|
سلام
گاهی بین اینکه بگویی چه سود و نگویی تکرار ِ درد ،همهمه ای می گیردت بی نهایت زجر ..!
انگار بین تعلیق گنگی از فضا ،هزاران واژه ء سردرگم ترا می بلعد و میبردت تا سرزمین بغض های پنهان!
سرزمین چه کنم چه کنم های نا محدود !
دلم می گیرد از این همه تنهایی...چشم می گردانم همه در خود گم همه سردرگم !
همه انگار برّه وار می روند و می روند ....
در نهایت تو می مانی...!( این نهایت ماسوای آن نهایت گنگ ِ زمین است)
تو می مانی ایستاده آن دورها در خیالی مملوّ از جریان ، سرشار از بودن ، بودن و دربطن ِ جریان خواندن !
تو می مانی که من ِغوطه ور در خاک، دچار ِ چشمان ِ مستت شده ام ، تو یک جادوی شیرینی...!
به سوی چشمهایت روانه این واژه ها می شوم تا مرز ِ یکی شدن با خیال ناز ِ تو ...
هی می بارم و می بارم و صدایت می زنم : آهای خورشید ِ مرداب زمین کاش پناهم باشی..!
کاش از افق ِ آشکار، دستهایت به وسعت مهربانی به اندازهء برکت دستهایم را می گرفت و جان می داد...
جان ِ دوباره ام می داد..
کاش بین من تا تو که نیمهء پنهان ِ منی اینهمه جادّه نبود ، این همه فاصلهء سردرگم !
کاش من آنجا بودم که تویی، اینجا که من هستم تا بینهایت زرد است !!
اینجا همهء ِاین خاک مرده این سرزمین ِ مات ذرّه ذرّه نام ترا می خوانند
گویی همه شان ذکر می گویند ...
ای پایان امتداد نگاه ِ خاکستری ام در افق رو به تو !!!
من ترا می خوانم ، ترا می بارم به چشمهایت فرمان ِ نگاه بده !!
کاش نگاهم کنی...
.....
..
.
پ ن : اینقدر سوسو می زنم شاید یه شب دیدی منو !
|