مرثیهءِ عشــــق

سلام

منم که دچار به حیرانی ِ عشــــق ، عابر ِ کوچه های خیال شده ام ؛ بیخود از خود شده ام!

شب پرسه هایم رسانده ام تا حوالی ِ باران ِ اشک ، تا هق هق ِ غریبانه ،تا در خودم شکستن!

نمی دانم کجای شب ،پوستهءِ صبــرم را خراشـــید که

درد مبهم  ِ نشسته در این کومهء ِ درد به نبض فریاد رسید! (نمی دانم کجای شب بود)

فقط یادم هست حوالی ِ تلاقی ِ تنهایی ِ شبانه ام با هیاهوی نشسته بر شهر،

ناگهان همهءِ دلم لرزید!

 گویی یک خیال، دستم را گرفت و به تماشا دعوتم کرد....

گوشه ای نشستم و تماشا کردم آنچه این خیال ِ گذرا به پهنهءِ شب می کشید !

گویی ریسمانی کشیده بود از چشم من تا دل ِ شب ، هی می کشید، هی می کشید!

در افق طرحی از عشق نوشت و مرا مات کرد به بازی های عشق!!

عشق را لابلای تَرَک های لبی تشنه کشید که می سوخت از درون امّا عاشقانه از امید می گفت!

عشق را در قطره اشک ِ یک مرد کشید که شهادت می طلبید!

عشق را در دل ِ بیابان با نقش ِ پاهای برهنه ،دل ِ تنها ، غم ِ فردای اسارت می کشید!!

آه از این بغض ِ غریب که ناگهانه به هق هق می بَرَدَم  : روبرویم خورشید بر سر نیزه است!!

دیگر چشمهایم انگار مسخ شده است در دستان ِ خیال و معلق است در فضای یک اتفّاق ِ تلخ!

انگار دنیا دو نیمه شده است:

 یکی همچو قناری  عاشق و زیبا آمادهء پرواز یکی کرکسی موهوم ،کریه،مشمئز!

 یکسو یک جزیرهء کوچک عشق آنسو عجوزه ِ کینه آمادهءِ بلعیدن!

یکسو خورشید و تنهایی غریبانه اش یکسو سونامی ِ اندوه و ویرانی ِ غم انگیزش!

گم می شوم در این همه نابرابری ِ محض و سر به زانوی اشک، های های مرثیهءِ عشق!

عشق یعنی یکی شدن با یکی تنها میان ِ های هوی مترسکها!

عشق یعنی لبهءِ تیغ بوسیدن اگر سبب ِ پرواز شود !

عشـــق یعنی یکی سقّا که به آب زذ با دو دست ِ آسمانی  و بی دست برنگشته به خاک افتاد!

عشق یعنی یک دل صبور امّا پر ِ درد که به برادر می گفت: بمیرمت چه بیصدا می شکنی!

عشق یعنی درد ِ دل ِ یک کودک سه ساله با سر ِ بی تن !

 بابا نمی دانی بعد از تو چه بر سرمان آمد ! یکی گوشواره ام را گستاخانه می کشید

یکی سیلی به صورتم میزد، یکی عمّه را کتک می زد ، یکی ابلهانه می خندید!

عشق یعنی در سکوت گریستن که چرا رفتی و مرا با این غم ِ کاشانه سوز تنها گذاشتی؟!

عشق یعنی کنار ِ سر ِ بی تن جان دادن ، کودک سه ساله هم اینگونه رفت وپر کشید!

دلم درون سینه بیتاب است ،اشک امانم را بریده ، دستم به دامانت ای عشق امان بده!

چه می کنی با من ؟ به کجا می بری ام؟ من کجا و  تحمّل ِ این روایت درد ؟!

خیال همچنان بر پهنهءِ شب می کشد و می کشد و آرام آرام از گوشهءِ روبرو محو می شود!

من می مانم و شب و سکوتی که گویی از هر فریادی رساتر است :

دل به آسمان بده!

....

...

..

پ ن : ندارد.

 لازم نوشت1 : لابلای دل لرزه هاتون منو هم دعا کنید.

لازم نوشت 2: از خیلی ها ممنونم ،ایشالاّ شادیهاتون پاینده!

 

همراه ()
طعم ِ خیس ِ اندوه، اتّفاق افتاده

سلام

در دلم  حجمی به اندازهء ِ یک بغض بیداد می کند

عموی رشید با دو دست به وسعت ِ آسمان به آب زد و بی دست به زمین افتاد

آب شرمگین ماند ، مشک خجل ماند، آسمان خاکستری شد، شیون به فضا رفت :

عمو شهید شد ، پشت برادر شکست ، اشک به هق هق رسید ،

بیابان همه آوار، گرگ ها  تشنه به خون حرمت ِ زمین زوزهء شوق می کشند

 اضطراب ،جریان جاری لحظه هاست در میان خیمه های اندوه..

آرام .. آرام ...  یک مرد  سکوت می شکند :آهای ی ی این منم حسین بن علی !!

  ای جبر ِ نشسته در زمان،  این های و هوی کافیست !!

 این من ، این  سر و این جان ِ من  ، این هم شما نامردمان ِ بی وفا،شمشیرهارابکشید

 از تن رها سازیدم و بر تنم با افتخار  بتازید اسبهای مستتان را !!

  سر ِ مرا ، من ِ دردانهء مصطفی را بر نیزه هاتان برقصانید ، بچرخانید..

 این سر ِ از تن جدا  گواه ِ پیروزی شمشیر بر خون ِ خداست ... بروید تا جایزه !!!

 بروید تا برسید به پایکوبی شیطان ِ زشت هزار چهرهءِ شهر، به دست افشانی دلقکان ِ مست !!

 بروید تا کفر قهقهه آغاز کند ، بروید و بگویید این سر ِ حسین فرزند علی ست

 هم او که نامه نوشتیمش  بیا  از شب جدامان کن ، بیا  بر جهل ِ خفتهء دلهای ما نور بتاب!

هم او که نوشتیمش  گر بیایی جان به فدایت می کنیم ،

 او آمد و  ما جانش فدای اشرفی ها کردیم!!

رنگ دهید به ماجرا ، با هم با شوق بگویید : عبّاس را دیدی چه به خاک انداختیم؟

دیدی که چگونه بر تنش تیر انداختیم؛ دستان ِ علمدار ِ حسین را از شانه بریدیم دیدی؟!

دیدی یاءس ِ کودکان ِ منتظر بر مشک را چه فاتحانه تماشا کردیم و گفتیم: عمو دیگر نمیآید!!

با هم با غروری سخت کریه بگویید : العطش های زنان ِ خیمه ها را یا ندیدیم یا اگر دیدیم خندیدیم،رقصیدیم!

من حسینم آهای هل من ناصر ینصرنی  ام را اصلاً شنیدید ؟؟

بیابان لرزید، فرات به جوش آمد، کربلا تکانی خورد ، آسمان بغضش را فرو  خورد

 امّا شماها پیش از اینها کر بودید ، کور بودید ، برق دنیا چشم ِ جانتان را جادو کرده بود

ای جبر ِ نشسته در زمان ، قافلهء نور است که به اسارت می برید ...

شلاق هاتان چه خشمگینند بر تن رقیهء سه ساله ام ، طاقتش را چگونه سنجیدید

آنهنگام که با سَرَم در سینی ِ آتش ،وداع ِ جانسوز می کرد ؟!

جان دادنش را عرش به تصویر کشید و شما خندیدید.. تشنه جان داد و تماشا کردید!

دین را فدای مال دنیا کرده اید، رحم را ، انصاف را، حُبّ ِ نوازش بر یتیمان را کجا دور انداختید؟!

خواهرم زینب عزادار ِ من است ، اندوه بر چشمان ِ او جاریست، سیلی چرا بر صورت ِ گریان ِ او؟

من حسینم ، فرزند علی و فاطمه، من همانم که در گهواره گردنم را بوسه باران می کرد

پیامبر ، رسول ِ خدارا که یادتان هست؟! آه  رسول شما که در جیبهایتان است!!

ننگ بر تو ای زمین ِ سرد کوفه  ..

مهمان نوازی کفتار گونهء مردمانت تا همیشه در قلب تاریخ جاریست...

____________

و این ماتم ادامه دارد تا زمانیکه چرخهء روزگار باز به محرّم برسد و

 عزای محبّان خانهء دوست به آسمان این ندارا برساند :آه کاش آنروز که مولایمان

میان ِ آتش و خون شهادتین می گفت زمان از حرکت می ایستاد و

 زمین تمام نجاست طمع را بالا می آورد ...

کاش خورشید ِ روز ِ عاشورا هرگز طلوع نمی کرد ،

 و عاشورا برمودای گمشدهء ِ عشق باقی میماند.!!

کاش اگر تقدیر این بود که وجود مقدّس ِ عشق به سلّاخی برود ما پیش از اینها چشم به

زمین می گشودیم و پروانه می شدیم دور ِ شمعی که هیچگاه خاموش نخواهد شد .

کاش زمین آنروز دهان باز می کرد و می بلعید آنچه که اکنون به لعن و نفرین از آن یاد می شود

طمع ِ آدمکهای پلیدی را می گویم که به رنگی  باختند تمام عهدی را که با خورشید

بسته بودند، به چشم بر هم زدنی تیغ گشودند و افسار لجام گریختهء امیالشان را به

دنیا سپرند و انگار که آنقدر در سیاهی بوده اند که زیبایی ِ خورشید به جنونشان می رسانید

خورشید را با خنده های زشتشان سر بریدند ، به پاهای نحیف کودکانش بند زدند و

کشاندنشان تا خود ِ کبودی های به جهل فرورفته ...

من و سوز ِ این قلم فدای مردانگی ابوالفضل(ع) که بر پهنهء تاریخ حک کرد :

وفا به خاندان ِ آسمان خریدنی نیست، جان است که بر طبق ِ اخلاص به قربانگاه می رود

 

پ ن : من کجا وفای تو وفادار کجا؟ جان ِ مولا نیم نگاهی از تو مرا به عرش ِ شعر میبرد

نگاهم کن ...نگاهم کن .. نگاهم کن.. این منم ایستاده بر آوار ِ تنهایی ، نگاهم کن

 

همراه ()
درباره اینجا
اینجا برای من و شبزده های گمنامی که دچار به خیال ِ چشمان ِ یکی در یادند کوچه باغیست امن،لطفا به حرمت تمام ِ دلهای ِ در بند ِ عشق از کپی نوشته ها خودداری شود! با احترام به نظرات و پیشنهادات ِ دوستان نظراتی مورد ِ تایید ِ نویسنده هست که عاری از کنجکاویهای بی سر و ته ِ امروزیست
آخرین مطالب ارسالی
نیاز
بیا از من بگیر کابوس نبودنت را
بند را آب برده ،دیو ِ شب پستوی خانه را هم دَلِه کرده
خط خطی یکی دلتنگ ِ عاشق
نام تو مرا همیشه مست می کند بهتر از شراب
یا غیاث المستغیثین
با حس عجیبی،با حال غریبی دلم تنگتـه
یک عاشقانهءٍ خیس از من ِ به تو دچار تا خود ِخدا
ای آنکه بجز تو هوایی به سرم نیست
دو سه خط تا پایان
به نام ِ تو به یاد ِ تو
صدایم کن صدای ِ تو خوب است
ارغوان ِ دلت همیشه بهار عشق من
خط خطی های خیس
مگر میشود بدون ِ تو گریست و نابود نشد؟
یاد تو اینجاست ؛ همین گوشــــهءِ دلتنگــــــــ
با تو با تو اگه باشم وحشت از مردن ندارم
اعتقاد
درد ِ دل
این منم یک سرد ِ سردرگم
کلید واژه ها
دلتنگ
عاشقانه
دوستت دارم
عشق
جمعه
بی تو
باران
خیال
بیقرار
اندوه
پاییز
خدا
شب بی تو
باران ِ عشق
نیاز
چشمانت
من در هیچستان
انتظار
غمگین
میلاد تو
امام رضا
یلدا
قدر
هفت شهر عشق
خیال تو
حسین(ع)
تاسوعا
ابوالفضل(ع)
جادو
آغاز
اسم قشنگ مادر
هفت سین
مادر
عاشورا
گذشـــته ها
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
همسایه ها

امکانات

موزیک آنلاین