نام تو مرا همیشه مست می کند بهتر از شراب

سلام

من در این کوچهءِ غربت،

پشت فَلس ِ اطلسی های کبود،

لابلای غم چشمان ِاقاقی،

بین این خطوط ِ مبهم

گم و گیج ِ ردّپایی از توءام!

من در این غروب ِ دلگیر،

من در این لحظهءِ دلتنگ،

من در این آه ِ جگر سوز،

من در این بود و نبود ها،

من در این قصّهءِ پر غصّهءِ بودن،

من در این حیرانی

همه وقت همه جا بهانه ات میگیرم، از تو نشان می جویم !

من در این پرچین ِتنها،

من در این گوشهءِ ناجور  ِ زمان،

من در این همهمهءِ گنگ،

من در این آزردگیها

من در این حال ِ خراب

من در این تنهانشستن های پی در پی

من در این افسوس ها،آرزوهای کبود

من در این تداوم  ِ آه

تنها به تو فکر میکنم و از تو حرف میزنم!!

به تو که سخاوت ِ مسلّمی می نازم

عاشقانه می سپارم باورم را به تو و هوای تو

به اسم نازت قسم تو جان ِ جمله هایی،دلیل ِ هر ترانه،عروس ِ واژه هایی!

 قافیه های شعرم همه به وزن ِ توءاند، همه به نام توءاند

وقت ِ خوب ِ از تو نوشتن چه بخواهم چه نخواهم هوای ِ واژه ها بارانیست

قطره قطره خط به خط واژه به واژه،عشـــق  ِ ناب نذر  ِ خیالت میکنم!

من در این دنیای ِ سرد،

 من در این بیغولهءِ تکرار  ِدرد،

من در این بن بست ها،

من در این آشفتگیها

من در این هیهات ها که کو کجاست دستی از سر یاری؟!

گوشه چشمی نگاه ِ مهر قیمتش چند؟!

اصلاً آیا هست؟!مدتهاست کیمیاست!!

من در این گلایه ها

من در این ای کاش های نیمه مُرده میان ِنطفه های کال ِ امّید

من در این هو هوی اضطراب و التهاب

من در این کویر  ِ خشک ِ عاطفه بین  ِ فوج فوج نقاب ِ دست و پاگیر

با دل ِ زخمدارم،با حال و روز  ِزارم،بازردی ِ نگاهم،با فقر  ِدستهایم،موءمن ِ کوی توءام!! 

آهای خاتون ِ خانهءِ عشق ،دلم خیلی گرفته هوای گریه دارم!

دلم  کاسهءِخون و وضوی اشک دارم!

تاول زده پاهای انتظارم  وَز درد ِ بی تو بودن جانم عذاب میکشد 

سجّادهءِ دلم را رو به تو پهن میکنم  آهای قبلهءِ موعود!

ببین این منم ایستاده به نمازت

همان که غرورم شهرتم بود 

یادت که هست ؟!

با اوّلین نگاهت با تیر  ِ چشمهایت همهءِ آن غرور رفت

من از تنم پر کشید مَنیَّتَم به باد رفت!

از همان روزها آینه هم دیگر مرا نشانم نداد،مردی که در آینه بود غریبه شد برایم!

دیگر خودم نبودم وقتی دچارت شدم،

کمرنگ شد برایم هر چه که بود جز تو!

جز تو نه مونسی هست نه باصفا همدمی،

نه دست ِ صادقی هست نه دلی آشنای درد!

جز تو نه غمخواری هست نه برای شانه هایم پناهِ امن کسی هنگامهء های های!

جز تو ویرانگیهاست حوالی ِ بودنم،جانم به لب میرسد از این بیهودگیها!

جز تو هرآنچه که هست با حال ِ من غریبه است،فقط تو میتوانی رفیق  ِدرد باشی!

جز تو نه مرهمی هست به زخم  ِکهنهءِ دل و نه دیگر محرمی به راز  ِ دردِدلها!

دقیقه های بی تو خورهء ِ جان میشود،به چاه ِ هرز می رود!

 غم  ِنبودن  ِتو پیچک درد میشود می بَرَدَم تا جنون

وای روزی اگر که تو نباشی فلسفهءِ زندگی به سمت ِ پوچ میرود،

هیچ حاکمم  میشود به تازیانه تا فَعلِگی هامی رود، تا بردگی ها میکِشَد!

 فردا هرگز نمیآید ،پشت جبر  ِ تکرار جان میدهد هر بار !

بی تو حیات به مَمات میرسد و هستی به نیستی!

منم و همین زمزمه های از تو گفتن

منم و همین درددل های شبانه

منم و همین دوسه خط ِ خیس که با تو شروع میشوند و با تو به پایان میرسند!

منم و کرور کرور حرف های ناگفته از روزهایی که دور از تو گذشته و میگذرد.

منم و دلتنگی و دلتنگی...

همه آرزویم در دل ِ این شب ِ کبود بین این خطوط ِ گیج و مبهم این است که

روزی عاقبت دست در دست ِ تو در ساحل  ِ آسودگی!

 

پ ن : و دل من به نگاهی از دور طفلکی میسازد!

لازم نوشت:به هر ســـاز  ِ تو رقصیـــدم، نرقصیدم؟! (کجایی پس؟)

 

همراه ()
با حس عجیبی،با حال غریبی دلم تنگتـه

سلام

شب اینجاست همین حوالی  ِگنگ

همین بن بست ِ متروک

همین نزدیکی ِ اشک

همین گوشهءِ غربت!

غم اینجاست همین زمان ِ ناجور

همین لحظهءِ دلتنگــــ

همین کبودی ِ آه

همین سنگینی  ِ بغض!

باد در هوا پیچیده با خودش گلاویز است ، هو میکشد در شب ،هوا هوای ویرانیست!

کنج ِ همین کبودی ها در عمیق ترین نقطهءِ آه،

یکی به تاریکی زل زده نقش ِدو چشم میکِشَد انگار به بوم  ِ خیال!

همین دو چشم  ِ زیبا رفیق ِ این لحظه هاست،مَحرم  ِ این گریه هاست!

سرم به زانوی ِ غم خیره به طرح ِ خیال گم میشوم تا خودت،همسایه با حضورت!

وقتی به تو میرسم به تو و نزدیکی ات،شب میرود به کنار و رنگ ِ غم می پَرَد!

تنها ترا میبینم و از تو حرف میزنم!

انگار که درجهانم جز تو دیگر چیزی نیست،تویی همه جهانم!

وقتی سوار بر خیالت همسایه ات میشوم گویی تمام میشود هر آنچه ناتمام است ،

و از تو شکل میگیرد هر آنچه که در راه است!

نمی دانی که تیر  ِ ناز ِ چشمت با دل ِ من چه ها کرد،کاش توان ِ توصیف بود !

وقتی خیالت اینجاست هوا زمین زمان همه چیز عجیب خوب است،

جادوی تو خوب بلد است کارش را!

و من همین حوالی  ِ تو همآغوش ِ خیالت به خواب ِ عشق میروم ،

ترا به خدا سوگند

ترا به جان ِ عاشق

ترا به اطلسی ها

ترا به واژه هایم

ترا به اشکهایم

ترا به نور سوگند

بگذار تا ابدیّت تا صور اصرافیل دلداده ات بمانم ،همسایه ات بمانم!

 

پ ن:اگه رو حصیر بشینم اگه هیچ نداشته باشم با تو من مالک دنیام با تو در نهایتم من!

 

همراه ()
نه نیستی تا ببینی!

سلام

من و این شب ِ برهنه ، شب ِ زخمی ، شب ِ سرد، به هم رسیده ایم باز در دقیقه های کلافه!

  هردو به جستجوییم، گویی شب مرا گم کرده و من ترا(شب مست ِ من و من مستِ تو!)

شب تشنهءِ در آغوش کشیدن ِ من و اشکهایم ، من حریص ِ گم شدن در هوای تو! 

 شب از پی من می آید و من از پی تو و خاطرات ِ تو!

نه من به تو نمی رسم، بین من و دستهای رویایی ِ تو بیش از اینها فاصله هست!

و تو چقدر دوری از من و  این دلواپسی ها!

 شب امّا عاقبت مرا می یابد و به کام می کشد!می بَرَدَم تا قهقرای یک سکوت ِ محض!

و من گوشه ای از این تنهایی ِ دلگیر می نشینم و دل به دل ِ مویه های دل می دهم!

بیچاره دل !

هر گوشه اش زخمیست یادگار  ِ دوستت دارم ها!!

دوستت دارم هایمان اصلاً یادت هست؟!

یادت هست  به چه شوقی به چه ذوقی آغوش می گشودیم برای یکی شدن ،برای ما شدن!؟

یادت هست صدای خنده های تو مرا می بُرد تا اوج ،تا بلندای جریان؟!

یادت هست ترس ِ ناگهانی چشمهایمان از اینکه وای خدای من مگر می شود بدون او ؟!

نه اختیار ِ این اشکها دست ِ من نیست ، عاجزم از مهار این هق هق ها!

کز می کنم کنج ِ همین تنهایی  ِموهوم و ترا آه می کشم و هموزن ِنبودنت واژه می بارم،خیس  ِ خیس!

آهای خاتون ِآرزوها، بانوی شهر ِ آفتاب!!

ببین این شکسته منم!  همان مغرور ِ دیروز،همان مرد ِ آرزوهایت ،اصلاً آیا یادت هست؟!

 از من و این دقیقه های اضطراب،از من و این دقیقه های زرد ،از من و این بی تو بودنها،

 تا تو و حریم ِ امن ِ با تو بودن چقدر فاصله هست؟!!

 از من که بی تو می میرم تا تو که همچو الههءِ عشق در سراب می تابی چقدر فاصله هست؟!

هر چه که فاصله  هست تو مدارا کن ، تو بزرگی کن ، بردار به لبخندی ،بردار به نگاهی، بردار به سلامی!

مرا از این شبهای حیرانی ،از غم پریشانی ، از تکرار رهایی ده !

 بگذار در هوایت نفس بکشم ،لمس کنم جاری زلال ِ زندگی را!

....

..

پ ن : بی همگان به سر شود ،بی تو به سر نمی شود، نمی شود!

 

همراه ()
دل ِ بیچارم تورو فریاد می زنه

سلام

شب و هوای  ِ اندوه  تو کوچه های بن بست

شب و نم نم  ِ بارون به سنگفرش  ِ خیابون

شب و شبآهنگ ِ غم  ، ملودی ِ فاصله

 شب و تنهایی ِ من ، شب و مرثیهءِ درد ، شب و سوز  ِ جدایی

شب و سکوت و هق هق ، شب و  تو در آیینه ، شب و تباهی ِ من

شب و شهری که بی تو شبیه ِ قبرستونه ، خرابه ای تو غبار ،پوشیده از ماتمه!

 شب و تو در قاب ِ عکس ،من و گریه و گریه ، من و تنهایی ِ بد ، من و آه های ممتد!

 من و دور از تو بودن ، من و  بی تو شکستن ، من و شب و تنهایی!!

آره باز شب شد ه و من بی تو دلم گرفته ، هوای گریه دارم.

 با همین  قلب ِ شکسته ،  با همین بغض فروخوردهءِ گس،

 با همین دل ِ بارونی ، با همین افسوس ِ تلخ ، همین سر درد ِ مضحک

 با همین  دستهای خالی ، همین  خسته تن  ِ آلوده به درد

تو رو  ضجّه می زنم ، که دچارم  به تو وُ  قسمت می دم به عشق که بیایی 

 بیایی به دستای کویریم امید ِ بارون بدی، به من که رو به مرگم  جرأت ِ موندن بدی!

بی تو نفس می خوام چکار؟ زنده باشم بی تو که چی؟! حرومه بی تو بودن!

بی تو  من یه دوره گرد ِ هرزم ، به مفت هم نمی ارزم، آدمکی کلافه ام!!

عَیار  ِ بودنم تویی با تو به وزن می رسم  با تو شبیه ِ آدمم!

از آسمون و از زمین یا از سخاوت ِ خدا دل ِ تنهام دل  ِ دیوونم جز تو هیچی نمی خواد!

 با همین چشم های ِ خیس

 همین بغض  ِ شبونه

 همین ترانهء خیس

 همین خط خطی ِ غم

تو رو  ضجّه می زنم ، که دچارم  به تو وُ  قسمت می دم به عشق که بیایی 

 بیایی و به دستای کویریم امید ِ بارون بدی، به من که رو به مرگم  جرأت  ِ موندن بدی!

بی تو نفس می خوام چکار؟ زنده باشم بی تو که چی؟! حرومه بی تو بودن!

بی تو من یه دوره گرد ِ هرزم ، به مفت هم نمی ارزم، آدمکی کلافه ام!!

عَیار  ِ بودنم تویی با تو به وزن می رسم  با تو شبیه ِ آدمم!

از آسمون و از زمین یا از سخاوت ِ خدا دل ِ تنهام دل  ِ دیوونم جز تو هیچی نمی خواد!

تو با ِ دوری هم آغوش

تو با فاصله تا من

 تو با درد ِ نبودن

تو با اندوه در مه

 تو با فردای رویاء ،

دلیل ِگریه های ِ این عاشق ِ دیوونه ای ،

خاتون ِ واژه های خیس تو بانی ِ ترانه های درهمی!

رویای با تو بودن ، کنار  ِ تو دویدن تا ته ِ بیشهء ِ عشق، تمام   ِ آرزومه ،یه آرزوی محال!

 منِ هم آواز  ِ اندوه ِ یک آغوش ِتنهام، حسرت ِ دست مهربون ِ تو به جنونم می رسونه!

گم می شم تو خاکستری ِ آرزوهای کال ،محو می شم تو دامن ِ عبوس ِ درد

خاطره هام از تو همه از جنس بارون ، آخه به چشمهای من باروون با تو قشنگه!

من با دل ِ شکسته م تو برزخ ِ فاصله، اسیر ِ غصّه های یکی بود و نبودم !

ببین چشمهءِ اشکم دیگه داره خشک میشه ، دیگه نایی ندارم ،پر شدم از التماس

تو رو  ضجّه می زنم ، که دچارم  به تو وُ قسمت می دم به عشق که بیایی

بیای و به دستای کویریم امید ِ بارون بدی، به من که رو به مرگم  جرأت  ِ موندن بدی!

بی تو نفس می خوام چکار؟ زنده باشم بی تو که چی؟! حرومه بی تو بودن!

 بی تو  من یه دوره گرد ِ هرزم ، به مفت هم نمی ارزم، آدمکی کلافه ام.

عَیار  ِ بودنم تویی با تو به وزن می رسم  با تو شبیه ِ آدمم!

از آسمون و از زمین یا از سخاوت ِ خدا دل ِ تنهام دل  ِ دیوونم جز تو هیچی نمی خواد!

 

 پ ن : دلم گرفته بی تو ، هوای گریه دارم ! 

همراه ()
بهانه

 سلام

شبی بسیار سنگین است امشب

زمان ایستاده انگار و هوای خاطره جاریست...

خدایا شکر قرار است به همین زودیها باران بیاید ،چرا که مگر می شود خاطرهء ِ چشمان

 ِ او در شبم جاری شود و دل ِ آسمان نگیرد؟! آری به همین زودیها باران می بارد!

 باران ِ اشک ِ چشمانم یا که اشک ِ آسمان ؛ چه فرقی می کند مهم این است که

 باغچهء ِ احساس ِ من خیس می شود !

 و من دلم را در آغوش می گیرم و بسان ِ کودکی بهانه گیر  به دامان ِ خیالت می آویزم !

تو که هنوز هم نمی دانم چگونه از کدام روزنهء ِ خیال به سرزمین ِ تشنه ام پای نهادی و

اینگونه بهانهء ِ باران شدی و تمام  ِ وسعت ِ مرا فاتحانه خندیدی و دلم با ناز خنده هایت رفت!

رفت و گم شد در هوای ابتلا !

رفت و دیگر دل نشد ، سراپا نیاز شد ، رسوا شد !!

تو با تن پوشی از لطافت ِ خدای ِ عشق تمام  ِ اعتقادم را فتح کردی ! دمت گرم!

به خدا ناز ِگل های سرخ یا که نرگس های عطر افشان یا اطلسی های پریشان در بهشت

 همه اش با هم نصف ِ زیبایی ِ تو نیست ! تو تماشــــــا داری!!!

من جز شانه های امن  ِ تو  از زندگی از روزگار هیچ نمی خواهم!

که های های دلتنگی ام را جز شانه های تو قرار نیست ،آرام نیست.

 زمان را بهت فرا می گیرد بی تو هیچ چیز سر  ِ جای خودش نیست !!

تو که نباشی  تمام ِ معادلات ِ حیات ِ من به هم می خورد ؛ می شوم یک تکرار  ِ سردرگم!

تو با جادوی آسمانی ِ چشمانت به دلم بند زدی انگار و من با تمام  ِ جانم حبس ِ چشمت می کشم!

من شاد ترین زندانی ِ زمینم اگر که زندانبان تویی!!

 کنار  ِ تو من چلّه نشین قصیده و غزل شدم ،دچار شدم به شعر هایی همهء قافیه اش تو !

 عاشق شدم و منی که در من بود بر باد رفت!

آه اگر بدانی که چقدر کنار ِ احساس ِ حضور ِ تو  دلم آرام است ...

خیالت را به آغوش می کشم و به خواب ِ آرزوهای سپید خواهم رفت ...

کاش هیچوقت از این خواب ِ آرام برنخیزم

 

پ ن : اگه قیمتی ترین سنگ زمینم توی تابستون دستای تو برفم !

لازم نوشت : ماه رمضون وقت  ِ بغض سحر یا اشک ِ ربّناهای افطار : التماس  ِ دعــــا

 

همراه ()
جمعه نوشت

سلام

بی همگان به سر شود  بی تو به سر نمی شود ، نمی شود !

منم نشانه دار ِ تو ،دچار ِ چشم ِ مست ِتو ،عبور از این دقیقه ها بدون ِ تو نمی شود،نمی شود!

 شبم به اشک رسیده و داغ ِ تو دارد این دلم، کجایی مهربان ِ من؟

بدون تو شبــم سحــر  نمی شود، نمی شود!

دلم بهانه گیر شده فقط ترا می طلبد، چه کرده ای مگر که جز به نام تو، قرار ِ من نمی شود،نمی شود؟!

از همان اوّلین لحظهء دیدار، مقصود شدی و مقصدم دخیل  جز به نگاه ِ تو نمی شود،نمی شود!

خیالت یک رفیق خوب است با  حال ِ خرابم،مرحم برای دردهایم،همصـــدای گریه هایـــم

جز همین تک خیال ِ ناز  ،هیچ رنگ ِ نارَنگی برای من خیال ِ تو  نمی شود، نمی شود!

ترا تا بی نهایت دوست دارم برای من بدون ِ تو خدا ،خـــــــــــدا نمی شود، نمی شود!

بدون تو باران  هم می بارد امّا بی وزن بی ترانه ، گویی توازنش بدون ِ تو نمی شود ،نمی شود!

کاش بودی و می دیدی هق هق ِ دلتنگی ام  بدون ِ تو سیل می شود ، تمام نمی شود ، نمی شود!

این است حال و روزم از وقتی که تو با دم اهورایی به کلامم وزن دادی جان دادی!

این است حال و روزم  از وقتی که دلم لرزید ، از همان اوّلین لحظهء دیدار،همان سلام ِ آغازین

بی تو هـــــــــــیچ نمی ارزم قافیه هایم زرد است ، ترانه هایم بی رنگ ،واژه هایم پوسیده!

آهای آسمانی نشین  ِ من ِ دیوانه!

 این خط خطی های عاشقانه ، این صدای درد ِ در واژه ها پیچیده ، همه اش فدای تو

طلــــوع کن مشرق یا مغربش اصلاً مهم نیست ، ضجّهء این واژه های منتظر، تنها همین است:

بی همـــــــــــــگان به سر شود بی تو به سر نمی شود ، نمـــــــــــــــــــی شــــــــود!

داغ ِ تو دارد این دلم ،جای دگر نمی شود ، نمی شود!

 مرد ِ درون ِ آینه  گم می شود در شب ِ بدون ِ تو ، طلوع کن ...طلوع کن!

 

پ ن : هیچکس ، هیچکس اینجا به تو مانند نشد !

پ ن : حال همهء ما خوب است ،امّا تو باور مکن.

همراه ()
خیــــال ِ عاشــــــــــقانه

سلام

 گمشده ام در کوچه های خاطره ،همقدمم خیال ِ توست (ببین چه ها نمی کند):

خیال ِ تو می بَرَدَم به سرزمین ِ آرزوهای سپید ، به چکـــّه های ِزلال  ِ باران ِ عشق !

خیال ِ تو یک رفیق ِ خوب است برای این منـــزوی ِ بی سرزمین!

خیال ِ تو   نقطهء خوب ِ تعادل  است برای  ِ شعر ِ شکســــتهء ِ من ؛

یک زمان دست ِ نوازش می شود و اشک  می زُداید از  گونه هایم

 و زمانی مثل ِ امشب ،همقافیه  با چشمان ِ خیسـم شاه بیت ِ اشــــک می بارد!

خیال ِ تو مرا مست می کند از اِدراک ِ پیوند ِ آب و باد در هلهلهء مجهول ابرهای سرگردان

و می بَرَدَم تا تماشای رقص ِ موزون و هماهنگ ِ نطفه های این پیـــوند( قطره های باران)

خیال ِ تو دست ِ مرا می گیرد و سخاوتمندانه می بَرَدَم به هزارتوی باغ ِ عشق !

و مرا غرق در درک ِ این همه نشانه رها می کند و  خود گوشه ای از این

جَبَروتِ محال پنهان می شود  و رخ می گیرد!

به ناگاه می شکَنَم، آخــــر مگـــر می شود بدون ِ تو تاب آورد در این بی تابی ِ مطلق؟؟!

 در همه جای ِ این وسعت ِ محال نشانی از تو هست، نقــش ِ زیبای لبخند ِ تو

همه جا نمایان است، امّا تو کجایی؟؟!

 چرا هرچه می جویم نمی یابمت ؟

چرا اینقدر دوری از من و تمنّای دستهای ِ تنهایم برای در آغوش کشیدنت؟!

 با عاشق ِ زار ِ خود این بودن یا نبودن ها تا به کی؟!

نمی دانی بی تو رســــوا می شوم؟!

نمی دانی بی تو نیست می شوم؟

 رخ مگیر از من ِ مبتلا ، بی تو مــات می شوم ، محو می شوم لابلای هَجو ِ ناهمگون ِ انــــدوه!

من می مانم و حیرانی ِ بدون ِ تو در فضایی همه اش نشان از تو!

 می دانم  به خدا سوگند تو همین جایی !! عِطر ِ خوب ِ حضورت در تمام  ِ باغ پیچیده!

 و من  این هوای ناب  را با ولع ِ یک نوزاد ِ گرسنه می بلعم و جــــان می گیرم!

و به شوق می آیم و می جویمت لابلای بیشه زار ِ فاصله های کبود!

هی اینجا را ببین :

 من نَفَس های  قناری را وقت ِ عشق بازی اش با گل ِ سرخ می بینم  و چه زجری دارد این تماشا!!

تماشای یکی  گریان در حسرت ِیکی شدن با دیگری !!!

( عاشقانه در مرداب جان دادن)

مبهوت ایستاده ام و خیره مانده ام به قناری که گویی نمـــاز ِعشق می خوانَدبا اشک! (قبله اش هم گل ِسرخ)

 که:

 (هان ای گل من، نازنین دلــبر ِ من ! گل ِ سرخـــم  رویای روز و شبــم

جانـــم به فدایت،چه بیرحـــمانه زیبایی ،گلبرگ هایـت هر کدام یک مثنوی واژهء عشق!

جانـــــم به لب رسیده است ، بگذار بمـــیرمت عــشق!

 من به زیبایی ِ تو دچارم تا همیشه  و همیــن جا دور ِ تو  می گردم و می گردم

تو بخند و زیبا باش گل ِ نازم ، روزگارت همه شاد ،لحظه هایت آبی و شکوهت جـاودانه )

قناری عاشقانه می خوانَد و من اشک نریزم چه کنــم؟

ببین خیالت  با من چه ها می کند؟!

ببین تا به کجاها می کشانَدَم؟!

 بی وزن شده ام   و حوالی ِ سَرَم انگار تو در دَوَرانی !

آهای ی ی بانوی ِ آسمانی ام ببین صدایـــت می زنم !

ببــین چه بیـقــــرارم !!

ببین قامتم از دوری ِ تو نازنین خم شده است !

ببین  با چشمانم چه کرده است هــق هــق  ممتد ِبی تو بودن !

ببین بی تو چقـــــــــــــــــــدر تنهایــــــــــــــــــــم!!

چه کنم ؟ چاره ام چیست کیست  اگر تو نیستی؟؟!!

 به خدا تویی درمان ِ دردم ؛ تویی پاداش ِ صبرم!

تویی بهانهِ دل ِ بیچاره ام  برای بیقراری های شبانه در سکوت ِ تلخ ِ خانه!

  برای من ِ دربند بهــــانهء رهایی تنها تویی!

معبـــود ِ بی نظیرم  بدون تو ، نَفَس ، هوا، زمین ، زلال ِ آب ،

 صدای جاری حیات ، ترانه ها ،حتی  گل واژه های شعر  ِ من  هرگـــز به معنا نَرِسَند!

در تو خلاصه می شود معنای زنده بودن !

این دایرهء تکرار، تنها با خیال ِ امن ِ تو قابل ِ تحمّل است

چه اگر خیال ِ ناز ِ تو نبود بسیار پیش از اینها (مرد ِ درون ِ آینه) جان داده بود!

من با خیالت زنده ام تا ابدیّت ، شاید هم بیشتر !!

من بارها با خیالت تا نمی دانم کجاها رفته ام ،

 تا پاسخ سوال های ناممکن! تا  اعمــاق ِسرزمین ِ ممنوعه!

من با خیـــــال ِناز ِتو خوشم  و تابینهایت خواهم رفت!

 عشق ِ تو سکون نمی طلبد!

یا فنا می شوم در آتش ِ این هجر یا به بقا می رسم در آغوشت!

 تو که باشی باکم نیست از گم شدن در جادّه های حـــیرانی! 

از امتداد ِ بی مقصــد هراســــم نیست وقتی تویی همسفر ِ این پریشانی ها!

 تو که  باشی از انتها بیم ندارم بگذار اسرافیل با تمام ِ جانش صور  ِ پایان بدمد!

چشمان ِ خیال انگیز ِ تو اگر  با من باشد بگذار دنیا به پایان برسد ، با تو قصّه ای نو آغاز خواهم کرد!

بگذار کافـــر خطابم کنند از اوّلین نگاه ِ تو ،قبلهء من وقت ِ نماز ِ عشق

  فقط تویی نه اینسو نه آنسوتر !

بگذار  از اینکه فقط و فقط ترا می بینم به بندم بکشند و سرازیرم کنند تا جهنّم ِ موعود،

 من ایمان دارم در اعماقِ آن درّهءِ سوزان هم، خیال ِ تو بهشتی زیبا برایم خواهد ساخت!

 من عاشــــقت می مانم عشق ِ آسمانی من ، بگذار دیوانه خطابم کنند !

مجنــــون ِ تو بودن،هنــــر  ِ من ِ تنهاست!

این دو سه خط هم به عاشقانه هایی خواهد پیوست که از غم دوری تو با اشک

به دل ِکاغذ چکید ،  من و سوز ِ این واژه های خیس فدای تو !

فراموش مکن من به دوست داشتن ِ تو زنده ام!

 نمی دانم تا به کجا این انتظار ادامـــه خواهد داشت ،

 نمی دانــم تا به کی کالبدم توان ِ پریشانی ِ این روح ِ خسته را خواهد داشت ؛

امّا کاش از دل ِ ستاره ای دور یا نزدیک به من ِ دربدر رخ می نمایاندی!!

کاش می دانستی چه التهاب ِ کشنده ای دارد دلتنگ چشمان ِ تو بودن !

کاش می دانستی امشب همین لحظات ِ درهم چقدر کَمَت دارم!

شـــانه های امن ِ تو باید تا که های های ببارم غم ِ تنهایــــی ام را !

هرکجای این فاصله که آرام گرفته ای آسوده بخــــواب عشق ِ آســـــــــمانی ِ من

مَرد ِ تو  تا همـــیشه چشم براه ِ تو با اشـــک ، عاشــــقانه می نویسد.

...............

...

 پ ن : هیچکس ؛ هیچکس اینجا به تو ماننـــــد نشـــــد!

 

 

همراه ()
هق هق دوری تو

سلام

داغ ِ تو دارد دل ِ غمگین ِ من ،از پشت ِ این همه فاصله طلوع کن به سرزمین ِ بیاتم

 بگذار  نور ِ با تو بودن بتابد از خورشید ِنگاهت بر پهنای روزهای خاکستری ام!

انزوای دستهایم ،تشنهء ِ سخاوت ِ دستان ِبخشندهء توست ،

 در بَرَم بگیر، جانم به لب رسیده از این بیهودگیهای مزمن!(این سردرد های لجوج)

من اینجا از عمقِ ِ سکوت ، صدای ِ جاری ِ ترا آه می کشم که کاش طنین انداز شود

در جای جای ِ فضای مسموم ِ بیکسیهایم ( بیکسیهای من ِ از تو دور مانده!)

خسته ام بانو !!

 برای رها شدن در بیکرانِ دستهایت بیقرارم!

این زمستان، این فاصله های کبود،این روزمرّگیهای مداوم،این در خود شکستنها را تنها تو درمانی !

بیتابم برای آرام گرفتن در آغوش ِ رویایی ِ تو  و نفس کشیدن در هوای ملتهب ِ با تو بودن!

تو از جنس ِ بارانی ، می بری ام با خود تا پیچ در پیچ ِ هم آغوشی ِ ابرها!

با تو من  نطفه های باران  را در دل ِ ابرهای آبستن  به تماشا می نشینم که چه بیتابند برای پرواز

که چه مشتاقند برای رهایی !

با تو من به تماشای رقص ِ موزون ِ قاصدکها می نشینم که از دَم ِ پاک ِ اهورا، جان ِ پرواز می گیرند!

با تو من به کشف ِ شگرف ِ قنوت ِ آفتابگردان ها می رسم که هماهنگ در وسعت ِ یک

دشت به خورشید خیره می مانند! 

 نیازشان قد کشیدن تادل ِ خورشید است این را از فریاد ِ نگاهشان می شود حس کرد!

با تو من همپیالهء شبنم می شوم برای مستی با  گلبرگ های شقایق

از خود بیخودم می کند زمزمهء عاشقانهء گیاه ِ عشق با مایع ِ حیات:

 (یعنی که نیست می شوم اینجا بدون تو)

می بینی؟!

با تو من تا یک جنون ِ شیرین می روم و باز میگردم ،شیرینیش رفتن با تو  و زجرش بازگشتن ِ بدون ِ توست!

دستان ِ خیال ِ تو  می رقصاندم  و می بَرَدَم تا پروانه گشتن ، سوختن پیرامون ِ رموز ِ عاشقی!

 چشمان ِ خیال انگیز ِ تو مرا بی وزن ، به سرزمین ِ واژه ها می کشانَد و

من از این سفر ِ رویایی، همین دوسه خط واژه های خیس را به یادگار بر می دارم

 آنهم همه اش فدای تو که بهانهء ِ رهایی ام از هیاهوی شب ِ اندوهی !

ببین ، نگاه کن! میبینی؟!

باران به این نوشته باریده و رنگین کمانی از زیبایی ِ با تو بودن، حوالی ِ این شبنوشته نقش بسته است!

 دست در دست ِ خیال ِ تو به تماشای این تصویر ِ زیبا می نشینم وگم می شوم در این یکی شدن !

ناگهان به خودم می آیم، چه سوز ِ زشتی از سرما جاری شده است در این خانهء متروک!

انگار نهیبم می زند که  باز من مانده ام  و سکوت و های هوی شب ِ بی تو !

نبودنت را آه می کشم و ترا  عاشقانه به خالق ِ آیه های مقدّس ِ عشق می سپارم !

هق هق ِ غریبانه ام اوج گرفته بانو و من محو می شوم در  شب ِ بی تو بودن!

باشد که شبی دیگر با خیالت اوج بگیرم تا دل ِ شعر ، حالا که هم آغوش اندوهم بدون تو!

 

پ ن : همیشه کم میارمت!

 

همراه ()
شعر زیبای خیال تو

سلام

عشـــق یعنی نفس کشیدن در هوای ِ یکی در خیال ،یکی که در دورها آرمیده در دل ِ احساس!

عشــق یعنی آه ِ منُ  و تمنّای وصالش در آغوش ِسجّاده ...

عشــق یعنی من نه منم!! اوست که می بَرَدَم با خود  تا خودش، تا ساحل ِ آرامش !

عشــق یعنیِ  رقص  ِ باران با العطش های کویر ،( من کویرم تو باران باش و ببار ...)

عشــق یعنی درددل کردن با  عکس ِ  ناز ِ چشمت در دل ِ شب ، لابلای فلس ِ شب بوها!

عشــق یعنی جانم فدای تو چرا از در نمی آیی  تا غرق شوم در حُرم  ِ دستهایت؟!

عشــق یعنی سوز  ِ  نی ِ مردی تنها در بیکران ِ شب  نگاهش خیره به دور، تلاقی ِ رویاء

عشــق یعنی در نبودت انتظار را ورق زدن ، واژه ساختن ، در ترانه محو شدن !

عشــق یعنی فانوس  ِ دریایی در اقیانوس گمگشتگی های آلوده به ترس بی تو بودن !

عشــق یعنی چشمان ِ برمودایی تو آنهنگام که در افق ِ خیالم بانوی فردایی !!

عشــق یعنی من بی تو  می میرم صحبت از رفتن مکن !!

 (ماندنی باش مثل شرم ِ اولّین سلام در کوچه های خاطره!!)

عشــق یعنی طپش های مُدام ِ قلب ِ من در زمهریر  ِ دقیقه های بی تو ،

 لحظه هایی همه اش آبستن ِ اندوه!

عشق یعنی سوار ِ ابرها بودن با خیالت اوج گرفتن تا سرزمین ِ شاپرکها در گستره ای همه اش تو !

عشــق یعنی من و این حال ِ خراب  به فدایت ، درمان ِ این درد ِ بی درمان تویی!

عشــق یعنی تو که وسعتی داری  تماشایی در سرزمین آرزوهای محالم ،

 هفت آسمان اوج می گیرم با خیالت !

عشــق یعنی حُزن ِ پیوند لحظه هایم با انــتظار یا صاحب  این واژه های منتظر !!

عشق یعنی بغض ِ نشسته در گلو  تنگ ِ غروب وقت ِ خوب ِ اذان ِ  زمین به آسمان

عشــق یعنی های های ِ دل ِ دیوانه ام در سکوت ِ شبانه درون ِ پیلــه های انزوا !!

عشــق یعنی من ِ تشنه به جرعه ای از شراب ِ چشمان ِمستت  وقت ِ رقص ِ خیالت شباهنگام!

عشــق یعنی کشش ِ مجهول  و  عطر آگین ِ خیالت در فضای این شهر دور در دل غربت

عشــق یعنی بی همگان به سر شود بی تو به سر نمی شود که هیچ ،

سونامی ِ اشک  می شود و  جولان می دهد!! 

عشــق یعنی داغ ِ تو دارد این دلم وقت هق هق های بی کسی کنج ِ در خود شکستنها!

کلام پایانی این مرثیهء ِ شبانه حسرت جای ِ خالی ِ توست بین ِ این کبودی ها

جمعه در راه است و عنقریب است که من و کویر ِ تشنهء دلم به میهمانی ِ باران ِ اشک برسیم

ترا تا همیشه چشم در راهم که بیایی و من و دل در آغوش مهربانت با سمفونی زیبای

 وصال جاری شویم تا زندگی ، تا فردا ...!

 

پ ن :چه کردی با ســراب من که قطره قطره آب شد

 

همراه ()
خط خطی

سلام

شب اینجاست و گستره ای دارد به وسعت خاطره هایی همه اش از جنس  باران ..

خیس! نمدار ، موّاج در تعلّق گنگ ِ زمان ؛

 چونان گیسوی دخترکی در رویاء دوان دوان زیر قطره های باران در خیالش یکی در یاد

 با او رقصیدن،اوج گرفتن تا ناب ترین لحظهء ِ احساس ..!

 رفتن و رفتن تا هم آغوشش شدن ،در آغوشش گم شدن ، بی وزن شدن، رها شدن!

آه نمی دانم یاءس ِ تلخ ِ حسرت ِ نبودنت در این لحظهء مسدود از کجا آمد و

 روانه ام کرد لابلای این واژه های سردرگم !

تسلیم ِ  سوز  ِ شبم !!

 اندوه ِ نبودنت به اشک می رساندم و می بَرَدَم تا بطن ِ هق هق !

به خدا دلم برایت تنگ شده است ؛بگذار زمین و زمینیان بگویند زانو زد اینان را مگر آخر درک ِعشق ؟!

اینها چه می دانند وقتی بغض گلویم را می فشارد و بهانه ء رها شدنش نام ِ توست چه حالی دارم؟!

اینها چه می دانند که تو تا کجای ِ این ِ کویر ِ منزوی ریشه دوانیده ای و جان ِ تنم شده ای ؟!

نخند ولی به خدا با تو تن ِ من بسیار حاصلخیز است ، همه ام می شود جوانهء امید!

با تو شاعری می شوم جسور!!

 عاشق ِ درگیر شدن ، خط کشیدن ، نشانه کشیدن ، از دیوار ِ شعر بالا رفتن !!

بگذار و بگذر از نگاه ِ هیز ِ آدمکها

اینها  همان نقابهای سرگردان داستان هایی هستند که مادربزرگ می گفت ..!

 اینها چه می دانند آخر صدای  گنجشکان در کارخانه می میرد یعنی چه؟!

شبم به قهقرا می رود و من دستهای مهربانت را کم دارم برای نوازش اشکهایی که

بهانهء باریدنشان تویی و تکرار ِ نامت در  گرگ و میش ِ های های ...

آرام بخواب بانوی شهر ترانه های ابری ام !

من و شب تا سپیدهء فردا خیابان ِ بلند خاطره هایت را قدم می زنیم و می باریم

من و شب حرف ها داریم ، درد دل ها داریم ، خاطره ها داریم.....

 نگاهم به  تصویر دو چشم ِ زیبای توست بر پیکرهءِ شب تا خواب بربایدم اگر که بتواند!

همین یک آرزو بیشتر را ندارم که کاش در دل ِ یکی از این شبها دستهایت از دل ِ آسمان

مرا به بهانهء وصال تا سرزمین ِ رویایی ِ  همیشه داشتنت ببرد ..

 

پ ن : این خط خطی بهونه بود ، دلم هواتو کرده بود ..

 

همراه ()
خداحافظ پاییز

سلام

پاییز چمدانش را بسته انگشت به لب با نگاه ِ وداع، لحظه های خاکستری ِ مرا به زمستان

می سپارد و می رود تا دیاری دورتر ، عاشقی نیمه مست را ببرد به کام ِ برگ ریزانش

و مدهوش لابلای واژه های زرد بکشاندش تا انتها ، تا غم ِ مجهول ِ یلدا ، تا اندوهِ یک شب ِ بلند!

 و من غرق در معمّای این شب ِ رویایی از تو خواهم نوشت که به خودت سوگند بیقرارم!

اتّفاق سادهء اولین نگاه ِ من و تو آبستن ِ خاطره هایی شد همه اش از جنس باران و حسرت

اینکه تو از کجای قصّه هم آغوش خیالم شدی تا همیشه گنگ خواهد ماند ،

امّا جاذبهء چشمانت یک حقیقت محض است در وانفسای این دقیقه ها ، دقیقه هایی

که کِش می آیند انگار ، نمی روند تا به فردا برسم.!

فردای ِ من تویی و در تو غرق شدن ، تو که با باران آمدی و با باران جوانه زدی تا اعماق دلم

 تو که آمدی من ِ عاشق ِ باران دیگر نه باران را  دیدم و نه اصرار قطره هایش را به

شیشهء غبار گرفتهءِ پنجرهءِ احساس!

ترا  دیدم که خرامان می آیی و من غرق در تماشای رخ زیبای تو از زمین و زمان فارغ  میشدم

 انگار در همخوابگی ِ  سراب و حقیقت نطفهء مبهم حسی به نام عشق بسته میشد

و من در ترجمان ِ ترانهءِ چشمهایت واژه ها را به نور سوگند می دادم که

 مبادا این هم یک خیال ساده است ، عبوری و فرّار !

 نوازش دستان تو مرا به خودم آورد ، شدم مجنون تر از مجنون..

شدم عابد ِ دو چشم مستت که انگار روزنه های امیدند در روزگار قحطی ِ احساس ِ ناب!

من در تو گم شدم !!

 نه بگذار حالا که در دل ِ شب ترا بهانهء نوشتن کرده ام اعترافی بکنم:

تا پیش از تو من انگار نابینا بودم، می دیدم امُّا آنچه که دیدنی بود من نمی دیدم

من آدمکها را می دیدم که تند و عبوس از هم می گذشتند برای زودتر به انتها رسیدن ،

برای رسیدن به نقطهء پایان هیچ ابایی نداشتند حتی اگر گنجشککی سرما زده زیر ِ پایشان جان می داد!

تو که آمدی من اشک ِ گنجشکک ِ مظلوم را هم دیدم ، دیدم که با زجر جان می داد و

نگاهِ خیره اش در جستجوی یک نگاه ِ آشنا مات می ماند و خاموش می شد!

من با تو به راز ِ آفرینش رسیدم ؛ به جادوی فنا ، به عظمت نقاش ِ آسمان ، به او در محال!

با تو یاد گرفتم هیچ انتظاری بیهوده نیست حتی اگر مسافری در راه نباشد

ایمان آوردم که دستهای صاحب انتظار ترا از دل ِ شعر و ترانه به سرزمین ِ خشک کلماتم هدیه آورد!

ایمان آوردم که بالاتر از باور ِ زمین خدایی هست بی نهایت مهربان  که ستاره هایش را

 به گمشده ای شبزده می بخشد،

تو همان ستاره ای هدیه از دل ِ آسمان به من گمشده در شب!

 با تو  من به اویی رسیدم که تا پیش از این  از محال اینسوتر نمی آمد.!

با تو من شاعری هستم همه ام شور ، همه ام مست، همه ام فریاد و فریاد ..!

می دانی؟

از لحظهء آمدنت به سرزمین ِ خیالم من نه منم ! در جِلد وجودم تویی که می بری ام تا خود ِ آرزو..

آه، چقدر زیباست شکوه ِ داشتنت را با زبان ِ واژه ها به تصویر کشیدن

و من غرق در این تصویر ِ عاشقانه پاییز را تا سلام ِ زمستان بدرقه خواهم کرد ...

 

پ ن : خواب از چشمانم گریخته، نمی دانم کجاست، نمی خواهم بدانم کجاست

با خیال ِ تو خوشم..

 

همراه ()
خط خطی

پاییز جان گرفته می بینی؟

پنجره را باز کن به تماشای غروب بنشین و مرا تصور کن کنج شهری دور لابلای آدمکها

پنجرهء خیالم را رو به چشمان ِ خیال انگیز تو گشوده ام و هوای ورم کردهء پاییز را خط خطی می کنم..

بوی باران می آید از کمی دورتر نسیم تندتر میوزد گویی پیک باران است آمده خبر دهد

دلم را به همین زودی هاست که در شهر ِ دلم باران ببارد ....

بی خیال آدمکها من عاشق بارانم ...باران که می بارد من کودکی می شوم  بازیگوش

می دوم تا تو تا دخترکی در دور با روسری آبی گل یاسی بر مو ، مو که نه ، خرمن ِ مو!!

می دوم تا شعر تا ترانه تا دشت ، گفتم دشت؟ آه آری دشت ؛ دشت ِ احساس ..

احساس روز دیدارمان یادت هست؟؟!

من بودم و تو بودی و دریا بود و باران ، وای باران چه بخشنده می بارید ...

استشمام کن هوا را پر کرده امش از دوستت دارم ها در باد ....

پاییز همین جاست ،عاشقانه و زیبا کنار لحظه هایم جاریست ...

دلم که تنگ می شود حجم زردش در آغوشم می کشد و می بردم تا هزارتوی خیال..

تا ارغوانی حریم تو ...تا نزدیک در آغوش کشیدنت ...

جان می گیرم و به آفتاب به شهر به زندگی می خندم...من تویی دارم که هیچکدامشان ندارند!

ببین باران که می بارد تو در آغوشمی گرم ِ گرم ...

دستانت را می گیرم و می رویم تا کوچه های شعر قدم می زنیم و می آییم و تو می روی و

من می مانم و یاد تو و خیال ِ تو و ادامهءِ باران..

ببار باران.. ببار

 

پ ن : می خواهمت و می خوانمت و می خواهمت و می خوانمت...!

 

همراه ()
 

بی تو نفسم می گیرد شباهنگام  ِ تنهایی!

بی تو بغض می آید و مغرور می نشیند کنج اتاقکم و با نگاه ِ ماتش می خوردم انگار

و به بارانم می رساند!!

به باران می رسم و تو از دور خرامان می آیی و بهانه ام می شوی برای از تو باریدن ..

برای از تو نوشتن ، برای اشکهای بی صدایم بهانه می شوی !

 بهانه ام می شوی که سر به دیوار بی کسیها بکوبم و نیمه شبهای مردابی ام را ببارم و ببارم!

دلم می گیرد از این  تنهایی  ِنابهنگام!

 منم و همین دقیقه های گیج تا  تو نیایی...!!

منم و اشکهای بی صدا تا  تو نیایی..!

 منم و خیره به عکسهایت در دل شب تا تو  نیایی!

کی آیی به برم؟ کی؟ کی ؟ تا به خود آیم و غرق در حریم امن دستهایت پرواز تا دل ِ آسمان!؟

اینجا شب بینهایت کبود است ؛ لحظه هایم سربی رنگ می روند تا به فردایی دیگر برسند

فردایی که باز هم ترا در هالهء ِ آرزوهایم خواهم دید نه بیشتر نه کمتر..

کاش فردای حقیقی ِ من با تو بیاید !

 

 پ ن :طعم خیس اندوه ، اتفاق ِ افتاده !!

 

 

همراه ()
تو یک جادوی شیرینی

سلام

گاهی بین اینکه بگویی چه سود و نگویی تکرار  ِ درد ،همهمه ای می گیردت بی نهایت زجر ..!

انگار بین تعلیق گنگی از فضا ،هزاران واژه ء سردرگم ترا می بلعد و میبردت تا سرزمین بغض های پنهان!

سرزمین چه کنم چه کنم های نا محدود !

دلم می گیرد از این همه تنهایی...چشم می گردانم همه در خود گم همه سردرگم !

همه انگار برّه وار می روند و می روند ....

در نهایت تو می مانی...!( این نهایت ماسوای آن نهایت گنگ ِ زمین است)

تو می مانی ایستاده آن دورها در خیالی مملوّ از جریان ، سرشار از بودن ، بودن و دربطن ِ  جریان خواندن !

تو می مانی که من ِغوطه ور در خاک، دچار ِ چشمان ِ مستت شده ام ، تو یک جادوی شیرینی...!

به سوی چشمهایت روانه این واژه ها می شوم تا مرز ِ یکی شدن با خیال ناز ِ تو ...

هی می بارم و می بارم و صدایت می زنم : آهای خورشید ِ مرداب زمین کاش پناهم باشی..!

کاش از افق ِ آشکار، دستهایت به وسعت مهربانی به اندازهء برکت دستهایم را می گرفت و جان می داد...

جان ِ دوباره ام می داد..

کاش بین من  تا تو که نیمهء پنهان ِ منی اینهمه جادّه نبود ، این همه فاصلهء سردرگم !

کاش من آنجا بودم که تویی، اینجا که من هستم تا بینهایت زرد است !!

اینجا همهء ِاین خاک مرده این سرزمین ِ مات ذرّه ذرّه نام ترا می خوانند

گویی همه شان ذکر می گویند ...

ای پایان امتداد نگاه ِ خاکستری ام در افق رو به تو !!!

من ترا می خوانم ، ترا می بارم به چشمهایت فرمان ِ نگاه بده !!

کاش نگاهم کنی...

.....

..

.

پ ن : اینقدر سوسو می زنم شاید یه شب دیدی منو !

 

 

 

همراه ()
درباره اینجا
اینجا برای من و شبزده های گمنامی که دچار به خیال ِ چشمان ِ یکی در یادند کوچه باغیست امن،لطفا به حرمت تمام ِ دلهای ِ در بند ِ عشق از کپی نوشته ها خودداری شود! با احترام به نظرات و پیشنهادات ِ دوستان نظراتی مورد ِ تایید ِ نویسنده هست که عاری از کنجکاویهای بی سر و ته ِ امروزیست
آخرین مطالب ارسالی
نیاز
بیا از من بگیر کابوس نبودنت را
بند را آب برده ،دیو ِ شب پستوی خانه را هم دَلِه کرده
خط خطی یکی دلتنگ ِ عاشق
نام تو مرا همیشه مست می کند بهتر از شراب
یا غیاث المستغیثین
با حس عجیبی،با حال غریبی دلم تنگتـه
یک عاشقانهءٍ خیس از من ِ به تو دچار تا خود ِخدا
ای آنکه بجز تو هوایی به سرم نیست
دو سه خط تا پایان
به نام ِ تو به یاد ِ تو
صدایم کن صدای ِ تو خوب است
ارغوان ِ دلت همیشه بهار عشق من
خط خطی های خیس
مگر میشود بدون ِ تو گریست و نابود نشد؟
یاد تو اینجاست ؛ همین گوشــــهءِ دلتنگــــــــ
با تو با تو اگه باشم وحشت از مردن ندارم
اعتقاد
درد ِ دل
این منم یک سرد ِ سردرگم
کلید واژه ها
دلتنگ
عاشقانه
دوستت دارم
عشق
جمعه
بی تو
باران
خیال
بیقرار
اندوه
پاییز
خدا
شب بی تو
باران ِ عشق
نیاز
چشمانت
من در هیچستان
انتظار
غمگین
میلاد تو
امام رضا
یلدا
قدر
هفت شهر عشق
خیال تو
حسین(ع)
تاسوعا
ابوالفضل(ع)
جادو
آغاز
اسم قشنگ مادر
هفت سین
مادر
عاشورا
گذشـــته ها
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
همسایه ها

امکانات

موزیک آنلاین