|
سلام
وقتی ملودی ِ غم نُت به نُت،تمام نگفته هایش را بر پیکر ِ درماندهءِ من ِدلتنگ می کوبد؛
وقتی عبور گیج زمان محکوم به تعلیق میشود در سراپردهءِ اندوه؛
وقتی دل ِ بیچارهءِ عاشقم،زمزمه اش رو به حُزن ِ دلتنگی می رود؛
وقتی من و همهء حوالی ام غرق در تنهایی میشویم؛
وقتی سکوت با همهءِ حجم ِ غم آلودش سنگینی میکند به زوایای ِ این تنهایی؛
وقتی تو باید باشی کنار ِ این همهمه های مضطرب امّا نیستی؛
وقتی من و جای خالیت گره میخوریم به درد؛
وقتی همهءِ وجودم آمادهءِ گریستن است و چشمانم زمزم ِهای های؛
تو بگو من ننویسم چه کنم عزیز ِ واژه های من؟!
تمام ِ امیدم وقت ِ این اندوه ِ نابهنگام،واژه هایی هستندکه کنار هم ردیف میشوندتا
من و همهءِ این تنهایی را به تو برسانند!
آخر می دانی؟!
همهءِ واژه های من به تو ختم میشوند،
همهء واژه های من بوی تو را می دهند،
همهء واژه های من متبرِّکَند به دم ِ اهورایی ِ تو!
با نام ِتو جان میگیرند انگار بر سینهءِ کاغدپاره های ِدردهای ِدلم!
همهءِ واژه های من از تو نشانه دارند،منقوش به نام ِ تواَند!
حالا تو بگو وقتی که همهءِ حوالی ام لبریز میشود از درد ِ نبودن ِ تو،از زجر نبودن ِ تو؛
جز گم شدن در حریم ِ واژه ها آیا کاری میتوانم کرد؟!
وقتی زمین و زمان دست به دست ِ هم میدهند برای شکستنم،برای خرد کردنم،
برای ِ من ِ بیچاره چاره ای جز از تو نوشتن هست؟! به خدا نه!
جز از تو و به یاد ِ تو واژه به هم گره زدن،چه میتوانم بکنم برای رها شدن از دیو ِسنگی ِ شب؟!
جز تو و حریم ِ آسمانی ِتو،دستان ِ تنهای ِ من اینجا به چیزی بند نیست!
برای در امان ماندن از هجمهءِ سنگین ِاندوه،تنها به تو باید فکر کرد،از تو باید گفت،از تو باید نوشت!
گریز از این اوهام ِشبانه،این خلاءِ هزارتو،این درد ِ ملتهب ِ سرد،جز با از تو نوشتن ممکن نیست!
بگذار بگویم وصف حالم را وقتی از تو قلم میزنم:
از تو که مینویسم آرام می شوم و زمان را از یاد میبرم !
دلم را رها میکنم در هوایی که عطر خواستنی ِ تو در آن جاریست و
غرق میشوم در دنیایی که خیالت استادانه نقاشی میکند بر پیرامون ِ باورم!
انگار گوشه ای از هزارباغ ِ بهشت به تماشای پُرتره ای زیبا نشسته ام که
جادوی دست تو خلقش میکند!!
از تو که می نویسم آرام آرام حــُرم ِداغ ِحضورت بر من و همهءدنیای ِ آبی ِخیالم جاری میشود!
و من مستانه عشقبازی میکنم با واژه ها،چشم ِ تو اشاره میکند و من بر میچینمشان!
جمله میسازم بی وزن امّا ازدور پیداست که با تو به وزن میرسند تمام ِجمله هایم!
از تو که می نویسم گویی تمام سازهای دنیا شاد ِشاد مینوازند!
گویی هیچ کس هیچ کجا غمگین نیست،هیچ کس هیچ کجا به تنهایی گرفتار نیست!
از تو که مینویسم درد از جانم میرود،سبک میشود سرم که پیش از تو نوشتن، دیوانه از درد بود!
از تو که می نویسم یادم میرود سال و روز ِموجود،پر میکشم تا دیروز،میدوم تا کودکی!
تا آن زمان که اَمن بود شب و هرچه در آن بود وقت ِ خوب ِ لالایی باصدای ناز ِمادر!
یادش به خیر .....
در قصّه های مادر لیلی برای مجنون محال نبود هرگز!
شیرین برای فرهاد رویاء نبود هرگز!
به هم میرسیدند همیشه دل و دلدار ِ قصّه!
مهر ِ مادرانه اش همیشه راوی ِ پیوند بود!
(آه وای بر من،مادر و حرفهایش،مادر و خوبی هایش،مهمان ِ امشب ِتنهایی ِبارانی ام شده اند!)
انگار تمام ِ آن روزها پیش ِ روی چشمانم زنده شده و همچو یک فیلم ِسیاه و سفید به تماشا می خوانَدَم!
یادش بخیر روحش شاد مادر همیشه میگفت:عـــشق مهربان است و سخاوت دارد!
جدایی پایان ِ کار نیست،قاموس ِ عشق را که فراق و هجر ِیار نیست!
عشق اگر که عشق باشد وصال هرگز محال نیست!
فقط باید دعا کرد،دستها را رو به آسمان بلند کرد و یکی را هی صدا زد!(یکی که جانم فدای نامش)
دعا که از دل باشدبه آسمان می رسد،به خانهءِ کسی که جایی همان بالاها در دل ِ آسمان است!
او که در آسمانهاست آنقدر مهربان است که همیشه آماده است برای از ما دعا شنیدن!
او که در آسمان هاست همان خدای خوبی است که جهان و هرچه که در جهان است
تحت ِ ارادهء اوست،او خالق همهءِ بهانه های دنیاست!
او جهان و جهانیان را در هفت روز و شب بنا کرد و در هفتمین روز نوبت خلق ِ عشق شد!
همانروزی که خدا فهمید شاهکار ِ آفرینش بدون ِ عشق بی معناست!
عشق باید میبود تا خورشید را بهانه میشد برای از پی شب در آمدن و نور به هستی تابیدن!
عشق باید میبود تا بهار پشت ِ زمستان گم نشود، بیاید از راه ِ دراز مهمان ِ دنیا بشود!
عشق باید میبود تا که باران نطفهء کال ِ برخورد ِ دو ابر ِ سرگردان نباشد فقط،
باران بهانه میخواست چه بهانه ای زیباتر از عشــق؟!
پس عشق را آفرید تا تعادل ِ حیات بر هم نخورد،تا همیشه چیزی یا حسّی باشد برای پیوند!
و آنقدر این عشق، زیبا به حیات وزن داد که ناخودآگاه قطره ای اشک از چشم ِ پاک ِ خدا
به قامت ِ ِعشق غلطید و با این اشک از آنچه زیبا به نظر می آمد زیباتر شد!
و از آن روز عشق و اشک همسایه شدند و پیوندخوردند به هم جاودانه تا همیشه!
از همین است که عاشقانه ها همیشه خیس و بارانی اند!
از همین است که عاشقان با گریه دست به آسمانند همیشه!
او که آن بالاها در دل ِ آسمان است ار حال ِ دلهای ما بهتر از ما آگاهست!
بهتر از ما میبیند،از ما شنواتر، او داناتر از درک ِ ماست!
او میداند صلاح ِ کار مارا،نیّت و قصد ِ مارا،راز و نیاز ِ مارا ،او خیلی خوب می فهمد!
او چارهءِ بیچاره هاست!
او میداندحرفهای پنهان و نگفته های دل را!
اگر که خالصانه با دل ِ پاک و آبی از او مَدَد بخواهیم ،محال است که نشتابد به یاری ،
عاشقانه میآید درست زمان ِ باید،دست ِ دل را میگیرد تا آسمان میبرد!
تا خود ِ آرزوها،تا همهءِ رویاها!
تا تمام ِ آنچه که ما کنار ِ پنجره ها وقتی باران میبارید از آسمان میخواستیم!
او آنقدر مهربان است که راضی به اشک ِ آشکار ِما نیست،
دل ِ ما که میگیرد از آسمان میخواهد که آنقدر ببارد تا اشکمان گم شود در های های ِ باران!
او خیلی خوب میداندکه اشکِ از سر ِ دل به این سادگیها شکل نمیبندد گوشهءِ چشم ِ تنها!!
(هزار تَرَک باید چینی ِدل بردارد تا که قطره اشکی شفّاف گوشهء چشم نشیند!)
دلش به رحم میآید وقتی هوا بارانیست!
باران که میبارد دل ِ او هم گرفته،خوب میفهمد حال دلهای گرفته را نشسته درکُنج ِسکوت!
پایان ِ ماجرا را جز او کسی نه خوانده و نه جایی دیده است،
اوست که مینویسد ادامهءِ حیات را به روی لوح ِ تقدیر ِ ما!
اینها را مادرم برایم میگفت آن روزهای زیبا!(یادش به خیر چه آرام رد میشدند لحظه ها!)
یادش بخیر آرامشی خاص داشت زندگی آنروزها ،آن شبها وقتی مادر قصّه میگفت!
و خدا میداند امشب چقدر برای آرامش ِ آن روزها و آن شبهای جامانده در دیروز،
کنار ِ صبوری های مادر دلتنگ و بیقرارم!
دلم زار میزند چارقد سفیدش را وقتی پناه ِ گریستنم میشد!
کجایی مادر ِخوبم که ببینی تمام صورتم را اشک پوشانده؟!(اشک نبودن ِ تو!)
میبینی عزیز ِ واژه هایم؟!
میبینی خاتون ِ خواب هایم؟!
میبینی در این شبانهء خیس با تو و خیال ِ آبی ِتو تا کجاها آمدم؟!
میبینی با تو و همقدمت در خیال، تا راز ِ آسمان و خدای آسمانها قد میکشم کنار ِ واژه هایم؟!
ببین با تو تا مرز صدا کردن ِ خدای خوب آمدم !
تا خاطره هایی رفتم که تنها تو محرمی به قداستشان،تنها با تو صندوقچهءِ اسرار ِ دلم را باز میکنم!
محال است جز با خیال ِ آسمانی تو از روزهایی بگویم و بگریم که
حسرتشان تا ابد بر پوستهءِ زخمی ِدلم باقیست!
محال است تو نباشی و من جرءات ِ پرسه زدن در بهانهء هایی را داشته باشم که
نمیدانم کجا و کی لابلای ِ بازی ِ روزگار گمشان کردم!
محال است بی تو از زهر ِ شب به سلامت گذشتن!!
محال است بی تو از افیون ِ تنهایی جان ِ سالم به در بردن!
محال است بی تو ادامه دادن در روزگاری که از آنچه چشمهایم میبینند بیزارم!
محال است رسیدن به فردایی که فقیر باشد از نشانه های تو!
تو میدانی و خدا که غریبم اینجا بدون ِ تو ،از هیچ هم بی نشان ترم اینجا بدون ِ تو!
گهگاه به شعر ِ من بیا و به یادم آور که زندگی جاریست ،
به یادم آور که خدایی هست پاک و نجیب که دوست دارد صدایش بزنم!
به یادم آور که از این کبودی ِ زمین تا آبی ِ آسمان فاصله ای نیست اگر دل به دل ِ او بدهم!
به یادم آور که اگر تنهاترین هم که باشم با تو و خدای خوب ِ تو خوشبخت ترین مرد ِ زمینم!
به یادم آور وقتی همه رو بر میگردانند از من و دستهای نیازم اوست که آغوش میگشاید
برای به فریادم رسیدن، برای دستانم گرفتن ،برای حاجتم دادن!
گهگاه به شعر ِ من بیا و مرا ببر تا گم شدن از وابستگی های زمین،از صورتکها،آدمکها!
بیا و رهایم کن از قوانین ِمصنوعی زمین،از جاذبه از دافعه ازاین همه مکرّر ِ ایستا جدایم کن!
بیا و به من فرصت بده فارغ از همهءِ بود و نبود های زمین یک دل ِ سیر گریه کنم!
با اشکهایم به وساطت ِ تو رو به خدای آسمان دعا دعا دعا کنم !
آهای خدای مهربانم
اوّل و آخر تویی ،باقی و کافی تویی!
تنها تو میتوانی چارهءِ درد باشی ،محرم ِ راز باشی ،مرهم ِ درد باشی!
تنها تو دستگیری میان ِاینهمه نقاب ِ دست و پاگیر !
امشب اعماق ِ جانم به التماس آمده تا که نگاهم کنی !
ترا به عشـــق سوگند مرا از این همه درد ،
از این برهنه شب ِ دلتنگ،
از این کابوس ِ تکرار
از قفس سرد ِ تن
از آدمکها ، صورتک ها ، از همه دستان ِ ظاهراً همراه
نجاتم ده ، رهایم کن !
به من فرصت بده به تو نزدیکتر باشم که هر چه بلا کشیدم از دور از تو بودنم بود!
به من فرصت بده تا همانی باشم که باید نه این شکسته تن ِ دلســـرد!
به من لیاقت بده باز هم بنویسم ، تو بیش از اینها لایق ِ ستایشی!
من ایمان دارم هر آنچه که محال به چشم میآید در اعجاز ِ دستان ِ تو شکل ِممکن میشود!
محال های زندگیم را میدانی ، ترا به نور سوگند به امکانشان برسان،تنها تویی که میتوانی!
با تو غمی ندارم ، چیزی که کم ندارم ،
دنیا به کام ِ من است اگر که تو بخواهی حوالی ات بخوانم!
آهای خدای خوبم
ترا به این واژه ها ،
ترا به چشم ِ خیسم ،
ترا به عشق سوگند
همیشه مرا دریاب !
نشود که چشمهای نافذت را به دردهایم ببندی،
نشود که یادت برود یکی اینجا در عمق ِ زمین دل به نگاهت بسته است!
نه تو مهربانتر از آنی که باشی و من پرسه زن ِ بیغوله های درد باشم !
پناهم باش و بگذار تا جان در تنم هست عابد ِ واژه به دوش راه ِ به تو رسیدن باشم!
راست میگفتی تو براستی که نام تو تمام ِ دردها را تسلّی ست!
(الا به ذکر الله تطمئن القلوب)
پس به تو موءمنم و از تو مدد میگیرم برای عاشقی
ببار تا همیشه بر من و ما باران ِ بخشاینده ات را !
پ ن 1 : سال جدید به همه دوستان عزیز مبارک باشه و سالی باشه پر از خبرهای خوب!
پ ن 2: ممنونم از ایمیل ها و نقطه نظرات ِ دوستانی که نخواستند اینجا نامی ازشون باشه،به یادتون هستم و دعاگوتون!
پ ن 3: هرکه در این بزم مقرّب تر است جام ِبلا بیشترش میدهند!(همین نه بیشتر نه کمتر)
|