ای آنکه بجز تو هوایی به سرم نیست

سلام

وقت ِ خوب ِ از تو نوشتن که میرسد من در آغوش  شب میروم تا در هوایت گم شدن..

می روم و می روم لابلای واژه هایی که همه شان به نذز  ِ تو معطّرند!

می روم و می روم تا آنسوی مرزهای دیوانگی!

وفت ِ خوب ِ از تو نوشتن از یاد میبرم تمام  ِ بی تو شکستنها را ،

 بی تو خرد شدنها را ، بی تو  انگشت نمای عام شدن را!

وقت ِ خوب ِ از تو نوشتن دست و دلم نمی لرزد برای مردن ،جان دادن و له شدن در

باور ِ همه آنها که روزی هزار بار طعنه ام میزنند:تابه کِی رسوا به یک خیالی دیوانهء کلام نوش؟!

بی خیال بگذار بگویند،آنها چه میدانند از جادوی چشم خیال انگیز  ِ تو ؟!

چه میدانند وقتی خیال ِ ناز  ِ تو قد میکشد به اندام  ِ شبم،من چه رها میشوم از تکرار  ِ کریه ِ تنهایی!

چه میدانند در تو و در هوایت گم شدن برای من کم از مستی ِ شرابی هزارساله نیست،نیست!

من در تو پیدا میکنم تمام  ِ آنچه که در کودکی ام رویاء بود و در جوانی ام آرزوهای محال!

من در هزارتوی خیال ِ تماشایی ِ تو تا اعماق جنگل ِ سبز ِ بهشت قدم قدم قد میکشم !

با تو بودن حریم  ِ امنیست که هر شباهنگام  ِ تنهایی بر من و حوالی ِبارانی ام دست ِ نوازش میکشد!

من سر به روی شانه های مهربان ِ تو نگریَم؛شبم مگر طی میشود؟(بی تو به سر نمیشود،نمی شود!)

 وقت ِ خوب ِ از تو نوشتن که میشود من به خدا نزدیکتر میشوم ،هی دلم بهانهء باران می کند!

آخر می دانی ؟!

لذت به یاد ِ تو گریستن زیر باران نعمت ِ کوچکی نیست،تمام  ِ وجودم به طواف ِ عشق میرود!

این روزها خسته ام،پایان ِ سال که میشود بیشتر از همیشه دلم برای مادر و نبودنهایش میگیرد!

چینی ِ نازک ِ دلم بارها میشکند،بارها خیسی ِ چشمانم را پنهان میکنم از نامحرم  ِ روزگار!

بارها میشود که گوشه ای سر به زانوی ِ غم کودکی ام را آه میکشم !

قطعه ای از گذشته ام را که کنار  ِ مهربانی مادر و خوبی هایش،افسانه ای ماندگار شده است!

آنروزها تنهایی ناشناخته مانده بود،این روزها ولی انگار جز تنهایی چیزی حوالی ام نیست!

خیال ِ تو اگر نبود که پیش از اینها جایی همین گوشهء تکرار می پوسیدم ،

باز حاشا به کَرَم  ِ عشق که گوشه ای از هفت خوانِ خیال ،مرا به رویایت دچار ساخت!

مهربانم هذیان های امشبم را به دل ِ گرفته ام ببخش،هیچ حالم خوب نیست،نیست!

(هیچ چیز کُشنده تر از این نیست که روز میلاد ِ تو فقیر  ِ نبودنت باشم)!

به خدا اختیار  ِ واژه هایم دست ِ من نیست وقتی دلم هوای ِ از تو نوشتن میکند!

انگار من گوشه ای از این دریای ِ خیال رو به غروب نشسته ام و با بهت تماشا میکنم

 آنچه که دلم با همهءِ سادگیش بر سینهءِ بوم  ِ افق با رنگ ِ اشک میکِشَد!

جای ِ تو اینجا کنار  ِ این تماشا خالیست به خدا،

کاش بودی و تو هم میدیدی که دلم چه بی پروا تمام  ِ بی تو بودن را درد میکشد!

در شهر جنب و جوش ِ پایان ِ زمستان جاریست، میگویند بهار همین نزدیکیست

امّا خوب ِ من بدون ِ تو برای من فصلها همه شبیه هم پیوسته و تکراریست!

بدون ِ تو مگر بهار تماشا دارد؟!

بهار ِ من تویی و با تو بودن ، تویی و از تو گفتن!

 هفت سین ِ امسال هم بی تو صفا ندارد!

ترا به نور سوگند،به آبی ِ آسمان،ترا به مهتاب ِ عشق، به واژه ها سوگند

تا دیر نشده بیـــــا،بی تو اینجا غریبم!

 

پ ن:نمیدونم قبل از عید مینویسم یا نه،اگه نوشتم که هیچ اگر نه وقت تحویل سال

لابلای حوّل حالناها دعا برای ظهور منجی ِ نور از یاد ِ دلاتون نره! یکی اون دورها مسافره!

 

همراه ()
دو سه خط تا پایان

 سلام

من در بی نهایت گم شده ام ،سالهاست!

آخرین بار که از خودم چیزی یادم هست یکی بود شبیه من در صفحهءِآگهی ِگمشده ها!

 روزنامه های کثیرالانتشار همه چاپش کرده بودند!

 کسانی در پی ام بودند، به جستجویم بودند ، می دانم نگرانم که نبودند،کنجکاو  ِ عاقبتم بودند!

عکسی از من گوشه ءِ کادر بود که مرا برد به دیروزی که پاهایم توان ِ ایستادن داشت و

برای خودم کسی بودم، نه مثل ِ این روزها که دیگر برای خودم هم غریبه ای مکرّرم!

عکس درون ِ کادر هیچ شباهتی به من ِ این روزها نداشت،

 با مردی که هر روز در آینهءِ شکستهء اتاقم می بینم تفاوت ِ فاحشی داشت!

آنروزها چشمهایم می خندید، این روزها چشمهایم سو ندارد،اشک سوی چشمم را برده!

بگذریم  داشتم از آگهی میگفتم ،جالب بود؛

به جای مژدگانی برای ِ یافتنم نوشته بودند:

یکی همسایه بود با ما که از جنس ِ ما نبود، بشری مجهول بود، دنیای ِ خودش را داشت! 

گهگاه سبدی واژه به بازار می آوَرد و گوشه ای می نشست در های و هوی شلوغیها  

سیگاری روشن می کرد ،پک عمیقی میزد و کلافه از سرفه های درد صدایمان میکرد:

آهای آدمک های عبوری بیایید شعر آوردم ،

شعری از دیشب ِ بارانی،شعری عمیق پر ازتنهایی! 

واژه هایم هر کدام به اندازهءِ چند سال ِنوری درد دارد،حرف دارد،اصلاً آیاگوش ِ شنوایی هست؟!

لحظه ای صبر کنید،قول میدهم به نور سوگند چیزی از شما کم نشود،

 فقط کمی از سنگینی دلم کم می شود!(در دلم کرور کرور ابرهای بارانی روی هم تلمبار است!)

 بی تفاوت نروید من پر از درد ِ دلم،کاش از حال دلم خبر داشتید!

کاش می دانستید که چه زجریست غریبانه زیستن! 

و ما با لبخندی سرد بی تفاوت با نگاهی مات از کنارش می گذشتیم .لبخند

فردا باز می آمد ،واژه هایش را گوشه ای پهن می کرد و به عبور ِ زمان خیره می ماند و

 انتظار می کشید!

 گویی می دانست کسی در راه است که جنس ِدلش با دل او جور است!

گویی ایمان داشت کسی در راه است که می داند پاسخ  ِ تمام سوال هایی که

تا کنون بی جواب مانده بود!

 و عاقبت روزی یا شبی اواسط ِ همهمهءِ تکرار،ناگهان زمان ایستاد ومکثی کرد به اندازهءِ یک اتفاق!

(به فاصله چشم بر هم زدنی)

رهگذری غریبه کنار بساط ِ شاعر  ِ دیوانهءِ شهر ایستاده بود و واژه هایش را ورق می زد.

همه شهر ساکت بود،گویی همه مشتاق بودند تا بدانند تا بفهمند

او  کیست که شاعر ِ دیوانهءِ شهر،مجنون وار محو ِ نگاهش شده است!؟

رهگذر سرش را که بلند کرد دل ِ شاعر ِ دیوانهءِ شهر ِ ما رفت که رفت!(دلش در ابتلا گم شد!)

گویی با همان نگاه ِ اوّل  آتش انداخت به دنیای خیالش،

 انگار از زمان جدایش کرد و رهایش کرد در باد،از زمین و دلبستگیهای زمینی نجاتش داد!

                        ( بیخیال ِ واژه ها،این فراتر از رویاست!)

 انگار یک دنیا حرف ِ نگفته در تلاقی چشمان ِ او با رهگذر ِ غریبه در تلاطم بود!

بیچاره با گریه میگفت به خدا می دانستم که می آیی و مرهم می شوی به پریشان حالی ام !

چقدر نگاهت آشناست گویی هزار و یکشبی مست  خواب ترا می دیدم !

می دانستم که انتظارم بیهوده نیست،می دانستم می آیی بهانهء ِ ادامه ام میشوی !

بینوا آشکارا به هق هق رسیده بود از ذوق!

زبانش در دهانش بند و چشمهایش انگار داشت کنده می شد،ذره ذره داشت مسخ میشد!

رهگذر از میان ِ واژه ها دچار را جدا کرد و با صدای آسمانی اش پرسید:

همه اش خوب است به دل می نشیند امّا این دچار به چند؟!

 از میان واژه هایت این یکی میدرخشد،این فروشیست؟(همین را می خواهم!)

شاعر ِ بیچاره که صد دل عاشق شده بود اشک در چشمانش حلقه زد و با صدای گرفته اش گفت:

این دچار خود ِ منم که در تمام  ِ جمله هایم جاریم و نمی دانم چند!(قیمتش با باران)

پیشکش چشمهایت ،هر چه واژه دارم مال ِ تو ، همه را بردار، تنها بخند!

بگذار وقتی که می خندی من گم شوم در همـــــهءِ زیبایی ات!

آه کاش می دانستی وقتی تو لبخند می زنی من به اندازهءِ آرامش ِ خواب ِ سیمرغها آرامم!

 زمین و آسمان برای من به کام  ِ من می شود، قابل  ِ فهم می شود!

این که فقط یک واژه هست، اراده کن خودم دچارت می شوم!

رهگذر خندید و واژه را برداشت،

جای دستانش بر همه واژه هاباقی ماند،گویی به واژه ها وزن می داد رقص انگشتانش!

 دچار را با ظرافتی خواستنی  به گوشهءِ آبی ِ روسری اش  گره زد!

 بینوا عاشق، غرق تمنّا شده بود.

(وای او بی نهایت زیباست ،از این تصویر میشود صدها پرترهءِ عاشقانه نقاشی کرد!)

 رهگذر خم شد و پیشانی ِ شاعر  ِ حیران شهر ِ ما  را بوسید و رفت!

گُر گرفت تمام ِ وجود ِ  شاعر ِ دلدادهء شهر از داغی لبهای زمزم وار  ِاو

و تا مدتی همچو مستان ِ بی خود از خود ،به پیشانی اش می کوفت و های های می خواند:

تو که بودی  تو که هستی که هنوز از راه نرسیده  تمامم را توانم را گرفتی با خودت بردی؟!

رهگذر رفته بود و شاعر  ِ دیوانهءِ شهر، آنقدر مات و ساکت خیره به راه ِ رفتنش ماند تا در افق گم شد!

شهر همهمه اش را از نو سر گرفت،ما باز هم بی تفاوت از کنار ِ هم با لبخندی سرد می گذشتیم

ما باز هم درگیر  ِ از هم گذشتن بودیم ،از هم پیشی میگرفتیم برای هیچ برای پوچ!

تنها او بود که نمی توانست با دلش کنار بیاید، تنها او بود که جایی در زمان جا مانده بود!

دلش همچو کودکی بهانه گیر مدام به گریه اش می رساند، به حسرت ِ نبودنش میرساند!

همه چیز در شهر عادّی بود، همه سرشان به زندگی و تکرارش گرم بود ،

تنها شاعر  ِ دیوانهءِ شهرمان بود که در داغی ِ آن بوسهء آخر معلّق مانده بود!

 گویی که رهگذری که رفته بود جز واژهءِ دچار ، سوسوی ِ چشمش را هم برده بود!

دیگر نه ما را می دید نه  مارا می شنید، نه به میان ِ مامی آمد، نه حتی واژه به هم می بافت!

منزوی شده بود، هر شب کوچه هارا یکی پس از دیگری با سوز ِ دل مرثیه می خواند و

میرفت و در سیاهی ِ شب محو می شد!

می گویند آخرین بار او را حوالی ِ جادّه های خروجی ِ شهر دیده اند که می گریسته و

 ردِّپایی را گرفته و می رفته و می رفته!

(گویی ریسمانی از همان دو چشم رویایی او را در پی خود می کشیده و می برده)

بعد از آن دیگر هیچ خبری از او نیست، هیچ جا هیج نشانی از او نیست!

بعضی ها می گویند در بیابانهای سوزان ِ هِجر جان داده و جسدش را کلاغها به مهمانی برده اند!

 بعضی ها هم می گویند در آسایشگاهی دور دچار  ِنوعی جنونِ ناشناخته همسایه با روانیهاست!

سرنوشتش را گاه مادران شهرمان داستان ِ خواب ِ کودکانشان می کنند که

یکی بود که از پی یکی نبود گم شد و رفت تا دورها ،تا خود ِ قلّهءِ قاف تا شهر ِ آرزوها!

یکی هم شعرهایش را دزدیده و به آوازه خوانی سپرده که هر شب

در مهمانی های از ما بهتران بخواند!

از ما بهتران هم مست از سرخوشی ِ زندگی، شاد از فراوانیها

 بی اینکه چیزی از شعر بفهمند هی برایش دست و هورا میکشند!

گاه هم چند پیر مرد ِ دنیا دیده در قهوه خانه ِ مرکز ِ شهر وقت چاق کردن چپق هایشان

از او یاد می کنند که آن شاعر  ِ دوره گرد را یادتان هست؟!

 راستی چه بر سرش آمد؟!

کسی می داند به یکباره چرا گم شد؟! چرا رفت؟!

یادتان هست بینوا را چقدر سر به سر می گذاشتیم؟!

 یادتان هست واژه هایش را مفت گران می پنداشتیم؟!

و اینگونه با از او گفتن روز  ِ مردم ِ شهر  ِ ما طی میشد،

دلمان که برایش نمی سوخت ،اصلا برای ما مهم نبود او و آنچه که بر سرش آمده بود!

 او با همهءِ غمهایش به چشم  ِ ما بهانه ای برای عبور از کندی ِ لحظه ها بود!

ما با عشق و بلاهایش بیگانه بودیم، واژهء غریبی بود عشقی که او از آن میگفت! 

حالا نمی دانیم کجاست،چه میکند با سرنوشت یا کجای تنهایی زانوی غم بغل زده!

جایی اگر یافتیدش و نشانی اش به یاد نداشت به او بگویید آهای دیوانه !

به یاد آور روزی روزگاری یک شهر حیران ِ تو بود، نشانه دار  ِ شهر بودی به غرور!

چه اتفاقی افتاد درتلاقی چشمهایت با آن دو چشم ؟!

چه شد که بیخود از بودن شدی و گم شدی تا نیستی!؟

چه سحری داشت جادوی چشمانش که به پشت سر خندیدی و از خود گذشتی و رفتی که رفتی؟!

راستی چه خبر چه اثر؟!

 اصلاً آیا نشانی یافتی از او که اینگونه ناگهانی از پی اش همسفر  ِ راه شدی و

 همنوا با سوز ِ دل؟!

تمام  آگهی همین بود : یکی گم شده که پیدا شدنش زیاد هم مهم نیست فقط

مشتاقیم بدانیم عاقبت ِ آنهمه حیرانی چه شد؟!

آن روز که این آگهی را می خواندم برای لحظه ای چشمهایم سیاهی رفت و

 دلم به حال ِ خودم سوخت!

من چه غریبانه عشق میطلبیدم در دنیایی که همه چیز قیمت داشت جز عشـــقلبخند

هیچکس نمی دانست و نفهمید که آن حسِّ گنگ و مبهم که تمام  ِ دلم را در مینوردید

همین بیچاره عشــق بود که روزی هزار بار لابلای بی تفاوتی های مردم  ِ شهرم جان میداد!

هنوز هم آن آگهی را دارم ،درون ِ صندوقچه ای که یادگار های این شهر و آن شهر سفر

 کردنهایم است کنار ِ نوشته هایم گذاشته ام!

 گهگاه مرورش میکنم تا از یاد نبرم روزی روزگاری یکی شبیه من در زندگی جاری بود!

 هنوز هم پی چشمان ِ تو می گردم و می گردم!

هنوز هم دلخوشم به داغی ِ بوسهءِ آتشینت به پیشانی ام !

هنوز هم  به دچارت بودن وفادارم!

هنوز هم بیتابم!

دیگر واژه نمی فروشم نه اینکه بی خیال ردیف و وزن باشم نه!

اتفاقاً از وقتی از تو و برای تو می نویسم وزن ِ شعرهایم به حقیقت نزدیکتر است!

برای تو و دلم می نویسم و روزی همهءِ این دلنوشته های خیس را

 در قالب ِ کتابی کاهی منتشر خواهم کرد و نامش را خواهم گذاشت از من تا به تو رسیدن!

 عنوان ِ نویسنده اش را  هم میگذارم:

 یکی که بود امّا نبود تا تو را ندیده بود!  (با تو بود که بودنم شکل گرفت!)

آن آگهی و تمام نوشته هایم را روزی عاقبت به شهرم و

به همان قهوه خانه مرکز ِ شهر پُست خواهم کرد و 

به مردم  ِ بی خیال ِ شهرم سلام خواهم فرستاد!لبخند

 شهری که از آن دورم امّا تا همیشه آن خیابان آن گوشهءِ دیدار به خاطرم هست!

تا همیشه به یادم هست که در چشمانم خندیدی و گفتی : واژهءِ دچارت چند عاشق؟!

تا همیشه به یاد اولین لحظهء دیدار ِ تو خواهم گریست ،خواهم نوشت،خواهم خواند!

تا همیشه به یادم هست که بوسه ات گیجم کرد و تا مدّتی با خودم کلنجار می رفتم که

خدایا  آیا یک خواب ِ شیرین دیده ام یا این اتّفاق حقیقتی بود نزدیک به اعجاز؟!

خوشم ، غمم نیست از اینکه گمشده ای در بی نهایتم ،

از اینکه  شاید هیچوقت پیدا نشوم نمیترسم!

 به عشق موءمنم چه باکم از تنهایی؟!

عابر  ِ تمام  ِ راههای منتهی به وصل ِ توءام و آنقدر میروم و میروم که عاقبت یا به وصلت میرسم

یا در همین مسیر  ِ عاشقی،جان از تنم پر می کشد تا خود ِ جانان میرود!

گوشه ای وصیّتی به یادگار گذاشته ام که اگر روزی کسی مرا بی جان یافت به خاکم نَسپارد!

عاجزانه خواسته ام که بوداوار بسوزانندم و خاکسترم را به سمتی بپاشند در باد که

آخرین بار تو از آن مسیر گذشته ای که خدا می داند من اگر ذرّه شوم باز هم روانهءِ راه ِ توءام!

آنقدر به خدای عشق ایمان دارم که می دانم عاقبت روزی همسایهءِ تو خواهم بود!

زیاد دور نیست ، به همین زودیها همان روزنامه های کثیرالانتشار می نویسند :

یکی که می گویند دیوانه عاشقیست دچار، زیر باران جایی حوالی ِ انتظار مــــُرده است!

بینام است و چیزی همراهش نیست جز قلم و چند خط خطی ِ خیس، از او همینها به جا مانده!

به قطعهء بی نام ها میبرندَم، کاش آن روز کسی پی به وصیّتم ببرَد، کاش خاکم نکنند!

می خواهم خاکستر  ِ وجودم به دور نیاز ِ تو به طواف باقی بمانَد!

جان در بدنم اضافه است این روزها،بی جان، سبکتر و بی وزن تر می توانم در هوایت پر بزنم!

می خواهم از آن بالاها به زمین و زمینی ها بخندم،

می خواهم تماشا کنم که چقدر مسخره و تکراری در هم میلولند بی هدف تا بمیرند!

آسوده می شوم عاقبت روزی از این تکرار و تکرار های تکراری!

از من تا رهـــایی تا پرواز راهــــی نیست،

فاصله ای نمانده است شاید دو سه نفس از بودن ِ من باقیست!

 

پ ن1 :روزها و شبها همه اش دغدغه ام این است که نشود دیر شود و دستان ِ من به دور از دستهای ِگرم  ِ تو در یخبندان ِ بی کسیها یخ بزند،خشک بشود،محو بشود. کِی از کجا میایی آخر؟!

پ ن 2: متاسفانه نمیدونم چرا برای دوستانی که پرشین بلاگ وبلاگ دارن نمیتونم نظر بذارم  از این بابت از دوستان عذر میخوام.(مخصوصاً آقا مجتبی گل)

پ ن 3: وقتی دلم میگیره و دستم به هیچ جا بند نیست و هیچکس اونقدر امین نیست که سنگ صبور ِ غمم باشه میام و می نویسم که اگه این نوشتن نبود خیلی پیش از اینها یه جایی نمیدونم کجا مـــرده بودم!

 

همراه ()
به نام ِ تو به یاد ِ تو

سلام

 در فراسویی دور جایی میان ِ نمی دانم ها

همین حوالی که من هستم آسمان می بارَد از دلتنگی

نشسته ام کنار ِ روزن ِ خیال، رو به تو که می دانم جایی در قلب ِ بارانی!

پر می کشد احساسم تا به تو رسیدن

شوق ِ پریدنش مرا به مرز  ِ وجد می بَرَد، پر می شوم از واژه ها!

بی وزن ، بی دغدغه ، بی درد رها می شوم در جمله های منتهی به راز چشمهای تو!

گم می شوم تا ناپیدای وسعت مرزهایت!

می دانی؟!

 یک حسّ ِ شیرین ِ گرم در تمام ِ تنم جاری می شود وقتی تو در خیال ِ بارانی ام نقش می بندی!

 چیزی مثل ِ صدای لالایی ِ مادر

مثل ِشوق رها کردن اولین بادبادک ِ کودکی ها،

 مثل ِ دویدن کنار ِ ساحل،مثل ِ دریا!!(سبزیِ چشم ِ تو دریای خیال)

با تو از یاد می برم آدمکها را،صمیمیّت ِ دروغینشان را،دست و پاگیر بودنشان را !

با تو انگار یک سر و گردن بالاتر از روزگارم !

تو که باشی باران که ببارد شب که باشد من دیوانه ای میشوم دوره گرد در کوچه های خیال

و بر تمام پوست ِ کشیدهِ شب نام ترا تکرار کنان به یادگار حک می کنم ،

(تیشه ءِ فرهاد می شوم و نقش ِ چشمان ِ ترا بر سنگ ِ شب نقش می زنم !)

غرق ِ رویاء می شوم تا مرز  ِ فردا می رسم ،

با تو مقصد خیلی دور نیست،جادّه ها طولانی نیست!

 

پ ن1 : بدون ِ چشم تو همه زندگی سراب است سراب!

پ ن2: حال ِ همهءِ ما خوب است،امّا تو باور نکن.

همراه ()
صدایم کن صدای ِ تو خوب است

سلام

باز باران

با نواهای غم انگیز

قطره قطره

نُت به نُت

بی بهانه 

با ترانه

می چکد بر بام  ِ خانه

می خورَد بر بام  ِ احساس،می رود تا دل ِ های های!

باز باران با ترانه

در شبی پر از بهانه

بر من و گریه و گریه

قطره قطره 

خط به خط

واژه به واژه

دانه دانه

خاطره می بارد یکی از دیگری آبی تر ،زلال تر ،همه اش خیس !

همه اش آبستن ِ بغض ، همه اش آماده به هق هق!

همه اش یادآور ِ آمدنت که به خدا هنوز هم نمی دانم از کدام جادّه،کدام راه ،کدام بیراه

آمدی و با آمدنت بذر اِبتلا آوردی و تمام سرزمین ِ دلم را بارور کردی به از تو دچار بودن!

یادگار نگاهت به چینی ِ نازک دلم،همین ترکهای عمیق  ِ اندوه است وقت ِ

جاری شدن ِ خاطره ها

و های های غریبانهء ام درون ِ پیله های انزوا همچو ناله سوزناک ِبوف ِ کوری زخمی

 در فضا می پیچد!

کو دست ِ نوازش ِ تو که مرهم شود این درد ِ سیّال را؟!

کو نگاه ِ مهربان ِ تو که شفابخش  ِدلم باشد؟!

 در روزگار  ِبدون ِ تو از من تا ویرانی ِ دلم  فاصله ای نمانده است!

پنجرهءِ دلم را رو به سوی خیال ِ ناز  ِ با تو بودن می گشایم و

اشکهای سرازیرم را می سپارم به قطره های باران که اولّین شاهد ِ هم آغوشیمان بودند!

یادت هست؟!

 باران می بارید و من دست در دست ِ تو پادشاه ِ زمین بودم ومست از رویاها عاشقانه می خواندم!

تو خوب آگاهی و می دانی که وقت ِ حضور  ِخیال ِصمیمی ِتو،جزگریستن چاره ام نیست!

نیستی تاببینی از غم  ِدور از تو بودن جز همین اشکها و آه های ممتد،

هیچ چیز به من و تنهایی ام مَحرَم نیست!

(تنها رفیق ِشبهای ِ دلتنگی ِمن،همین گریه های بیصدا و واژه های خیس و بارانیست)!

بی اراده می گِریَم و سر به زانوی آه ترا صدا میزنم های های که کجایی بهترینم؟!

به لب رسیده جانم ، توان ِ بودنم نیست بی تو در این دلهره!

 بی تو به شب نشسته ام، همبسترم افسوس شده است و گریه!

می دانم که تو خوب می دانی جز تو بهانه ام نیست! در نظرم کسی نیست!

می دانم تو خوب می دانی جز تو هیچ چیز به من نزدیک نیست،

بی تو هر چه هست ویرانی ست،هر چه هست تباهیست،هر چه هست سیاهیست!

می دانم که تو خوب می دانی بی تو بودن کار ِمن نیست،

ته می کشد حوصله ام در لحظه های بی تو!

بی تو دنیا و هر چه در آن است عجوزه ای عبوس و تکراریست! 

می دانم که تو خوب می دانی چه بیزارم و چقدر میشکنم از این تکرار ِ پی در پی،

ازاین هر شب گریستنهای مداوم خسته ام خسته!(جان دربدنم اضافه ای بیهوده ست) 

می دانم که تو خوب می دانی چاره ام جز به تو دچار بودن نیست،

من جادو شده ام به خیال ِ آسمانی ِ تو!

نفسم بند می آید این لحظه ها،این شبها،این روزها بدون ِ تو!

انگار بی تو حیات بی معنی ست و زندگی هذیان ِ مضطربی بیش نیست!

در شب ِ بدون ِ تو دلم بارانی ِ بارانیست و ابرهای ِ سرگردان ِ تنها، برایم خط و نشان

 می کشند از سونامی  ِ پیش ِ رو ،از زیستن ِ بی تو در این دلهره ها هراسانـــــم!

 از وهمی که نبودنت به خانهءِ یخزده ام به یادگار گداشته است دلگیرم،دلگیــــر!

از شب ِ بدون ِ تو مـــــی ترســــــــم ،کجایی که ببینی؟!

کز میکنم گوشه ای از همین تنهایی ِ جاری و گم می شوم در های های باران و اندوه ِ شبانه!

بیچاره دل ِ شکسته ام چه بیصدا میگریَد گویی که

 میان ِ بغض ِ نُت های خیس ِفاصله تکنوازی می کند!(بیقراری میکند)

و من حیران و سرگردان میان هم آغوشی ِ بغض و سوز ِ درد ِ دل بیچاره ام،

خاطره ها را می کاوم و می کاوم به این عشق که صدای خنده های شیرین ِ تو 

 شبشکن شود و من مست از این رویاء که تو میآیی،دلم را با نی لبکی چوبی آرام آرام بنوازم !

 (یاد ِ فروغ هم جاودانه)

و خیال ِ تو که آن دورها گیسوانت را به باد سپرده ای و صدایت را به آواز،

نمی دانی چه مهربان احاطه ام می کند!

من با دل ِ شکسته ام ،با دل ِ به عشق دچارم به هنرنمایی ِ خیال ِ تو موءمنم

 و تو خوب می دانی که در هزارتوی دل ِ شبزده ام  تمام  ِ کوچه ها به نام  ِتوست و

 جای پای اوّلِین عبورت از من و احساس ِ پریشانم همه جای لحظه ها باقیست!

تو نیستی و من انگار از بهانه تهی شده ام و همخانه ام نیستی ست!

 اینسوی پرچین ِ خیال ،عاشقی درمانده ام که مدام از تو نشان می جویم و

به خود می گویم : یعنی خواهد آمد از راه او که از دستانش گل کوکب می بارد

و از لبهایش شعر  ِ امّید؟!

یعنی خواهد آمد او که چشمهایش همچو خورشید بر من ِ ظلمت زده نور بتابد؟!

آه چه رویایِ غمین ِبه اشک نشسته ای برحوالی ام جاریست،رویای روان ِتو کنار  ِاین تنهایی!

گم شده ام در تنهایی،جایی حوالی ِ اشک و افسوس ِ روزهاییکه باتو رفتندو افسانه شدند!(جاودانه شدند در تاریخ ِ عشق)

پشت ِ هیچستان،همسایه ام با سنگینی  ِ بغض های فرو خورده ای که

حسرت ِ فریاد به جانشان مانده و وقت ِ بی وقت ِ دلتنگی تسلیم ِ هق هق می شوند!

در تلاقی ِ شب و اندوه ،لابلای قطره های خیس  ِ باران و واژه های ماتم زدهءِ شعر  ِ من

تصویر زیبای چشمان ِ تو همچو فانوس ِدریایی رهنمایم می شود تا ساحل ِامن ِ تو برای گریستن!

و من غمگین و سردرگم کنار ِ پنجره ِ خیال،نقش ِ رخ ِهمچو ماه ِ ترا لابلای مژه های

خیس ِ اشکم بر پهنهءِ ممتد ِ شب می کشم  و ترا می خوانم که:

می دانم خوب می دانی به همین زودیها از غم  ِ نبودنت لابلای واژه ها می میرم!!

ترا می خوانم که می دانم خوب می دانی چقدر دلم برایت تنگ است و غریبانه نام

زیبای ترا تکرار کنان هر شب میروم تا باغ ِ شعر و سبدی از اشک و آه می چینم!

ترا می خوانم که می دانم خوب می دانی تانمی دانم کجابه تو وخیال ِ رویایی ِتو محتاجم!

ترا می خوانم که می دانم خوب می دانی به چشم  ِمن بدون ِتو به مفت هم نمی ارزد

همه امکانات ِ این گردونهءِ امکان! (دنیا با همه زیباییش بدون ِ تو یک کابوس ِ تکراریست)

ترا می خوانم که می دانم خوب می دانی هر نفس که اینگونه بیتاب ِ تو نباشم

هرزنفسی بیش نیست،یک بازدم  ِبیفایده ست!

ترا می خوانم و می دانم که خوب می دانی امشب و هر شب ترا و شادی ِ ترا از خدای

 آسمان می طلبم و می گویم :

بارالها ای خدای هزار باغ ِ بهشت!

 ای صاحب هفت آسمان!

 عشق مرا هر جا که هست به سلامت دار و حریمش را پر کن از قاصدکهای امیدوار!

 خدایا ای پناه ِ لحظه های ِ استخوان سوز  ِپریشان حالی ام !

ترا به  سوز ِ این شبانه ها سوگند، دلش را شاد نگاه دار که تو خوب می دانی

دنیا و هرچه در آن است بی صدای خنده های آسمانی او،متروکه ای بیش نیست!

(خرابه ای منزویست)

شبت آرام و دلت آسوده و خوابت لبریز از شکوفه های آرزو در مهمانی رویاء!

من و این دوستت دارمها کنار  ِ خواب ِ ناز  ِ تو ،مستانه بیداریم و

همپیاله ایم با عشـــق در مهمانی ِ اشک و شعر و باران!

 

پ ن : تو بزرگی مثه اون لحظه که باروون می زنه،آخ اگه باروون بزنه،آخ اگه باروون بزنه!

 

 

همراه ()
درباره اینجا
اینجا برای من و شبزده های گمنامی که دچار به خیال ِ چشمان ِ یکی در یادند کوچه باغیست امن،لطفا به حرمت تمام ِ دلهای ِ در بند ِ عشق از کپی نوشته ها خودداری شود! با احترام به نظرات و پیشنهادات ِ دوستان نظراتی مورد ِ تایید ِ نویسنده هست که عاری از کنجکاویهای بی سر و ته ِ امروزیست
آخرین مطالب ارسالی
نیاز
بیا از من بگیر کابوس نبودنت را
بند را آب برده ،دیو ِ شب پستوی خانه را هم دَلِه کرده
خط خطی یکی دلتنگ ِ عاشق
نام تو مرا همیشه مست می کند بهتر از شراب
یا غیاث المستغیثین
با حس عجیبی،با حال غریبی دلم تنگتـه
یک عاشقانهءٍ خیس از من ِ به تو دچار تا خود ِخدا
ای آنکه بجز تو هوایی به سرم نیست
دو سه خط تا پایان
به نام ِ تو به یاد ِ تو
صدایم کن صدای ِ تو خوب است
ارغوان ِ دلت همیشه بهار عشق من
خط خطی های خیس
مگر میشود بدون ِ تو گریست و نابود نشد؟
یاد تو اینجاست ؛ همین گوشــــهءِ دلتنگــــــــ
با تو با تو اگه باشم وحشت از مردن ندارم
اعتقاد
درد ِ دل
این منم یک سرد ِ سردرگم
کلید واژه ها
دلتنگ
عاشقانه
دوستت دارم
عشق
جمعه
بی تو
باران
خیال
بیقرار
اندوه
پاییز
خدا
شب بی تو
باران ِ عشق
نیاز
چشمانت
من در هیچستان
انتظار
غمگین
میلاد تو
امام رضا
یلدا
قدر
هفت شهر عشق
خیال تو
حسین(ع)
تاسوعا
ابوالفضل(ع)
جادو
آغاز
اسم قشنگ مادر
هفت سین
مادر
عاشورا
گذشـــته ها
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
همسایه ها

امکانات

موزیک آنلاین