بودن آموخت و من

دچار شدم ( دچار به چشم ِ سخنگوی تو بین هزاران چشم ِ پیدا و ناپیدا!)

افق ِ چشمان ِ تو بود که به من آموخت ابدیّت یعنی تو  و من گم شدم در سوی نگاهت تا نمی دانم کجاها

از اولین لحظهءِ دیدارمان چشمهایم انگار به خواب رفت و من  از روزن ِچشمان ِ تو بیدار شدم 

بیقرارم برای در آغوش کشیدنت ، آغوش ِ امن ِ تو مرا به خواب ِ شیرین ِآسودگی می بَرد !

و من غرق در این رویای شیرین ،پوست کشیدهءِ شب را به سر می کشم

غم  ِ دور از تو بودن به میان ِ واژه هایم سرک می کشد و من به هق هق می روم!

جای تو در جای جای ِ این خانه خالیست بانوی ِ مهتابی ِ شهر ِ آسمانها !

کاش بدانی که چقدر محتاجم به نوازش ِ دستان ِ بخشندهء تو در دل ِ این شب ِ سیاه

از کدام ستاره کدام هفت آسمان کدام روزن ِ منتهی به عشق به تماشای

درخود شکستنم نشسته ای و پیش نمی آیی ؟!

آوارهء به تو رسیدن ، غرق شده ام  میان ِ واژه های خیس ِ شبانه ام  و می روم و می روم

 من به یک موج ِ پریشان خاطر ِ افسرده حال می مانم که آرزویم ساحل ِ آرام ِ بازوان ِ توست!

اندوه ِ شعرم را ببخش بانوی سرزمین ِ عشق، من مدتهاست به  تو و غم ِ دور از تو بودن گرفتارم

آسمان ِ دلم ابریست و ابرهایش همه آبستنند به خیال ِ ناز ِ تو !

 ببار تا بیکرانم ،جان ِ من فدای تو ؛ کویر ِ تنم تشنهء باریدن ِ توست!

آسوده بخواب مهربان ِ لحظه هایم ، مرد ِ درون ِ آینه با خیالت زنده است!

 

پ ن : فقط دلم گرفته بود ،این دوسه خط بهونه بود!

 

همراه ()
چکه های سه شنبــه غمگین

سلام

١

 من این روزها میزبان ِ بُهت ِ سردی هستم که خیمه زده به حوالی ام و گویا ماندنیست

من این روزها مهمان ِ ناخوانده ای دارم عبوس و سرد ،

 اندوه ِ کهنهء ای که به یاءس ِ نا باوری آلوده است همهء حوالی ام را احاطه کرده است!

من این روزها بارها و بارها حسرت ِشانه های امن ِ تو را برای هق هق ِ آرامش ، آه می کشم!

 من این روزها دلم برایت پر می کشد !

به کدام پنجرهء، کدام روزن ِ منتهی به نور ، کدام جادّهء وصل ،دخیل ببندم نگاهِ انتظارم را؟

تو درمان ِ درد ِ این غریبهء ِ بی سرزمینی ، از ارتفاع ِ حضورت به این حوالی کمی امّید ببار!

 از آن بالاها از بین دو ابروی کشیدهء زمین و افق، با چشمان ِ اهورایی ات نور ببار

بر این برهوت ِ مکرّر ، این تعلیق ِ جریان، این آشفته بازار!!

_______________

٢

راه ِ آرام ِ به تو رسیدن مرا به تو به مزمزهء شیرین ِ قدم زدن حوالی ِ خانهء تو ، می کشاند

راه ِ  رویایی ِبه تو رسیدن  مرا به خود می خواند،به شکوه ِ سکوتِ سحرگاه ِ مه آلودهءِ فرا زمینی ات!

راه ِ تو  مرا می خواند که بلند شو  و این رخوت ِ ماءیوس را با رفاقت ِ صمیمی ِ جادّه ؛ هم آغوش کن!

راه ِ خانهء ِ تو مرا به خود می خواند که بال ِ شکسته ،بهانه ای بیش نیست پرواز کن اگر طالب ِ نوری! مشتاق ِ اوجی!

اوج ، تویی که مهربان ،من ِ مسافر را زائر ِ بارگاهِ آسمانیت می کنی وقت ِ خوب ِ به تو محتاج بودن !

هوای خوب ِ حوالی ِ تو معطّر است به عطر ِ جادویی حضورت کنار ِ فوج فوج تنهایی ِ من و دل ِ دیوانه ام !

مسحورم می کند برای ایستادن در مسیر ِ باد !

 اقامهءِ نیّت می کنم و دل به جادّه می دهم برای به تو  رسیدن ! به شوق ِ تو نماز ِ وصل می خوانم!

یا مولای هشتم ِ آسمان ِ اعتقادم، به سوی تو پر می کشم !

 دریاب من ِ به جنون نشسته را!

به شوق ِ رها شدن در امنیّت ِ مسلّم بارگاه ِ زیبای تو ،

 کاسه ای گندم به دست می گیرم و کبوتران ِ مست ِ شناور در فضای ِ قدسی  ات را

دانه های شوق می پَرانم و زیر لب آرام می گویم : خوش به حال شما از ما بهتران !

چه صفایی دارد پرواز بر فراز ِ گنبد ِ طلایی رنگت وقت تقلّای غروب برای به شب رسیدن!

پرواز در بیکران ِ آرزوها ، سرزمین ِ وصل ! (آه چه رویای خیس ِ محالی !)

 بالهایم در این اوج ِ تماشایی ،اعجاز ِ عطوفتیست آسمانی که از چشمان ِ مهربان ِ تو متصاعد می شود!

مولای سبز پوش ،دلم هوای مشهد ِ تورا دارد ، بطلب! این روزهای استخوان سوز را تنها تو درمانی!

________________________

٣

یاد ِ تو هرجا که هستم با منه

وقت ِ خوب ِ گریه هام که  از سر ِ دلتنگیه

 تنها تو میای به یاد ِ من ! پا می ذاری حوالی ِ خیال ِ من

وقت ِ بی وقت ِ هجوم ِ زجر ِ غربت، یاد ِ تو میاد میشینه روبروم از تو می گه ،منو آروم می کنه

وقتی که بارون می آد و دونه هاش به پنجره به سقف این اتاقک ِ بدون ِ تو،

ملودی ِ غُصَِّه رو تکرار می کنن،

 یادِ تو حریم ِ امن ِ هق هقه ، نفس نفس زمزمهءِ رفاقته !

به خدا یاد ِ تو هرجا که هستم با منه ! میاد و منو با خودش تا اون دورها می بره !

 منو تا اقیانوس آرام می بره ، تا تنفّس هوای  ِ پاک ِ با تو بودن می بره!

تو و یادت واسه من یه یادگار ِ بی نظیرید ،یادگار ِ نگاه ِ مهر ِ خدا به من  ِ گم کرده راه!

آخه من با تو و یاد ِ قشنگ ِ با تو بودن لحظه رو طی می کنم  تا به فردا برسم!

یاد ِ تو هرجا که هستم با منه

تو خیابون لابلای ِ آدمکها زیر  سنگینی ِ ِ رگبار ِ نگاهِ تندشون من با یادت دلخوشم، ادامه می دم بودنم رو

آخه یادت منو تا اونور ِ اَبرا می بره ، می بره به سرزمین ِ آرزوها وسط ِ حوضچهء رویاء

  تا  خود ِ آرامش ِ مسلّم ِ آغوش تو !

یاد ِ تو هرجا که هستم با منه !

یاد ِ چشمای قشنگت منو داغون می کنه نیمه شبا وقت ِ سحر

نماز ِ عشق می خونم سپیده دم، اِقتدای من  شکوه ِ یادته ، تقدّس ِ نگاهته!

ببین منو سبک شدم تو دستهای ِ خیال ِ تو ،

 جدا می شم با یادِ تو از سنگینی ِ حاشیه های آدمک های زمین!

 خیال ِ ناز ِ تو منو با خودش می کشونه می بره تا خواب ِ عزیز ِ با تو بودن

 با تو رفتن با تو موندن با تو تا دل ِ ترانه یکنفس ، نفس کشیدن !

یاد ِ تو هرجا که هستم با منه

من با یادت دلخوشم سوار ِ لحظه ها می شم پر می کشم تا خود ِ چشمای نازت

من با یادت  اوج می گیرم جدا می شم از زمهریر ِ فاصله های کبود!

 با تو و یاد ِ قشنگت شب ِ من مهتابی میشه بانوی همیشه جاری ِ خیال ِ من !

یاد ِ تو هرجا که هستم با منه و من ِ به یاد ِ نازت مبتلا ،

عاشق ِ حسّ ِ قشنگ ِ با تو بودن ، عاشق ِ از تو خوندن می مونم !

________________

شبم به نیمه رسیده و من همجنان با کلمات گلاویزم

 دلم آرامش ِ ناز دستان ِ ترا می طلبد که بانوی مهری و  چشمان ِ خیال انگیزت فانوس ِ من ِ شبزده!

ترا و آغوش ِ گرم ِ ترا آه می کشم و همبستر خیالت تا آنسوی مرزهای جنون شب را به سر می کشم!

شب ِ بی تو سرد است

 من و این حال ِ خراب ،دلتنگ با تو بودنیم ، ببار هوای خوب ِ آمدنت را !

 

پ ن : یاور ِ همیشه موءمن تو شبو  از من گرفتی !

 

همراه ()
دلم از تو هم گرفته

سلام

تو نمی دانی و  هیچوقت نخواهی دانست من با چه دلهره واژه می چینم از باغچهء ِ احساس!

تو نمی دانی و  هیچوقت نخواهی دانست من چه بی پروا بالا می روم از  بام ِ شب برای

 در آغوش کشیدن ِ ستارهءِ خیالت!

تو نمی دانی و هیچوقت نخواهی دانست درد ِ مجهول ِ سرم وقت ِ بهانه جویی دل ِ بیچاره ،

تا کجاهای ِ نداشتنت می کشانَدَم!

تو نمی دانی و هیچوقت نخواهی دانست بغض ِ سنگین ِ نبودنت تا کجا کلافهء ام می کند!

تو نمی دانی به خدا !

 که اگر می دانستی بین نیاز ِ من و دستهای بخشندهء ِ تو این همه فاصله ، جاری نبود!

که اگر می دانستی تسکین ِ لمس ِ داشتنت، اینهمه رویاء نبود!

تو نمی دانی و هیچوقت نخواهی دانست  چه زجریست از غم ِ دوری ِ تو  آوارهءِ اندوه بودن! دچار به یاءس بودن!

تو نمی دانی و هیچوقت نخواهی دانست چه طعم ِ تلخی دارد انتظار آمدنت را درکوچه های محال  آه کشیدن!

تو نمی دانی به خدا !

که اگر می دانستی از چشم ِ آسمانی تو تا من ِ درگیر به زمین ، فلس ِ جدایی ها نبود!             (گوشهءِ چشمی نگاه بود!)

تو نمی دانی که اگر می دانستی وصف حال ِ من ِ عاشق ِ تو ، نَقل ِ هر آدمک ِ کوچه و بازار نبود!

 من  ِمبتلا به تو دلم گرفته است و  پریشانم لابلای خاطره های آبی با تو بودن!

تو نمی دانی به خدا که یک اشاره از کمان ِ ابروی تو  من ِ شبزده را ،شوق ِ سپیده می شود!

نمی دانی ولی کاش می دانستی تیر سوزان ِ نگاهت چه کرده است با من و این دل ِ دیوانه!

به این حوالی اگر آمدی کمی امید بیاور تا بی نهایت خسته ام !

 

همراه ()
رسم شیدایی

سلام

این منم خراب ِ تو ، حیران تو ،رسوای تو، گرفتار شده ام به دقیقه هایی که به مه ِ فاصله ،آلوده اند!

همهء پیرامون ِمن انگار تویی ، سنگینی ِ نگاهت تا بیکرانم جاریست.......

 و من بی وزن و سبکبال رها می شوم در حریم ِ امن ِ خیالت و تو  مهربانانه می بری ام با خود به ناپیدا ، آن سوی سراب!

گم می شوم در تو و کاش هیچگاه پیدا نشوم ، گم شدن در خیال ِ بارانی تو آرامش ِ مکرّر است!

از تو که من ِ در منی جان ِ تازه می گیرم و  قد می کشم تا ارتفاع ِ حیات !

با تو جسور میشوم برای چیدن سیب ِ ممنوعه !( مقصود تویی به خدا،سیب بهانه است!)

 شوق ِ دیدار ِ تو  بال ِ پروازم می شود تا خود ِ رویاء ...  تا حال ِخوش ِمستی زیر ِباران ِ عشق!

 امید به شانه های ِ امن ِ تو همسفرم می شود تا  مرز ِ بهشت ِ با تو بودن !

در تو به معنی می رسم و اوج می گیرم تا تکامل ، تا درک ِ اینکه از کجا آمده ام ،آمدنم بهر چه بود؟!

با تو  تا معمّای شگرف ِ تعادل ِ زمین در لایتناهی فضا خواهم رفت !

تو در نهایت ِ شب آمدی  درست وقتی که باید !

 آنهنگام که هق هق ِ بی کسی ام با سکوت ِ سنگین ِ خانه،سمفونی ِ اندوه می نواخت

تو آمدی انگار از دل ِ آسمان پای به سرزمین ِ تشنهء باورم نهادی !

  نسیم  ِ آمدنت وزیدن گرفت و  همهء این سرزمین ِ بیات را بارورکرد از بذر ِ  فراگیر ِنرگس ِ چشم  ِ زیبایت!

 حجم ِ ناز  ِ خیالت به این حیات ِ سردرگم شکل داد و من به همین آسانی دچارت شدم تا نمی دانم کجاها..!

بانوی ِ آسمانی ِ من، تو آنقدر بزرگ و مقدّس در خیالم شکل گرفته ای که من ِ به غم گرفتار،

 هنگام ِ دلتنگی ، وصل ِ محالت  را  می گِریَم و  آسمان ِ آبی ِ خیالت را به مهمانی ِ  اشک می برم.

تو پاکی ، خیال ِ تو پاک است از وسوسه های زمین !

 عشق ِ آسمانی من تو عاری از نقابی!

با تو سیراب می شوم از زمزم  ِزلال ِ حساس!

با تو تا تقدّس ِ انتظار می روم شباهنگام ِ تنهایی ،وقت ِ ضجّهء دلم که آه کاش  می بود

 او که صدایش بسان ِ لالایی ِمادر از هوش می بُردم!

ملودی ِ دلنواز ِ صدایت،سوار بر نسیم ِ خیال می بَرَدَم تا عمق ِ آرامش ،

می بَرَدَم تا خاطرهءِ تلاقی ِ نگاه ِ آغازینمان زیر باران!(یادت هست؟)

باران می بارید و من گم می شدم در برمودای نگاه ِ مهربانت !

رعشه  انداخت به جان ِ بیجانم لطافت بازوانت وقتی به وسعت ِ آغوش در برم گرفته بود (یادت هست؟)

 با تو  آرامش به آغوشم کشید  و من به یک خواب ِ شیرین مبتلا شدم !

 به خوابی  مملوّ از قدم زدن با واژه ها حوالی رویای تو !

 با تکیه به افق ِ چشمانت به شهامت ِ پرواز رسیدم !

اوج گرفتم  تا دلِ باران، خیس  ِ خیس شدم از رویای با تو بودن !

 داغ ِ داغ از امنیّت ِ حضور ِ تو  گُر گرفتم تا دل ِ شعرو هذیانهایم  صاحب ِوزن شد !

به خدا سوگند ، زیبایی ِ بودن ِ ترا نمی شود با چیدن  ِ واژه ها به تصویر در آورد که آخر

تو کجا و این قافیه های  ِ گیج کجا ؟! تو آسمانی کجا و من ِ به زمین گرفتار کجا؟!

من دلتنگ ِ چشمانت  شده ام  در این نیمه شب ِ زمستانی که همه اش  حسرت ِجای خالی ِ توست!

ترا و حسرت ِ در آغوش کشیدنت را آه می کشم و از دل ِ رحیم ِ صاحب ِ آسمان ،صبر می طلبم!

به خودت سوگند وقت هیاهوی اندوه جز خیال ِ تو مرا یاوری نیست ،تکیه گاهی نیست!

وقت ِ سنگینی ِ بغض ،( بین آدمکهای عبوس )،تنها خاطرات ِ سبز ِ با تو بودن است که آرامم می کند.

همهء این هق هق های عاشقانه فدای چشمان ِ زیبایت

 دلم برایت پر می کشد امشب،کجایی یی یی یی یی یی ؟!(نیستی که ببینی)

ترا می خواهم که باشی و من تا همیشهءِ همیشه محو شوم و بسوزم در آتش ِ نگاهت

 تو مرا به قداست ِ راز و نیاز  رهنمون شدی و من مست ِ این جنون ِ شیرین،

 همخوابهء عصیان شدم و عبور کردم از قید و بندهای زمینی و رها شدم تا تو!

 ترا آه می کشم که  خیالت مرحم ِ زخمهای کهنه ام است وقت ِ هجوم ِبی رحم ِ تنهایی!

ترا آه می کشم و گم می شوم در دالان ِ مرطوب ِ اندوه !(چشمان ِ خیسم به فدایت)

  کاش خورشید ِ فردا از مشرق ِ چشمان ِ تو طلوع کند و بر من بتابد آرامش ِتا همیشه ماندنت را!

تو  مثل ِ زیبایی ِ شیرین ِ شمعدانی ِ کوچک مادربزرگ  تا همیشه یادگار ِ اعتقاد ِِ من به سخاوت ِ پروردگاری!

ترا از دل ِ رحیم ِ آسمان هدیه گرفتم و مات به افق ِ چشمان ِ تو ، رویایی ترین تصویر ِ زمان را دیدم :

من با تو به تماشای عبادت ِ دشت نشستم  وقت ِ خضوع ِ شقایقها به( او) در نقطه ای مجهول !

با تو من به دَرکِ معمّای عطر ِ خوب ِ نرگس  رسیدم ، گلی از جنس ِ لطیف ِ باران!گل ِ ناز ِ انتظار!

  زجر ِ دقیقه هایم به فدایت ،تو فراتر از این کلمات ِ درهمی!

 من ِ  آشفته حال ، خراب ِ توام تا همیشه !

با من و این حال ِ خراب مدارا  کن، جز تو و خیال ِ بارانی ِ تو هوایی به سرم نیست !

من ِ به تو دچار ، نَفَس از خیال ِ تو می گیرم حتی اگر هزار سال ِ نوری از محال آنسوتری !

این چند خط را بگذار به حساب ِ دلتنگی ام!

من سر بر آستان ِ تو به زمین می گذارم و خاکِ پاک ِ قدمهایت بر دقایق ِ 

مه گرفته ام را به چشم ِ خیسم می کشم  و آرام زمزمه می کنم :

دوستت دارم  بانوی سرزمین ِ دور !

 این منم دچار به نرگس ِ چشم ِ خیال انگیز ِ تو !(باورم کن)

تویی تا همیشه صاحب ِ این دل ِ دیوانه !

جز تو نه می خواهم ببینم، نه می خواهم بشنوم که تو خود هم آغازی و هم پایان!

آهای عشق !! کم کم دارد چوب خطت پر می شود ! حواست هست؟!

 کاری بکن! معجزه ای کن !

مرا به لمس ِ ناز ِ نوازشش برسان و بگذار حضورش نَفَس بکشد بین این همه فاصلهءِ گنگ!

( من و تو هردو بیزاریم از این فاصله ها یادت هست؟!)

 اوست که برایِ من ِ مجنون، لیلی ِ آرامش است ! اوست که دردش هم درمان است !

باور می کنی دلم نمی آید به پایان برسانم این خط خطی ِبارانی را ؟

می ترسم باز من بمانم و جای خالی تو و این شب ِ سنگین و سکوت و سکوت !

تو که نیستی من خوشه چین ِبذر اندوهم در وانفسای لحظه های کبود !

تو و یاد ِ تو انگار شانهءِ امن می شوید برای های های ِ تنهایی من !

به تو و حضور ِ تو محتاجم! سایه ات را از من و این واژه ها دریغ مکن!

 با بند بندِ تن ِ خسته ام ترا به شیدایی ِ اندوهگین ِ  پروانه با شمع، وقت معاشقهءِ شبانه شان سوگند که

از من و اشتیاقم برای از تو گفتن ساده عبور مکن ،کمی به تماشای دلتنگی ام بیاو تاءمل کن!

بیا و ببین که تنها تو بهانهء ِ ادامه ای برای این شکسته تن!

بیا و مرا از انجماد ِ دستها از دل ِ سرد ِزمستان  به بهار ِ آمدنت برسان !

بیا و  مرا به مهمانی ِ آفتاب ببر! به ترجمان سپیده دم به وقت ِ خوب ِ اذان برسان!

 به دست افشانی ِ کبوتران ِ وصل برسانَم (تو خود ِ منی) به من برسانَم!

آسوده بخواب بهانهء زیبای من برای رهایی از دلتنگی ، بغض، آه و اندوه ِ شبانه!

شبت آرام و مهتاب ِ آسمانت نورانی  بانوی ترانه های آبی ام !

من و  دوستت دارمها  نامت را زمزمه کنان قدم خواهیم زد تا طلوع ِ فردا !

 

پ ن١ : چه دریایی میان ِ ماست، خوشا دیدار ِ ما در خواب !

پ ن ٢: شاید  اندوه ِ اربعین ِ سالار ِ عشق هم مزید ِ سوز ِ این دلنوشتهء بارانی شد .التماس دعا

 

همراه ()
دلم گرفته آسمون

سلام

بی واهمه از غرور؛ دلم را  که گرفته است و بی تو بهانه می گیرد فریاد خواهم زد :

 از تکرار ِ مریض ِ دقیقه های اندوه به دامان ِ خیال ِ تو پناه می آورم که

 بین ِ این همه آدمک ِ دست و پاگیر به خدا قسم یاد و نام توست که دستگیرم می شود

برای از شب ِ دلگیر گذشتن ، برای در آغوش ِ رویاء رها شدن ، برای در تو به نام رسیدن !

تو در دورهای فاصله ، خیال انگیز و زیبا انگار خرامان می روی و من دربدر ِ به تو رسیدن

بین ِ زمین و زمان معلّقم !

سوار بر ابرک ِ سفید ِ آرزو  هفت شهر ِ عشق را قلم می زنم برای به تو رسیدن !

 جایی میان ِ هست و نیست ِ آرزوهایم به سرزمین ِ مقدّس ِ چشمانت می رسم که گویی

اقیانوس ِ آرام است برای من ِ شبزده ، من ِ رسوا ، من ِ دلتنگ، من ِ درگیر ِاشک و آه!

من در نی نی ِ چشمان ِ تو مست می شوم و در امتداد ِ به ردّپایت رسیدن ،واژه ها را

 به باران و شعر و نور و ترانه پیوند می زنم .... آه کاش باران ببارد !

 خیال تو معطّر است به عطر خوش تولّد باران در  کوچه های گِلی ِ  و من ِ عاشق ِ باران،

عاشقانه هم آغوش خیالت تا ترانه می دوم تا بهانه می روم !

بهانه ام تویی که در محال ،ابدیتی  داری بی نهایت آبی!

شعر ِ غمگین ِ من ِ بی تو پر می شود از قافیه هایی همه اش تو  و نگاه ِ آسمانی تو !

بند بند ِ این کلمات ِ سردرگم ، حسرت ِ نداشتن یکی چون توست بطن ِ این دقیقه ها

 که به خودت سوگند، تو  تجسم مسلّم ِ آرامشی!

بین ِ این همه زجر ِ بود و نبود ، وقت ِ فلس ِ نابهنگام ِ اندوه ، ترا کم دارم که باشی

 و دستانت به وسعت ِ آغوش، پناه ِ من ِ بی پناه باشد!

 لابلای لحظه های خاکستری این  شب ِ سرد ترا کم دارم که باشی و نبض ِ گرم ِ بودنت

مرا تا امنیّت ِ حضورت روانه سازد! من به موجی پریشان  می مانم و تو به ساحلی آرام (در آغوشم بگیر)

 نیاز ِ حضور تو بانوی آبی ِ من، لابلای هر دم و بازدمم به وضوح پیداست ، کافیست کمی

در عمق ِ سکوت ِ شبانه ام کنجکاو شوی ، می بینی؟!

همهء هست و نیست ِ باور ِ من ،تکرار ِ این جملهء مظلوم است :

که کاش می بود او که همدم ِ شب گریه هایم شانه های امینش بود !

من در تو غرق شده ام بانو ! با تو به یک خواب ِ شیرین ِ زمستانی رفته ام و انگار تنها

 بهار ِ آمدنت بانگ ِ بیداریست!

  بهانه ات می گیرم گاه ِ دلتنگی و لبریز می شوم از بغض !! (چشمان ِ خیسم را ببین)

 از این حال ِ من تا هق هق فاصله ای نیست!

جدایم  کن از این تکرار ، من به این هق هق ها مدتهاست که دچارم!

درمان ِ درد ِ بی درمان من تویی چرا نمی آیی؟! 

 ببین این منم ایستاده بر بلندای انتظار ، سراپا شوقم برای در آغوش کشیدنت وقت و بی وقت!

 بسان غریبه ای در شهر چشمهایم را هراسان به امید ِ نگاه ِ آشنای تو

به هر طرف می گردانم امّا تو نیستی ، آخر راهی نشانم بده برای به انتها رسیدن !

اشاره ای از تو مرا تا لحظهء شیرین ِ وصل جاری میکند، ترا به نور سوگند بهانهء این جریان باش!

 سایهء بودنت گستره ای دارد وصف ناشدنی امّا چرا رخ نمی نمایی؟!

یک روزنه از تو مرا می برد تا رهایی!

حال ِ من ِ بی تو خراب است !

 گم شده ام بین آه های ممتد و سنگینی ِ بغض ، نیست شده ام  وقت ناگزیر ِ گریه!

مرا به این کلمات ِ گیج ببخش بانو ،دلم تا بی نهایت تنگ است !

آغوش ِ بی دغدغهء ترا آه می کشم و ملحفهء شب را به سر می گیرم و

های های نبودنت را می بارم ! می بارم و می بارم و می بارم !

 این چند خط هم به انتها رسید و من با خیالت تا امنیّتِ داشتنت اوج گرفتم .

وقت ِ آن است که دلم را در یک نی لبک چوبی بسان ِ شبان ِ کور ِ دشتهای استغناء

بنوازم آرام آرام و رهسپار شوم تا شبی دیگر ، دل نوشته ای دیگر ، هق هقی دیگر !

ترا به خواب آرام ِ سیمرغان می سپارم، آرام و آسوده  هم آغوش ِ یک سکوت رویایی،

همچو پری ِ ناز دریاها چشمانت را به خواب بسپار!

ترا به انعکاس ضربه های تیشهء فرهاد در دل ِ کوه های فاصله می سپارم که گویی هر

 ضربه ،زجر ِدقیقه های جانسوزیست که بی یار  سپری شد و می شود!

ترا به رقص ِ آرام انگشتان ِ دخترک پشت دار ِ قالی می سپارم که گویی هر گِره

 از تار و پودش به قالیچه تلاشیست برای نقش چشمان ِ زیبای معشوق  را به تصویر کشیدن!

ترا به ماه می سپارم و سخاوت ِ ستارگانش  که برای شبزده ای چون من

 فانوس راه ِ به تو رسیدنند!

آسوده بخواب آسمانی نشین ِ این دل ِ دیوانه !

من با خیال ناز ِ چشم ِ مست ِ تو تا سپیدهء فردا ، هم آغوش ِ اندوهم !!

شب ِ من اینجا تا بینهایت سرد است و تاریک ، شب ِ تو آن دورها کاش گرم و دلنشین باشد!

 

پ ن : وقتی ازم دوری شب نقطه چین میشه...

 

همراه ()
مـــشق ِ عشق

سلام

 من ِ بدون تو و سکوت ِ ممتد ِ جاری ِلحظه هایم، به هم رسیده ایم در شب سرد ِدی ماه

در فضایی لبریز از دلتنگی ِ ، بغض، آه ،و خاطره هایی همه اش از جنس ِ باران !

ترا بهانه می گیرم همچو دستهایم برای رقص با قلم ، برای نوشتن و نوشتن ، باریدن  و باریدن!

عشق اُسطرلاب خداست ، بازی قادر  ِ تواناست با رموز ِ وصف ناشدنی ِطبیعت!

طبیعت یعنی عشق بازی شبنم و گلبرگهای شقایق ، یعنی راز و نیاز  ِ پروانه با شمع ، گاه ِ سوختن!

  طپش مداوم ِ قلب ِ من  برای  ِ خواستن ِ تو، میراث ِ عشقیست که

 با سونامی ِ نگاه ِ آغازین ِ تو بر پیکرهءِ بی در و پیکرم جوانه زد  و امروز درختیست

سایه دوانیده تا فراسوی مرزهای تنم ، تا تلاقی ِ من و اِنسداد ِ شریان ِ جاری ِ بودنت !

به هر طرف از این شب ِ کبود که می نگرم تویی که انگار به خود می خوانی ام که بیا !

(یک رویای گرم و شیرین در اوج ِسرمای دقیقه ها در های و هوی زمستان)قلب

من ِ مات ، من ِ مبهوت ، من ِ تنها ،در هوای ِ تو نفس می کشم  و جان می گیرم.

با خیالت قدم می زنم تا هزار بهشت ، تا هفت شهر ِ عشق تا سرزمین ِ موعود!

 کاش بدانی  آرامش ِ مسلّم ِ دو قطب ِ زمین برای من، نگاه به چشمان ِ زیبای توست!

اُفق ِ نگاهت  می رساندَم به رقص ِ بیدِ مجنون وقتی عاشقانه در آغوش ِ باد می خرامد!

می رساندَم به سرزمین ِ شقایق ها در دشت های دور ، می رساندَم به کلبه ای در یاد

من سوار بر اِرادهء ِ نگاه ِ تو می روم تا تماشای خضوع ِ مناجات ِ اساطیر ِ زمین با پروردگار !

آه چه زیباست ؛

می روم تا درکِ زمزمهءِ بغض ِ قناری با  ناز ِ گل سرخ وقت ِ به دورش رقصیدن!

می روم تا  تا معاشقهءِ شب با سپیده! تا  اندوه ِچشمان ِ خیس ِ سحر !

می دانی  تو و تقدّس ِ حضور ِ نابهنگامت بر سکوت ِ جاری ِ خانه ام به چه می مانید؟

به ماهی از آب جدا مانده را به آب رسانیدن ،سیراب کردن ، زنده کردن!

 یک دچار؛ یک  مبتلا را به درمان رسانیدن،  تو به شیرینی ِ وصال می مانی!

به رقص ِ باران می مانی گاهء گریستن ِ آسمان برای حیات بخشیدن به جامانده های کویر

به شکفتن ِ غنچه می مانی پیش چشمان ِ منتظر  باغبانی که یک زمستان سرد را به

شوق این تولّد گریسته است! به لبخند ِ زیبای مادر می مانی وقت ِ نگاه ِ مهربانش به چشمانم!

به ماه می مانی  و  نور می بخشی به پهنهء پهناور ِ تنهایی ِ مردی در دور ، گم شده ای مجهول!

تو به دریا می مانی وقت ِ هم آغوشی اش با ساحل ؛

می شوید و می بَرد غم ِ نشسته بر سینهء ساحل را  تا خود  ِ اقیانوس ِ آرام ..

 کاش می شد با زبان ِ واژه ها ترا به تصویر کشید تا نگاه ِ عبوس ِ آدمکها به این باور

 برسد که تو فراتر از باوری!!                  ( من ِ شبزده را تنها تو درمانی !)

 تو  بسان ِ یک اتّفاق ِ خوشایند مرا از دنیای کوچک ِ آدمکها رهانیدی ، دمت گرم عشق !

خیال ِ تو مرا از سرزمین ِ اوهام ِ آلوده به تردید ِ آدمکها جدا کرد و به قطعه ای کشف ناشده از حقیقت رسانید :

حقیقت ِ زیبای در تو گم شدن ، با تو پیدا شدن ، بلند شدن ؛ صدای جاری ِ خوشبختی را شنیدن!

بگذار بگویند فلانی به تب ِ جنون دچار است !!

 بگذار ملامتم کنند از در هوای تو نفس کشیدن ، بگذار بگویند و بگویند و بروند !!

 در نهایت  تو می مانی و منی که بیقرار ِ با تو بودن به هق هق می روم !

من با خیال ِ ناز ِ تو  از این زمستان عبور خواهم کرد  و

 روزی هر چند دور هر چند در سایهء محال ترا در آغوش خواهم کشید !

از همان نگاه ِ ابتدا من به از تو نوشتن دچار شدم !

بهانهء گریستنم وقت ِ هجوم ِ اندوه ، حسرت ِ جای خالی توست در دقیقه هایی که

بند بند ِ تنم  نیازت را فریاد می زنند ! (ضجّه می زنند)

ترا چشم در راهم تا همیشهءِ بودنم بر گذرگاه ِ دلتنگی ،

و به شوق داشتنت در بهاری نه چندان دور، اَنار ِ شوق را دانه می کنم ...

من با تو به طعم ِ شیرین ِ انتظار پی برده ام !

می دانم که منـتظـــر چه حالی دارد وقتی که دلش می گیرد

مظلومانه چشم  می چرخاند به هر طرف به امید دیدن یک نگاه ِ آشنا ،

امّا افسوس این نگاه تا دورها محال است ، محال ! و بغض می کند و سر به زانوی اندوه

 با خیالش در یاد می رود و می رود  تا سرزمین ِ باران!

من این مسیر ِ رویایی را بارها  و بارها هم آغوش ِ خیالت پیموده ام!

 در انتهای راه چشمان ِزیبایت به من( امید) پاداش می دهد و مرا روانه می کند تا

 ادامه ای دیگر ، شبی دیگر ؛جمعــــــه ای دیگر !

این چند خط هم به انتها رسید  و

 من و  دل ِ گرفته ام در  شب نشینی  شعر زیبای چشمان ِ تو مهمان  ِ سکوت ِ شب شدیم؛

مستم از مهمان نوازی ِ کریمانهء چشمانت ...اوج گرفتم تا خود ِ بـا تو بــــودن !

دمت گرم و سرت خوش ای آینهء زلال ِ باور ، همیشگی ترین همراه ِ این دل ِ پردرد!!!

به تو و از تو نوشتن دچارم ، مرا  و سکوت ِ گاه و بیگاهم را به واژه هایم ببخش ...!

 

پ ن : یارب ترا به دل ِ رحیم ِ صاحب ِ انتظار، این مشق ِعشق را نذر ِبه او رسیدن قرار ده!

همراه ()
بــاران ِ خیال

سلام

چه دوری از من و نیاز دستهایم      چه دوری!

چه دوری از شب پرسه های بی هدفم در کوچه های امتداد              چه دوری!

 چه دوری از التماس ِ نگاهم به آسمان که خدایا یعنی کجاست و چه می کند ؟!

چه دوری!

چه دوری از درد  ِ مشترک من و واژه هایم در دل ِ این شب ِ آلــوده به درد !

 چه دوری از سکوت ِ مُزمن ِ خانهءِ بدون تو !

حال ِ دل ِ من بارانیست، خیالت هجوم آورده به ذهن ِ تبدار ِ این دقیقه ها 

و من در میان ِ اشک و آه ، چشمان ِ زیبایت را به مهمانی ترانهء اندوه می برم ...

گوش کن ؛می شنوی؟

نالهء گنگ ِ سکوت ِ خانه را لابلای درد ِ سیّال ِ بی تو بودن گوش کن ، این صدای محزون ِ فضای بی توست!

شریان ِِ هوای تو در نیمهء پنهان ِ زمین، بین ِ تنفّس عمیق اطلسی ها جاریست و

من ِ از تو دورمانده  در امتداد ِ این شب ِ سیاه،  های های فریادت خواهم زد که

آهای ی ی ی من ِ من! تمام ِ ناتمام ِ من ! دم ِ من بازدم ِ من !!

بدون تو من به مفت  نمی ارزم!  وزن ندارم !

تو از سراب ِ دور آمدی جایی حدّفاصل آرزو و رویاء، مهمان ِ دستهای تنهایم شدی و

من دچار شدم به حسّ ِ خوب ِ با تو بودن !!

شکل گرفتم با تو ، هویت گم شده ام به من بازگشت و لبریز شدم از استنشاق هوای معطّر ِ با تو بودن!

حریم ِ امن ِ حضور تو  به تقدّس گلبرگهای گل محمدی وقت جوشیدن برای به گلاب رسیدن می مانَد!

لمــس این حقیقت ِ مسلّم  که تو در زیر و بم ِ لحظه هایم جاری هستی به توانم می رساند

 برای در بینهایت پرواز کردن ؛ اوج گرفتن با تو تا ابدّیت!

من ترا به شعر و آب و آینه پیوند زده ام

با شعر ِ خیالت مست می شوم و به هق هق می رسم ...

آینه هم که مدتهاست مرا به من نشان نمی دهد همه اش تویی و چشمان ِ زیبایت

آه می کشم و تو در فضای گنگ ِ آینه آن دورها گیسو پریشان ایستاده ای تماشایی!

من آه نکشم چه کنم؟!

تو در سرزمین ِ بیات ِ دلم بهشتی ساخته ای بی نهایت شاد ،بی نهایت آباد

باشی یا نباشی از عطر خیالت مست ِ مستم !

بغض گلویم را می فشارد ؛ خیالی نیست این اشک و آه فدای لبخند تو !

 

پ ن : من به هر حال که باشم به تو می اندیشم

همراه ()
شــــب ِ انـــدوه

سلام

این منم سوار بر حریر ِ آرزوهای محال در عمق  ِ یک شب سرد ِ زمستانی لابلای واژه ها

ترا می جویم که بـاران ِ لــحظه های سربی ام شوی و بر من بباری عطر ِ ناب ِ بودنت را

با تو من ِ به خاک افتاده  به توان می رسم برای اوج گرفتن در دل ِ آسمان ِ آبی حضورت!

با تو به تفسیر ِ بهانه می روم که آری بهانه یعنی حسّ ِ ناز  ِ در تو غرق شدن

در خیال ِ ابری تو رها شدن !

با تو به معنی می رسم می شوم یکی که می داند چه می خواهد و به کجا می رود !

با تو عالمی دارم با واژه ها ، باغبان ِهزار باغ ِ ترانه ام  ، جای جای خیالت را گل سرخ

 می کارم و  جوانه زدنت را در کویر ِ باورم اشک ِ شوق می بارم !!

با تو به مــن می رسم ، منــی که پیش از اینها گم شده بود بین نگــاه ِ گنگ ِ آدمکها!

آسمانی نشین ِ خیالم ! ترا بین این همه رنگ ِ عبوس کم دارم !

تو که باشی باکم نیست از گر گر ِ شب ،هوهوی تنهایی و  ضربان ِ اندوه !

تو که باشی من سوار ِ شبم ، می روم تا دورهای سکوت ، تلاقی بودن یا نبودن !

تو که باشی دلم نمی گیرد اینگونه رسوا کنج ِ این دوری بین ِ تردید ها ، آیه های یاءس!

تو که باشی هم، شاید به هق هق برسم امّا آن کجا و این هق هق های مضطرب لابلای لحظه ها؟

با تو یقینا خواهم گریست امّا اشکم اشک ِ انتظار نیست، باران ِ وصال می بارد از خیس ِچشمانم!

دلم گرفته بانو ؛ می بینی؟ گویی از هر طرف تند باد ِ حادثه رجَز می خواند

هوای خانه سنگین است ؛ حوصله ام تا بینهایت خاکستریست این روزها ..

پنجرهء خیالم را رو به افق ِ  چشمان ِ آسمانیت گشوده ام و

با سوز ِمعلّق در صدای خسته ام ترا فریاد خواهم زد در دل ِ این شب ِ سرد که

 ترا به نور سوگند بیا و از این همهمه های پوچ و تکراری رهایم کن!!

بیا و مرا به سرزمین ِ آرام با تو بودن ببر و  بگذار در هوای تو نفس بکشم تا بمیرم و روح از

 کالبدم رها شود و به تعلیق برسم !

تو یک کلام ِ ساده نیستی یک اتّفاقی !!

در روزگاری که آدمکها گستاخ و آشکار  از حیاط ِ خانهءِ هم سیب می دزدند ؛

تو بسان ِ یک آیهء مقدّس، طعم خوب ِ اعتمادی! (شانه هایت حریم  ِ امن ِ هق هق است)

من ِ دچار به هوای داشتنت تا بینهایت رهرو ِ قافیه ها خواهم ماند و خدا را به شب

به دل ِ پردرد ِ عاشق  ، به نسیم ، به دریا ، به هزار بهانه به این به آن ،سوگند خواهم داد که :

به شب ِ اندوه ِ من صبر ببارد ، من از این حجم ِ مکرّر خسته ام،لــبریزم!

خسته ام از رنگ و لعاب های عبوری ، از  پچ پچ ِ نقاب ها از سایه ها بیزارم !

خدایا ای بزرگ ِ باران ساز بر من و این بیهودگیها امید ببار ،

امید به داشتن ِ او که زلال ِ نگاهش تا بیکرانم جاریست !

آگاهی که بی او مجنون ِ دوره گرد ِ واژه های بارانی ام ؛یک نیمه مست ِ خیابانی !

سایهء خیالش را از من و دل ِ دیوانه ام جدا مکن ، بی او من یک بیابان انتظارم !

بی او آوارهء ِ هیــچستانم ، یک مبهم ِ منزوی ام  بین دقیقه های کبود ..

 او که باشد حتی در خیال حتی دورهای  محال ، همه چیز هست!

خدایا به سلامت دارش ، من با خیالش زنده ام !

 

پ ن : من از تو راه برگشتی ندارم ...دوستَت دارم !

 

 

همراه ()
شعر زیبای خیال تو

سلام

عشـــق یعنی نفس کشیدن در هوای ِ یکی در خیال ،یکی که در دورها آرمیده در دل ِ احساس!

عشــق یعنی آه ِ منُ  و تمنّای وصالش در آغوش ِسجّاده ...

عشــق یعنی من نه منم!! اوست که می بَرَدَم با خود  تا خودش، تا ساحل ِ آرامش !

عشــق یعنیِ  رقص  ِ باران با العطش های کویر ،( من کویرم تو باران باش و ببار ...)

عشــق یعنی درددل کردن با  عکس ِ  ناز ِ چشمت در دل ِ شب ، لابلای فلس ِ شب بوها!

عشــق یعنی جانم فدای تو چرا از در نمی آیی  تا غرق شوم در حُرم  ِ دستهایت؟!

عشــق یعنی سوز  ِ  نی ِ مردی تنها در بیکران ِ شب  نگاهش خیره به دور، تلاقی ِ رویاء

عشــق یعنی در نبودت انتظار را ورق زدن ، واژه ساختن ، در ترانه محو شدن !

عشــق یعنی فانوس  ِ دریایی در اقیانوس گمگشتگی های آلوده به ترس بی تو بودن !

عشــق یعنی چشمان ِ برمودایی تو آنهنگام که در افق ِ خیالم بانوی فردایی !!

عشــق یعنی من بی تو  می میرم صحبت از رفتن مکن !!

 (ماندنی باش مثل شرم ِ اولّین سلام در کوچه های خاطره!!)

عشــق یعنی طپش های مُدام ِ قلب ِ من در زمهریر  ِ دقیقه های بی تو ،

 لحظه هایی همه اش آبستن ِ اندوه!

عشق یعنی سوار ِ ابرها بودن با خیالت اوج گرفتن تا سرزمین ِ شاپرکها در گستره ای همه اش تو !

عشــق یعنی من و این حال ِ خراب  به فدایت ، درمان ِ این درد ِ بی درمان تویی!

عشــق یعنی تو که وسعتی داری  تماشایی در سرزمین آرزوهای محالم ،

 هفت آسمان اوج می گیرم با خیالت !

عشــق یعنی حُزن ِ پیوند لحظه هایم با انــتظار یا صاحب  این واژه های منتظر !!

عشق یعنی بغض ِ نشسته در گلو  تنگ ِ غروب وقت ِ خوب ِ اذان ِ  زمین به آسمان

عشــق یعنی های های ِ دل ِ دیوانه ام در سکوت ِ شبانه درون ِ پیلــه های انزوا !!

عشــق یعنی من ِ تشنه به جرعه ای از شراب ِ چشمان ِمستت  وقت ِ رقص ِ خیالت شباهنگام!

عشــق یعنی کشش ِ مجهول  و  عطر آگین ِ خیالت در فضای این شهر دور در دل غربت

عشــق یعنی بی همگان به سر شود بی تو به سر نمی شود که هیچ ،

سونامی ِ اشک  می شود و  جولان می دهد!! 

عشــق یعنی داغ ِ تو دارد این دلم وقت هق هق های بی کسی کنج ِ در خود شکستنها!

کلام پایانی این مرثیهء ِ شبانه حسرت جای ِ خالی ِ توست بین ِ این کبودی ها

جمعه در راه است و عنقریب است که من و کویر ِ تشنهء دلم به میهمانی ِ باران ِ اشک برسیم

ترا تا همیشه چشم در راهم که بیایی و من و دل در آغوش مهربانت با سمفونی زیبای

 وصال جاری شویم تا زندگی ، تا فردا ...!

 

پ ن :چه کردی با ســراب من که قطره قطره آب شد

 

همراه ()
خط خطی

سلام

شب اینجاست و گستره ای دارد به وسعت خاطره هایی همه اش از جنس  باران ..

خیس! نمدار ، موّاج در تعلّق گنگ ِ زمان ؛

 چونان گیسوی دخترکی در رویاء دوان دوان زیر قطره های باران در خیالش یکی در یاد

 با او رقصیدن،اوج گرفتن تا ناب ترین لحظهء ِ احساس ..!

 رفتن و رفتن تا هم آغوشش شدن ،در آغوشش گم شدن ، بی وزن شدن، رها شدن!

آه نمی دانم یاءس ِ تلخ ِ حسرت ِ نبودنت در این لحظهء مسدود از کجا آمد و

 روانه ام کرد لابلای این واژه های سردرگم !

تسلیم ِ  سوز  ِ شبم !!

 اندوه ِ نبودنت به اشک می رساندم و می بَرَدَم تا بطن ِ هق هق !

به خدا دلم برایت تنگ شده است ؛بگذار زمین و زمینیان بگویند زانو زد اینان را مگر آخر درک ِعشق ؟!

اینها چه می دانند وقتی بغض گلویم را می فشارد و بهانه ء رها شدنش نام ِ توست چه حالی دارم؟!

اینها چه می دانند که تو تا کجای ِ این ِ کویر ِ منزوی ریشه دوانیده ای و جان ِ تنم شده ای ؟!

نخند ولی به خدا با تو تن ِ من بسیار حاصلخیز است ، همه ام می شود جوانهء امید!

با تو شاعری می شوم جسور!!

 عاشق ِ درگیر شدن ، خط کشیدن ، نشانه کشیدن ، از دیوار ِ شعر بالا رفتن !!

بگذار و بگذر از نگاه ِ هیز ِ آدمکها

اینها  همان نقابهای سرگردان داستان هایی هستند که مادربزرگ می گفت ..!

 اینها چه می دانند آخر صدای  گنجشکان در کارخانه می میرد یعنی چه؟!

شبم به قهقرا می رود و من دستهای مهربانت را کم دارم برای نوازش اشکهایی که

بهانهء باریدنشان تویی و تکرار ِ نامت در  گرگ و میش ِ های های ...

آرام بخواب بانوی شهر ترانه های ابری ام !

من و شب تا سپیدهء فردا خیابان ِ بلند خاطره هایت را قدم می زنیم و می باریم

من و شب حرف ها داریم ، درد دل ها داریم ، خاطره ها داریم.....

 نگاهم به  تصویر دو چشم ِ زیبای توست بر پیکرهءِ شب تا خواب بربایدم اگر که بتواند!

همین یک آرزو بیشتر را ندارم که کاش در دل ِ یکی از این شبها دستهایت از دل ِ آسمان

مرا به بهانهء وصال تا سرزمین ِ رویایی ِ  همیشه داشتنت ببرد ..

 

پ ن : این خط خطی بهونه بود ، دلم هواتو کرده بود ..

 

همراه ()
خداحافظ پاییز

سلام

پاییز چمدانش را بسته انگشت به لب با نگاه ِ وداع، لحظه های خاکستری ِ مرا به زمستان

می سپارد و می رود تا دیاری دورتر ، عاشقی نیمه مست را ببرد به کام ِ برگ ریزانش

و مدهوش لابلای واژه های زرد بکشاندش تا انتها ، تا غم ِ مجهول ِ یلدا ، تا اندوهِ یک شب ِ بلند!

 و من غرق در معمّای این شب ِ رویایی از تو خواهم نوشت که به خودت سوگند بیقرارم!

اتّفاق سادهء اولین نگاه ِ من و تو آبستن ِ خاطره هایی شد همه اش از جنس باران و حسرت

اینکه تو از کجای قصّه هم آغوش خیالم شدی تا همیشه گنگ خواهد ماند ،

امّا جاذبهء چشمانت یک حقیقت محض است در وانفسای این دقیقه ها ، دقیقه هایی

که کِش می آیند انگار ، نمی روند تا به فردا برسم.!

فردای ِ من تویی و در تو غرق شدن ، تو که با باران آمدی و با باران جوانه زدی تا اعماق دلم

 تو که آمدی من ِ عاشق ِ باران دیگر نه باران را  دیدم و نه اصرار قطره هایش را به

شیشهء غبار گرفتهءِ پنجرهءِ احساس!

ترا  دیدم که خرامان می آیی و من غرق در تماشای رخ زیبای تو از زمین و زمان فارغ  میشدم

 انگار در همخوابگی ِ  سراب و حقیقت نطفهء مبهم حسی به نام عشق بسته میشد

و من در ترجمان ِ ترانهءِ چشمهایت واژه ها را به نور سوگند می دادم که

 مبادا این هم یک خیال ساده است ، عبوری و فرّار !

 نوازش دستان تو مرا به خودم آورد ، شدم مجنون تر از مجنون..

شدم عابد ِ دو چشم مستت که انگار روزنه های امیدند در روزگار قحطی ِ احساس ِ ناب!

من در تو گم شدم !!

 نه بگذار حالا که در دل ِ شب ترا بهانهء نوشتن کرده ام اعترافی بکنم:

تا پیش از تو من انگار نابینا بودم، می دیدم امُّا آنچه که دیدنی بود من نمی دیدم

من آدمکها را می دیدم که تند و عبوس از هم می گذشتند برای زودتر به انتها رسیدن ،

برای رسیدن به نقطهء پایان هیچ ابایی نداشتند حتی اگر گنجشککی سرما زده زیر ِ پایشان جان می داد!

تو که آمدی من اشک ِ گنجشکک ِ مظلوم را هم دیدم ، دیدم که با زجر جان می داد و

نگاهِ خیره اش در جستجوی یک نگاه ِ آشنا مات می ماند و خاموش می شد!

من با تو به راز ِ آفرینش رسیدم ؛ به جادوی فنا ، به عظمت نقاش ِ آسمان ، به او در محال!

با تو یاد گرفتم هیچ انتظاری بیهوده نیست حتی اگر مسافری در راه نباشد

ایمان آوردم که دستهای صاحب انتظار ترا از دل ِ شعر و ترانه به سرزمین ِ خشک کلماتم هدیه آورد!

ایمان آوردم که بالاتر از باور ِ زمین خدایی هست بی نهایت مهربان  که ستاره هایش را

 به گمشده ای شبزده می بخشد،

تو همان ستاره ای هدیه از دل ِ آسمان به من گمشده در شب!

 با تو  من به اویی رسیدم که تا پیش از این  از محال اینسوتر نمی آمد.!

با تو من شاعری هستم همه ام شور ، همه ام مست، همه ام فریاد و فریاد ..!

می دانی؟

از لحظهء آمدنت به سرزمین ِ خیالم من نه منم ! در جِلد وجودم تویی که می بری ام تا خود ِ آرزو..

آه، چقدر زیباست شکوه ِ داشتنت را با زبان ِ واژه ها به تصویر کشیدن

و من غرق در این تصویر ِ عاشقانه پاییز را تا سلام ِ زمستان بدرقه خواهم کرد ...

 

پ ن : خواب از چشمانم گریخته، نمی دانم کجاست، نمی خواهم بدانم کجاست

با خیال ِ تو خوشم..

 

همراه ()
طعم ِ خیس ِ اندوه، اتّفاق افتاده

سلام

در دلم  حجمی به اندازهء ِ یک بغض بیداد می کند

عموی رشید با دو دست به وسعت ِ آسمان به آب زد و بی دست به زمین افتاد

آب شرمگین ماند ، مشک خجل ماند، آسمان خاکستری شد، شیون به فضا رفت :

عمو شهید شد ، پشت برادر شکست ، اشک به هق هق رسید ،

بیابان همه آوار، گرگ ها  تشنه به خون حرمت ِ زمین زوزهء شوق می کشند

 اضطراب ،جریان جاری لحظه هاست در میان خیمه های اندوه..

آرام .. آرام ...  یک مرد  سکوت می شکند :آهای ی ی این منم حسین بن علی !!

  ای جبر ِ نشسته در زمان،  این های و هوی کافیست !!

 این من ، این  سر و این جان ِ من  ، این هم شما نامردمان ِ بی وفا،شمشیرهارابکشید

 از تن رها سازیدم و بر تنم با افتخار  بتازید اسبهای مستتان را !!

  سر ِ مرا ، من ِ دردانهء مصطفی را بر نیزه هاتان برقصانید ، بچرخانید..

 این سر ِ از تن جدا  گواه ِ پیروزی شمشیر بر خون ِ خداست ... بروید تا جایزه !!!

 بروید تا برسید به پایکوبی شیطان ِ زشت هزار چهرهءِ شهر، به دست افشانی دلقکان ِ مست !!

 بروید تا کفر قهقهه آغاز کند ، بروید و بگویید این سر ِ حسین فرزند علی ست

 هم او که نامه نوشتیمش  بیا  از شب جدامان کن ، بیا  بر جهل ِ خفتهء دلهای ما نور بتاب!

هم او که نوشتیمش  گر بیایی جان به فدایت می کنیم ،

 او آمد و  ما جانش فدای اشرفی ها کردیم!!

رنگ دهید به ماجرا ، با هم با شوق بگویید : عبّاس را دیدی چه به خاک انداختیم؟

دیدی که چگونه بر تنش تیر انداختیم؛ دستان ِ علمدار ِ حسین را از شانه بریدیم دیدی؟!

دیدی یاءس ِ کودکان ِ منتظر بر مشک را چه فاتحانه تماشا کردیم و گفتیم: عمو دیگر نمیآید!!

با هم با غروری سخت کریه بگویید : العطش های زنان ِ خیمه ها را یا ندیدیم یا اگر دیدیم خندیدیم،رقصیدیم!

من حسینم آهای هل من ناصر ینصرنی  ام را اصلاً شنیدید ؟؟

بیابان لرزید، فرات به جوش آمد، کربلا تکانی خورد ، آسمان بغضش را فرو  خورد

 امّا شماها پیش از اینها کر بودید ، کور بودید ، برق دنیا چشم ِ جانتان را جادو کرده بود

ای جبر ِ نشسته در زمان ، قافلهء نور است که به اسارت می برید ...

شلاق هاتان چه خشمگینند بر تن رقیهء سه ساله ام ، طاقتش را چگونه سنجیدید

آنهنگام که با سَرَم در سینی ِ آتش ،وداع ِ جانسوز می کرد ؟!

جان دادنش را عرش به تصویر کشید و شما خندیدید.. تشنه جان داد و تماشا کردید!

دین را فدای مال دنیا کرده اید، رحم را ، انصاف را، حُبّ ِ نوازش بر یتیمان را کجا دور انداختید؟!

خواهرم زینب عزادار ِ من است ، اندوه بر چشمان ِ او جاریست، سیلی چرا بر صورت ِ گریان ِ او؟

من حسینم ، فرزند علی و فاطمه، من همانم که در گهواره گردنم را بوسه باران می کرد

پیامبر ، رسول ِ خدارا که یادتان هست؟! آه  رسول شما که در جیبهایتان است!!

ننگ بر تو ای زمین ِ سرد کوفه  ..

مهمان نوازی کفتار گونهء مردمانت تا همیشه در قلب تاریخ جاریست...

____________

و این ماتم ادامه دارد تا زمانیکه چرخهء روزگار باز به محرّم برسد و

 عزای محبّان خانهء دوست به آسمان این ندارا برساند :آه کاش آنروز که مولایمان

میان ِ آتش و خون شهادتین می گفت زمان از حرکت می ایستاد و

 زمین تمام نجاست طمع را بالا می آورد ...

کاش خورشید ِ روز ِ عاشورا هرگز طلوع نمی کرد ،

 و عاشورا برمودای گمشدهء ِ عشق باقی میماند.!!

کاش اگر تقدیر این بود که وجود مقدّس ِ عشق به سلّاخی برود ما پیش از اینها چشم به

زمین می گشودیم و پروانه می شدیم دور ِ شمعی که هیچگاه خاموش نخواهد شد .

کاش زمین آنروز دهان باز می کرد و می بلعید آنچه که اکنون به لعن و نفرین از آن یاد می شود

طمع ِ آدمکهای پلیدی را می گویم که به رنگی  باختند تمام عهدی را که با خورشید

بسته بودند، به چشم بر هم زدنی تیغ گشودند و افسار لجام گریختهء امیالشان را به

دنیا سپرند و انگار که آنقدر در سیاهی بوده اند که زیبایی ِ خورشید به جنونشان می رسانید

خورشید را با خنده های زشتشان سر بریدند ، به پاهای نحیف کودکانش بند زدند و

کشاندنشان تا خود ِ کبودی های به جهل فرورفته ...

من و سوز ِ این قلم فدای مردانگی ابوالفضل(ع) که بر پهنهء تاریخ حک کرد :

وفا به خاندان ِ آسمان خریدنی نیست، جان است که بر طبق ِ اخلاص به قربانگاه می رود

 

پ ن : من کجا وفای تو وفادار کجا؟ جان ِ مولا نیم نگاهی از تو مرا به عرش ِ شعر میبرد

نگاهم کن ...نگاهم کن .. نگاهم کن.. این منم ایستاده بر آوار ِ تنهایی ، نگاهم کن

 

همراه ()
عاشقانه ای برای نرگس چشمانت

سلام

 ای عشق همه بهانه از توست

 من خاموشم این ترانه از توست

تو که بی بهانه نطفه می بندی در دلم و قد می کشی تا فراسوی مرزهای باورم تا تلاقی بوسهء زمین و آسمان

جایی در افق همانجا که دو چشم ِ زیبا، خیره به من به خود می خواندم

و من در نی نی ِ آن دو چشم ِ زیبا گم می شوم و می روم تا باور ِ اینکه با خیال چشم او

 من زنده ترینم .... جریان دارم هنوز ، با او من می شوم ...

 می بینی عشق ؟

می بینی تا کجای سرزمین بیات ِ دلم ریشه دوانیده ای؟

 می بینی تو که می آیی خیالم تا به کجاها می رود؟ می روم تا خود ِ به او رسیدن

 من و این واژه های خیس فدای هر دل تنگی که سر به دیوار ِ بیکسی ها نام

دلداری را زمزمه می کند شباهنگام وقت فلس نابهنگام ِ اندوه...!

من و این واژه های خیس فدای اشکهای یکی عاشق خیره به قاب ِ عکسی در دل ِ شب

تنهای تنها 

 ای عشق همه بهانه از توست

من خاموشم این ترانه از توست

 دچار یعنی من !!

 منی که در وانفسای این دقیقه های کبود تصویر زیبای چشمان ِ اورا به شعر می برم و از حسرت ِ نبودنش واژه می بارم های های ...

با چشمان ِ مست ِ  او بود که شعر در سرزمین ِ کلمات ِ من ریشه دوانید و من شاعری

شدم با دستهای بارانی ، شدم راوی ِدقیقه های بی او ، شدم قصِه گوی غصه های ِ دل ِ عاشق!

کار ِ دل ِ من از ابا گذشته است ،من پیش نرگس زیبای چشم ِ او  کولی ِ شهر ترانه های ابری ام؛

شده ام مجنون ِ ثناگوی غریب ِ شهر چشمانش ، شده ام دیوانهء خاطره هایش ،

شده ام یک مست ِ کلام نوش ِ دچار!

با او  یاد گرفتم طپیدن ِ دل ِ زخمی ام درون سینه بهانه می خواهد ،

 او بهانه شد برای برخاستن ، برای آبی دیدن لابلای این همه خاکستری ِ محال ..!

او آمد و  در دستانش برگ ِ گل ِ یاس و بر لبهایش لبخندی ملیح از جنس لطیف مهر خدا، او آمد

 یزدان ِ پاک ِ سرزمین ِ موعود اورا به لحظه هایم هدیه داد و من با او به راز مبهم زمزمهء شبنم ها رسیدم

شبنم هایی که با شروع باران نطفه می بندند و با گلبرگهای گل ِ سرخ عشق بازی

 می کنند و باران که بند می آید پر می شوند از بغضی غریب که چه زود می گذرد عمر خوشبختی ما ،

بر چشم به هم زدنی سرمای پاییز به انجمادمان می رساند....!لبخند

آه باران این سخاوت محض ِ دل ِ رحیم ِ پروردگار ... باران که می بارد من بیدار می شوم

 ترانه هایم جوانه می زنند ، آفتابگردان می شوم و قبله ام می شود آسمان ،

و نگاه می کنم ، انگار در دل ِ آسمان دو چشم با زیبایی ِ خیره کننده ای به خود می خواندم

من گم می شوم در افسانهء یکی بود و یکی نبود ِ روزگار ، باران به شیروانی اتاقم آهنگ می دهد و

 من تماشاگر سمفونی ِ زیبایی می شوم از بخشش ِ آسمان و دانه های باران بر سقف نمدار ِ تنهایی ِ شبانه ام ..

و او با باران می آید و قد می کشد بر تمام حقارت تنم ،

وسعت  چشمهای ِ آسمانی اش به یک شاهکار می مانَد

خیالش را به آغوش می کشم و کودکی می شوم جسور بین آرزوهایی که همه شان به

جبر ِ روزگار نطفه های کال ِ اندوه شدند ، تلخ مثل ِ جای خالی ِ مادر وقت ِ خوب ِلالایی ..

من از گس مسموم ِ این شب ِ بلند به چشمان ِ  زیبای او پناه می برم که

 از نمی دانم کجا آمد و با خود میوهء ِابتلا آورد ..

 و من سراپا شوق شدم برای در آغوش کشیدنش که با او  به خدا انگار هزار سال نوریست

در یک خواب ِ شیرینم ، یک خواب ِ ناز ِ پاییزی در دل ِ شبی از هزار شب ِ جَبر ...

او که می آید من تمام غزل هایم را که برای آمدنش سروده بودم به ستاره ها

 می بخشم ،سرمایهء من چشمان ِ زیبای اوست که مرا با خود می برد تا سرزمین ِ

آرزوهای سپید تا مرزهای تسخیر ناشدهء ِ یکی شدن ،تا اُبهّت ِ وصال تا خود ِ خود ِ او ..!

رودخانهء ِ آبی و آرام ِ چشم ِ او می بردم تا خود ِ اقیانوس ِ آرام تا مرز ِ بین  آه های ممتد  و آغوش او ..

آه آغوش رویایی ِ او .... کاش رها شوم از این بغض ِ آلوده ..

 کاش او همین لحظهء مسدود اینجا بود ،

 این خانهء غمگین  به اندازهء حجم سبز ِ او تنهاست، جای جای خانه صدایش می زند..

ای عشق دمت گرم همه این بهانه از توست

همهء این سرخوشی ِ شبانه در سکوت ِ مریض ِ خانه هدیهء سخاوت ِ توست

 من تنها یک نام بودم بین آنهمه نام فراموش شده بین اینکه آه مگر او هم روزی بود؟؟!

تو آمدی و با خود ابتلا آوردی و من مبتلا شدم به دو چشم ِ زیبا در بی کران ِ آسمان ِ آبی

آسمانی نشین ِ این دل ِ دیوانه، من  ترا از دستهای کریم ِ عشق هدیه دارم

  تا انتهای بودنم دوست می دارمت آنقدر دوست می دارمت تا که مرگ پایانم شود و در

آنسوی مه، بی وزن  ِ بی وزن در آغوشت بگیرم و قدّ تمام روزهای نبودنت بگریم!

 پناهم باش بین این همه راهزن ِ لحظه های ناب !

 بدون تو من به آهی بندم ، تو که نیستی بوف ِ کور ِ بد آواز ِ شب می شوم (یعنی که محو می شوم اینجا بدون تو )

با تو آرامم  نازنین،  نرگس ِ چشم ِ مست ِ تو  مرا به لالایی ناز ِ مادرم می رساند به خود آرامش

 با تو من یاد گرفتم فردا یک رویاء نیست، می آید

و کاش تو با فردا بیایی و من در حریم ِ امن ِ بودنت تمام بهانه های سادهء خوشبختیم را

 به کولی سرگردان ِ کوچه های شهر ببخشم ، با تو من بی بهانه خوشبختم ...!

کاش با فردا تو بیایی و من با تو ما شوم در جاری ِ مبهم ِ روزگار ..

 تو از کوچهء شهر ِ دلم خرامان گذشتی و عطر تنت مرا مسحور و سرگردان میانِ

 این واژه های درهم رها کرد و این  دو سه خط شده است که می بینی ..

همه اش این فریاد است که ای کاش می بودی..

آه اگر چشمان ِ خیال انگیز ِ تو نبود  چه بسا بسیار پیش از اینها دلم لابلای واژه های کبود شبانه جان داده بود (یخ زده بود)

ای عشق ترا به آفتاب و شعر و اشک سوگند این دل نوشته ها را به سرزمینش برسان

و بگو : یکی این دورها بین چه کنم چه کنم های یک رویای شیرین ِ شبانه به سخاوت دستانش نیازمند است

بگو بیاید   من به خیال ِ آمدنش دچار آمده ام تا سرزمین ِ واژه هایی همه اش از جنس ِ شکفتن

 همه اش از جنس لطیف ِ آرزو ،همه اش عطر نرگس ها در باد .. بگو اورا به خدا سوگند که بیاید ..

آه مگر خوابم می برد امشب؟

گم شده ام بین آرزوی کبود ِ بودنش در همین لحظهء گنگ ، دمم ،بازدمم نام اوست بگو بیاید..

جان گرفته ام بین این آرزو که کاش بیاید و من گم شوم در ارغوانی تنش ،

مست شوم با بوی پیراهنش ، اوج می گیرم با حریم دستانش ، بگو اوست اوج نشین این من ِ سردرگم ..!

ای عشق دمت گرم همه این ترانه از توست وگرنه من کجا حتی خیال تماشا کردنش در امتداد؟!!

 این دوسه خط هم به انتها رسید و من حال عجیبی دارم با خیال ِ او و چشمهایش که

انگار پنجره ایست رو به بهشت ِ موعود ..

نازنینم با توءام با تو که هفت آسمان رویایی

 خیال ِ ناز چشمانت را می بوسم و ترابه خواب ِ آرام سیمرغان آسمان ِ هفتم می سپارم و

 زمزمهء مردی در دل ِ یک شب سرد پاییزی:

تویی ساربان ِ آرزوهایم در کویر ِ سرد باور ها ، پناهم باش

بگذار به اعتماد شانه هایت به جنگ شب بروم به ستیز با تردید ها، سراب ها،

 یاءس به اندوه آلوده را به سینهء شب بسپارم و  تکیه به حریم ِ امن ِ بودنت  به طلوع  به هم آغوشی ِ

شبنم و گلبرگها ، به طراوت باران در خیابان ، به آدمکهای عبوس، به شهر، به فردا

سلامی دوباره دهم و از جان فریاد بر آرم که ای عشق همه بهانه از توست

من خاموشم این ترانه از توست

بگذار در اعماق نگاه ِ گیرایت گم شوم و هیچ وقت هیچ کسی پیدایم نکند

و تا ابد تا لحظهء ِ جدا شدن روح از کالبد ِ زمینی ام در آغوش ِ خیال ِ تو

هم آواز ِ شاپرک ها ی نیمه شب که  گرد ِ شمع ِ نیمه مردهء اتاقم می گردند  به دور تو بگردم و

تماشایت کنم و قدرت خدارا در به تصویر کشیدن تو بی نظیر سپاس بگویم ...

خالق ِ این کلمات ِ گیج تویی و خیال ِ تو ، من همین که عابد چشم ِ سخنگوی توءام بسیار خوشبختم

 آسوده بخواب بانوی شعر و ترانه، قصیدهء ِ زیبای عشق !

من  خوشه چین ِ کَرَم ِ تو لابلای پرتو ِ چشمان زیبایت تا خود ِ صبح عالمی دارم بی نهایت تماشایی!

من با خیال ِ حضور ِ تو در لحظهء جاری شاعر ِ واژه های حسرتم ، به من جسارت ِ فریاد بده ،

از این سکوت ِ زرد به تنگ آمده ام ،

ترا می طلبم که هدیهء ِ والای عشقی به این شبزدهء ِ بی در و پیکر..

آسوده بخواب پری ِ ناز ِ رویاهای کودکی ام ،

 عاشق مریض ِ تو تا طلوع فردا قداست ِ حضورت را به نماز می ایستد و در سجدهء شکر

 از خالق آسمان و زمین شادیت را تمنا می کند که به خود ِ خدا سوگند دنیا با لبخند ِ تو زیباست ..

شبت آرام بهانهء ِ خوشبختی ام !

 

پ ن : تویی عاشق تر از عشق__________ تویی شعر مجسّم !

 

همراه ()
جمعه

سلام

حال دلم بارانیست گمم گنگم در سرم درد جولان می دهد گویی از این حجم ِتکراری به جان آمده است

همهء اینها یک طرف ، جمعه به کناری دیگر ..

من جمعه ها می شکنم ،نه یکبار بارها و بارها...ساعت کند می شود ، دقیقه ها بی رحمانه صبورند

جمعه ها همه چیز هست جز تو ...بیچاره من به هر طرف که نگاه می کنم خیال توست و تو نیستی!

 هوای خانه سنگین می شود به خیابان می روم در همهمهِء شهر گم می شوم

می روم و می روم نمی دانم به کجا فقط هوای رفتن دارم  و گم شدن در مسیری که

 انتهایش باز هم خیال توست و نه تو !

جمعه ها منم و این هذیان های گیج ، منم و دربدر بودن با آه های محال ..منم و این حال پریشان !

آهای تو که هفت آسمان دورتری از این سردرگم  ِ آلوده به درد !! به فریادم برس!

به فریادم برس ..

 

پ ن : اینجا به جز دوری تو چیزی به من نزدیک نیست !

 

 

همراه ()
جمعه نوشت

سلام

دلم هوای ترا دارد و برای در آغوش کشیدن خیالت بیتابی می کند

برای وصف این حال  شیرین واژه لایق نیست ، در تو گم شدن شیرین است

من در نرگس چشم ِ تو مست می شوم می روم تا فرداهاااااا

دل از زمین بریده ام دستانم در دستان خیال انگیز تو به تمنّای وصال اوچ گرفته اند تا دل آسمان

و تو  بالاتر از فلس  زمین جایی میان هفت آسمان عشق بانوی کلبه ای هستی همه اش عشق

اندوه ِ جمعه بیزارم کرده ست ، به فریادم برس ، بیا و رهایم کن از کلافه بودن بین واژه های خیس!

بیا و مرا با خود ببر به لایتناهی با هم بودنمان

 جایی دورتر از این شهر کبود ، آدمکهای عبوس؛

 از این تکرار مکدّر جانم به لب رسیده است !

نازنین عروس شهر ِ آرزوهای سپید!! دلم می طلبدت برای در تو و با تو غرق شدن بیتابم

 

پ ن : قلب من از صدای تو چه عاشقانه کوک شد

 

همراه ()
خداحافظ آبان

 

امشب نه وزن می دانم نه قافیه حوصله ام هم  از واژه ها خسته است

  هیچ نمی دانم جز اینکه جای تو تا بینهایت خالیست!

هیچ چیز نمی خواهم جز اینکه تو باشی امّا نیستی ، می بینی؟!

در سرم همهمهء ِ یک درد ِ بی درمان است ، نمی شود که نباشی (می فهمی؟)

 خیالت اگر خیال آمدن دارد بگو بی چتر نیاید،آسمان ِ دلم ابریست، هوای حوصله ابریست!

 

 

پ ن : این خط خطی بهونه بود ، دلم هواتو کرده بود ..!

 

همراه ()
خیال

سلام

من ِ بی تو در غروب زرد ِ جمعه ای دیگر درون  پیلهء ِ اندوه   ِ خویش نقش زیبای ترا به شعر می برم

نقش تو نقش هفت شهر ِ عشق !!

بانوی آبی ِ عشق تو صاحب ِ این کلمات ِ گیجی ..

طرح چشمان ِ قشنگت می بردم با خود به هزارتوی خیال ، به آه اگر شانه ات تکیه گاهم بود!

هنوز و تا همیشه نامت را تکرار کنان می روم تا بغض ِ غریب کنار ِ پنجره ، به آسمان نگاه می کنم و

ستارهءِ خیالت را می بوسم و از خدا می خواهم سرزمین ِ دلت را لبریز کند از بهانه های شاد !

این جمعه هم گذشت و تو کنارم نیستی ، منم و همین واژه های گیج تا فردا

 

پ ن : یاد ِ تو هرجا که هستم با منه ، داره دوریت منو آتیش می زنه

 

 

همراه ()
خط خطی

سلام

دلتنگی یعنی هاج و واج بین خاطره ها ایستادن

دلتنگی یعنی غروب سرد پاییز را از کار تا خانه قدم زدن ، هوا را سیاه کردن !

دلتنگی یعنی بغض نشسته بر گلو به امید بهانهء باریدن !

دلتنگی یعنی خط خطی های بی هدف ، قافیه های تباه ، هذیان ، هذیان ، هذیان

دلتنگی یعنی مات ِ لبخند تو لابلای عکسها ، به  تو چه خیال انگیزی عشق !!

دلتنگی یعنی وای چه کسی نقش ترا از خاطرم خواهد شست ؟؟

دلتنگی یعنی وای بر من که می خواهمت و نیستی ..!

دلتنگی یعنی کلافه بودن لابلای دقیقه های زرد ..

دلتنگی یعنی من و آه های ممتد ِ بدون تو در وانفسای آبان ِ زرد !

به خدا دلم گرفته است ، این ها را به حساب ناله های عاشقانه نگذار!

 

 پ ن : خدا انگار خوابیده

 

همراه ()
هذیان

سلام

دلم گرفته است  سکوت خانه عذابم می دهد  هوای نبودن تو چقدر سرد است !

جای خالیت شده است یک بهانهء بغض، شده دلیل گریه های شبانه

من می شکنم خرد می شوم له می شوم وقتی هجوم خاطراتت احاطه ام می کند

وقتی به یاد می آورم شانه هایت چه حریم امنی بود برای های های کردن دل دیوانه ،

آتش به جانم می افتد ، سر به بی کسی می کوبم و می بارم و می بارم

همهء این اشکها فدای تو ، کاش می بودی

این شکستن های بی صدا سزای منی نبود که آوازه خوان انگشت نمای پنجرهء تو بودم

این در خود فرو رفتنها سزای من ِ بی خانمان نبود که خانه ام کاشانه ام نفسم شهرم دیارم همه اش تو بودی و خیال تو!

این سکوت تلخ پاداش آن همه احساس نیست ، من زجر می کشم وقتی به جای خالیت می نگرم!

این روزها که زرد است و باران با همهء ِ احساسش به بندم کشیده ،بیشتر از همیشه

دلم برایت تنگ می شود

به ایوان می آیم و انگشتانم را بر پوست کشیدهء شب می کشم و زیر لب نامت را تکرار کنان

به اشک می روم !

نیستی ببینی

 

پ ن : با تو آسان میشُد از دست سیاهیها گریخت

 

همراه ()
دوستت دارم بانوی خیال من

سلام

پاییز قد کشیده با  رنگ زرد فاصله افقی ساخته پیش رو  همه اش خاکستری...

من پر ِکاهی می مانم این روزها موّاج لابلای سایه ها، آدمک ها، متحرّک های رنگارنگ!

بین این همه غریبه سوی ِ نگاهم تویی که خانهءِ دلم به نام توست و نیستی کنارم!

حجم سبز دستانت باید تا که من از من برگیرد ، اوج بگیرم تا تو ، تا حریم ارغوان ِ چشمهایت!

من ترا کم دارم بین این لحظه های کبود ، این قافیه های تکراری ،

این سردرد های گاه و بیگاه..این دقیقه های عبوس!

من ترا بین اشک های شبانه ام ، بین دلتنگی های بی بهانه ام کم دارم

 من ترا وقت فلس نابهنگام ِ  اندوه  کم دارم

و به همین آسانی دلم می گیرد و تو نیستی که گم شوم در وسعت مهربانیت!

یاد چشمهایت بخیر ...تا نمی دانم کجاهای خیال اوج می گرفتم با افق چشمانت !

با همین سینهء پر درد،  با همین دو چشم خیس ترا به باران سوگند از خیال ِ من نرو!!

محو می شوم اینجا بدون تو !

می دانی؟ تو فراتر از یک نامی ، عنوان برایت کوچک است ،

 تو ابدیّتی داری تا نمی دانم کجاهای دلم ...تو بارها بزرگتر از دستهای کوچک منی..

من بین این همه بود و نبود ، بین این همه نقطه چین ِ گنگ به نیاز در تو  غرق شدن مبتلا شده ام

آسمانی نشین دل ِ دیوانه ام با توءام می شنوی؟

دلم برایت پر می کشد ، کجای این شب ِ سیاه بجویمت تا به فردا برسم ؟!

دوستت دارم بانوی خیال ِ من ، تو اوج نشین ِ این واژه های درهم و برهمی ، تو بانی ِ این کلمات ِ گیجی!

بیا و این ابرهای فاصله را کناری بزن ، من ساز ِ دلم را بردارم و با هم برویم تا هزار  باغ ِ ترانه ...

باز باران با ترانه ، با تو و خیال ِ تو می بارد بر سقف نمدار ِ تنهایی ِ من !

من از عمق ِ این شب ِ بلند ترا می طلبم ، به آغوشم ببار حریر ِ رویایی ِ تنت را ...

 

پ ن : من به هر حال که باشم به تو می اندیشم ..

 

همراه ()
من و این دل تنگ

 

شوق دوباره دیدنت مرا به شعر می برد

به سرزمین ِ واژه ها ، گل بوته های انتظار

به آسمان ِ چشم تو ، به اطلسی های محال ...

شوق دوباره دیدنت به خانه ام آمده ، به این اتاقک کور ...به این حوالی ِ دور..

منم به بند تو دچار ، تویی درمان ِ دردم ( تو پاسخ تمام  سوال های ناتمامی)

شوق دوباره دیدنت به همراه ِ یک بغض شیرین مرا می برد تا تمام زوایای پنهان دلتنگی..

رو به پنجرهء خیال ِ تو چشمان ِ زیبایت را می طلبم و به هق هق می روم

به تمام این دلتنگی ِ شبانه ...

ترا دوست دارم و گم می شوم گاه و بیگاه در بود و نبود های خیال ِ ناز ِ تو ،

در حریم ِ نا امن ِ این تنهایی ِ کور!

 من مبتلا شده ام به تو که تا نا کجا آباد ِ نیازم قلمرو ِ چشمهایت شده است !

من و این نوشته های گیج را ببخش ،

 این وقتها شب که بساط می کند در گمنامی ِ حریم  ِ من  دیوانه می شوم ،

مات می شوم در هجمهء سیاه ِ این تنهایی...

 

پ ن١ : یعنی که محو می شوم اینجا بدون تو !

پ ن ٢: حال همه ما خوب است امّا تو باور مکن..

 

 

همراه ()
هیچ اگر سایه پذیرد

شب که می شود و جمعه در راه

ابرها که آبستن می شوند و باران در راه

دلم  که می گیرد  و اشک در راه

تو  از پنجرهءِ خیال می آیی

می بینمت که ایستاده ای  دورها  بر تنت حریر  ِ عشق به خود می خوانی ام و

 گم می شوم  در دستهایت ، می روم و می روم تا هفت آسمان خیال ِ با تو بودن

محو می شوم لابلای تعلیق گنگ زمان و دانه های باران ...

ابتدا تویی انتها هم تویی این منم که بی تو هیچ می شوم بین صورتکهایی همه تکراری

تو نقطهء اوج این شکسته تنی ، نهایت آرامش این خسته دل ِ منزوی ..

کاش رنگین کمان ِ این باران تو باشی و بر در بکوبی که باز کن : مسافرت از راه رسید

 

پ ن : چی بگم وقتی که این دیونه دل تورو می خواد ، تورو می خواد..

 

همراه ()
خدایا برچین این پرچین حیرانی را

سلام

دستانت را می خواهم که از دل ِ آسمان برون آید و این همه ابر کبود فاصله از دلم تا

دلت را به کناری ببرد و چشمانم روشن شود به چشمانت در افق ِ عشق ،جایی میان

داشته ها و نداشته هایم ...

جایی میان تویی که هستی و خواهی بود و منی که نیست می شوم بدون تو !

دستانت را می خواهم که در های هوی زرد ِ پاییز مرا برهاند از همهمه های گنگ ِ این و آن

که: وای او هنوز تنهاست !

 دستانت را می خواهم که بهانه ام شود برای از زمین و زمینیان بریدن ، به تو دردلِ  آسمان رسیدن!

من اینجا بین این حروف جا مانده ام ،

انگار اینگونه رقم خورده تقدیر که تا همیشه تو را لابلای این واژه های خیس بجویم

و دست ِ آخر تا مرز رسیدنت تا لحظهء خیسی چشمانم اوج بگیری و

 من بمانم و حسرت ِ پرواز ...من بمانم و شب و شب و شب !

من به خیالم عشق را خیلی پیش از اینها بطن کاغذ پاره هایی همه اش بی مقصد به باد سپرده بودم

این روزها امّا بی بهانه دلم که می گیرد وقتی بغض گلویم را می فشارد

 وقتی از رنگ و روی کریه  آدمکها به کنج خلوتم پناه می برم

وقتی چشمهایم می سوزد

وقتی اشکم  بی اختیار جاری می شود می فهمم که آنچه بر باد سپردم تا ببرد و از دیار ِ

من دورش کند عشق نبود! به خدا نبود!

 هذیان  گنگ نداشتن اویی بود که از آغاز هم نبود!

عشق همین جاست کنار ِ من تا همیشه! 

مگر می شود این پیچک ِ لجوج بی خیال دل ِ خسته ام شود؟!

آری من و این سه حرف ساده ، من و این تنهایی، من و این قلم زدنهای گاه و بیگاه

من و خیال تو به هم رسیده ایم باز در حیرانی پایان ِ روز و آغاز شب با سمفونی ِ یک

غروب ِ دلگیر از پاییزی دلگیرتر !

این شبها مهمان ِ ناخوانده ای دارم ، اندوه کهنه ایست که نه آمدنش به اختیارم است نه رفتنش

کمی با من مدارا کن..

 

پ ن : حال همهء ما خوب است امّا تو باور مکن..

 

همراه ()
خط خطی

پاییز جان گرفته می بینی؟

پنجره را باز کن به تماشای غروب بنشین و مرا تصور کن کنج شهری دور لابلای آدمکها

پنجرهء خیالم را رو به چشمان ِ خیال انگیز تو گشوده ام و هوای ورم کردهء پاییز را خط خطی می کنم..

بوی باران می آید از کمی دورتر نسیم تندتر میوزد گویی پیک باران است آمده خبر دهد

دلم را به همین زودی هاست که در شهر ِ دلم باران ببارد ....

بی خیال آدمکها من عاشق بارانم ...باران که می بارد من کودکی می شوم  بازیگوش

می دوم تا تو تا دخترکی در دور با روسری آبی گل یاسی بر مو ، مو که نه ، خرمن ِ مو!!

می دوم تا شعر تا ترانه تا دشت ، گفتم دشت؟ آه آری دشت ؛ دشت ِ احساس ..

احساس روز دیدارمان یادت هست؟؟!

من بودم و تو بودی و دریا بود و باران ، وای باران چه بخشنده می بارید ...

استشمام کن هوا را پر کرده امش از دوستت دارم ها در باد ....

پاییز همین جاست ،عاشقانه و زیبا کنار لحظه هایم جاریست ...

دلم که تنگ می شود حجم زردش در آغوشم می کشد و می بردم تا هزارتوی خیال..

تا ارغوانی حریم تو ...تا نزدیک در آغوش کشیدنت ...

جان می گیرم و به آفتاب به شهر به زندگی می خندم...من تویی دارم که هیچکدامشان ندارند!

ببین باران که می بارد تو در آغوشمی گرم ِ گرم ...

دستانت را می گیرم و می رویم تا کوچه های شعر قدم می زنیم و می آییم و تو می روی و

من می مانم و یاد تو و خیال ِ تو و ادامهءِ باران..

ببار باران.. ببار

 

پ ن : می خواهمت و می خوانمت و می خواهمت و می خوانمت...!

 

همراه ()
دوستت دارم

از عمق این تن ِ شکسته به حرمت والای تو قلبم سلام می کند

سلام مهربانم

بیتابم 

 همهء این خانهِ سرد حجم  ِ ناز نگاهت را فریاد می زند، تو موج سیّال آرامشی نازنین!

تو گستره ای داری تا ناکجا آباد ِ وجودم چه آن زمان که های های گریه ام را شانه می شوی و

چه این زمان که خلسهءِ بغض به قهقرایم می برد ، به سرزمین اندوهِ پنهان ِ دلم !

تو آیه ای پاک مثل زمان پرواز دسته ای کبوتر در آسمان ِ خیالم ،مثل نگاه ناز مادرم به سجادّه نمازش

شیرینی مثل ربّنای وقت افطار.. تو هدیه ای ، از ژرفنای من خسته بشنو : دوستت دارم!

من نگاه ِ کودکی را می مانم که گم شده است و از دور آشنایی می بیند ...تصور کن ؛

آشنای من تویی بین این همه غریبهء پر مدّعا....

من کنار تو تازه می شوم ، جوانه می زنم برای فردا...

به این باور رسیده ام سقف مشترکی برای با هم بودن من و تو نیست

 امّا تاپای جان عاشقت خواهم ماند و هر غروب چه باشی چه نباشی نگاهم به آسمان

است و از صاحب آسمان می خواهم : هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

 

پ ن : دوستت دارم تا نمی دانم کجا ...

 

همراه ()
ب مثل باران

سلام

 باران می بارد و من گوشه ای از این شهر دور به باران ِ پشت پنجره آرزو می نویسم:

همه آرزویم این است :

 که باران ببارد و من دستهایم را به وسعت تو به آسمان بگشایم

و نفس عمیقی از ترنّم زلال باران به ریه های خفه ام بفرستم و چشم تا دل باران باز کنم و

فریادی بزنم به حرمت تمام این سالهای سکوت :

آهای ی ی ی ی ی من چقدر خوشبختم !

 

پ ن : تو یک حریم امنی

 

 

همراه ()
سلام پاییز

سلام

پشت پنجره آن بیرون ایستاده انگشت به لب گرفته تکیه داده به حوالی خانهء ساکت ِ

 من و آرام آرام نجوا می کند آمدنش را

آمده است که ببردم تا خیابان های طولانی شب و ضجّه ِ برگهای خشک زیر پا..

آمده است که ببردم تا تعلیق ِغروب های مات، تا انزوای مرد ِ درون ِ آینه تا خیال ِ او در یاد!

آمده است که ببردم تا زردی درخت ِ سیب ِ باغچه ءِ نداشته مان !

آمده است که  تا به بارانم برساند و  قطره قطره اشک تا سیل ِ دیده ام به راه ِ خیال آبی ِ او در سراب !

پاییز را می گویم ، ایستاده کنج ِ همهءِ این تنهایی و خیره مانده است به من ِ بدون تو !

خوش آمدی فصل زرد ، ببر مرا با خود تا اندوه ِ باران تا غروب تلخ نبودنش ..

تا همهمهء کلاغها روی تیر برق  همان خیابان بلند انتظار ... تا خود فلس دل ِ بیچاره برای دیدنش..

بیتابم نازنین ، دلم آغوش ِ بی دغدغه ء ترا می طلبد ، بیقرارم...

من چشمان ِ خیال انگیز ترا در هالهء اشکهایم لابلای دود سیگار بین بخار قهوه های تلخ می جویم و نیست.

کجای این آسمان ِ پر ستاره خیره به ستارهء گمنام  مرد ِ درون آینه ای که نمی بینمت!

ببین هیچکدام ِ این ستاره ها را نمی خواهم ...

 ترا می خواهم که پهلو گرفته ای در ساحل خیالم تا نا کجا آبادِ حسرت !

ترا می خواهم و می دانم که عاقبت روزی کنارت آرام خواهم گرفت آسمانی نشین ِ این دل ِدیوانه!

می بینی پاییز چه آسان آمد و مرا بُرد تا تمام خیال ِآبی با تو بودن ؟!

بیا به پاییز وفادارا بمانیم به حرمت برگهای زرد ِ زیر ِ پا در مشق ِ سکوتمان بنویسیم :

دل ِ بی عشق مباد!

 

پ ن : اینجا به جز دوری تو چیزی به من نزدیک نیست...

 

همراه ()
درباره اینجا
اینجا برای من و شبزده های گمنامی که دچار به خیال ِ چشمان ِ یکی در یادند کوچه باغیست امن،لطفا به حرمت تمام ِ دلهای ِ در بند ِ عشق از کپی نوشته ها خودداری شود! با احترام به نظرات و پیشنهادات ِ دوستان نظراتی مورد ِ تایید ِ نویسنده هست که عاری از کنجکاویهای بی سر و ته ِ امروزیست
آخرین مطالب ارسالی
نیاز
بیا از من بگیر کابوس نبودنت را
بند را آب برده ،دیو ِ شب پستوی خانه را هم دَلِه کرده
خط خطی یکی دلتنگ ِ عاشق
نام تو مرا همیشه مست می کند بهتر از شراب
یا غیاث المستغیثین
با حس عجیبی،با حال غریبی دلم تنگتـه
یک عاشقانهءٍ خیس از من ِ به تو دچار تا خود ِخدا
ای آنکه بجز تو هوایی به سرم نیست
دو سه خط تا پایان
به نام ِ تو به یاد ِ تو
صدایم کن صدای ِ تو خوب است
ارغوان ِ دلت همیشه بهار عشق من
خط خطی های خیس
مگر میشود بدون ِ تو گریست و نابود نشد؟
یاد تو اینجاست ؛ همین گوشــــهءِ دلتنگــــــــ
با تو با تو اگه باشم وحشت از مردن ندارم
اعتقاد
درد ِ دل
این منم یک سرد ِ سردرگم
کلید واژه ها
دلتنگ
عاشقانه
دوستت دارم
عشق
جمعه
بی تو
باران
خیال
بیقرار
اندوه
پاییز
خدا
شب بی تو
باران ِ عشق
نیاز
چشمانت
من در هیچستان
انتظار
غمگین
میلاد تو
امام رضا
یلدا
قدر
هفت شهر عشق
خیال تو
حسین(ع)
تاسوعا
ابوالفضل(ع)
جادو
آغاز
اسم قشنگ مادر
هفت سین
مادر
عاشورا
گذشـــته ها
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
همسایه ها

امکانات

موزیک آنلاین