یا غیاث المستغیثین

!

از یکی گمشده تا دل ِ قلّه های ِ درد، به تو ای درمان ِ درد!

از یکی قطرهءِ کمرنگ حیات،به تو ای صاحب ِ آب،به تو ای خود ِ حیات!

از یکی نشسته در خاک ِ پریشانی ها،به تو ای بالانشین ،ایستاده،قد بلند تا همهءِ آبادی!!

از یکی گرفتار و غمین در دل ِ تاریکی،به تو ای والای ِ نور،ای قبلهءِ  همه پنجره ها!

سلام خدا!

این منم افتاده در گودال ِ شب  زیر تازیانهءِ بیرحـــــم  ِ تقدیر !

این منم حیران میان ِ جهانی واژهء عصیان،خراباتی و مست میان ِ ضجـــّهءِ عریــان!

این منم چلّه نشین ِ انتظار ، آه از غم  ِ این انتظار  وای از غم  ِ این انتظار!

هی صدایت می زنم هی نام  ِ ترا داد می زنم هی ترا ترا فریاد زده بر سر و رویم میزنم!

نمیبینی؟!( میبینی و رو بر میگردانی؟!)

کجای قصّهءِ پر درد ِ شب دستم ز دامانت جدا ماند؟!

 کجای روزگار تنها شدم؛گم شدم در های و هوی امتداد؟!

امشب از درد ِ زمینی بودنم جانم به تنگ آمده است لطف ترا میطلبم!

 یکدم به حال ِ زار  ِ من بنگر ببین چگونه از آسودگی جا مانده ام!

من جز در  ِ خانهءِ تو غریبه با آدم و عالم شده ام،تنها به خود وامانده و رسوای دنیا شده ام!

نه پای رفتن دارم و نه شوق ماندن ،جدایم کن از این تکرار  ِ بیرحم ،من زمین را دوست نمیدارم!

...

..

پ ن :دست من نیست حال ِ دلم خوش نیست،دلتنگ و سردرگم ،حیران و هراسانم!

 

همراه ()
یک عاشقانهءٍ خیس از من ِ به تو دچار تا خود ِخدا

سلام

وقتی ملودی ِ غم نُت به نُت،تمام نگفته هایش را بر پیکر  ِ درماندهءِ من ِدلتنگ می کوبد؛

وقتی عبور گیج زمان محکوم به تعلیق میشود در سراپردهءِ اندوه؛

وقتی دل ِ بیچارهءِ عاشقم،زمزمه اش رو به حُزن ِ دلتنگی می رود؛

وقتی من و همهء حوالی ام غرق در تنهایی میشویم؛

وقتی سکوت با همهءِ حجم  ِ غم آلودش سنگینی میکند به زوایای ِ این تنهایی؛

وقتی تو باید باشی کنار  ِ این همهمه های مضطرب امّا نیستی؛

وقتی من و جای خالیت گره میخوریم به درد؛

وقتی همهءِ وجودم آمادهءِ گریستن است و چشمانم زمزم  ِهای های؛ 

تو بگو من ننویسم چه کنم عزیز  ِ واژه های من؟!

تمام  ِ امیدم وقت ِ این اندوه ِ نابهنگام،واژه هایی هستندکه کنار هم ردیف میشوندتا

من و همهءِ این تنهایی را به تو برسانند!

آخر می دانی؟!

همهءِ واژه های من به تو ختم میشوند،

همهء واژه های من بوی تو را می دهند،

همهء واژه های من متبرِّکَند به دم  ِ اهورایی ِ تو!

 با نام  ِتو جان میگیرند انگار بر سینهءِ کاغدپاره های ِدردهای ِدلم!

همهءِ واژه های من از تو نشانه دارند،منقوش به نام  ِ تواَند!

حالا تو بگو وقتی که همهءِ حوالی ام لبریز میشود از درد ِ نبودن ِ تو،از زجر نبودن ِ تو؛

 جز گم شدن در حریم  ِ واژه ها آیا کاری میتوانم کرد؟!

 وقتی زمین و زمان دست به دست ِ هم میدهند برای شکستنم،برای خرد کردنم،

برای ِ من ِ بیچاره چاره ای جز از تو نوشتن هست؟! به خدا نه! 

جز از تو و به یاد ِ تو واژه به هم گره زدن،چه میتوانم بکنم برای رها شدن از دیو  ِسنگی ِ شب؟!

جز تو و حریم  ِ آسمانی  ِتو،دستان ِ تنهای ِ من اینجا به چیزی بند نیست!

برای در امان ماندن از هجمهءِ سنگین ِاندوه،تنها به تو باید فکر کرد،از تو باید گفت،از تو باید نوشت!

گریز از این اوهام  ِشبانه،این خلاءِ هزارتو،این درد ِ ملتهب ِ سرد،جز با از تو نوشتن ممکن نیست!

بگذار بگویم وصف حالم را وقتی از تو قلم میزنم:

از تو که مینویسم آرام می شوم و زمان را از یاد میبرم !

دلم را رها میکنم در هوایی که عطر خواستنی ِ تو در آن جاریست و

غرق میشوم در دنیایی که خیالت استادانه نقاشی میکند بر پیرامون ِ باورم!

انگار گوشه ای از هزارباغ ِ بهشت به تماشای پُرتره ای زیبا نشسته ام که

 جادوی دست تو خلقش میکند!!

از تو که می نویسم آرام آرام حــُرم  ِداغ  ِحضورت بر من و همهءدنیای ِ آبی ِخیالم جاری میشود!

و من مستانه عشقبازی میکنم با واژه ها،چشم ِ تو اشاره میکند و من بر میچینمشان!

 جمله میسازم بی وزن امّا ازدور پیداست که با تو به وزن میرسند تمام  ِجمله هایم!

 از تو که می نویسم گویی تمام سازهای دنیا شاد ِشاد مینوازند!

گویی هیچ کس هیچ کجا غمگین نیست،هیچ کس هیچ کجا به تنهایی گرفتار نیست!

از تو که مینویسم درد از جانم میرود،سبک میشود سرم که پیش از تو نوشتن، دیوانه از درد بود!

از تو که می نویسم یادم میرود سال و روز ِموجود،پر میکشم تا دیروز،میدوم تا کودکی!

تا آن زمان که اَمن بود شب و هرچه در آن بود وقت ِ خوب ِ لالایی باصدای ناز  ِمادر!

یادش به خیر .....

در قصّه های مادر لیلی برای مجنون محال نبود هرگز!

شیرین برای فرهاد رویاء نبود هرگز!

 به هم میرسیدند همیشه دل و دلدار  ِ قصّه!

 مهر ِ مادرانه اش همیشه راوی ِ پیوند بود!

(آه وای بر من،مادر و حرفهایش،مادر و خوبی هایش،مهمان ِ امشب ِتنهایی ِبارانی ام شده اند!)

انگار تمام ِ آن روزها پیش ِ روی چشمانم زنده شده و همچو یک فیلم  ِسیاه و سفید به تماشا می خوانَدَم!

یادش بخیر روحش شاد مادر همیشه میگفت:عـــشق مهربان است و سخاوت دارد!

جدایی پایان ِ کار نیست،قاموس ِ عشق را که فراق و هجر  ِیار نیست!

عشق اگر که عشق باشد وصال هرگز محال نیست!

فقط باید دعا کرد،دستها را رو به آسمان بلند کرد و یکی را هی صدا زد!(یکی که جانم فدای نامش)

دعا که از دل باشدبه آسمان می رسد،به خانهءِ کسی که جایی همان بالاها در دل ِ آسمان است!

او که در آسمانهاست آنقدر مهربان است که همیشه آماده است برای از ما دعا شنیدن!

او که در آسمان هاست همان خدای خوبی است که جهان و هرچه که در جهان است

تحت ِ ارادهء اوست،او خالق همهءِ بهانه های دنیاست!

او جهان و جهانیان را در هفت روز و شب بنا کرد و در هفتمین روز نوبت خلق ِ عشق شد!

همانروزی که خدا فهمید شاهکار ِ آفرینش بدون ِ عشق بی معناست!

عشق باید میبود تا خورشید را بهانه میشد برای از پی شب در آمدن و نور به هستی تابیدن!

عشق باید میبود تا بهار پشت ِ زمستان گم نشود، بیاید از راه ِ دراز مهمان ِ دنیا بشود!

عشق باید میبود تا که باران نطفهء کال ِ برخورد ِ دو ابر  ِ سرگردان نباشد فقط،

باران بهانه میخواست چه بهانه ای زیباتر از عشــق؟!

پس عشق را آفرید تا تعادل ِ حیات بر هم نخورد،تا همیشه چیزی یا حسّی باشد برای پیوند!

 و آنقدر این عشق، زیبا به حیات وزن داد که ناخودآگاه قطره ای اشک از چشم  ِ پاک ِ خدا

 به قامت ِ ِعشق غلطید و با این اشک از آنچه زیبا به نظر می آمد زیباتر شد!

و از آن روز عشق و اشک همسایه شدند و پیوندخوردند به هم جاودانه تا همیشه!

از همین است که عاشقانه ها همیشه خیس و بارانی اند!

 از همین است که عاشقان با گریه دست به آسمانند همیشه!

او که آن بالاها در دل ِ آسمان است ار حال ِ دلهای ما بهتر از ما آگاهست!

بهتر از ما میبیند،از ما شنواتر، او داناتر از درک ِ ماست!

او میداند صلاح ِ کار مارا،نیّت و قصد ِ مارا،راز و نیاز ِ مارا ،او خیلی خوب می فهمد!

او چارهءِ بیچاره هاست!

او میداندحرفهای پنهان و نگفته های دل را!

اگر که خالصانه با دل ِ پاک و آبی از او مَدَد بخواهیم ،محال است که نشتابد به یاری ،

عاشقانه میآید درست زمان  ِ باید،دست ِ دل را میگیرد تا آسمان میبرد!

تا خود ِ آرزوها،تا همهءِ رویاها!

تا تمام  ِ آنچه که ما کنار ِ پنجره ها وقتی باران میبارید از آسمان میخواستیم!

او آنقدر مهربان است که راضی به اشک ِ آشکار ِما نیست،

دل ِ ما که میگیرد از آسمان میخواهد که آنقدر ببارد تا اشکمان گم شود در های های ِ باران!

او خیلی خوب میداندکه اشکِ از سر  ِ دل به این سادگیها شکل نمیبندد گوشهءِ چشم ِ تنها!!

(هزار تَرَک باید چینی ِدل بردارد تا که قطره اشکی شفّاف گوشهء چشم نشیند!)

دلش به رحم میآید وقتی هوا بارانیست!

 باران که میبارد دل ِ او هم گرفته،خوب میفهمد حال دلهای گرفته را نشسته درکُنج ِسکوت!

پایان ِ ماجرا را جز او کسی نه خوانده و نه جایی دیده است،

اوست که مینویسد ادامهءِ حیات را به روی لوح ِ تقدیر ِ ما!

اینها را مادرم برایم میگفت آن روزهای زیبا!(یادش به خیر چه آرام رد میشدند لحظه ها!)

یادش بخیر آرامشی خاص داشت  زندگی آنروزها ،آن شبها وقتی مادر قصّه میگفت!

و خدا میداند امشب چقدر برای آرامش ِ آن روزها و آن شبهای جامانده در دیروز،

کنار  ِ صبوری های مادر دلتنگ و بیقرارم!

دلم زار میزند چارقد سفیدش را وقتی پناه ِ گریستنم میشد!

کجایی مادر ِخوبم  که ببینی تمام صورتم را اشک پوشانده؟!(اشک نبودن ِ تو!)

میبینی عزیز ِ واژه هایم؟!

میبینی خاتون ِ خواب هایم؟!

میبینی در این شبانهء خیس با تو و خیال ِ آبی ِتو تا کجاها آمدم؟!

میبینی با تو و همقدمت در خیال، تا راز  ِ آسمان و خدای آسمانها قد میکشم کنار ِ واژه هایم؟! 

ببین  با تو تا مرز صدا کردن ِ خدای خوب آمدم !

تا خاطره هایی رفتم که تنها تو محرمی به قداستشان،تنها با تو صندوقچهءِ اسرار ِ دلم را باز میکنم!

محال است جز با خیال ِ آسمانی تو از روزهایی بگویم و بگریم که

حسرتشان تا ابد بر پوستهءِ زخمی ِدلم باقیست!

محال است تو نباشی و من جرءات ِ پرسه زدن در بهانهء هایی را داشته باشم که

نمیدانم کجا و کی لابلای ِ بازی ِ روزگار گمشان کردم!

محال است بی تو از زهر  ِ شب به سلامت گذشتن!!

محال است بی تو از افیون ِ تنهایی جان ِ سالم به در بردن!

محال است بی تو ادامه دادن در روزگاری که از آنچه چشمهایم میبینند بیزارم!

محال است رسیدن به فردایی که  فقیر باشد از نشانه های تو!

تو میدانی و  خدا که غریبم اینجا بدون ِ تو ،از هیچ هم بی نشان ترم اینجا بدون ِ تو!

گهگاه به شعر  ِ من بیا و به یادم آور که زندگی جاریست ،

به یادم آور که خدایی هست پاک و نجیب که دوست دارد صدایش بزنم!

به یادم آور که از این کبودی ِ زمین تا آبی ِ آسمان فاصله ای نیست اگر دل به دل ِ او بدهم!

به یادم آور که اگر تنهاترین هم که باشم با تو و خدای خوب ِ تو خوشبخت ترین مرد ِ زمینم!

به یادم آور وقتی همه رو بر میگردانند از من و دستهای نیازم اوست که آغوش میگشاید

 برای به فریادم رسیدن، برای دستانم گرفتن ،برای حاجتم دادن!

گهگاه به شعر ِ من بیا و مرا ببر تا گم شدن از وابستگی های زمین،از صورتکها،آدمکها!

بیا و رهایم کن از قوانین ِمصنوعی زمین،از جاذبه از دافعه ازاین همه مکرّر  ِ ایستا جدایم کن!

بیا و به من فرصت بده فارغ از همهءِ بود و نبود های زمین یک دل ِ سیر گریه کنم!

با اشکهایم  به وساطت ِ تو  رو به خدای آسمان دعا دعا دعا کنم !

آهای خدای مهربانم

اوّل و آخر تویی ،باقی و کافی تویی!

تنها تو میتوانی چارهءِ درد باشی ،محرم  ِ راز باشی ،مرهم  ِ درد باشی!

تنها تو دستگیری میان ِاینهمه نقاب ِ دست و پاگیر !

امشب اعماق ِ جانم به التماس آمده تا که نگاهم کنی !

ترا به عشـــق سوگند مرا از این همه درد ،

از این برهنه شب ِ دلتنگ،

از این کابوس ِ تکرار

از قفس سرد ِ تن

از آدمکها ، صورتک ها ، از همه دستان ِ ظاهراً همراه

نجاتم ده ، رهایم کن !

به من فرصت بده به تو نزدیکتر باشم که هر چه بلا کشیدم از دور از تو بودنم بود!

به من فرصت بده تا همانی باشم که باید نه این شکسته تن ِ دلســـرد!

به من لیاقت بده باز هم بنویسم ، تو بیش از اینها لایق ِ ستایشی!

من ایمان دارم هر آنچه که محال به چشم میآید در اعجاز ِ دستان ِ تو شکل  ِممکن میشود!

محال های زندگیم را میدانی ، ترا به نور سوگند به امکانشان برسان،تنها تویی که میتوانی!

با تو غمی ندارم ، چیزی که کم ندارم ،

 دنیا به کام  ِ من است اگر که تو بخواهی حوالی ات بخوانم!

آهای خدای خوبم

ترا به این واژه ها ،

ترا به چشم  ِ خیسم ،

ترا به عشق سوگند

همیشه مرا دریاب !

 نشود که چشمهای نافذت را به دردهایم ببندی،

نشود که یادت برود یکی اینجا در عمق ِ زمین دل به نگاهت بسته است!

 نه تو مهربانتر از آنی که باشی و من پرسه زن ِ بیغوله های درد باشم !

پناهم باش و بگذار تا جان در تنم هست عابد ِ واژه به دوش راه ِ به تو رسیدن باشم!

راست میگفتی تو براستی که نام تو تمام  ِ دردها را تسلّی ست!

(الا به ذکر الله تطمئن القلوب)

پس به تو موءمنم و از تو مدد میگیرم برای عاشقی

ببار تا همیشه بر من و ما باران ِ بخشاینده ات را !

 

پ ن 1 : سال جدید به همه دوستان عزیز مبارک باشه و سالی باشه پر از خبرهای خوب!

پ ن 2: ممنونم از ایمیل ها و نقطه نظرات ِ دوستانی که نخواستند اینجا نامی ازشون باشه،به یادتون هستم و دعاگوتون!

پ ن 3: هرکه در این بزم مقرّب تر است جام  ِبلا بیشترش میدهند!(همین نه بیشتر نه کمتر)

 

همراه ()
ای آنکه بجز تو هوایی به سرم نیست

سلام

وقت ِ خوب ِ از تو نوشتن که میرسد من در آغوش  شب میروم تا در هوایت گم شدن..

می روم و می روم لابلای واژه هایی که همه شان به نذز  ِ تو معطّرند!

می روم و می روم تا آنسوی مرزهای دیوانگی!

وفت ِ خوب ِ از تو نوشتن از یاد میبرم تمام  ِ بی تو شکستنها را ،

 بی تو خرد شدنها را ، بی تو  انگشت نمای عام شدن را!

وقت ِ خوب ِ از تو نوشتن دست و دلم نمی لرزد برای مردن ،جان دادن و له شدن در

باور ِ همه آنها که روزی هزار بار طعنه ام میزنند:تابه کِی رسوا به یک خیالی دیوانهء کلام نوش؟!

بی خیال بگذار بگویند،آنها چه میدانند از جادوی چشم خیال انگیز  ِ تو ؟!

چه میدانند وقتی خیال ِ ناز  ِ تو قد میکشد به اندام  ِ شبم،من چه رها میشوم از تکرار  ِ کریه ِ تنهایی!

چه میدانند در تو و در هوایت گم شدن برای من کم از مستی ِ شرابی هزارساله نیست،نیست!

من در تو پیدا میکنم تمام  ِ آنچه که در کودکی ام رویاء بود و در جوانی ام آرزوهای محال!

من در هزارتوی خیال ِ تماشایی ِ تو تا اعماق جنگل ِ سبز ِ بهشت قدم قدم قد میکشم !

با تو بودن حریم  ِ امنیست که هر شباهنگام  ِ تنهایی بر من و حوالی ِبارانی ام دست ِ نوازش میکشد!

من سر به روی شانه های مهربان ِ تو نگریَم؛شبم مگر طی میشود؟(بی تو به سر نمیشود،نمی شود!)

 وقت ِ خوب ِ از تو نوشتن که میشود من به خدا نزدیکتر میشوم ،هی دلم بهانهء باران می کند!

آخر می دانی ؟!

لذت به یاد ِ تو گریستن زیر باران نعمت ِ کوچکی نیست،تمام  ِ وجودم به طواف ِ عشق میرود!

این روزها خسته ام،پایان ِ سال که میشود بیشتر از همیشه دلم برای مادر و نبودنهایش میگیرد!

چینی ِ نازک ِ دلم بارها میشکند،بارها خیسی ِ چشمانم را پنهان میکنم از نامحرم  ِ روزگار!

بارها میشود که گوشه ای سر به زانوی ِ غم کودکی ام را آه میکشم !

قطعه ای از گذشته ام را که کنار  ِ مهربانی مادر و خوبی هایش،افسانه ای ماندگار شده است!

آنروزها تنهایی ناشناخته مانده بود،این روزها ولی انگار جز تنهایی چیزی حوالی ام نیست!

خیال ِ تو اگر نبود که پیش از اینها جایی همین گوشهء تکرار می پوسیدم ،

باز حاشا به کَرَم  ِ عشق که گوشه ای از هفت خوانِ خیال ،مرا به رویایت دچار ساخت!

مهربانم هذیان های امشبم را به دل ِ گرفته ام ببخش،هیچ حالم خوب نیست،نیست!

(هیچ چیز کُشنده تر از این نیست که روز میلاد ِ تو فقیر  ِ نبودنت باشم)!

به خدا اختیار  ِ واژه هایم دست ِ من نیست وقتی دلم هوای ِ از تو نوشتن میکند!

انگار من گوشه ای از این دریای ِ خیال رو به غروب نشسته ام و با بهت تماشا میکنم

 آنچه که دلم با همهءِ سادگیش بر سینهءِ بوم  ِ افق با رنگ ِ اشک میکِشَد!

جای ِ تو اینجا کنار  ِ این تماشا خالیست به خدا،

کاش بودی و تو هم میدیدی که دلم چه بی پروا تمام  ِ بی تو بودن را درد میکشد!

در شهر جنب و جوش ِ پایان ِ زمستان جاریست، میگویند بهار همین نزدیکیست

امّا خوب ِ من بدون ِ تو برای من فصلها همه شبیه هم پیوسته و تکراریست!

بدون ِ تو مگر بهار تماشا دارد؟!

بهار ِ من تویی و با تو بودن ، تویی و از تو گفتن!

 هفت سین ِ امسال هم بی تو صفا ندارد!

ترا به نور سوگند،به آبی ِ آسمان،ترا به مهتاب ِ عشق، به واژه ها سوگند

تا دیر نشده بیـــــا،بی تو اینجا غریبم!

 

پ ن:نمیدونم قبل از عید مینویسم یا نه،اگه نوشتم که هیچ اگر نه وقت تحویل سال

لابلای حوّل حالناها دعا برای ظهور منجی ِ نور از یاد ِ دلاتون نره! یکی اون دورها مسافره!

 

همراه ()
خط خطی های خیس

 سلام

گم شده ام در خلاء ،خیال ِ ناز  ِ تو کو؟

ورطهءِ تاریکی ِ خشک ِ زمان پر از وَهم،پر از سقوط ِ بی تو، حریم  ِ امن ِ تو کو؟!

غم  ِ دور از تو بودن در این حوالی ِ سرد، در این شب ِ دلهره می بَرَدَم تا جنون، گرمی ِ دست ِ تو کو؟!

مــرگ بر این فاصله،بدون ِ تو نمی شود سالم از این شب گذشت،عطر  ِ حضور ِ تو کو؟!

منم و همین قهوه های تلخ ِ جا مانده در لیوان ، منم و سیگار پشت ِ سیگار، منم و اندوه ِ شب در راه..

منم و کاغذپاره هایی همه اش اسم  ِ تو و حسرت ِ اینکه چرا نیستی حالا که باید باشی؟!

منم و همین چشمان ِ خیس و شبی بلند و تاریک در ادامــه.....

منم و آرام آرام محو شدن در هالهءِ دود..

منم و یک هیچ ِ بلند ِ تکراری

منم و از تو گفتن تا خواب

منم و همآغوشی  ِ هق هق

 منم و تو که آه چقدر دوری از من و تمنّای دستهای به تنهایی آویزانم !

منم و همین از تو گفتنها ، حرف ِ تازه ای نیست بوی کهنگی همه جا را برداشته!

تو باید باشی تا من از تو من شوم،تازه شوم !

تو باید باشی تا که من جوان شوم و آواز سر دهم که:

 (آهای سبدهاتان پر خواب)

این منم همان که حیران بود ،همان که ویران بود، همان که با خنده می گفتید بیچاره چه تنهاست!

من همانم ، همان مبتلا به شیرینی ِ نگاهی در یاد!

همان که زیر ِ لب با چشم ِ خیس از دوری ِ نگارش میخواند..!

او اینجاست کنار  ِ همین لحظهءِ جاری و من پرم از خوشبختی ،دیدید چه زیباست؟!

او همان است که من خیره به راهش بودم ،در انتظارش بودم ،موءمن ِ نامش بودم!

آری تو باید باشی تا من از تو من شوم ،زنده شوم ، جاری شوم !

تو باید باشی

تو باید باشی

..

..

پ ن1: نیستی ولی یادت همه جا هست.

پ ن2:پیشنهاد ِ امشب این آهنگ هست.

 

همراه ()
مگر میشود بدون ِ تو گریست و نابود نشد؟

سلام

آسمان ابری و من دلتنگ

شبی غمگین و من تنهاترین گوشهءِ دوردست!

 دستم به دامان ِ خیالت آسمانی نگاهم کن؛چرا اینقدر دوری؟!

من این گوشهءِ زمین مدتهاست درگیر  ِ نگاهِ ویران کننده ات همپیاله ام با اشک و آه

چشم خیال انگیز  ِ تو خوبترین رفیق لحظه های بارانی ِچشمان ِ من ِ تنهاست!

امشب به اندازهءِ تمام  ِ ابرهای  عالم دلم بارانیست!(هوای گریه در زمان ِ من جاریست)

 ای کاش میشد دست ِنوازش ِ تو مهمان ِخانه میشد وشانه های امنت پناه ِگریه میشد!

تو نمیدانی چه خرابم چه ملولم این روزها این شبها از غم  ِ نبودن ِتو!

منم و حسرت با تو ما شدن ، رها شدن ، تازه شدن ،منم و حسرت ِ آغوش ِ دریایی ِ تو!

بی تو هرشب غم  ِ نبودنت مهمان ِ ناخوانده ایست که سرزده میآید و نیامده صاحبخانه می شود.

گوشه ای از سکوت می نشیند و با طعنه به چشمان ِ خیسم می پرسد:

هان عاشق چه خبر؟!

چه خبر از دل ِ تنگ؟

چه اثر از رخ ِ عشق؟

چه نشان از او که امشب و هرشب برایش واژه می بافی رج به رج دفتر به دفتر اشک به اشک؟!

اصلاً آیا خبری از تو در این دورترین گوشهءِ متروک می گیرد؟!

فکر میکنی اصلاً آیا به یادش هست تو را در این دخمهءِ دلتنگ؟!

خبرش هست اینقدر پریشانی؟!

هنوز هم یکی آن دورها مسافر  ِ جادّه هاست؟!

هنوز هم به کسی می اندیشی که گفته است می آید و با خود سیب می آورد؟!(سیب ِ سرخ ِ خورشید)

هنوز هم موءمن به انتظار و خیره به امتدادی؟!

هنوز هم دلخوش به خیال چشمان ِ یکی در باد در یاد پشت ِ پرچین های محالی؟!

هنوز هم  باران که می بارد به یاد دست دردست ِ او بودن تا خود ِ هق هق می روی؟

هنوز هم خوشه چین واژه های ناب دشت های انتظاری ؟!

هنوز هم می گویی جز او هر چه هست نقش  ِ سرابی بیش نیست؟!

آخر این در خود شکستنها تا به کِی؟!

تا به کی اینگونه حیرانی؟!

هر شب تو و این تنهایی تا کجا؟!

تا کجا؟؟

تا کجا؟؟

هی هی  می بینی غم  ِ نبودن ِ تو چه میکند با من و شبانه های بی تو؟!

و من امشب زخمی تر از همیشه تنها نگاهش می کنم و زیر لب با بغض می گویم :

 تو نمی دانی!

تو نمی دانی و نخواهی دانست آن تیر که کمان ِ ابروی ِ او رها کرد در ژرفنای وجود ِِِ من جاریست!

زخم شیرین ِ نگاهش نوش ِ جان ِ من و این دیوانه دل ِ دچار!! 

همین که می دانم دوستش دارم کافیست!!

همین که می دانم می توانم در گسترهء خیال ِ جادوییش قلم بزنم کافیست!

عشق شهرهءِ مردان ِ درد است ، من اگر عاشق نباشم می میرم،

اکسیر  ِ عشق خورده ام اینچنین مست ِ غمم!

درست که بهانه های شادیم را دیو  ِ کریه ِ سرما با خودش برده ولی من زنده به عشقم

عشق ِ او شاید دور شاید از محال هم آنسوتر ولی معشوق من آنقدر زیباست

 که به جان می خرم غم و هرچه که با اوست!

آه ه ه ه ه ه ه

 اگر بدانی چه دلتنگم برای در آغوش کشیدنش، نمی دانی!

 برای لمس ِِحضورش کنار  ِ این دقیقه های ِ سربی ِ ملال آور بیتاب ِ بیتابم!

می گویم و میگریم آنقدر که تا به خودم می آیم شب از نیمه گذشته و مهمان ِ ناخوانده ام

(همان غمی که با طعنه نبودنت را به رخم می کشید)

همردیف ِ های های ِ من گوشه ای گریان تر از من آرام آرام می گرید و می رود تا محو

شود در شب ِ بدون ِ تو!

و من می مانم و غمی شیرین به یادگار از شبی که همقدم با خیال ِ جادویی ِتو

 تا دل ِ ابر های آبستن ِ باران رفتم و رفتم!

و به چشم دیدم که قطره های زلال ِ باران، عاشقانه رقصان از دامن مهربان ِ آسمان

دور  ِ خیال ِ ناز  ِ تو می چرخیدند و تو در رویاء با لبخند به من دست تکان می دادی! 

آنقدر این رویاء برایم شیرین است که از یاد میبرم زجر و سنگینی ِ شب را!

 همین وجود ِ آسمانی ِِ توست که توانم می شود برای گذشتن از شب ِ سرد ِ بی تو!

 پیرامون ِ من انگار فقط تویی و چشمان ِ خیال انگیز  ِ تو

باقی هر چه هست یا سراب است یا همهمه ای گنگ در مه!

عشق به تو و عشق به دنیای آبی ِ با تو بودن مرا از دنیای ِ عروسکی ِ آدمکها رهانید

 مرا به گوشه ای تنها برد و به من نشان داد با تو اگر باشم جاری ترین می شوم

رهاترین مرد ِ زمین ، همسایه با ماه می شوم !!

عشق به تو و چشمان ِ آسمانی ِ تو به من جرءات پروازمی دهد و تو نمیدانی

چه لذتی دارد درهوای ِ تو پر گشودن ، رها شدن تا اوج! 

هفت آسمان را با بال ِ عشق می چرخم و می چرخم!

آرام  ِآرام است فضای آکنده از جاری ِ تو و من لبریز از بهانه های سادهءِ با تو بودن

شب را به سر میکشم و خلسهءِ شرابی رنگ خواب ِ با تو بودن را به آغوش میگیرم و تا

وقت ِ سنگینی پلکهایم با تو از دوستت دارمها خواهم گفت! 

آرام  و آسوده بخواب عشق ِ زیبای من ، من تا همیشهءِ دنیا همین گوشهءِ دلتنگ ِ زمان

عاشقت خواهم ماند و به عشقمان سوگند هر روز به آسمان خواهم گفت :

نفسم بی نفست هرز خواهد رفت ، آسمان هرچه که دارم مال ِ تو ،

از همهء دنیا تنها همین عشق سهم  ِ من باشد کافیست!

...

..

پ ن 1: آهنگ جدید وبلاگ اسمش هست (واگر تو وجود نمی داشتی) شعر بینظیری

داره که منو تا خود ِ خودش برد. پیشنهاد می کنم متن فارسی ِ آهنگ رو از اینجا ببینید و اگه دوست داشتید از اینجا  دانلود کنید

پ ن 2 : این هم آهنگ قبلی وبلاگ  به سفارش دوستی که می خواست برای دانلود میذارم اینجا  

پ ن 3: داریوش جان تولدت مبارک همیشه صدات جاودانه س برام

 

همراه ()
یعنی که محو می شوم اینجا بدون ِ تو

سلام

شب ِ من شب ِ غمگین ِ پاییز و دل ِ من تنگ ، تو از شب و دلت بگو !

حال ِ من تعریفی ندارد ، جان به تنم آویزان مانده و دست و پا می زنم در سراب ، تو از حالت بگو!

اینجا جز حوصله همه چیز هست ؛سکوت و هق هق و سردرگمیها ،تو از پشت پرچین ها بگو!

اینجا دم و بازدم ها تکراریست ، عابران ِ شهر ِ من همچنان گیج و عبوری ؛همچنان مات و عبوس!

برگها زیر  ِ پاهاشان له می شوند ، خرد می شوند، می شکنند ،اصلا چه می دانند که چه زجریست دچار بودن!

چه سخت است دل در گرو ِ دلبری زیبا داشتن و او در جوار فاصله ها نهان، نایاب!

درد است سر به دیوار کوفتن و حسرت ِ شانه هایی امن وفت ِ بی وفت ِ گریستن!

من مانده ام و نقش ِ ناز  ِ خیال ِ تو بر گسترهءِ افق ، من مانده ام و تصویر چشمان ِ آسمانی ِ تو!

من مانده ام و این دل ِ بیتاب که دم به دم نبودنت را آه می کشد و آشفته می رود تا اشک!

من مانده ام و کرور کرور آرزو که می روند تا کنج ِ محال !

من مانده ام و همین شب ِ دلگیر ، تو از آسمان ِ آبی آنجا بگو !

بگو با من ،تنها صدای تو خوب است ،آرام می شوم با نجوای انگشتانت بر پهنهءِ کشیدهءِ شب!

آرامم کن ای بهانهء هر چه خاطرهءِ خوب ! ای سرآغاز  ِ ترانه ، ای خوب ِ صمیمی!

منم و همین چند خطّ ِ گیج ، تو از امید ِ سرزمین ِ عشـــق بگو !

 

پ ن : اینجا به جز دوری ِ تو چیزی به من نزدیک نیست!

 

همراه ()
تو از خواب آمدی ای عشق

سلام

آسمان می بارد ،شهر غمگین است ، کوچه های تنهایی ، خیابان های ممتد ، پرسه های خیس..

ردّپای چند خاطره با  نقش ِ دو چشم  ِ زیبا بر گسترهءِ دلم جاریست و من ننویسم چه کنم؟!

جای جای دلم ترا و لمس دستهای آسمانی ات را آه می کشد !

نمی دانی چقدر در این هیاهو ها جای تو خالیست ! نمی دانی چقدر به امنیّت ِ شانه هایت محتاجم!

نمی دانی رفص گیسوان ِ تو در نسیم  ِ خیال با من و این حال  ِ خراب چه می کند!!

نمی دانی تصویر ناز چشمانت در سراب ِ دور چقدر خیال انگیز است  و من چقدر بیتاب؟!

آه که نمی دانی دل ِ دیوانهء ِ مرا جز تو و اسم ِ تو قرار نمی گیرد ،دوا نمی گیرد، تو چارهءِ من ِ بیچاره ای!

تو که آمدی سرزمین زرد ِ خیالم آبستن ِ خاطره هایی شد همه از جنس ِ باران و

من غرق شدم در این دایرهءِ حضور!

با تو نه از سوز ِ خزان باکم هست نه از هو هوی زمستان !

 با تو شاه نشین این کلمات ِ گیجم ، عابر ِ کوچه های عشـــق ، راوی ِ لحظه های ناب!

با تو خوشــم ، دل به باران می دهم ،همرقص ِ مجنون می شوم ، عاشق ِ عاشق می شوم!

 تو بزرگی ، تو مثال ِ شاپرک های بهشت ، تو به شکل یک اقاقی رویایی ، تو خود ِ بارانی!

من ترا دارم ، زمین و هرچه در آن است بمانَد ،به من چه ؟!  با تو تمام می شوم!

آغوشم را به اندازهء تو  رو به باران باز می کنم و گم می شوم در فضایی همه اش تو ،

 همه اش تو !

همه اش تو !

من و باران و این شب ِ بلند و این شهر ِ غمگین همقدمیم تا خود ِ صبح ، تو امّا آسوده بخواب!

مجنون ِ تو همچنان زیر پنجره ات می خوانَد!

 

پ ن : دوستت دارم و می دانی تو!

 

همراه ()
نیستی ببینی

سلام

 منم و پهنهء ممتد  ِشب

منم و یک آه  ِ بلند ِ تنها

منم و دغدغه های بی تو

منم و حسرت ِ دست ِگرم  ِ تو !!

منم و جمعهء تکراری  ِ زرد!

نازنین دلبر  ِ رویایی ِ قصر  ِ آرزوهای محال !! با توءام می شنوی؟

دل ِ من سخت بیقرار است،سخت دلتنگ!!

 

 پ ن : خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست؟!

 

همراه ()
تو اعتبار ِ عشقی

سلام

پشت ِ این فاصله های کبود

پشت ِ این خاکستری ها

پشت ِ این تنهایی

یکی بسیار دلتنگ است !

یکی سر به زانو گرفته گم شده در خیالی دور ، شهری دور ، کلبه ای دور و خاتون ِ آرزوها!

یکی تمام  ِ این فاصله را آه می کشد ، یکی تمام  ِ این فاصله را تنهاست!

یکی ترا می طلبد ، ترا ترا ترا می طلبد ، انگار جز تو درمانش نیست ، جز تو مرهمش نیست!

جز تو همه بیگانه اند ، عبوری اند ، می گذرند!!( دست نمی گیرند، دست و پاگیرند!)

جز تو هر چه دارایی دنیاست، ارمغان  ِ آز  ِ صورتکهای ِزمینی !! تو که باشی من ثروتمندم!

تو که باشی پشت  ِ من گرم است، از هجوم  ِ شب نمی ترسم !

تو که باشی دست و دلم نمی لرزد ،استوارم، استوار!!

تو که باشی باکم نیست از غروب ِ مات ِ پاییز ،

تو که باشی شاعر  ِ عشق می شوم، از تو الهام می گیرم !

 آه تو نمی دانی چه مقدّسی میان ِ واژه های خیس ِ احساسم ،نمی دانی چقدر می خواهمت!

تو اعجاز  ِ خالق  ِ منی برای منی که به جادوی چشمانت دچارم !

تو اعتبار  ِ عشقی ،حقیقت محض ِ وفا ، پاک تر از اوّلین قطرهء باران !

تو صدای جاری ِ حیات ِ منی ، صدایت بند بند ِ دلم را به بند می کشد!

تو آرزوی هر شب ِ منی ، بدون ِ تو نیست می شوم!

آه تو نمی دانی جمعه ها چه کلافه می شوم بی تو ، عقربه ها دق می دهند تا بروند!

دوستت دارم بانوی این غمنامه ها ، دلم برایت می رود ، بیا بیا !

 

پ ن : این دوسه خط بهونه بود ، دلم برات تنگ شده بود!

 

همراه ()
پاییز

سلام

 آمد از راه فصل  ِ زرد بیقراری

فصل دلهای پریشان ،فصل  ِ برگ ها و ضجّه هاشان زیر  ِ پا!

 فصل شباهنگ  ِ غمین  ِ مرد در  خیابان  ِ بلند ، پرسه های بی هدف ، درد ِ دل با چشم  ِ خیس!

فصل  ِ غروب های مبهوت و مات،فصل  ِ شکستن  ِ من در روزگار ِ بی تو ! 

تو و آنهمه خاطره در باد ، در یاد ، من و این ویرانی ،  من و این تنهایی ،اشک های بیصدا!

آمد از راه پاییز ،فصل ِ گم شدن ِ عاشق، تنها و سرگردان، حیران در جستجوی نیمهءِ گم شده اش!

فصل ِ شکوفایی ِ اندوه میان ِ واژه ها ،های و هوی انتظار  ِ کوچه ها،فصل  ِ بغض های نابهنگام!!

سمفونی کلاغ ها روی  این دیوار ها ( بین  ِ من و تو چه بسیار دیواراست از فاصله ها)

 سلام پاییز  ای فصل ِ خوب ِ من ! تو آشنایی با لحظه هایم!

من و تو یکدیگر را می فهمیم ، من و تو هر دو از روزهای خوب خاطره داریم!

خوش آمدی امّا دیگر از من نشانی نیست ،پیش از این ها محو شدم در کوچه ها

 پیش از اینها جان دادم ، ردّپایم را هم که باران شسته است!

خوش آمدی امّا ترا به عشق سوگند  این بار با برگهای خشک مدارا کن!!

 شاید آبستن خاطره ای خوش باشند از روزگاری که سایه بودند به راز و نیاز  ِ دو پریشان عاشق!

خوش آمدی امّا ترا به عشق سوگند این بار کمی آرامتربا طماءنینه از هوای خاطره هایم بگذر ،

بگذار یک دل ِ سیر به یاد چشمانش گریه کنم ...بگذار تماشایش کنم!

آخر می دانی؟!

دلم امشب عجیب گرفته ، هی سر به دیوار می کوبد که :

کجاست او که می گفت غم  ِ ترا نبینم؟!

کجاست او که شانه هایش وقت ِ هق هق امن ترین جای زمین بود؟!

کجاست او که نیست امّا سنگینی نگاهش تا بیکرانم جاریست؟!

خوش آمدی پاییز ، منم و این قلم  ِ شکسته و چند تکّه کاغذ ، همین گوشه ها می باریم

 باقی هرچه هست به کام  ِ تو !

 

پ ن:  ندارد.

 

همراه ()
ببار ای نم نم ِ بارون

سلام

تکیه بر عشق  زده ام در یک شب  ِ غمگین !

دلم گرفته باز و هوای گریه دارم .

می شود در هوای تو ببارم این بغض ِ فرو خورده ،این های های دلتنگی را؟

با ساز ِ ناکوک ِ دلم  ترانهء ِ اندوه می خوانم بر خوان ِ گستردهء خیالت که تا ابدیّتم جاریست!

آری منم باز ، مجنون ِ دوره گردی که خراب ِ اوّلین نگاه ِ تو غزل سرای عشق شد!

نقش زیبای تو را بر بوم  ِ غمین ِ دل می کِشم 

 کاش بودی و می دیدی دستم چه می لرزد وقت ِ به طرح ناز ِ چشمانت رسیدن ...

دست و پای احساسم گم می شود و مات می مانم به جادوی چشمان ِ آسمانی ات!

 خجل می شوم که عاجزم از به تصویر کشیدن ِ این زیبایی ِ مسلّم!

 بغض گلویم را می فشارد و حسرت ِ جای خالی ات مرا روانه می کند تا اشک!

آه اشکهایم به فدای تو که اینچنین بی رحمانه زیبایی!

خالق  ِ روز  ِ آغازین گویی که شراب ِ عشق نوشیده بود که اینچنین مستانه شاهکار آفریده!

دمش گرم این خدا تا همیشه شایسته ِ ستایش است !

 آری امشب  اینجا بارانیست!

قلم به رنگ می برم و پرنده ای تنها می کشم که در آسمانی آبی و وسیع بال گشوده با

 عشق می رود و می رود !

که من همان پرنده ام و خیال ِ مهربان ِ تو آسمان ِ پروازم و چه شیرین است لذت پرواز!

نشانهء ِ دلم تویی خاتون ِ شهر ِ آرزو ،

گم می شوم بدون ِ تو با دلهره در های و هو!

 از  اضطراب ِ کوچه های بی کسی  با  نام  ِ تو رد می شوم !

برای عبور از  پهنهء ظلمت ِ شب ترا بهانه می کنم!

بدون تو ، بدون ِ یاد ِ ماه ِ تو مگر که می شود گذشت از این شب کبود و گس؟

وزن ِ کلام  ِ من تویی ، بدون ِ تو فقیر  ِ واژه می شوم!

ای عشق دلم به دست ِ تو داغ ِ دچار خورده است؛ بدون روی ماه ِ تو مگر که درمان می شود؟

تو در منی و با من به هر طرف که رو کنم ،تعادل ِ حیات ِ من تداوم  ِ خیال ِ توست!

خیال می کنم که هستی و مست می شوم از این حضور و اوج می گیرم تا عاشقی!

 سبد سبد ستاره  به آغوش می کشم به نیّت آغوش  ِ رویایی تو !

(آه چه خیال انگیزی تو!)

به جادوی  دم  ِ مسحایی  ِ تو زنده ام منی که سالها پیش از تو در بی کسیهایم جان داده بودم!

تو که آمدی من ایمان آوردم  به مهر  ِ سیّال ِ جاری در زمان 

ایمان آوردم به خدایی که در همین نزدیکی هاست ؛

خدایی که مرا می شنود و به من فرصت داده صدایش بزنم !

با تو ایمان آوردم که آنسوی مه ، آنسوی باورهای زمین، خدایی هست که جنس  ِ دلش با دل ِ من جور است!

با تو ایمان آوردم که  بهار پاداش ِ صبوری ِ شبهای سرد ِ زمستان است !!!

با تو ایمان آوردم به جادوی شُکر ، چرا که مگر می شود این همه نشانه را دید و تعظیم نکرد؟!

آه اگر بدانی خیال ِ آسمانی ِ تو مرا تا کجاها می برد و آرامم می کند ....

سر به سجدهء شکر می برم و از همان خدای خوب می خواهم که سایهء ات تا همیشه

بر من و روزگارم گسترده باشد .

از همان خدای خوب می خواهم که لیاقت ِ از تو نوشتن را از قلم ِ گریانم نگیرد !

از همان خدای خوب می خواهم رهایم نکند چون پر  ِ کاهی در باد ، یا خاطره ای در یاد!

از همان خدای خوب  می خواهم که لبانت هم آغوش تبسّم باشد تا همیشه!

از همان خدای خوب می خواهم ترا برای من نگاه دارد ؛ می دانم که می داند می میرم بدون ِ تو!

باز اشک به صفحهء ِ دلم هجوم آورده امّا نازنینم به خدا این بار اشکهایم اشک ِ درد نیست؛

شوق ِ حضور ِ توست بر آستان ِ خیالم که مرا می گریاند ، ببین این اشکهای یک عاشق ِ دیوانه است !

همه آرزویم در این لحظهء ِ رویایی ،وصال ِ دستهای تنهایم با دستان ِ آسمانی ِ توست!

وای خدایا از اعماق دلم با صادقانه ترین احساس ها ترا شکر که اینچنین بزرگ و

سخاوتمند به من و نیاز ِ من آگاهی...

آسوده بخواب بانوی  واژه های سپیدم ! دوستت دارم و می دانی تو !

 من ِ دچار به تو تا همیشه از تو خواهم نوشت، از تو خواهم گفت !

 خوب می دانم که از تو نوشتن هم آرامم می کند هم شکر است به درگاه ِ همان خدای خوب!

تا شبانه ای دیگر ترا به همان خدای خوب می سپارم

حمید ِ تو !

 

پ ن : الحمدالله ربّ العالمین   همین نه بیش و نه کم

 

همراه ()
بهانه

 سلام

شبی بسیار سنگین است امشب

زمان ایستاده انگار و هوای خاطره جاریست...

خدایا شکر قرار است به همین زودیها باران بیاید ،چرا که مگر می شود خاطرهء ِ چشمان

 ِ او در شبم جاری شود و دل ِ آسمان نگیرد؟! آری به همین زودیها باران می بارد!

 باران ِ اشک ِ چشمانم یا که اشک ِ آسمان ؛ چه فرقی می کند مهم این است که

 باغچهء ِ احساس ِ من خیس می شود !

 و من دلم را در آغوش می گیرم و بسان ِ کودکی بهانه گیر  به دامان ِ خیالت می آویزم !

تو که هنوز هم نمی دانم چگونه از کدام روزنهء ِ خیال به سرزمین ِ تشنه ام پای نهادی و

اینگونه بهانهء ِ باران شدی و تمام  ِ وسعت ِ مرا فاتحانه خندیدی و دلم با ناز خنده هایت رفت!

رفت و گم شد در هوای ابتلا !

رفت و دیگر دل نشد ، سراپا نیاز شد ، رسوا شد !!

تو با تن پوشی از لطافت ِ خدای ِ عشق تمام  ِ اعتقادم را فتح کردی ! دمت گرم!

به خدا ناز ِگل های سرخ یا که نرگس های عطر افشان یا اطلسی های پریشان در بهشت

 همه اش با هم نصف ِ زیبایی ِ تو نیست ! تو تماشــــــا داری!!!

من جز شانه های امن  ِ تو  از زندگی از روزگار هیچ نمی خواهم!

که های های دلتنگی ام را جز شانه های تو قرار نیست ،آرام نیست.

 زمان را بهت فرا می گیرد بی تو هیچ چیز سر  ِ جای خودش نیست !!

تو که نباشی  تمام ِ معادلات ِ حیات ِ من به هم می خورد ؛ می شوم یک تکرار  ِ سردرگم!

تو با جادوی آسمانی ِ چشمانت به دلم بند زدی انگار و من با تمام  ِ جانم حبس ِ چشمت می کشم!

من شاد ترین زندانی ِ زمینم اگر که زندانبان تویی!!

 کنار  ِ تو من چلّه نشین قصیده و غزل شدم ،دچار شدم به شعر هایی همهء قافیه اش تو !

 عاشق شدم و منی که در من بود بر باد رفت!

آه اگر بدانی که چقدر کنار ِ احساس ِ حضور ِ تو  دلم آرام است ...

خیالت را به آغوش می کشم و به خواب ِ آرزوهای سپید خواهم رفت ...

کاش هیچوقت از این خواب ِ آرام برنخیزم

 

پ ن : اگه قیمتی ترین سنگ زمینم توی تابستون دستای تو برفم !

لازم نوشت : ماه رمضون وقت  ِ بغض سحر یا اشک ِ ربّناهای افطار : التماس  ِ دعــــا

 

همراه ()
غمنامه یکی منتظر

 

از من  ِ دچار به درد  به تو ای درمان ِ درد    سلام 

 من شبزدهء ِ در بند، تو زلال ِ آزادی !

من اسیر ِ ابهام ها ، ایهام ها ، پریشان لابلای ِ ای کاش ها

تو ولی جواب ِ اوّل ، جواب ِ آخر ، تو دلیل  ِ این معمّا ،قلب ِ پرگار ِ زمانی!!

تو بزرگی بینهایت ،وسعتت تا بیکران ِ باورم جاریست ، من ولی شبح ِ دوره گرد ِ آرزوهای محالم!

من چلّه نشین ِ زمزم  ِ جاری ِ مهر  ِ تو اَم !

 تویی که تار و پود ِ دلم ، ریشه هایش نام  ِ توست!

 خاکستر می شوم  بی تو   می سوزم محو می شوم لحظه ای اگر تو نگاهم نکنی!

من دست به دامان ِ توءام ، پناه می خواهم پناه می خواهم

پناه می بَرم به تو که صاحب ِ هفت آسمانی ، تو که هفت شهر ِ عشق را سالاری !

پناه می بَرم به تو که جاذبهءِ نگاه ِ نورانی ات، جان ِ به شعرم می دَهد ،مست می شوم از تو نوشتن!

پناه می بَرم به تو که صاحب ِ بارانی و آه اگر بباری ....اگر بباری ی ی ی ی

باران که می بارد من آرزوهایم را در دست می گیرم و رو به آسمان ِ نگاه ِ تو بذر  ِ نیاز می پاشم!

تو آگاهی و می دانی من با توکل به دستهای پنهان ِ مهربانیت، پای در هزارتوی عاشقی نهادم و

 از کوچه های پیچ در پیچ ِ بدون ِ عابر گذشتم تا به چشمانش رسیدم و حیران شدم !

تو که خالق ِ آن  دو چشم ِزیبایی به من بگو چیست در شراب ِ چشمانش که مستم و هوشیار نخواهم شد؟!

آهای خدای باور  ِ من،  دلم گرفته  و بغض امانم را بریده امشب !

هوای گریه دارم به آسمان فرمان ِ باران بده ، ریشه های امید را ببین چه تشنه اند؟!

من و بی نهایت عاشق ِ دربند دستهامان به آسمان بالاست ، تو می دانی چه می خواهیم!

مسافری داریم در جادّه های عشق ، سلامش برسان   و بگو باز آیَد که در این وانفسا

به خودت سوگند جای او خالیست !!

جان به لبمان آمد انتظارش کافیست بگو باز آید

روزگار ِ زردیست ، نه برادر به برادر رحمی نه پسر به پدر ،گویی مردانگی از زمین کوچ کرده است!

همه از هم دور ، همه سردرگم ، همه از هم  تند و عبوس پیشی می گیرند برای هیچ!

بگو باز آید او اعتبار  ِ عاشقان ِ بی تبار است ، تا نیاید روزگار ِ ما همین است :

خنجر از پشت می خوریم از رفیق و نارفیق ، با سکوت در گیریم و همخانهء بغض!

هق هق ِ این ظلمت نشین ِ مجهول به فدای نگاهت

بگو باز آید که  چشمانمان به نرگس ِ وجودش سو بگیرد ، نوک ِ پیکان ِ آفرینش اوست!

یک نفر اینجا در سکوتی دلگیر با غمی دیرینه ترا صدا می زند :

آهای خدای ِ احساس  ِ من کاش نگاهم کنی

نگاه ِ تو خوب است می بَرَدم تا سلسله جبال ِ ابدّیت تا فراتر از مرزهای ادراک

 تا سرزمین  ِ مقدّس!

نگاه ِ تو به من جرأت عاشق ماندن می دهد

نگاهم کن ، نگاه ِ تو خوب است

نگاه ِ تو می بَرَدم تا خواب ِ آرام ِ کودکی هایم در آغوش مادر

نگاه ِ تو می بَرَدم تا شیرینی ِ اوّلین لحظهء دیدار

نگاهم کن ، نگاه ِ تو  صبورم می کند برای درک ِ شیرهءِ ناب ِ انتظار

و به من توان می دهد برای ایستادن در تندبادهای کبود ِ جَبر!

جانان ِ من ، خالق ِ این سطر های سرگردان تویی ،پناهم باش!

 

پ ن : حال ِ همهء ما خوب است ، امّا....

 

همراه ()
جمعه های بیقراری

سلام

از تو نوشتن آسان نیست یا واژه ها حقیرند یا من از وصف  ِ تو عاجز !

تو مسافر عزیز ِ جادّه های انتظاری که جهانی عاشق ِ توست جمعه های بیقراری !

تو رسول ِ آیهء ِ عشق، تو ضمانت ِ شکوفه ،تو دلیل ِ صابرینی !

تو مثال ِ بی مثال ِ یک اَبَر مرد، نبض  ِ طپنده ء ِ زمانی ...!

عالمی چشم به راه توست که بیایی مقتدا شوی برای یک نماز ِ عاشقانه ! سجدهء ِ شکر!

تصوّرش دلچسب است ، نور دست به قنوت می شود ؛به خدا عالمی حیران شود!

برمودای خیال ِ تو یک جادوی شیرین است ،افسون ِ جاری ِ عشق به دور  ِ تو می چرخد!

جهان با تو توازن دارد که یک سوی این میزان تویی و ملاحت ِ حضور  ِ آسمانی تو ،

سوی دیگر  ِ این موازنه، بینهایت چشمان ِ خیس و دستان ِ به آسمان محتاج است!

گویی که انتظار، رمز گشایش  ِ این فاصله هاست !

راستی آقا باغچهء خیالم مالامال است این روزها از عطر ِ خوب ِ نرگس و

 من محو  ِ این زیبایی ِ شورانگیز  ، همصدای دنیا نام  ِ ترا می خوانم :

مولای نازنین ِ دور ،وقت ِ آن است که بیایی به خدا !!

 ببین دستها چه تنهاست ! ببین چه غریب مانده اند آدمها با خودشان!!

ببین بوف ِ کور ِ دلهامان چه بد آهنگ است ، سیاهی دلهامان را برداشته ،

دم ِ اَهورایی ِ تو باید که بدمد به این کبودی ِ دلهای مردابی!

خودمانیم آقا این سفر چه طولانیست !؟

چند جمعه ؟چندین جمعه ؟! غروب ِ این جمعه ها ملولم می کند ،اندوهگینم دم به دم !

بیا و جان بده نیلوفر های دربند را ،شقایق های ویران را !

بیا و دست بگیر بین ِ این همه صورتک ِ دست و پاگیر !

کاش درد ِ پنهانم را از این واژه ها برداری ،کاش حتی گوشهِ چشمی نگاهی!

که تو درمان ِ من ِ پریشان حالی!

این هق هق ها فدای تو ، به من لیاقت بده باز هم از تو بنویسم !

 

پ ن : آن سفر کرده که صد قافله دل همره ِ اوست ، هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

 

 

 

همراه ()
هـــیچ

سلام

مگر زمان می گذرد وقتی تو نیستی؟!

هی می نشینم کنار پنجره  و خیره می مانم به تمام  ِ روزهایی که بی تو گذشت و می گذرد!

هی به دلم تسلّی می دهم این غروب  ِ آخرین است ، طلوع ِ فردا وقت ِ خوب  ِ آمدن ِ توست؛

ولی باز امروز می شود فردای دیروز و دیروز  ِ فردا و تو همچنان نیستی، نمی آیی چرا؟!

یادت هست دستانمان زیر  ِ باران چه عهدی بستند؟!

یادت هست  بی تو میمیرم ها؟

 التهاب ِ موّاج دلهامان وقت ِ شیرین ِ هم آغوشی یادت هست؟

یادت هست پرواز ِ پرستوها را فصل ِ کوچ ؟ به خدا همه شان از کوچ بازگشتند،

همه شان، امّا پرستوی دل ِ من تو کجایی؟!

به خدا ترسم از تکرار ِ انتظار نیست که انتظارت را کشیدن، سهم  ِ من از زندگیست ،

به جان می خرمش با عشق!

ترسم این است  در این دور از تو بودن بمیرم و نباشم که آمدنت را به این و آن نشان

دهم با ذوق و فریاد بر آرم که به خدا این هم اوست که یک عمر بیقرارش بودم !!!

چه شبها که تا به صبح نامت را زیر  ِ لب گریستم و گریستم و گریستم

چه روزها که تمام ِ مسیر  ِ آشناییمان را هی رفتم و با خاطراتت قدم زدم و ترا آه کشیدم

که کاش بیایی و پناه ِ دستهای بی پناهم باشی !

نمی دانی که چقدر تنها مانده ام بی تو

اسیر تب و درد مانده ام بی تو

شب گرفتارم می کند بی تو

روز پریشانم می کند بی تو

هوای شهر سنگین است این هوا خفه ام می کند بی تو

ترا چشم در راهم بیا تو که می دانی نفسم بند می آید بی تو

آخر تا به کی چند عکس و یک قاب ِ عکس مات دلخوشی من ِ مجنون باشد ؟!

من ترا کم دارم محو می شوم اینجا بی تو !

 

پ ن : سه روزه رفته ای سی روزه حالا ....

 

همراه ()
دلم گرفته بی تو

سلام

نیستی و دلم گرفته بی تو

نیستی و زمان خوابیده بی تو

بارها گفته ام و باز هم می گویم :

در این تکرار  ِ بی وقفهء ِ درد نفس های من هرز می رود بی تو

روزهایم گرفتار ِ بی رنگی ، شبانه هایم اسیر  ِ حسرت ِ  زرد است بی تو

کلافه ام ، درمانده ام ،مچاله می شوم در غم ،مدام به اشک می روم بی تو

خدا شاهد است های های گریه هایم به اوج می رسد وقت ِ این خط خطی ها  بی تو

فصل ها مثل باد می آیند مثل باد می روند من اینجا در زمانی گنگ جا مانده ام بی تو

آه کاش می دانستی چه مریضم بی تو

کاش می دانستی چه خرابم بی تو

 نمی دانی چه درمانده حال ، چه مُشوّشَم  بی تو!

کاش می دانستی خیره به عکسهایت درون ِ کوچه های خاطره جان می دهم  بی تو !

نه تو نیستی و این کابوس، این بغض ِ خانمان سوز به جنون می رساندَم بی تو !

آهای بانوی احساس  ِ من ،خدای ِ این ترانه ها !!!!

ببین این منم رسوای ِ دوره گرد ِ منزوی !!

 منم آوارهء ِ در واژه ها سرگردان !

ترا به خدا سوگند ببـــــین : این منم

 یکی عاشق گم اندر گم درون پیله های غم !

شبزده ای گمنام که هر شب زمزمه ات بر لب کنار ِ جاری ِ شب ،شعر ِ اندوه می خوانَد!

اسیر ِیک خیال ، یک لالایی ِ شیرین ،مبتلا به جادوی دو چشم در فضای ِ عاشقی!!

خیالت آنچنان طنّاز و شیرین بر وجود ِ قلب ِ من جاریست که گاه می گویم :

آه خدای من!

 ترا به اعجاز ِ آفرینش سوگند ؛ این خیال این وهم شیرین این حتی محال را از من مگیر!

کجایی تو ؟

من که از هفت نَه، هفتاد شهر ِ عشق گذشتم بی تو  (گواهم  همین تَرَک های دل ِ بیمارم!)

تمامی ِ راه ها به تو ختم می شود ،محال است که مقصد نمایان بشود بی تو !

به کدام ستاره کدام روزنه کدام پل رابطه به کدام پنجرهء دیدار ،نشان از حضورت

گذاشتی که من اینچنین حیران و مجهول از پی ات تا ناکجاها می روم؟؟

می روم تا دورهای دشت ِ عشق ، محو می شوم در روزگار بی تو !

دلم برایت تنگ شده است و اینجا بهانه می گیرد بی تو

برایت ننویسم چه کنم ؟

لااقل اینگونه در میان واژه ها می بینمت ،لمس می کنم دلیل ِ عاشقانه هایم را !!

ولی به خدا به عشقمان سوگند این هذیانها شعر نمی شوند بی تو!

جمعه ات آرام و دلت آباد بانوی آسمانی من

....

..

پ ن : آه اگر نگاه ِ تو مونس ِ شبهای من گردد!

 

همراه ()
یعنی که محو می شوم اینجا بدون تو

سلام

ای از دل ِ بیمار  ِ من، چند کوچه آنطرف تر !!

ای در غبار ِ فاصله پنهان شده، جانم برایت می رود بی تو به شــب رسیده ام !!

زجر دقیقه هایم؛ غم  ِنبودن ِ توست، غم  ِ دور از تو بودن ، غم ِ بی تکیه گاهی!

تویی دلیل ِ بودن ،تویی بهانهء ِ من برای زنده بودن !

 بی تو به سر نمی شود این است کلام ِ آخرم! این است تمام ِ باورم!!

عزیز ِ راه ِ دورم، تویی دار و ندارم ، تمام ِ ناتمامم! بی تو چگونه آخـــــر؟؟

من بیقرارم بیقرار ، از نسیم از آسمان از ستاره از قاصدکهای رها در باد هر نفس ترا می جویم،ترا می خوانم!

با تو شادم می دوم تا دشت ، نُت به نُت دانه ءِ عشق می کارم، خوشهء وصل می چینم!

 درد من اگر بی درمان نیست به خدا تویی درمان ِ دردم ! با تو ، از تو  و در تو ست که جان می گیرم!

تو که نیستی روزگار به کامم نیست، تلخ می شود این تکرار !

تو که نیستی بی پناه می شوم، اسیر ِ باد می شوم ، وَزنَم حراج می شود، گم می شوم در انزوا

تو که نیستی کوچ می کنم به وادی ِ سکوت ، شب گریه های بی صدا !!حسرت و آه !

تو از تبار ِ آسمان من از جنس زمینم ،تو تکّه ای حریر ِ عشق، من ِ هیچ از هیچ،هجو ِ اندوه می گویم!

 تو از سلالهء نجیب ِ بانوی آرزوها ، من غرق در ابهام ها ایهام ها ، ای کاش ها !

تو هم آغوش طلوعی، من دوره گرد ِ حسرت ،دچار مانده ام به غروب های تلخ!

تو ملودی بی بدیل ِ لحظه های ناب ِ بارانی ، من امّا بی تو در این گوشهء دور با بغض درگیرم!

ساده بگویمت بی قافیه بی وزن، بی تو من خود ِ دردم! به هیچ نمی ارزم !

در این بن بست سرما که دلها یخ زده سرها در گریبان است تو دستگیر باش، شانهء امن باش!

دوستت دارم و می دانی تو ،خط بزن برزخ ِ دوری را

دوستت دارم و می دانی تو ،پرواز کن تا دستهای محتاجم!

دوستت دارم و می دانی تو ،مرا با این سوءال مبهم در گودال زمان رها مکن :چرا نمی آیی؟!

این دوسه خط هم به کاغذ پاره هایی پیوست که رها در باد...کاش یکی از این درددلها به سرزمینت برسد!

شبت خوش آسوده بخواب مرد ِ درون ِ آینه با خیالت دلخوش است!

 

پ ن : حال همهء ما خوب است امّا تو باور مکن

 

همراه ()
مـــشق ِ عشق

سلام

 من ِ بدون تو و سکوت ِ ممتد ِ جاری ِلحظه هایم، به هم رسیده ایم در شب سرد ِدی ماه

در فضایی لبریز از دلتنگی ِ ، بغض، آه ،و خاطره هایی همه اش از جنس ِ باران !

ترا بهانه می گیرم همچو دستهایم برای رقص با قلم ، برای نوشتن و نوشتن ، باریدن  و باریدن!

عشق اُسطرلاب خداست ، بازی قادر  ِ تواناست با رموز ِ وصف ناشدنی ِطبیعت!

طبیعت یعنی عشق بازی شبنم و گلبرگهای شقایق ، یعنی راز و نیاز  ِ پروانه با شمع ، گاه ِ سوختن!

  طپش مداوم ِ قلب ِ من  برای  ِ خواستن ِ تو، میراث ِ عشقیست که

 با سونامی ِ نگاه ِ آغازین ِ تو بر پیکرهءِ بی در و پیکرم جوانه زد  و امروز درختیست

سایه دوانیده تا فراسوی مرزهای تنم ، تا تلاقی ِ من و اِنسداد ِ شریان ِ جاری ِ بودنت !

به هر طرف از این شب ِ کبود که می نگرم تویی که انگار به خود می خوانی ام که بیا !

(یک رویای گرم و شیرین در اوج ِسرمای دقیقه ها در های و هوی زمستان)قلب

من ِ مات ، من ِ مبهوت ، من ِ تنها ،در هوای ِ تو نفس می کشم  و جان می گیرم.

با خیالت قدم می زنم تا هزار بهشت ، تا هفت شهر ِ عشق تا سرزمین ِ موعود!

 کاش بدانی  آرامش ِ مسلّم ِ دو قطب ِ زمین برای من، نگاه به چشمان ِ زیبای توست!

اُفق ِ نگاهت  می رساندَم به رقص ِ بیدِ مجنون وقتی عاشقانه در آغوش ِ باد می خرامد!

می رساندَم به سرزمین ِ شقایق ها در دشت های دور ، می رساندَم به کلبه ای در یاد

من سوار بر اِرادهء ِ نگاه ِ تو می روم تا تماشای خضوع ِ مناجات ِ اساطیر ِ زمین با پروردگار !

آه چه زیباست ؛

می روم تا درکِ زمزمهءِ بغض ِ قناری با  ناز ِ گل سرخ وقت ِ به دورش رقصیدن!

می روم تا  تا معاشقهءِ شب با سپیده! تا  اندوه ِچشمان ِ خیس ِ سحر !

می دانی  تو و تقدّس ِ حضور ِ نابهنگامت بر سکوت ِ جاری ِ خانه ام به چه می مانید؟

به ماهی از آب جدا مانده را به آب رسانیدن ،سیراب کردن ، زنده کردن!

 یک دچار؛ یک  مبتلا را به درمان رسانیدن،  تو به شیرینی ِ وصال می مانی!

به رقص ِ باران می مانی گاهء گریستن ِ آسمان برای حیات بخشیدن به جامانده های کویر

به شکفتن ِ غنچه می مانی پیش چشمان ِ منتظر  باغبانی که یک زمستان سرد را به

شوق این تولّد گریسته است! به لبخند ِ زیبای مادر می مانی وقت ِ نگاه ِ مهربانش به چشمانم!

به ماه می مانی  و  نور می بخشی به پهنهء پهناور ِ تنهایی ِ مردی در دور ، گم شده ای مجهول!

تو به دریا می مانی وقت ِ هم آغوشی اش با ساحل ؛

می شوید و می بَرد غم ِ نشسته بر سینهء ساحل را  تا خود  ِ اقیانوس ِ آرام ..

 کاش می شد با زبان ِ واژه ها ترا به تصویر کشید تا نگاه ِ عبوس ِ آدمکها به این باور

 برسد که تو فراتر از باوری!!                  ( من ِ شبزده را تنها تو درمانی !)

 تو  بسان ِ یک اتّفاق ِ خوشایند مرا از دنیای کوچک ِ آدمکها رهانیدی ، دمت گرم عشق !

خیال ِ تو مرا از سرزمین ِ اوهام ِ آلوده به تردید ِ آدمکها جدا کرد و به قطعه ای کشف ناشده از حقیقت رسانید :

حقیقت ِ زیبای در تو گم شدن ، با تو پیدا شدن ، بلند شدن ؛ صدای جاری ِ خوشبختی را شنیدن!

بگذار بگویند فلانی به تب ِ جنون دچار است !!

 بگذار ملامتم کنند از در هوای تو نفس کشیدن ، بگذار بگویند و بگویند و بروند !!

 در نهایت  تو می مانی و منی که بیقرار ِ با تو بودن به هق هق می روم !

من با خیال ِ ناز ِ تو  از این زمستان عبور خواهم کرد  و

 روزی هر چند دور هر چند در سایهء محال ترا در آغوش خواهم کشید !

از همان نگاه ِ ابتدا من به از تو نوشتن دچار شدم !

بهانهء گریستنم وقت ِ هجوم ِ اندوه ، حسرت ِ جای خالی توست در دقیقه هایی که

بند بند ِ تنم  نیازت را فریاد می زنند ! (ضجّه می زنند)

ترا چشم در راهم تا همیشهءِ بودنم بر گذرگاه ِ دلتنگی ،

و به شوق داشتنت در بهاری نه چندان دور، اَنار ِ شوق را دانه می کنم ...

من با تو به طعم ِ شیرین ِ انتظار پی برده ام !

می دانم که منـتظـــر چه حالی دارد وقتی که دلش می گیرد

مظلومانه چشم  می چرخاند به هر طرف به امید دیدن یک نگاه ِ آشنا ،

امّا افسوس این نگاه تا دورها محال است ، محال ! و بغض می کند و سر به زانوی اندوه

 با خیالش در یاد می رود و می رود  تا سرزمین ِ باران!

من این مسیر ِ رویایی را بارها  و بارها هم آغوش ِ خیالت پیموده ام!

 در انتهای راه چشمان ِزیبایت به من( امید) پاداش می دهد و مرا روانه می کند تا

 ادامه ای دیگر ، شبی دیگر ؛جمعــــــه ای دیگر !

این چند خط هم به انتها رسید  و

 من و  دل ِ گرفته ام در  شب نشینی  شعر زیبای چشمان ِ تو مهمان  ِ سکوت ِ شب شدیم؛

مستم از مهمان نوازی ِ کریمانهء چشمانت ...اوج گرفتم تا خود ِ بـا تو بــــودن !

دمت گرم و سرت خوش ای آینهء زلال ِ باور ، همیشگی ترین همراه ِ این دل ِ پردرد!!!

به تو و از تو نوشتن دچارم ، مرا  و سکوت ِ گاه و بیگاهم را به واژه هایم ببخش ...!

 

پ ن : یارب ترا به دل ِ رحیم ِ صاحب ِ انتظار، این مشق ِعشق را نذر ِبه او رسیدن قرار ده!

همراه ()
جمعه

سلام

حال دلم بارانیست گمم گنگم در سرم درد جولان می دهد گویی از این حجم ِتکراری به جان آمده است

همهء اینها یک طرف ، جمعه به کناری دیگر ..

من جمعه ها می شکنم ،نه یکبار بارها و بارها...ساعت کند می شود ، دقیقه ها بی رحمانه صبورند

جمعه ها همه چیز هست جز تو ...بیچاره من به هر طرف که نگاه می کنم خیال توست و تو نیستی!

 هوای خانه سنگین می شود به خیابان می روم در همهمهِء شهر گم می شوم

می روم و می روم نمی دانم به کجا فقط هوای رفتن دارم  و گم شدن در مسیری که

 انتهایش باز هم خیال توست و نه تو !

جمعه ها منم و این هذیان های گیج ، منم و دربدر بودن با آه های محال ..منم و این حال پریشان !

آهای تو که هفت آسمان دورتری از این سردرگم  ِ آلوده به درد !! به فریادم برس!

به فریادم برس ..

 

پ ن : اینجا به جز دوری تو چیزی به من نزدیک نیست !

 

 

همراه ()
جمعه نوشت

سلام

دلم هوای ترا دارد و برای در آغوش کشیدن خیالت بیتابی می کند

برای وصف این حال  شیرین واژه لایق نیست ، در تو گم شدن شیرین است

من در نرگس چشم ِ تو مست می شوم می روم تا فرداهاااااا

دل از زمین بریده ام دستانم در دستان خیال انگیز تو به تمنّای وصال اوچ گرفته اند تا دل آسمان

و تو  بالاتر از فلس  زمین جایی میان هفت آسمان عشق بانوی کلبه ای هستی همه اش عشق

اندوه ِ جمعه بیزارم کرده ست ، به فریادم برس ، بیا و رهایم کن از کلافه بودن بین واژه های خیس!

بیا و مرا با خود ببر به لایتناهی با هم بودنمان

 جایی دورتر از این شهر کبود ، آدمکهای عبوس؛

 از این تکرار مکدّر جانم به لب رسیده است !

نازنین عروس شهر ِ آرزوهای سپید!! دلم می طلبدت برای در تو و با تو غرق شدن بیتابم

 

پ ن : قلب من از صدای تو چه عاشقانه کوک شد

 

همراه ()
خیال

سلام

من ِ بی تو در غروب زرد ِ جمعه ای دیگر درون  پیلهء ِ اندوه   ِ خویش نقش زیبای ترا به شعر می برم

نقش تو نقش هفت شهر ِ عشق !!

بانوی آبی ِ عشق تو صاحب ِ این کلمات ِ گیجی ..

طرح چشمان ِ قشنگت می بردم با خود به هزارتوی خیال ، به آه اگر شانه ات تکیه گاهم بود!

هنوز و تا همیشه نامت را تکرار کنان می روم تا بغض ِ غریب کنار ِ پنجره ، به آسمان نگاه می کنم و

ستارهءِ خیالت را می بوسم و از خدا می خواهم سرزمین ِ دلت را لبریز کند از بهانه های شاد !

این جمعه هم گذشت و تو کنارم نیستی ، منم و همین واژه های گیج تا فردا

 

پ ن : یاد ِ تو هرجا که هستم با منه ، داره دوریت منو آتیش می زنه

 

 

همراه ()
درباره اینجا
اینجا برای من و شبزده های گمنامی که دچار به خیال ِ چشمان ِ یکی در یادند کوچه باغیست امن،لطفا به حرمت تمام ِ دلهای ِ در بند ِ عشق از کپی نوشته ها خودداری شود! با احترام به نظرات و پیشنهادات ِ دوستان نظراتی مورد ِ تایید ِ نویسنده هست که عاری از کنجکاویهای بی سر و ته ِ امروزیست
آخرین مطالب ارسالی
نیاز
بیا از من بگیر کابوس نبودنت را
بند را آب برده ،دیو ِ شب پستوی خانه را هم دَلِه کرده
خط خطی یکی دلتنگ ِ عاشق
نام تو مرا همیشه مست می کند بهتر از شراب
یا غیاث المستغیثین
با حس عجیبی،با حال غریبی دلم تنگتـه
یک عاشقانهءٍ خیس از من ِ به تو دچار تا خود ِخدا
ای آنکه بجز تو هوایی به سرم نیست
دو سه خط تا پایان
به نام ِ تو به یاد ِ تو
صدایم کن صدای ِ تو خوب است
ارغوان ِ دلت همیشه بهار عشق من
خط خطی های خیس
مگر میشود بدون ِ تو گریست و نابود نشد؟
یاد تو اینجاست ؛ همین گوشــــهءِ دلتنگــــــــ
با تو با تو اگه باشم وحشت از مردن ندارم
اعتقاد
درد ِ دل
این منم یک سرد ِ سردرگم
کلید واژه ها
دلتنگ
عاشقانه
دوستت دارم
عشق
جمعه
بی تو
باران
خیال
بیقرار
اندوه
پاییز
خدا
شب بی تو
باران ِ عشق
نیاز
چشمانت
من در هیچستان
انتظار
غمگین
میلاد تو
امام رضا
یلدا
قدر
هفت شهر عشق
خیال تو
حسین(ع)
تاسوعا
ابوالفضل(ع)
جادو
آغاز
اسم قشنگ مادر
هفت سین
مادر
عاشورا
گذشـــته ها
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
همسایه ها

امکانات

موزیک آنلاین