یا غیاث المستغیثین

!

از یکی گمشده تا دل ِ قلّه های ِ درد، به تو ای درمان ِ درد!

از یکی قطرهءِ کمرنگ حیات،به تو ای صاحب ِ آب،به تو ای خود ِ حیات!

از یکی نشسته در خاک ِ پریشانی ها،به تو ای بالانشین ،ایستاده،قد بلند تا همهءِ آبادی!!

از یکی گرفتار و غمین در دل ِ تاریکی،به تو ای والای ِ نور،ای قبلهءِ  همه پنجره ها!

سلام خدا!

این منم افتاده در گودال ِ شب  زیر تازیانهءِ بیرحـــــم  ِ تقدیر !

این منم حیران میان ِ جهانی واژهء عصیان،خراباتی و مست میان ِ ضجـــّهءِ عریــان!

این منم چلّه نشین ِ انتظار ، آه از غم  ِ این انتظار  وای از غم  ِ این انتظار!

هی صدایت می زنم هی نام  ِ ترا داد می زنم هی ترا ترا فریاد زده بر سر و رویم میزنم!

نمیبینی؟!( میبینی و رو بر میگردانی؟!)

کجای قصّهءِ پر درد ِ شب دستم ز دامانت جدا ماند؟!

 کجای روزگار تنها شدم؛گم شدم در های و هوی امتداد؟!

امشب از درد ِ زمینی بودنم جانم به تنگ آمده است لطف ترا میطلبم!

 یکدم به حال ِ زار  ِ من بنگر ببین چگونه از آسودگی جا مانده ام!

من جز در  ِ خانهءِ تو غریبه با آدم و عالم شده ام،تنها به خود وامانده و رسوای دنیا شده ام!

نه پای رفتن دارم و نه شوق ماندن ،جدایم کن از این تکرار  ِ بیرحم ،من زمین را دوست نمیدارم!

...

..

پ ن :دست من نیست حال ِ دلم خوش نیست،دلتنگ و سردرگم ،حیران و هراسانم!

 

همراه ()
یک عاشقانهءٍ خیس از من ِ به تو دچار تا خود ِخدا

سلام

وقتی ملودی ِ غم نُت به نُت،تمام نگفته هایش را بر پیکر  ِ درماندهءِ من ِدلتنگ می کوبد؛

وقتی عبور گیج زمان محکوم به تعلیق میشود در سراپردهءِ اندوه؛

وقتی دل ِ بیچارهءِ عاشقم،زمزمه اش رو به حُزن ِ دلتنگی می رود؛

وقتی من و همهء حوالی ام غرق در تنهایی میشویم؛

وقتی سکوت با همهءِ حجم  ِ غم آلودش سنگینی میکند به زوایای ِ این تنهایی؛

وقتی تو باید باشی کنار  ِ این همهمه های مضطرب امّا نیستی؛

وقتی من و جای خالیت گره میخوریم به درد؛

وقتی همهءِ وجودم آمادهءِ گریستن است و چشمانم زمزم  ِهای های؛ 

تو بگو من ننویسم چه کنم عزیز  ِ واژه های من؟!

تمام  ِ امیدم وقت ِ این اندوه ِ نابهنگام،واژه هایی هستندکه کنار هم ردیف میشوندتا

من و همهءِ این تنهایی را به تو برسانند!

آخر می دانی؟!

همهءِ واژه های من به تو ختم میشوند،

همهء واژه های من بوی تو را می دهند،

همهء واژه های من متبرِّکَند به دم  ِ اهورایی ِ تو!

 با نام  ِتو جان میگیرند انگار بر سینهءِ کاغدپاره های ِدردهای ِدلم!

همهءِ واژه های من از تو نشانه دارند،منقوش به نام  ِ تواَند!

حالا تو بگو وقتی که همهءِ حوالی ام لبریز میشود از درد ِ نبودن ِ تو،از زجر نبودن ِ تو؛

 جز گم شدن در حریم  ِ واژه ها آیا کاری میتوانم کرد؟!

 وقتی زمین و زمان دست به دست ِ هم میدهند برای شکستنم،برای خرد کردنم،

برای ِ من ِ بیچاره چاره ای جز از تو نوشتن هست؟! به خدا نه! 

جز از تو و به یاد ِ تو واژه به هم گره زدن،چه میتوانم بکنم برای رها شدن از دیو  ِسنگی ِ شب؟!

جز تو و حریم  ِ آسمانی  ِتو،دستان ِ تنهای ِ من اینجا به چیزی بند نیست!

برای در امان ماندن از هجمهءِ سنگین ِاندوه،تنها به تو باید فکر کرد،از تو باید گفت،از تو باید نوشت!

گریز از این اوهام  ِشبانه،این خلاءِ هزارتو،این درد ِ ملتهب ِ سرد،جز با از تو نوشتن ممکن نیست!

بگذار بگویم وصف حالم را وقتی از تو قلم میزنم:

از تو که مینویسم آرام می شوم و زمان را از یاد میبرم !

دلم را رها میکنم در هوایی که عطر خواستنی ِ تو در آن جاریست و

غرق میشوم در دنیایی که خیالت استادانه نقاشی میکند بر پیرامون ِ باورم!

انگار گوشه ای از هزارباغ ِ بهشت به تماشای پُرتره ای زیبا نشسته ام که

 جادوی دست تو خلقش میکند!!

از تو که می نویسم آرام آرام حــُرم  ِداغ  ِحضورت بر من و همهءدنیای ِ آبی ِخیالم جاری میشود!

و من مستانه عشقبازی میکنم با واژه ها،چشم ِ تو اشاره میکند و من بر میچینمشان!

 جمله میسازم بی وزن امّا ازدور پیداست که با تو به وزن میرسند تمام  ِجمله هایم!

 از تو که می نویسم گویی تمام سازهای دنیا شاد ِشاد مینوازند!

گویی هیچ کس هیچ کجا غمگین نیست،هیچ کس هیچ کجا به تنهایی گرفتار نیست!

از تو که مینویسم درد از جانم میرود،سبک میشود سرم که پیش از تو نوشتن، دیوانه از درد بود!

از تو که می نویسم یادم میرود سال و روز ِموجود،پر میکشم تا دیروز،میدوم تا کودکی!

تا آن زمان که اَمن بود شب و هرچه در آن بود وقت ِ خوب ِ لالایی باصدای ناز  ِمادر!

یادش به خیر .....

در قصّه های مادر لیلی برای مجنون محال نبود هرگز!

شیرین برای فرهاد رویاء نبود هرگز!

 به هم میرسیدند همیشه دل و دلدار  ِ قصّه!

 مهر ِ مادرانه اش همیشه راوی ِ پیوند بود!

(آه وای بر من،مادر و حرفهایش،مادر و خوبی هایش،مهمان ِ امشب ِتنهایی ِبارانی ام شده اند!)

انگار تمام ِ آن روزها پیش ِ روی چشمانم زنده شده و همچو یک فیلم  ِسیاه و سفید به تماشا می خوانَدَم!

یادش بخیر روحش شاد مادر همیشه میگفت:عـــشق مهربان است و سخاوت دارد!

جدایی پایان ِ کار نیست،قاموس ِ عشق را که فراق و هجر  ِیار نیست!

عشق اگر که عشق باشد وصال هرگز محال نیست!

فقط باید دعا کرد،دستها را رو به آسمان بلند کرد و یکی را هی صدا زد!(یکی که جانم فدای نامش)

دعا که از دل باشدبه آسمان می رسد،به خانهءِ کسی که جایی همان بالاها در دل ِ آسمان است!

او که در آسمانهاست آنقدر مهربان است که همیشه آماده است برای از ما دعا شنیدن!

او که در آسمان هاست همان خدای خوبی است که جهان و هرچه که در جهان است

تحت ِ ارادهء اوست،او خالق همهءِ بهانه های دنیاست!

او جهان و جهانیان را در هفت روز و شب بنا کرد و در هفتمین روز نوبت خلق ِ عشق شد!

همانروزی که خدا فهمید شاهکار ِ آفرینش بدون ِ عشق بی معناست!

عشق باید میبود تا خورشید را بهانه میشد برای از پی شب در آمدن و نور به هستی تابیدن!

عشق باید میبود تا بهار پشت ِ زمستان گم نشود، بیاید از راه ِ دراز مهمان ِ دنیا بشود!

عشق باید میبود تا که باران نطفهء کال ِ برخورد ِ دو ابر  ِ سرگردان نباشد فقط،

باران بهانه میخواست چه بهانه ای زیباتر از عشــق؟!

پس عشق را آفرید تا تعادل ِ حیات بر هم نخورد،تا همیشه چیزی یا حسّی باشد برای پیوند!

 و آنقدر این عشق، زیبا به حیات وزن داد که ناخودآگاه قطره ای اشک از چشم  ِ پاک ِ خدا

 به قامت ِ ِعشق غلطید و با این اشک از آنچه زیبا به نظر می آمد زیباتر شد!

و از آن روز عشق و اشک همسایه شدند و پیوندخوردند به هم جاودانه تا همیشه!

از همین است که عاشقانه ها همیشه خیس و بارانی اند!

 از همین است که عاشقان با گریه دست به آسمانند همیشه!

او که آن بالاها در دل ِ آسمان است ار حال ِ دلهای ما بهتر از ما آگاهست!

بهتر از ما میبیند،از ما شنواتر، او داناتر از درک ِ ماست!

او میداند صلاح ِ کار مارا،نیّت و قصد ِ مارا،راز و نیاز ِ مارا ،او خیلی خوب می فهمد!

او چارهءِ بیچاره هاست!

او میداندحرفهای پنهان و نگفته های دل را!

اگر که خالصانه با دل ِ پاک و آبی از او مَدَد بخواهیم ،محال است که نشتابد به یاری ،

عاشقانه میآید درست زمان  ِ باید،دست ِ دل را میگیرد تا آسمان میبرد!

تا خود ِ آرزوها،تا همهءِ رویاها!

تا تمام  ِ آنچه که ما کنار ِ پنجره ها وقتی باران میبارید از آسمان میخواستیم!

او آنقدر مهربان است که راضی به اشک ِ آشکار ِما نیست،

دل ِ ما که میگیرد از آسمان میخواهد که آنقدر ببارد تا اشکمان گم شود در های های ِ باران!

او خیلی خوب میداندکه اشکِ از سر  ِ دل به این سادگیها شکل نمیبندد گوشهءِ چشم ِ تنها!!

(هزار تَرَک باید چینی ِدل بردارد تا که قطره اشکی شفّاف گوشهء چشم نشیند!)

دلش به رحم میآید وقتی هوا بارانیست!

 باران که میبارد دل ِ او هم گرفته،خوب میفهمد حال دلهای گرفته را نشسته درکُنج ِسکوت!

پایان ِ ماجرا را جز او کسی نه خوانده و نه جایی دیده است،

اوست که مینویسد ادامهءِ حیات را به روی لوح ِ تقدیر ِ ما!

اینها را مادرم برایم میگفت آن روزهای زیبا!(یادش به خیر چه آرام رد میشدند لحظه ها!)

یادش بخیر آرامشی خاص داشت  زندگی آنروزها ،آن شبها وقتی مادر قصّه میگفت!

و خدا میداند امشب چقدر برای آرامش ِ آن روزها و آن شبهای جامانده در دیروز،

کنار  ِ صبوری های مادر دلتنگ و بیقرارم!

دلم زار میزند چارقد سفیدش را وقتی پناه ِ گریستنم میشد!

کجایی مادر ِخوبم  که ببینی تمام صورتم را اشک پوشانده؟!(اشک نبودن ِ تو!)

میبینی عزیز ِ واژه هایم؟!

میبینی خاتون ِ خواب هایم؟!

میبینی در این شبانهء خیس با تو و خیال ِ آبی ِتو تا کجاها آمدم؟!

میبینی با تو و همقدمت در خیال، تا راز  ِ آسمان و خدای آسمانها قد میکشم کنار ِ واژه هایم؟! 

ببین  با تو تا مرز صدا کردن ِ خدای خوب آمدم !

تا خاطره هایی رفتم که تنها تو محرمی به قداستشان،تنها با تو صندوقچهءِ اسرار ِ دلم را باز میکنم!

محال است جز با خیال ِ آسمانی تو از روزهایی بگویم و بگریم که

حسرتشان تا ابد بر پوستهءِ زخمی ِدلم باقیست!

محال است تو نباشی و من جرءات ِ پرسه زدن در بهانهء هایی را داشته باشم که

نمیدانم کجا و کی لابلای ِ بازی ِ روزگار گمشان کردم!

محال است بی تو از زهر  ِ شب به سلامت گذشتن!!

محال است بی تو از افیون ِ تنهایی جان ِ سالم به در بردن!

محال است بی تو ادامه دادن در روزگاری که از آنچه چشمهایم میبینند بیزارم!

محال است رسیدن به فردایی که  فقیر باشد از نشانه های تو!

تو میدانی و  خدا که غریبم اینجا بدون ِ تو ،از هیچ هم بی نشان ترم اینجا بدون ِ تو!

گهگاه به شعر  ِ من بیا و به یادم آور که زندگی جاریست ،

به یادم آور که خدایی هست پاک و نجیب که دوست دارد صدایش بزنم!

به یادم آور که از این کبودی ِ زمین تا آبی ِ آسمان فاصله ای نیست اگر دل به دل ِ او بدهم!

به یادم آور که اگر تنهاترین هم که باشم با تو و خدای خوب ِ تو خوشبخت ترین مرد ِ زمینم!

به یادم آور وقتی همه رو بر میگردانند از من و دستهای نیازم اوست که آغوش میگشاید

 برای به فریادم رسیدن، برای دستانم گرفتن ،برای حاجتم دادن!

گهگاه به شعر ِ من بیا و مرا ببر تا گم شدن از وابستگی های زمین،از صورتکها،آدمکها!

بیا و رهایم کن از قوانین ِمصنوعی زمین،از جاذبه از دافعه ازاین همه مکرّر  ِ ایستا جدایم کن!

بیا و به من فرصت بده فارغ از همهءِ بود و نبود های زمین یک دل ِ سیر گریه کنم!

با اشکهایم  به وساطت ِ تو  رو به خدای آسمان دعا دعا دعا کنم !

آهای خدای مهربانم

اوّل و آخر تویی ،باقی و کافی تویی!

تنها تو میتوانی چارهءِ درد باشی ،محرم  ِ راز باشی ،مرهم  ِ درد باشی!

تنها تو دستگیری میان ِاینهمه نقاب ِ دست و پاگیر !

امشب اعماق ِ جانم به التماس آمده تا که نگاهم کنی !

ترا به عشـــق سوگند مرا از این همه درد ،

از این برهنه شب ِ دلتنگ،

از این کابوس ِ تکرار

از قفس سرد ِ تن

از آدمکها ، صورتک ها ، از همه دستان ِ ظاهراً همراه

نجاتم ده ، رهایم کن !

به من فرصت بده به تو نزدیکتر باشم که هر چه بلا کشیدم از دور از تو بودنم بود!

به من فرصت بده تا همانی باشم که باید نه این شکسته تن ِ دلســـرد!

به من لیاقت بده باز هم بنویسم ، تو بیش از اینها لایق ِ ستایشی!

من ایمان دارم هر آنچه که محال به چشم میآید در اعجاز ِ دستان ِ تو شکل  ِممکن میشود!

محال های زندگیم را میدانی ، ترا به نور سوگند به امکانشان برسان،تنها تویی که میتوانی!

با تو غمی ندارم ، چیزی که کم ندارم ،

 دنیا به کام  ِ من است اگر که تو بخواهی حوالی ات بخوانم!

آهای خدای خوبم

ترا به این واژه ها ،

ترا به چشم  ِ خیسم ،

ترا به عشق سوگند

همیشه مرا دریاب !

 نشود که چشمهای نافذت را به دردهایم ببندی،

نشود که یادت برود یکی اینجا در عمق ِ زمین دل به نگاهت بسته است!

 نه تو مهربانتر از آنی که باشی و من پرسه زن ِ بیغوله های درد باشم !

پناهم باش و بگذار تا جان در تنم هست عابد ِ واژه به دوش راه ِ به تو رسیدن باشم!

راست میگفتی تو براستی که نام تو تمام  ِ دردها را تسلّی ست!

(الا به ذکر الله تطمئن القلوب)

پس به تو موءمنم و از تو مدد میگیرم برای عاشقی

ببار تا همیشه بر من و ما باران ِ بخشاینده ات را !

 

پ ن 1 : سال جدید به همه دوستان عزیز مبارک باشه و سالی باشه پر از خبرهای خوب!

پ ن 2: ممنونم از ایمیل ها و نقطه نظرات ِ دوستانی که نخواستند اینجا نامی ازشون باشه،به یادتون هستم و دعاگوتون!

پ ن 3: هرکه در این بزم مقرّب تر است جام  ِبلا بیشترش میدهند!(همین نه بیشتر نه کمتر)

 

همراه ()
اعتقاد

سلام

ایمان به وجود تو دارم و می دانی تو !

باور به حضور تو دارم و می دانی تو !

دلخوش به نگاه تو می مانم و می دانی تو!

بین این همه که نبودنشان شبیه  ِبودنشان است، تویی که بودنت معجزه و نبودنت عذاب است!

منم که به دامنت افتاده ام ، دست و پا گم کرده ای در باد ، در یاد ، در بیداد!

تو بانی تمام ترانه های ناب و  واژه های نایاب ِ این شاعر  ِ سردرگمی ، می دانی؟

جز تو دست به هیچ دستگیری ندارم و می دانی تو !

جز تو هر که دستم را گرفت دست و پاگیر شد و بیشتر به قهقرا بُردم!به نبودن پیشم برد!

با تو بود که هست شدم و دانستم تمامی ِ راههای نیمه تمام به تو ختم خواهد شد!

تو فاتح تمام  ِ باور منی !

مگر میشود تو نباشی و من به ادامه فکر کنم؟!

با تو به دلیل رسیدم و می دانی تو!

شکر !

شکر می کنم که هستی و من تکیه به حریم ِ امن ِ بودنت ،زرد ِ روزگار را آبی می بینم!

شکر می کنم که توان دارم بودنت را به شعر ببرم و نبودنت را به اشک!

شکر می کنم که می دانم ابتدا تو بودی و انتها هم جز تو نیست!

شکر می کنم که بندهءِ درگاه ِ توءام و تویی دلیل ِ اعتقاد ِ من !

آهای خدای خوب من ، ترا ترا ترا شکر می کنم!

 

پ ن : فقط دلم گرفته بود؛ این دوسه خط بهونه بود.!

 

همراه ()
قَــدر ِدوّم

سلام

_____________1 

سخت است از وزن ِ شب گفتن که سنگین است و لبالب درد ،سراسر اشک

سکوت وهم آور  ِ امشب خبر از یک فاجعه یک سونامی یک تراژدی ِ خیس می دهد.

گویی آسمان بیقراری می کند برای باریدن ...دل ِ زمان هم گرفته امشب !

سرد است دقیقه ها گویی رخوتی گنگ و پریشان سایه انداخته به پوست کشیدهء ِ شب!

کوچه های پیچ در پیچ در انتظار ِ صدای پایی گمنام و گمنامی که هرگز باز نمی آید؛

می رود تا معراج ! دور می شود از صورتک های زمین...

گاهی فریاد یک مرد شنیدنی نیست با بغض در گلو سر به چاه  ِ بی کسی های های باید کرد ..!

سوز  ِ جانسوزیست در سکوت، تمرین  ِصبوری بر عبور از جهل !

درد  ِ جانکاهیست فهمیدن و نداستن که چه باید کرد با اینان که می بینند امّا کورند،

می شنوند امّا کرند !

قلب ِ شکسته اش امشب آرام می گیرد آن مرد که براستی مــرد بود بین آنهمه نامرد ِ پست!

به قرار می رسد دل  ِ بیقرارش که آرزومند ِ رهایی بود از قساوت ِ آبستن ِ زمین !

آن مرد می رود و مردانگی هم می رود ....

شب می مانَد و ضجّه های یتیمانی همه سردرگم که کجاست و چرا نمی آید مرد ِ مهربان ِ شب؟!

شب می مانَد و صدای گریه از خانه ای در دورها که: رفت و چرا رفت او که اَنیس ِ دل ِِ ما بود؟

شب می مانَد و هق هق ِ پیچیده در زمان که دیدی ستون ِ آسمان هم پر کشید؟

شب می مانَد و من که گم شده ام و معلّقم انگار در فضایی همه اش سوز ِ فراق !

شب می مانَد و حجم  ِ سنگینش که بر شانه هایم سنگینی می کند!

شب می مانَد و دستهای من که به نیاز بالاست به شوق ِ نگاهی، به ذوق ِ اشاره ای!

_____________________2

با همین چشمان ِ خیس ، با همین دل ِ پر درد ، با همین تن ِ آلوده به تباهی

این منم درمانده ای وامانده ،مسافری جا مانده ، پر ِ کاهی حیران !

گر تو نگاهم نکنی یا که جوابم بکنی یا که پناهم ندهی یخ می زنم خشک می شوم

جان می دهم با زجر ، محو می شوم در ولع ِ تکرار !

ای صاحب  ِ هفت آسمان !

ای مبداءِ نور

ای جاری ِ زلال ِ آفرینش

ای صاحب ِ اراده

خدای پاک ِ احساس !!

منم گمشده ای غمگین در پیله های انزوا

رهگذری بی مقصد ، حیران ، مست ِ کلام نوشی دچـــار !

منم  افتاده ای در دوردست ،جایی میان ِ ماندن و رفتن ، فرضی محال هم آغوش ِ سراب!

گوشه ء ِ چشم  ِ تو می تواند که انقلابی بکند ،می تواند که برهاند ، می تواند که بهانه باشد!

به هزار نام ِ آسمانی صدایت می زنم با التماس

صدایت می زنم و می بارم واژه های خیس را ،درد ِ دلهای پریشانم را که فقط تو امین ِ شنیدنی !

کتابت را به سر می گیرم و گم می شوم در های های اشک و اَمّن یُجیب های پیچیده در آسمان ...

کاش نگاهی بکنی .

 

پ ن : سُبحانَکَ یا  لا اِلَهَ الاّ انتَ ، الغوث الغوث ،خَلِّصنا مِنَ النَّار  ِ یا رَب!

 

همراه ()
قدر ِ اوّل

سلام

صاحبخانه خانه ای؟!

میهمان نمی خواهی ؟!

نه نپرس  که من کیم ؟

 خود هم نمی دانم ، عابری گم کرده راه و خسته ام یا دچاری حیران؟!

نمی دانم کیستم ،فقط یادم هست آخرین بار در کوچه های تکرار جا ماندم !

هی به دور خود چرخیدم و همبستر دنیـــا شدم ،بی خود شدم !

 در دلم ایمان بود که بر باد می رفت!

باز کن درب ِ خانه ات را یکی تنهاتر از تنها به التماس آمده!

یکی رسواتر از مجنون ، شیداتر از فرهاد ، غمگین تر از باران، ضجّه زنان آمده!

یکی سردرگم و حیران ،پریشان خاطر و افسرده حال با  دو چشم خیس آمده!

تو چشمهءِ جوشان ِ مهری ، تو بانی ِ ایثار و تندیسهءِ بخشایشی ، یکی گدا آمده!

عاطفهءِ سیــّال ِ سخاوت ِ جادویی تو مرا به درب خانه ات رسانیده امشب!

باز کن درب خانه ات را  چاره ای جز تو مگر هست برای بیچاره ها؟ (بیچاره ای آمده)

خـــــــــــدای مهربان ِ من درمـــــــــــــانده ای آمــــــــــــــــده!

من پر از درد ِ دلم ، لبریزم از بغض های خفه، از باران باران اشک آمده ام

از اعماق ِ پریشانی ، از درّ ه های  یاءس ،از دشت های پست ِ بی یاوری آمده ام !

آمده ام که در پناه  ِ امن ِ کریمانه ات گریه کنم ،خالی کنم این دل ِ آلوده به درد را !

آمده ام بگویمت گر تو نگاهم نکنی چه خاکی بر سر بکنم ؟ (دورم کن از این کابوس)

آمده ام بگویمت  مرا هم دریاب این شبها که دستهای قادرت ،طرّاح  فردای سال است !

آمده ام بگویمت حال ِ خرابـــم را زیبا کن به دم  ِ آسمانی ات ،من به در تو گم شدن محتاجم!

ای پروردگار ،ای خدای خوب

ای پرورگار ، ای خدای خوب

ای پرورگار ، ای خدای خوب

 مــَــــــن لــــــــی غَیرُکــــــــــــ ؟

 

پ ن : سالها دل طلب ِ جام ِ جم از ما می کرد ؛ آنچه خود داشت ز بیگانه تمنّا می کرد!

 لازم نوشت : لابلای ربّنا اغفر لناها  منو هم از دعا بی نصیب نذارید لطفاً

 

همراه ()
هوای اشک

وقتی بغض پنجه می اندازد و گلو می فشارد ننویسم چه کنم؟

وقتی شب وسعتی دارد تا پهنهء درد ننویسم چه کنم؟

وقتی دلم هوای آمدنت دارد و نمی آیی ننویسم چه کنم؟

نمی آیی تا دستانت  حریم امن  ِبودنم شود و امتداد نگاهت، فرداهایم ...

نمی آیی تا در تو آرام بگیرد این کاسهء درد ، این سر ِ ملتهب ، این پریده رنگ ِ منزوی !

برای بیان حال ِ خرابم به خودت سوگند ؛واژه ها به گِل مانده ، نمی آیی چرا؟

ببین!! از عمق ِ جانم می گویم :

 از همهء ِ این آسمان ِ پرستاره هیچکدامش به نام  من نیست همه شان صاحب دارند

باکم نیست ، سرم پایین نیست ، من آسمان ِ این ستاره ها را می بینم ، ستاره می خواهم چکار؟؟!

من خدایی دارم آن بالاها چشمهایش چشم زمین است ؛ همه نابینا اوست که می بیند!!

من خدایی دارم بی نهایت مهربان ،  بی نهایت زیبا ، بی نهایت دستگیر

من خدایی دارم صاحب ِ این واژه ها ،این فلس های بی صدا،این در سکوت فریادها..

من آسمان ِ این ستاره ها را دارم ...

این حوالی آدمک ها بسیارند ...

همه شان پیچ در پیچ در خود فرو رفته تا اغماء ، تا هفت آسمان بی خبری ها ، ناتمام نگاه های گنگ!

من آدمک ها را نمی بینم ، من وجودی را می بینم که ورای وجود این بی وجود هاست!

 

من راضی به رضای او شب را طی می کنم ! می شوم همپای مجنون تا خود ِ او می روم!

تا خود ِ او می روم !

 

پ ن : امشب از اون شباس که من دوباره دیونه بشم ..!

 

همراه ()
درباره اینجا
اینجا برای من و شبزده های گمنامی که دچار به خیال ِ چشمان ِ یکی در یادند کوچه باغیست امن،لطفا به حرمت تمام ِ دلهای ِ در بند ِ عشق از کپی نوشته ها خودداری شود! با احترام به نظرات و پیشنهادات ِ دوستان نظراتی مورد ِ تایید ِ نویسنده هست که عاری از کنجکاویهای بی سر و ته ِ امروزیست
آخرین مطالب ارسالی
نیاز
بیا از من بگیر کابوس نبودنت را
بند را آب برده ،دیو ِ شب پستوی خانه را هم دَلِه کرده
خط خطی یکی دلتنگ ِ عاشق
نام تو مرا همیشه مست می کند بهتر از شراب
یا غیاث المستغیثین
با حس عجیبی،با حال غریبی دلم تنگتـه
یک عاشقانهءٍ خیس از من ِ به تو دچار تا خود ِخدا
ای آنکه بجز تو هوایی به سرم نیست
دو سه خط تا پایان
به نام ِ تو به یاد ِ تو
صدایم کن صدای ِ تو خوب است
ارغوان ِ دلت همیشه بهار عشق من
خط خطی های خیس
مگر میشود بدون ِ تو گریست و نابود نشد؟
یاد تو اینجاست ؛ همین گوشــــهءِ دلتنگــــــــ
با تو با تو اگه باشم وحشت از مردن ندارم
اعتقاد
درد ِ دل
این منم یک سرد ِ سردرگم
کلید واژه ها
دلتنگ
عاشقانه
دوستت دارم
عشق
جمعه
بی تو
باران
خیال
بیقرار
اندوه
پاییز
خدا
شب بی تو
باران ِ عشق
نیاز
چشمانت
من در هیچستان
انتظار
غمگین
میلاد تو
امام رضا
یلدا
قدر
هفت شهر عشق
خیال تو
حسین(ع)
تاسوعا
ابوالفضل(ع)
جادو
آغاز
اسم قشنگ مادر
هفت سین
مادر
عاشورا
گذشـــته ها
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
همسایه ها

امکانات

موزیک آنلاین