|
سلام
من در بی نهایت گم شده ام ،سالهاست!
آخرین بار که از خودم چیزی یادم هست یکی بود شبیه من در صفحهءِآگهی ِگمشده ها!
روزنامه های کثیرالانتشار همه چاپش کرده بودند!
کسانی در پی ام بودند، به جستجویم بودند ، می دانم نگرانم که نبودند،کنجکاو ِ عاقبتم بودند!
عکسی از من گوشه ءِ کادر بود که مرا برد به دیروزی که پاهایم توان ِ ایستادن داشت و
برای خودم کسی بودم، نه مثل ِ این روزها که دیگر برای خودم هم غریبه ای مکرّرم!
عکس درون ِ کادر هیچ شباهتی به من ِ این روزها نداشت،
با مردی که هر روز در آینهءِ شکستهء اتاقم می بینم تفاوت ِ فاحشی داشت!
آنروزها چشمهایم می خندید، این روزها چشمهایم سو ندارد،اشک سوی چشمم را برده!
بگذریم داشتم از آگهی میگفتم ،جالب بود؛
به جای مژدگانی برای ِ یافتنم نوشته بودند:
یکی همسایه بود با ما که از جنس ِ ما نبود، بشری مجهول بود، دنیای ِ خودش را داشت!
گهگاه سبدی واژه به بازار می آوَرد و گوشه ای می نشست در های و هوی شلوغیها
سیگاری روشن می کرد ،پک عمیقی میزد و کلافه از سرفه های درد صدایمان میکرد:
آهای آدمک های عبوری بیایید شعر آوردم ،
شعری از دیشب ِ بارانی،شعری عمیق پر ازتنهایی!
واژه هایم هر کدام به اندازهءِ چند سال ِنوری درد دارد،حرف دارد،اصلاً آیاگوش ِ شنوایی هست؟!
لحظه ای صبر کنید،قول میدهم به نور سوگند چیزی از شما کم نشود،
فقط کمی از سنگینی دلم کم می شود!(در دلم کرور کرور ابرهای بارانی روی هم تلمبار است!)
بی تفاوت نروید من پر از درد ِ دلم،کاش از حال دلم خبر داشتید!
کاش می دانستید که چه زجریست غریبانه زیستن!
و ما با لبخندی سرد بی تفاوت با نگاهی مات از کنارش می گذشتیم .
فردا باز می آمد ،واژه هایش را گوشه ای پهن می کرد و به عبور ِ زمان خیره می ماند و
انتظار می کشید!
گویی می دانست کسی در راه است که جنس ِدلش با دل او جور است!
گویی ایمان داشت کسی در راه است که می داند پاسخ ِ تمام سوال هایی که
تا کنون بی جواب مانده بود!
و عاقبت روزی یا شبی اواسط ِ همهمهءِ تکرار،ناگهان زمان ایستاد ومکثی کرد به اندازهءِ یک اتفاق!
(به فاصله چشم بر هم زدنی)
رهگذری غریبه کنار بساط ِ شاعر ِ دیوانهءِ شهر ایستاده بود و واژه هایش را ورق می زد.
همه شهر ساکت بود،گویی همه مشتاق بودند تا بدانند تا بفهمند
او کیست که شاعر ِ دیوانهءِ شهر،مجنون وار محو ِ نگاهش شده است!؟
رهگذر سرش را که بلند کرد دل ِ شاعر ِ دیوانهءِ شهر ِ ما رفت که رفت!(دلش در ابتلا گم شد!)
گویی با همان نگاه ِ اوّل آتش انداخت به دنیای خیالش،
انگار از زمان جدایش کرد و رهایش کرد در باد،از زمین و دلبستگیهای زمینی نجاتش داد!
( بیخیال ِ واژه ها،این فراتر از رویاست!)
انگار یک دنیا حرف ِ نگفته در تلاقی چشمان ِ او با رهگذر ِ غریبه در تلاطم بود!
بیچاره با گریه میگفت به خدا می دانستم که می آیی و مرهم می شوی به پریشان حالی ام !
چقدر نگاهت آشناست گویی هزار و یکشبی مست خواب ترا می دیدم !
می دانستم که انتظارم بیهوده نیست،می دانستم می آیی بهانهء ِ ادامه ام میشوی !
بینوا آشکارا به هق هق رسیده بود از ذوق!
زبانش در دهانش بند و چشمهایش انگار داشت کنده می شد،ذره ذره داشت مسخ میشد!
رهگذر از میان ِ واژه ها دچار را جدا کرد و با صدای آسمانی اش پرسید:
همه اش خوب است به دل می نشیند امّا این دچار به چند؟!
از میان واژه هایت این یکی میدرخشد،این فروشیست؟(همین را می خواهم!)
شاعر ِ بیچاره که صد دل عاشق شده بود اشک در چشمانش حلقه زد و با صدای گرفته اش گفت:
این دچار خود ِ منم که در تمام ِ جمله هایم جاریم و نمی دانم چند!(قیمتش با باران)
پیشکش چشمهایت ،هر چه واژه دارم مال ِ تو ، همه را بردار، تنها بخند!
بگذار وقتی که می خندی من گم شوم در همـــــهءِ زیبایی ات!
آه کاش می دانستی وقتی تو لبخند می زنی من به اندازهءِ آرامش ِ خواب ِ سیمرغها آرامم!
زمین و آسمان برای من به کام ِ من می شود، قابل ِ فهم می شود!
این که فقط یک واژه هست، اراده کن خودم دچارت می شوم!
رهگذر خندید و واژه را برداشت،
جای دستانش بر همه واژه هاباقی ماند،گویی به واژه ها وزن می داد رقص انگشتانش!
دچار را با ظرافتی خواستنی به گوشهءِ آبی ِ روسری اش گره زد!
بینوا عاشق، غرق تمنّا شده بود.
(وای او بی نهایت زیباست ،از این تصویر میشود صدها پرترهءِ عاشقانه نقاشی کرد!)
رهگذر خم شد و پیشانی ِ شاعر ِ حیران شهر ِ ما را بوسید و رفت!
گُر گرفت تمام ِ وجود ِ شاعر ِ دلدادهء شهر از داغی لبهای زمزم وار ِاو
و تا مدتی همچو مستان ِ بی خود از خود ،به پیشانی اش می کوفت و های های می خواند:
تو که بودی تو که هستی که هنوز از راه نرسیده تمامم را توانم را گرفتی با خودت بردی؟!
رهگذر رفته بود و شاعر ِ دیوانهءِ شهر، آنقدر مات و ساکت خیره به راه ِ رفتنش ماند تا در افق گم شد!
شهر همهمه اش را از نو سر گرفت،ما باز هم بی تفاوت از کنار ِ هم با لبخندی سرد می گذشتیم
ما باز هم درگیر ِ از هم گذشتن بودیم ،از هم پیشی میگرفتیم برای هیچ برای پوچ!
تنها او بود که نمی توانست با دلش کنار بیاید، تنها او بود که جایی در زمان جا مانده بود!
دلش همچو کودکی بهانه گیر مدام به گریه اش می رساند، به حسرت ِ نبودنش میرساند!
همه چیز در شهر عادّی بود، همه سرشان به زندگی و تکرارش گرم بود ،
تنها شاعر ِ دیوانهءِ شهرمان بود که در داغی ِ آن بوسهء آخر معلّق مانده بود!
گویی که رهگذری که رفته بود جز واژهءِ دچار ، سوسوی ِ چشمش را هم برده بود!
دیگر نه ما را می دید نه مارا می شنید، نه به میان ِ مامی آمد، نه حتی واژه به هم می بافت!
منزوی شده بود، هر شب کوچه هارا یکی پس از دیگری با سوز ِ دل مرثیه می خواند و
میرفت و در سیاهی ِ شب محو می شد!
می گویند آخرین بار او را حوالی ِ جادّه های خروجی ِ شهر دیده اند که می گریسته و
ردِّپایی را گرفته و می رفته و می رفته!
(گویی ریسمانی از همان دو چشم رویایی او را در پی خود می کشیده و می برده)
بعد از آن دیگر هیچ خبری از او نیست، هیچ جا هیج نشانی از او نیست!
بعضی ها می گویند در بیابانهای سوزان ِ هِجر جان داده و جسدش را کلاغها به مهمانی برده اند!
بعضی ها هم می گویند در آسایشگاهی دور دچار ِنوعی جنونِ ناشناخته همسایه با روانیهاست!
سرنوشتش را گاه مادران شهرمان داستان ِ خواب ِ کودکانشان می کنند که
یکی بود که از پی یکی نبود گم شد و رفت تا دورها ،تا خود ِ قلّهءِ قاف تا شهر ِ آرزوها!
یکی هم شعرهایش را دزدیده و به آوازه خوانی سپرده که هر شب
در مهمانی های از ما بهتران بخواند!
از ما بهتران هم مست از سرخوشی ِ زندگی، شاد از فراوانیها
بی اینکه چیزی از شعر بفهمند هی برایش دست و هورا میکشند!
گاه هم چند پیر مرد ِ دنیا دیده در قهوه خانه ِ مرکز ِ شهر وقت چاق کردن چپق هایشان
از او یاد می کنند که آن شاعر ِ دوره گرد را یادتان هست؟!
راستی چه بر سرش آمد؟!
کسی می داند به یکباره چرا گم شد؟! چرا رفت؟!
یادتان هست بینوا را چقدر سر به سر می گذاشتیم؟!
یادتان هست واژه هایش را مفت گران می پنداشتیم؟!
و اینگونه با از او گفتن روز ِ مردم ِ شهر ِ ما طی میشد،
دلمان که برایش نمی سوخت ،اصلا برای ما مهم نبود او و آنچه که بر سرش آمده بود!
او با همهءِ غمهایش به چشم ِ ما بهانه ای برای عبور از کندی ِ لحظه ها بود!
ما با عشق و بلاهایش بیگانه بودیم، واژهء غریبی بود عشقی که او از آن میگفت!
حالا نمی دانیم کجاست،چه میکند با سرنوشت یا کجای تنهایی زانوی غم بغل زده!
جایی اگر یافتیدش و نشانی اش به یاد نداشت به او بگویید آهای دیوانه !
به یاد آور روزی روزگاری یک شهر حیران ِ تو بود، نشانه دار ِ شهر بودی به غرور!
چه اتفاقی افتاد درتلاقی چشمهایت با آن دو چشم ؟!
چه شد که بیخود از بودن شدی و گم شدی تا نیستی!؟
چه سحری داشت جادوی چشمانش که به پشت سر خندیدی و از خود گذشتی و رفتی که رفتی؟!
راستی چه خبر چه اثر؟!
اصلاً آیا نشانی یافتی از او که اینگونه ناگهانی از پی اش همسفر ِ راه شدی و
همنوا با سوز ِ دل؟!
تمام آگهی همین بود : یکی گم شده که پیدا شدنش زیاد هم مهم نیست فقط
مشتاقیم بدانیم عاقبت ِ آنهمه حیرانی چه شد؟!
آن روز که این آگهی را می خواندم برای لحظه ای چشمهایم سیاهی رفت و
دلم به حال ِ خودم سوخت!
من چه غریبانه عشق میطلبیدم در دنیایی که همه چیز قیمت داشت جز عشـــق
هیچکس نمی دانست و نفهمید که آن حسِّ گنگ و مبهم که تمام ِ دلم را در مینوردید
همین بیچاره عشــق بود که روزی هزار بار لابلای بی تفاوتی های مردم ِ شهرم جان میداد!
هنوز هم آن آگهی را دارم ،درون ِ صندوقچه ای که یادگار های این شهر و آن شهر سفر
کردنهایم است کنار ِ نوشته هایم گذاشته ام!
گهگاه مرورش میکنم تا از یاد نبرم روزی روزگاری یکی شبیه من در زندگی جاری بود!
هنوز هم پی چشمان ِ تو می گردم و می گردم!
هنوز هم دلخوشم به داغی ِ بوسهءِ آتشینت به پیشانی ام !
هنوز هم به دچارت بودن وفادارم!
هنوز هم بیتابم!
دیگر واژه نمی فروشم نه اینکه بی خیال ردیف و وزن باشم نه!
اتفاقاً از وقتی از تو و برای تو می نویسم وزن ِ شعرهایم به حقیقت نزدیکتر است!
برای تو و دلم می نویسم و روزی همهءِ این دلنوشته های خیس را
در قالب ِ کتابی کاهی منتشر خواهم کرد و نامش را خواهم گذاشت از من تا به تو رسیدن!
عنوان ِ نویسنده اش را هم میگذارم:
یکی که بود امّا نبود تا تو را ندیده بود! (با تو بود که بودنم شکل گرفت!)
آن آگهی و تمام نوشته هایم را روزی عاقبت به شهرم و
به همان قهوه خانه مرکز ِ شهر پُست خواهم کرد و
به مردم ِ بی خیال ِ شهرم سلام خواهم فرستاد!
شهری که از آن دورم امّا تا همیشه آن خیابان آن گوشهءِ دیدار به خاطرم هست!
تا همیشه به یادم هست که در چشمانم خندیدی و گفتی : واژهءِ دچارت چند عاشق؟!
تا همیشه به یاد اولین لحظهء دیدار ِ تو خواهم گریست ،خواهم نوشت،خواهم خواند!
تا همیشه به یادم هست که بوسه ات گیجم کرد و تا مدّتی با خودم کلنجار می رفتم که
خدایا آیا یک خواب ِ شیرین دیده ام یا این اتّفاق حقیقتی بود نزدیک به اعجاز؟!
خوشم ، غمم نیست از اینکه گمشده ای در بی نهایتم ،
از اینکه شاید هیچوقت پیدا نشوم نمیترسم!
به عشق موءمنم چه باکم از تنهایی؟!
عابر ِ تمام ِ راههای منتهی به وصل ِ توءام و آنقدر میروم و میروم که عاقبت یا به وصلت میرسم
یا در همین مسیر ِ عاشقی،جان از تنم پر می کشد تا خود ِ جانان میرود!
گوشه ای وصیّتی به یادگار گذاشته ام که اگر روزی کسی مرا بی جان یافت به خاکم نَسپارد!
عاجزانه خواسته ام که بوداوار بسوزانندم و خاکسترم را به سمتی بپاشند در باد که
آخرین بار تو از آن مسیر گذشته ای که خدا می داند من اگر ذرّه شوم باز هم روانهءِ راه ِ توءام!
آنقدر به خدای عشق ایمان دارم که می دانم عاقبت روزی همسایهءِ تو خواهم بود!
زیاد دور نیست ، به همین زودیها همان روزنامه های کثیرالانتشار می نویسند :
یکی که می گویند دیوانه عاشقیست دچار، زیر باران جایی حوالی ِ انتظار مــــُرده است!
بینام است و چیزی همراهش نیست جز قلم و چند خط خطی ِ خیس، از او همینها به جا مانده!
به قطعهء بی نام ها میبرندَم، کاش آن روز کسی پی به وصیّتم ببرَد، کاش خاکم نکنند!
می خواهم خاکستر ِ وجودم به دور نیاز ِ تو به طواف باقی بمانَد!
جان در بدنم اضافه است این روزها،بی جان، سبکتر و بی وزن تر می توانم در هوایت پر بزنم!
می خواهم از آن بالاها به زمین و زمینی ها بخندم،
می خواهم تماشا کنم که چقدر مسخره و تکراری در هم میلولند بی هدف تا بمیرند!
آسوده می شوم عاقبت روزی از این تکرار و تکرار های تکراری!
از من تا رهـــایی تا پرواز راهــــی نیست،
فاصله ای نمانده است شاید دو سه نفس از بودن ِ من باقیست!
پ ن1 :روزها و شبها همه اش دغدغه ام این است که نشود دیر شود و دستان ِ من به دور از دستهای ِگرم ِ تو در یخبندان ِ بی کسیها یخ بزند،خشک بشود،محو بشود. کِی از کجا میایی آخر؟!
پ ن 2: متاسفانه نمیدونم چرا برای دوستانی که پرشین بلاگ وبلاگ دارن نمیتونم نظر بذارم از این بابت از دوستان عذر میخوام.(مخصوصاً آقا مجتبی گل)
پ ن 3: وقتی دلم میگیره و دستم به هیچ جا بند نیست و هیچکس اونقدر امین نیست که سنگ صبور ِ غمم باشه میام و می نویسم که اگه این نوشتن نبود خیلی پیش از اینها یه جایی نمیدونم کجا مـــرده بودم!
|