|
سلام
در دلم حجمی به اندازهء ِ یک بغض بیداد می کند
عموی رشید با دو دست به وسعت ِ آسمان به آب زد و بی دست به زمین افتاد
آب شرمگین ماند ، مشک خجل ماند، آسمان خاکستری شد، شیون به فضا رفت :
عمو شهید شد ، پشت برادر شکست ، اشک به هق هق رسید ،
بیابان همه آوار، گرگ ها تشنه به خون حرمت ِ زمین زوزهء شوق می کشند
اضطراب ،جریان جاری لحظه هاست در میان خیمه های اندوه..
آرام .. آرام ... یک مرد سکوت می شکند :آهای ی ی این منم حسین بن علی !!
ای جبر ِ نشسته در زمان، این های و هوی کافیست !!
این من ، این سر و این جان ِ من ، این هم شما نامردمان ِ بی وفا،شمشیرهارابکشید
از تن رها سازیدم و بر تنم با افتخار بتازید اسبهای مستتان را !!
سر ِ مرا ، من ِ دردانهء مصطفی را بر نیزه هاتان برقصانید ، بچرخانید..
این سر ِ از تن جدا گواه ِ پیروزی شمشیر بر خون ِ خداست ... بروید تا جایزه !!!
بروید تا برسید به پایکوبی شیطان ِ زشت هزار چهرهءِ شهر، به دست افشانی دلقکان ِ مست !!
بروید تا کفر قهقهه آغاز کند ، بروید و بگویید این سر ِ حسین فرزند علی ست
هم او که نامه نوشتیمش بیا از شب جدامان کن ، بیا بر جهل ِ خفتهء دلهای ما نور بتاب!
هم او که نوشتیمش گر بیایی جان به فدایت می کنیم ،
او آمد و ما جانش فدای اشرفی ها کردیم!!
رنگ دهید به ماجرا ، با هم با شوق بگویید : عبّاس را دیدی چه به خاک انداختیم؟
دیدی که چگونه بر تنش تیر انداختیم؛ دستان ِ علمدار ِ حسین را از شانه بریدیم دیدی؟!
دیدی یاءس ِ کودکان ِ منتظر بر مشک را چه فاتحانه تماشا کردیم و گفتیم: عمو دیگر نمیآید!!
با هم با غروری سخت کریه بگویید : العطش های زنان ِ خیمه ها را یا ندیدیم یا اگر دیدیم خندیدیم،رقصیدیم!
من حسینم آهای هل من ناصر ینصرنی ام را اصلاً شنیدید ؟؟
بیابان لرزید، فرات به جوش آمد، کربلا تکانی خورد ، آسمان بغضش را فرو خورد
امّا شماها پیش از اینها کر بودید ، کور بودید ، برق دنیا چشم ِ جانتان را جادو کرده بود
ای جبر ِ نشسته در زمان ، قافلهء نور است که به اسارت می برید ...
شلاق هاتان چه خشمگینند بر تن رقیهء سه ساله ام ، طاقتش را چگونه سنجیدید
آنهنگام که با سَرَم در سینی ِ آتش ،وداع ِ جانسوز می کرد ؟!
جان دادنش را عرش به تصویر کشید و شما خندیدید.. تشنه جان داد و تماشا کردید!
دین را فدای مال دنیا کرده اید، رحم را ، انصاف را، حُبّ ِ نوازش بر یتیمان را کجا دور انداختید؟!
خواهرم زینب عزادار ِ من است ، اندوه بر چشمان ِ او جاریست، سیلی چرا بر صورت ِ گریان ِ او؟
من حسینم ، فرزند علی و فاطمه، من همانم که در گهواره گردنم را بوسه باران می کرد
پیامبر ، رسول ِ خدارا که یادتان هست؟! آه رسول شما که در جیبهایتان است!!
ننگ بر تو ای زمین ِ سرد کوفه ..
مهمان نوازی کفتار گونهء مردمانت تا همیشه در قلب تاریخ جاریست...
____________
و این ماتم ادامه دارد تا زمانیکه چرخهء روزگار باز به محرّم برسد و
عزای محبّان خانهء دوست به آسمان این ندارا برساند :آه کاش آنروز که مولایمان
میان ِ آتش و خون شهادتین می گفت زمان از حرکت می ایستاد و
زمین تمام نجاست طمع را بالا می آورد ...
کاش خورشید ِ روز ِ عاشورا هرگز طلوع نمی کرد ،
و عاشورا برمودای گمشدهء ِ عشق باقی میماند.!!
کاش اگر تقدیر این بود که وجود مقدّس ِ عشق به سلّاخی برود ما پیش از اینها چشم به
زمین می گشودیم و پروانه می شدیم دور ِ شمعی که هیچگاه خاموش نخواهد شد .
کاش زمین آنروز دهان باز می کرد و می بلعید آنچه که اکنون به لعن و نفرین از آن یاد می شود
طمع ِ آدمکهای پلیدی را می گویم که به رنگی باختند تمام عهدی را که با خورشید
بسته بودند، به چشم بر هم زدنی تیغ گشودند و افسار لجام گریختهء امیالشان را به
دنیا سپرند و انگار که آنقدر در سیاهی بوده اند که زیبایی ِ خورشید به جنونشان می رسانید
خورشید را با خنده های زشتشان سر بریدند ، به پاهای نحیف کودکانش بند زدند و
کشاندنشان تا خود ِ کبودی های به جهل فرورفته ...
من و سوز ِ این قلم فدای مردانگی ابوالفضل(ع) که بر پهنهء تاریخ حک کرد :
وفا به خاندان ِ آسمان خریدنی نیست، جان است که بر طبق ِ اخلاص به قربانگاه می رود
پ ن : من کجا وفای تو وفادار کجا؟ جان ِ مولا نیم نگاهی از تو مرا به عرش ِ شعر میبرد
نگاهم کن ...نگاهم کن .. نگاهم کن.. این منم ایستاده بر آوار ِ تنهایی ، نگاهم کن
|