خط خطی یکی دلتنگ ِ عاشق

سلام

ای تنم به عشق  ِتو آراسته

ای دلم به داغ  ِ تو نشسته

ای خوب ای صمیمی ای یگانه یاور ( ای همیشه موءمن ِ بامرام)

منم که در هوای تو معلّقم

منم که در خیال ِ تو غوطه ورم

ای که غمم ز دوریَت  پایدار  

ای که تمام  ِ هستیم شده به تو گرفتار

منم که در حوالی ات مسافرم

 منم که سوی ِ انتهایم فقط به تو رسیدن است!

این شهر این خیابان این کوچه های پر از دلتنگی بی تو غریبند ،غریب !

دست بگیر و برهانم از این برهوت ِ تکرار

پر  ِ پروازم باش تا دشتهای سرسبز  ِ نزدیکت!

اینجا بدون ِ تو بیابانیست پر از هرز علف های بدقواره بد شکل،هرجایی!!

اینجا بدون ِ تو به هر طرف که میچرخم حیرانیست،ویرانیست،تباهیست!

اینجا بدون ِ تو نه باران میبارد و نه حتی کورسوی امیدی که شایددل آسمان به رحم آید روزی!

اینجا بدون ِ تو هوا کم است برای استنشاق ، بازدم هایم تلخ پس میزنند!

اینجا در خلاءِ نبودنت همسایهء بغض و آه های ماءیوس شده ام

اینجا بدون تو یعنی سکوتی که میشکند از درد امّا توان ِ فریاد کو؟!

اینجا همه چیز همه جا همه وقت بوی بی تو بودن دارد!

گس ِ مسموم  ِحسرت همه جا گل داده، شهر زرد ِ زرد است بی تو!

اینجا بدون تو حال ِ من هیچ خوب نیست ، کلافهءِ زندگی ام!

 

پ ن : دلم گرفته آسمون، قدِّ یه ریزه گریه میشه بارون بباری؟!

 

همراه ()
نام تو مرا همیشه مست می کند بهتر از شراب

سلام

من در این کوچهءِ غربت،

پشت فَلس ِ اطلسی های کبود،

لابلای غم چشمان ِاقاقی،

بین این خطوط ِ مبهم

گم و گیج ِ ردّپایی از توءام!

من در این غروب ِ دلگیر،

من در این لحظهءِ دلتنگ،

من در این آه ِ جگر سوز،

من در این بود و نبود ها،

من در این قصّهءِ پر غصّهءِ بودن،

من در این حیرانی

همه وقت همه جا بهانه ات میگیرم، از تو نشان می جویم !

من در این پرچین ِتنها،

من در این گوشهءِ ناجور  ِ زمان،

من در این همهمهءِ گنگ،

من در این آزردگیها

من در این حال ِ خراب

من در این تنهانشستن های پی در پی

من در این افسوس ها،آرزوهای کبود

من در این تداوم  ِ آه

تنها به تو فکر میکنم و از تو حرف میزنم!!

به تو که سخاوت ِ مسلّمی می نازم

عاشقانه می سپارم باورم را به تو و هوای تو

به اسم نازت قسم تو جان ِ جمله هایی،دلیل ِ هر ترانه،عروس ِ واژه هایی!

 قافیه های شعرم همه به وزن ِ توءاند، همه به نام توءاند

وقت ِ خوب ِ از تو نوشتن چه بخواهم چه نخواهم هوای ِ واژه ها بارانیست

قطره قطره خط به خط واژه به واژه،عشـــق  ِ ناب نذر  ِ خیالت میکنم!

من در این دنیای ِ سرد،

 من در این بیغولهءِ تکرار  ِدرد،

من در این بن بست ها،

من در این آشفتگیها

من در این هیهات ها که کو کجاست دستی از سر یاری؟!

گوشه چشمی نگاه ِ مهر قیمتش چند؟!

اصلاً آیا هست؟!مدتهاست کیمیاست!!

من در این گلایه ها

من در این ای کاش های نیمه مُرده میان ِنطفه های کال ِ امّید

من در این هو هوی اضطراب و التهاب

من در این کویر  ِ خشک ِ عاطفه بین  ِ فوج فوج نقاب ِ دست و پاگیر

با دل ِ زخمدارم،با حال و روز  ِزارم،بازردی ِ نگاهم،با فقر  ِدستهایم،موءمن ِ کوی توءام!! 

آهای خاتون ِ خانهءِ عشق ،دلم خیلی گرفته هوای گریه دارم!

دلم  کاسهءِخون و وضوی اشک دارم!

تاول زده پاهای انتظارم  وَز درد ِ بی تو بودن جانم عذاب میکشد 

سجّادهءِ دلم را رو به تو پهن میکنم  آهای قبلهءِ موعود!

ببین این منم ایستاده به نمازت

همان که غرورم شهرتم بود 

یادت که هست ؟!

با اوّلین نگاهت با تیر  ِ چشمهایت همهءِ آن غرور رفت

من از تنم پر کشید مَنیَّتَم به باد رفت!

از همان روزها آینه هم دیگر مرا نشانم نداد،مردی که در آینه بود غریبه شد برایم!

دیگر خودم نبودم وقتی دچارت شدم،

کمرنگ شد برایم هر چه که بود جز تو!

جز تو نه مونسی هست نه باصفا همدمی،

نه دست ِ صادقی هست نه دلی آشنای درد!

جز تو نه غمخواری هست نه برای شانه هایم پناهِ امن کسی هنگامهء های های!

جز تو ویرانگیهاست حوالی ِ بودنم،جانم به لب میرسد از این بیهودگیها!

جز تو هرآنچه که هست با حال ِ من غریبه است،فقط تو میتوانی رفیق  ِدرد باشی!

جز تو نه مرهمی هست به زخم  ِکهنهءِ دل و نه دیگر محرمی به راز  ِ دردِدلها!

دقیقه های بی تو خورهء ِ جان میشود،به چاه ِ هرز می رود!

 غم  ِنبودن  ِتو پیچک درد میشود می بَرَدَم تا جنون

وای روزی اگر که تو نباشی فلسفهءِ زندگی به سمت ِ پوچ میرود،

هیچ حاکمم  میشود به تازیانه تا فَعلِگی هامی رود، تا بردگی ها میکِشَد!

 فردا هرگز نمیآید ،پشت جبر  ِ تکرار جان میدهد هر بار !

بی تو حیات به مَمات میرسد و هستی به نیستی!

منم و همین زمزمه های از تو گفتن

منم و همین درددل های شبانه

منم و همین دوسه خط ِ خیس که با تو شروع میشوند و با تو به پایان میرسند!

منم و کرور کرور حرف های ناگفته از روزهایی که دور از تو گذشته و میگذرد.

منم و دلتنگی و دلتنگی...

همه آرزویم در دل ِ این شب ِ کبود بین این خطوط ِ گیج و مبهم این است که

روزی عاقبت دست در دست ِ تو در ساحل  ِ آسودگی!

 

پ ن : و دل من به نگاهی از دور طفلکی میسازد!

لازم نوشت:به هر ســـاز  ِ تو رقصیـــدم، نرقصیدم؟! (کجایی پس؟)

 

همراه ()
با حس عجیبی،با حال غریبی دلم تنگتـه

سلام

شب اینجاست همین حوالی  ِگنگ

همین بن بست ِ متروک

همین نزدیکی ِ اشک

همین گوشهءِ غربت!

غم اینجاست همین زمان ِ ناجور

همین لحظهءِ دلتنگــــ

همین کبودی ِ آه

همین سنگینی  ِ بغض!

باد در هوا پیچیده با خودش گلاویز است ، هو میکشد در شب ،هوا هوای ویرانیست!

کنج ِ همین کبودی ها در عمیق ترین نقطهءِ آه،

یکی به تاریکی زل زده نقش ِدو چشم میکِشَد انگار به بوم  ِ خیال!

همین دو چشم  ِ زیبا رفیق ِ این لحظه هاست،مَحرم  ِ این گریه هاست!

سرم به زانوی ِ غم خیره به طرح ِ خیال گم میشوم تا خودت،همسایه با حضورت!

وقتی به تو میرسم به تو و نزدیکی ات،شب میرود به کنار و رنگ ِ غم می پَرَد!

تنها ترا میبینم و از تو حرف میزنم!

انگار که درجهانم جز تو دیگر چیزی نیست،تویی همه جهانم!

وقتی سوار بر خیالت همسایه ات میشوم گویی تمام میشود هر آنچه ناتمام است ،

و از تو شکل میگیرد هر آنچه که در راه است!

نمی دانی که تیر  ِ ناز ِ چشمت با دل ِ من چه ها کرد،کاش توان ِ توصیف بود !

وقتی خیالت اینجاست هوا زمین زمان همه چیز عجیب خوب است،

جادوی تو خوب بلد است کارش را!

و من همین حوالی  ِ تو همآغوش ِ خیالت به خواب ِ عشق میروم ،

ترا به خدا سوگند

ترا به جان ِ عاشق

ترا به اطلسی ها

ترا به واژه هایم

ترا به اشکهایم

ترا به نور سوگند

بگذار تا ابدیّت تا صور اصرافیل دلداده ات بمانم ،همسایه ات بمانم!

 

پ ن:اگه رو حصیر بشینم اگه هیچ نداشته باشم با تو من مالک دنیام با تو در نهایتم من!

 

همراه ()
یک عاشقانهءٍ خیس از من ِ به تو دچار تا خود ِخدا

سلام

وقتی ملودی ِ غم نُت به نُت،تمام نگفته هایش را بر پیکر  ِ درماندهءِ من ِدلتنگ می کوبد؛

وقتی عبور گیج زمان محکوم به تعلیق میشود در سراپردهءِ اندوه؛

وقتی دل ِ بیچارهءِ عاشقم،زمزمه اش رو به حُزن ِ دلتنگی می رود؛

وقتی من و همهء حوالی ام غرق در تنهایی میشویم؛

وقتی سکوت با همهءِ حجم  ِ غم آلودش سنگینی میکند به زوایای ِ این تنهایی؛

وقتی تو باید باشی کنار  ِ این همهمه های مضطرب امّا نیستی؛

وقتی من و جای خالیت گره میخوریم به درد؛

وقتی همهءِ وجودم آمادهءِ گریستن است و چشمانم زمزم  ِهای های؛ 

تو بگو من ننویسم چه کنم عزیز  ِ واژه های من؟!

تمام  ِ امیدم وقت ِ این اندوه ِ نابهنگام،واژه هایی هستندکه کنار هم ردیف میشوندتا

من و همهءِ این تنهایی را به تو برسانند!

آخر می دانی؟!

همهءِ واژه های من به تو ختم میشوند،

همهء واژه های من بوی تو را می دهند،

همهء واژه های من متبرِّکَند به دم  ِ اهورایی ِ تو!

 با نام  ِتو جان میگیرند انگار بر سینهءِ کاغدپاره های ِدردهای ِدلم!

همهءِ واژه های من از تو نشانه دارند،منقوش به نام  ِ تواَند!

حالا تو بگو وقتی که همهءِ حوالی ام لبریز میشود از درد ِ نبودن ِ تو،از زجر نبودن ِ تو؛

 جز گم شدن در حریم  ِ واژه ها آیا کاری میتوانم کرد؟!

 وقتی زمین و زمان دست به دست ِ هم میدهند برای شکستنم،برای خرد کردنم،

برای ِ من ِ بیچاره چاره ای جز از تو نوشتن هست؟! به خدا نه! 

جز از تو و به یاد ِ تو واژه به هم گره زدن،چه میتوانم بکنم برای رها شدن از دیو  ِسنگی ِ شب؟!

جز تو و حریم  ِ آسمانی  ِتو،دستان ِ تنهای ِ من اینجا به چیزی بند نیست!

برای در امان ماندن از هجمهءِ سنگین ِاندوه،تنها به تو باید فکر کرد،از تو باید گفت،از تو باید نوشت!

گریز از این اوهام  ِشبانه،این خلاءِ هزارتو،این درد ِ ملتهب ِ سرد،جز با از تو نوشتن ممکن نیست!

بگذار بگویم وصف حالم را وقتی از تو قلم میزنم:

از تو که مینویسم آرام می شوم و زمان را از یاد میبرم !

دلم را رها میکنم در هوایی که عطر خواستنی ِ تو در آن جاریست و

غرق میشوم در دنیایی که خیالت استادانه نقاشی میکند بر پیرامون ِ باورم!

انگار گوشه ای از هزارباغ ِ بهشت به تماشای پُرتره ای زیبا نشسته ام که

 جادوی دست تو خلقش میکند!!

از تو که می نویسم آرام آرام حــُرم  ِداغ  ِحضورت بر من و همهءدنیای ِ آبی ِخیالم جاری میشود!

و من مستانه عشقبازی میکنم با واژه ها،چشم ِ تو اشاره میکند و من بر میچینمشان!

 جمله میسازم بی وزن امّا ازدور پیداست که با تو به وزن میرسند تمام  ِجمله هایم!

 از تو که می نویسم گویی تمام سازهای دنیا شاد ِشاد مینوازند!

گویی هیچ کس هیچ کجا غمگین نیست،هیچ کس هیچ کجا به تنهایی گرفتار نیست!

از تو که مینویسم درد از جانم میرود،سبک میشود سرم که پیش از تو نوشتن، دیوانه از درد بود!

از تو که می نویسم یادم میرود سال و روز ِموجود،پر میکشم تا دیروز،میدوم تا کودکی!

تا آن زمان که اَمن بود شب و هرچه در آن بود وقت ِ خوب ِ لالایی باصدای ناز  ِمادر!

یادش به خیر .....

در قصّه های مادر لیلی برای مجنون محال نبود هرگز!

شیرین برای فرهاد رویاء نبود هرگز!

 به هم میرسیدند همیشه دل و دلدار  ِ قصّه!

 مهر ِ مادرانه اش همیشه راوی ِ پیوند بود!

(آه وای بر من،مادر و حرفهایش،مادر و خوبی هایش،مهمان ِ امشب ِتنهایی ِبارانی ام شده اند!)

انگار تمام ِ آن روزها پیش ِ روی چشمانم زنده شده و همچو یک فیلم  ِسیاه و سفید به تماشا می خوانَدَم!

یادش بخیر روحش شاد مادر همیشه میگفت:عـــشق مهربان است و سخاوت دارد!

جدایی پایان ِ کار نیست،قاموس ِ عشق را که فراق و هجر  ِیار نیست!

عشق اگر که عشق باشد وصال هرگز محال نیست!

فقط باید دعا کرد،دستها را رو به آسمان بلند کرد و یکی را هی صدا زد!(یکی که جانم فدای نامش)

دعا که از دل باشدبه آسمان می رسد،به خانهءِ کسی که جایی همان بالاها در دل ِ آسمان است!

او که در آسمانهاست آنقدر مهربان است که همیشه آماده است برای از ما دعا شنیدن!

او که در آسمان هاست همان خدای خوبی است که جهان و هرچه که در جهان است

تحت ِ ارادهء اوست،او خالق همهءِ بهانه های دنیاست!

او جهان و جهانیان را در هفت روز و شب بنا کرد و در هفتمین روز نوبت خلق ِ عشق شد!

همانروزی که خدا فهمید شاهکار ِ آفرینش بدون ِ عشق بی معناست!

عشق باید میبود تا خورشید را بهانه میشد برای از پی شب در آمدن و نور به هستی تابیدن!

عشق باید میبود تا بهار پشت ِ زمستان گم نشود، بیاید از راه ِ دراز مهمان ِ دنیا بشود!

عشق باید میبود تا که باران نطفهء کال ِ برخورد ِ دو ابر  ِ سرگردان نباشد فقط،

باران بهانه میخواست چه بهانه ای زیباتر از عشــق؟!

پس عشق را آفرید تا تعادل ِ حیات بر هم نخورد،تا همیشه چیزی یا حسّی باشد برای پیوند!

 و آنقدر این عشق، زیبا به حیات وزن داد که ناخودآگاه قطره ای اشک از چشم  ِ پاک ِ خدا

 به قامت ِ ِعشق غلطید و با این اشک از آنچه زیبا به نظر می آمد زیباتر شد!

و از آن روز عشق و اشک همسایه شدند و پیوندخوردند به هم جاودانه تا همیشه!

از همین است که عاشقانه ها همیشه خیس و بارانی اند!

 از همین است که عاشقان با گریه دست به آسمانند همیشه!

او که آن بالاها در دل ِ آسمان است ار حال ِ دلهای ما بهتر از ما آگاهست!

بهتر از ما میبیند،از ما شنواتر، او داناتر از درک ِ ماست!

او میداند صلاح ِ کار مارا،نیّت و قصد ِ مارا،راز و نیاز ِ مارا ،او خیلی خوب می فهمد!

او چارهءِ بیچاره هاست!

او میداندحرفهای پنهان و نگفته های دل را!

اگر که خالصانه با دل ِ پاک و آبی از او مَدَد بخواهیم ،محال است که نشتابد به یاری ،

عاشقانه میآید درست زمان  ِ باید،دست ِ دل را میگیرد تا آسمان میبرد!

تا خود ِ آرزوها،تا همهءِ رویاها!

تا تمام  ِ آنچه که ما کنار ِ پنجره ها وقتی باران میبارید از آسمان میخواستیم!

او آنقدر مهربان است که راضی به اشک ِ آشکار ِما نیست،

دل ِ ما که میگیرد از آسمان میخواهد که آنقدر ببارد تا اشکمان گم شود در های های ِ باران!

او خیلی خوب میداندکه اشکِ از سر  ِ دل به این سادگیها شکل نمیبندد گوشهءِ چشم ِ تنها!!

(هزار تَرَک باید چینی ِدل بردارد تا که قطره اشکی شفّاف گوشهء چشم نشیند!)

دلش به رحم میآید وقتی هوا بارانیست!

 باران که میبارد دل ِ او هم گرفته،خوب میفهمد حال دلهای گرفته را نشسته درکُنج ِسکوت!

پایان ِ ماجرا را جز او کسی نه خوانده و نه جایی دیده است،

اوست که مینویسد ادامهءِ حیات را به روی لوح ِ تقدیر ِ ما!

اینها را مادرم برایم میگفت آن روزهای زیبا!(یادش به خیر چه آرام رد میشدند لحظه ها!)

یادش بخیر آرامشی خاص داشت  زندگی آنروزها ،آن شبها وقتی مادر قصّه میگفت!

و خدا میداند امشب چقدر برای آرامش ِ آن روزها و آن شبهای جامانده در دیروز،

کنار  ِ صبوری های مادر دلتنگ و بیقرارم!

دلم زار میزند چارقد سفیدش را وقتی پناه ِ گریستنم میشد!

کجایی مادر ِخوبم  که ببینی تمام صورتم را اشک پوشانده؟!(اشک نبودن ِ تو!)

میبینی عزیز ِ واژه هایم؟!

میبینی خاتون ِ خواب هایم؟!

میبینی در این شبانهء خیس با تو و خیال ِ آبی ِتو تا کجاها آمدم؟!

میبینی با تو و همقدمت در خیال، تا راز  ِ آسمان و خدای آسمانها قد میکشم کنار ِ واژه هایم؟! 

ببین  با تو تا مرز صدا کردن ِ خدای خوب آمدم !

تا خاطره هایی رفتم که تنها تو محرمی به قداستشان،تنها با تو صندوقچهءِ اسرار ِ دلم را باز میکنم!

محال است جز با خیال ِ آسمانی تو از روزهایی بگویم و بگریم که

حسرتشان تا ابد بر پوستهءِ زخمی ِدلم باقیست!

محال است تو نباشی و من جرءات ِ پرسه زدن در بهانهء هایی را داشته باشم که

نمیدانم کجا و کی لابلای ِ بازی ِ روزگار گمشان کردم!

محال است بی تو از زهر  ِ شب به سلامت گذشتن!!

محال است بی تو از افیون ِ تنهایی جان ِ سالم به در بردن!

محال است بی تو ادامه دادن در روزگاری که از آنچه چشمهایم میبینند بیزارم!

محال است رسیدن به فردایی که  فقیر باشد از نشانه های تو!

تو میدانی و  خدا که غریبم اینجا بدون ِ تو ،از هیچ هم بی نشان ترم اینجا بدون ِ تو!

گهگاه به شعر  ِ من بیا و به یادم آور که زندگی جاریست ،

به یادم آور که خدایی هست پاک و نجیب که دوست دارد صدایش بزنم!

به یادم آور که از این کبودی ِ زمین تا آبی ِ آسمان فاصله ای نیست اگر دل به دل ِ او بدهم!

به یادم آور که اگر تنهاترین هم که باشم با تو و خدای خوب ِ تو خوشبخت ترین مرد ِ زمینم!

به یادم آور وقتی همه رو بر میگردانند از من و دستهای نیازم اوست که آغوش میگشاید

 برای به فریادم رسیدن، برای دستانم گرفتن ،برای حاجتم دادن!

گهگاه به شعر ِ من بیا و مرا ببر تا گم شدن از وابستگی های زمین،از صورتکها،آدمکها!

بیا و رهایم کن از قوانین ِمصنوعی زمین،از جاذبه از دافعه ازاین همه مکرّر  ِ ایستا جدایم کن!

بیا و به من فرصت بده فارغ از همهءِ بود و نبود های زمین یک دل ِ سیر گریه کنم!

با اشکهایم  به وساطت ِ تو  رو به خدای آسمان دعا دعا دعا کنم !

آهای خدای مهربانم

اوّل و آخر تویی ،باقی و کافی تویی!

تنها تو میتوانی چارهءِ درد باشی ،محرم  ِ راز باشی ،مرهم  ِ درد باشی!

تنها تو دستگیری میان ِاینهمه نقاب ِ دست و پاگیر !

امشب اعماق ِ جانم به التماس آمده تا که نگاهم کنی !

ترا به عشـــق سوگند مرا از این همه درد ،

از این برهنه شب ِ دلتنگ،

از این کابوس ِ تکرار

از قفس سرد ِ تن

از آدمکها ، صورتک ها ، از همه دستان ِ ظاهراً همراه

نجاتم ده ، رهایم کن !

به من فرصت بده به تو نزدیکتر باشم که هر چه بلا کشیدم از دور از تو بودنم بود!

به من فرصت بده تا همانی باشم که باید نه این شکسته تن ِ دلســـرد!

به من لیاقت بده باز هم بنویسم ، تو بیش از اینها لایق ِ ستایشی!

من ایمان دارم هر آنچه که محال به چشم میآید در اعجاز ِ دستان ِ تو شکل  ِممکن میشود!

محال های زندگیم را میدانی ، ترا به نور سوگند به امکانشان برسان،تنها تویی که میتوانی!

با تو غمی ندارم ، چیزی که کم ندارم ،

 دنیا به کام  ِ من است اگر که تو بخواهی حوالی ات بخوانم!

آهای خدای خوبم

ترا به این واژه ها ،

ترا به چشم  ِ خیسم ،

ترا به عشق سوگند

همیشه مرا دریاب !

 نشود که چشمهای نافذت را به دردهایم ببندی،

نشود که یادت برود یکی اینجا در عمق ِ زمین دل به نگاهت بسته است!

 نه تو مهربانتر از آنی که باشی و من پرسه زن ِ بیغوله های درد باشم !

پناهم باش و بگذار تا جان در تنم هست عابد ِ واژه به دوش راه ِ به تو رسیدن باشم!

راست میگفتی تو براستی که نام تو تمام  ِ دردها را تسلّی ست!

(الا به ذکر الله تطمئن القلوب)

پس به تو موءمنم و از تو مدد میگیرم برای عاشقی

ببار تا همیشه بر من و ما باران ِ بخشاینده ات را !

 

پ ن 1 : سال جدید به همه دوستان عزیز مبارک باشه و سالی باشه پر از خبرهای خوب!

پ ن 2: ممنونم از ایمیل ها و نقطه نظرات ِ دوستانی که نخواستند اینجا نامی ازشون باشه،به یادتون هستم و دعاگوتون!

پ ن 3: هرکه در این بزم مقرّب تر است جام  ِبلا بیشترش میدهند!(همین نه بیشتر نه کمتر)

 

همراه ()
دو سه خط تا پایان

 سلام

من در بی نهایت گم شده ام ،سالهاست!

آخرین بار که از خودم چیزی یادم هست یکی بود شبیه من در صفحهءِآگهی ِگمشده ها!

 روزنامه های کثیرالانتشار همه چاپش کرده بودند!

 کسانی در پی ام بودند، به جستجویم بودند ، می دانم نگرانم که نبودند،کنجکاو  ِ عاقبتم بودند!

عکسی از من گوشه ءِ کادر بود که مرا برد به دیروزی که پاهایم توان ِ ایستادن داشت و

برای خودم کسی بودم، نه مثل ِ این روزها که دیگر برای خودم هم غریبه ای مکرّرم!

عکس درون ِ کادر هیچ شباهتی به من ِ این روزها نداشت،

 با مردی که هر روز در آینهءِ شکستهء اتاقم می بینم تفاوت ِ فاحشی داشت!

آنروزها چشمهایم می خندید، این روزها چشمهایم سو ندارد،اشک سوی چشمم را برده!

بگذریم  داشتم از آگهی میگفتم ،جالب بود؛

به جای مژدگانی برای ِ یافتنم نوشته بودند:

یکی همسایه بود با ما که از جنس ِ ما نبود، بشری مجهول بود، دنیای ِ خودش را داشت! 

گهگاه سبدی واژه به بازار می آوَرد و گوشه ای می نشست در های و هوی شلوغیها  

سیگاری روشن می کرد ،پک عمیقی میزد و کلافه از سرفه های درد صدایمان میکرد:

آهای آدمک های عبوری بیایید شعر آوردم ،

شعری از دیشب ِ بارانی،شعری عمیق پر ازتنهایی! 

واژه هایم هر کدام به اندازهءِ چند سال ِنوری درد دارد،حرف دارد،اصلاً آیاگوش ِ شنوایی هست؟!

لحظه ای صبر کنید،قول میدهم به نور سوگند چیزی از شما کم نشود،

 فقط کمی از سنگینی دلم کم می شود!(در دلم کرور کرور ابرهای بارانی روی هم تلمبار است!)

 بی تفاوت نروید من پر از درد ِ دلم،کاش از حال دلم خبر داشتید!

کاش می دانستید که چه زجریست غریبانه زیستن! 

و ما با لبخندی سرد بی تفاوت با نگاهی مات از کنارش می گذشتیم .لبخند

فردا باز می آمد ،واژه هایش را گوشه ای پهن می کرد و به عبور ِ زمان خیره می ماند و

 انتظار می کشید!

 گویی می دانست کسی در راه است که جنس ِدلش با دل او جور است!

گویی ایمان داشت کسی در راه است که می داند پاسخ  ِ تمام سوال هایی که

تا کنون بی جواب مانده بود!

 و عاقبت روزی یا شبی اواسط ِ همهمهءِ تکرار،ناگهان زمان ایستاد ومکثی کرد به اندازهءِ یک اتفاق!

(به فاصله چشم بر هم زدنی)

رهگذری غریبه کنار بساط ِ شاعر  ِ دیوانهءِ شهر ایستاده بود و واژه هایش را ورق می زد.

همه شهر ساکت بود،گویی همه مشتاق بودند تا بدانند تا بفهمند

او  کیست که شاعر ِ دیوانهءِ شهر،مجنون وار محو ِ نگاهش شده است!؟

رهگذر سرش را که بلند کرد دل ِ شاعر ِ دیوانهءِ شهر ِ ما رفت که رفت!(دلش در ابتلا گم شد!)

گویی با همان نگاه ِ اوّل  آتش انداخت به دنیای خیالش،

 انگار از زمان جدایش کرد و رهایش کرد در باد،از زمین و دلبستگیهای زمینی نجاتش داد!

                        ( بیخیال ِ واژه ها،این فراتر از رویاست!)

 انگار یک دنیا حرف ِ نگفته در تلاقی چشمان ِ او با رهگذر ِ غریبه در تلاطم بود!

بیچاره با گریه میگفت به خدا می دانستم که می آیی و مرهم می شوی به پریشان حالی ام !

چقدر نگاهت آشناست گویی هزار و یکشبی مست  خواب ترا می دیدم !

می دانستم که انتظارم بیهوده نیست،می دانستم می آیی بهانهء ِ ادامه ام میشوی !

بینوا آشکارا به هق هق رسیده بود از ذوق!

زبانش در دهانش بند و چشمهایش انگار داشت کنده می شد،ذره ذره داشت مسخ میشد!

رهگذر از میان ِ واژه ها دچار را جدا کرد و با صدای آسمانی اش پرسید:

همه اش خوب است به دل می نشیند امّا این دچار به چند؟!

 از میان واژه هایت این یکی میدرخشد،این فروشیست؟(همین را می خواهم!)

شاعر ِ بیچاره که صد دل عاشق شده بود اشک در چشمانش حلقه زد و با صدای گرفته اش گفت:

این دچار خود ِ منم که در تمام  ِ جمله هایم جاریم و نمی دانم چند!(قیمتش با باران)

پیشکش چشمهایت ،هر چه واژه دارم مال ِ تو ، همه را بردار، تنها بخند!

بگذار وقتی که می خندی من گم شوم در همـــــهءِ زیبایی ات!

آه کاش می دانستی وقتی تو لبخند می زنی من به اندازهءِ آرامش ِ خواب ِ سیمرغها آرامم!

 زمین و آسمان برای من به کام  ِ من می شود، قابل  ِ فهم می شود!

این که فقط یک واژه هست، اراده کن خودم دچارت می شوم!

رهگذر خندید و واژه را برداشت،

جای دستانش بر همه واژه هاباقی ماند،گویی به واژه ها وزن می داد رقص انگشتانش!

 دچار را با ظرافتی خواستنی  به گوشهءِ آبی ِ روسری اش  گره زد!

 بینوا عاشق، غرق تمنّا شده بود.

(وای او بی نهایت زیباست ،از این تصویر میشود صدها پرترهءِ عاشقانه نقاشی کرد!)

 رهگذر خم شد و پیشانی ِ شاعر  ِ حیران شهر ِ ما  را بوسید و رفت!

گُر گرفت تمام ِ وجود ِ  شاعر ِ دلدادهء شهر از داغی لبهای زمزم وار  ِاو

و تا مدتی همچو مستان ِ بی خود از خود ،به پیشانی اش می کوفت و های های می خواند:

تو که بودی  تو که هستی که هنوز از راه نرسیده  تمامم را توانم را گرفتی با خودت بردی؟!

رهگذر رفته بود و شاعر  ِ دیوانهءِ شهر، آنقدر مات و ساکت خیره به راه ِ رفتنش ماند تا در افق گم شد!

شهر همهمه اش را از نو سر گرفت،ما باز هم بی تفاوت از کنار ِ هم با لبخندی سرد می گذشتیم

ما باز هم درگیر  ِ از هم گذشتن بودیم ،از هم پیشی میگرفتیم برای هیچ برای پوچ!

تنها او بود که نمی توانست با دلش کنار بیاید، تنها او بود که جایی در زمان جا مانده بود!

دلش همچو کودکی بهانه گیر مدام به گریه اش می رساند، به حسرت ِ نبودنش میرساند!

همه چیز در شهر عادّی بود، همه سرشان به زندگی و تکرارش گرم بود ،

تنها شاعر  ِ دیوانهءِ شهرمان بود که در داغی ِ آن بوسهء آخر معلّق مانده بود!

 گویی که رهگذری که رفته بود جز واژهءِ دچار ، سوسوی ِ چشمش را هم برده بود!

دیگر نه ما را می دید نه  مارا می شنید، نه به میان ِ مامی آمد، نه حتی واژه به هم می بافت!

منزوی شده بود، هر شب کوچه هارا یکی پس از دیگری با سوز ِ دل مرثیه می خواند و

میرفت و در سیاهی ِ شب محو می شد!

می گویند آخرین بار او را حوالی ِ جادّه های خروجی ِ شهر دیده اند که می گریسته و

 ردِّپایی را گرفته و می رفته و می رفته!

(گویی ریسمانی از همان دو چشم رویایی او را در پی خود می کشیده و می برده)

بعد از آن دیگر هیچ خبری از او نیست، هیچ جا هیج نشانی از او نیست!

بعضی ها می گویند در بیابانهای سوزان ِ هِجر جان داده و جسدش را کلاغها به مهمانی برده اند!

 بعضی ها هم می گویند در آسایشگاهی دور دچار  ِنوعی جنونِ ناشناخته همسایه با روانیهاست!

سرنوشتش را گاه مادران شهرمان داستان ِ خواب ِ کودکانشان می کنند که

یکی بود که از پی یکی نبود گم شد و رفت تا دورها ،تا خود ِ قلّهءِ قاف تا شهر ِ آرزوها!

یکی هم شعرهایش را دزدیده و به آوازه خوانی سپرده که هر شب

در مهمانی های از ما بهتران بخواند!

از ما بهتران هم مست از سرخوشی ِ زندگی، شاد از فراوانیها

 بی اینکه چیزی از شعر بفهمند هی برایش دست و هورا میکشند!

گاه هم چند پیر مرد ِ دنیا دیده در قهوه خانه ِ مرکز ِ شهر وقت چاق کردن چپق هایشان

از او یاد می کنند که آن شاعر  ِ دوره گرد را یادتان هست؟!

 راستی چه بر سرش آمد؟!

کسی می داند به یکباره چرا گم شد؟! چرا رفت؟!

یادتان هست بینوا را چقدر سر به سر می گذاشتیم؟!

 یادتان هست واژه هایش را مفت گران می پنداشتیم؟!

و اینگونه با از او گفتن روز  ِ مردم ِ شهر  ِ ما طی میشد،

دلمان که برایش نمی سوخت ،اصلا برای ما مهم نبود او و آنچه که بر سرش آمده بود!

 او با همهءِ غمهایش به چشم  ِ ما بهانه ای برای عبور از کندی ِ لحظه ها بود!

ما با عشق و بلاهایش بیگانه بودیم، واژهء غریبی بود عشقی که او از آن میگفت! 

حالا نمی دانیم کجاست،چه میکند با سرنوشت یا کجای تنهایی زانوی غم بغل زده!

جایی اگر یافتیدش و نشانی اش به یاد نداشت به او بگویید آهای دیوانه !

به یاد آور روزی روزگاری یک شهر حیران ِ تو بود، نشانه دار  ِ شهر بودی به غرور!

چه اتفاقی افتاد درتلاقی چشمهایت با آن دو چشم ؟!

چه شد که بیخود از بودن شدی و گم شدی تا نیستی!؟

چه سحری داشت جادوی چشمانش که به پشت سر خندیدی و از خود گذشتی و رفتی که رفتی؟!

راستی چه خبر چه اثر؟!

 اصلاً آیا نشانی یافتی از او که اینگونه ناگهانی از پی اش همسفر  ِ راه شدی و

 همنوا با سوز ِ دل؟!

تمام  آگهی همین بود : یکی گم شده که پیدا شدنش زیاد هم مهم نیست فقط

مشتاقیم بدانیم عاقبت ِ آنهمه حیرانی چه شد؟!

آن روز که این آگهی را می خواندم برای لحظه ای چشمهایم سیاهی رفت و

 دلم به حال ِ خودم سوخت!

من چه غریبانه عشق میطلبیدم در دنیایی که همه چیز قیمت داشت جز عشـــقلبخند

هیچکس نمی دانست و نفهمید که آن حسِّ گنگ و مبهم که تمام  ِ دلم را در مینوردید

همین بیچاره عشــق بود که روزی هزار بار لابلای بی تفاوتی های مردم  ِ شهرم جان میداد!

هنوز هم آن آگهی را دارم ،درون ِ صندوقچه ای که یادگار های این شهر و آن شهر سفر

 کردنهایم است کنار ِ نوشته هایم گذاشته ام!

 گهگاه مرورش میکنم تا از یاد نبرم روزی روزگاری یکی شبیه من در زندگی جاری بود!

 هنوز هم پی چشمان ِ تو می گردم و می گردم!

هنوز هم دلخوشم به داغی ِ بوسهءِ آتشینت به پیشانی ام !

هنوز هم  به دچارت بودن وفادارم!

هنوز هم بیتابم!

دیگر واژه نمی فروشم نه اینکه بی خیال ردیف و وزن باشم نه!

اتفاقاً از وقتی از تو و برای تو می نویسم وزن ِ شعرهایم به حقیقت نزدیکتر است!

برای تو و دلم می نویسم و روزی همهءِ این دلنوشته های خیس را

 در قالب ِ کتابی کاهی منتشر خواهم کرد و نامش را خواهم گذاشت از من تا به تو رسیدن!

 عنوان ِ نویسنده اش را  هم میگذارم:

 یکی که بود امّا نبود تا تو را ندیده بود!  (با تو بود که بودنم شکل گرفت!)

آن آگهی و تمام نوشته هایم را روزی عاقبت به شهرم و

به همان قهوه خانه مرکز ِ شهر پُست خواهم کرد و 

به مردم  ِ بی خیال ِ شهرم سلام خواهم فرستاد!لبخند

 شهری که از آن دورم امّا تا همیشه آن خیابان آن گوشهءِ دیدار به خاطرم هست!

تا همیشه به یادم هست که در چشمانم خندیدی و گفتی : واژهءِ دچارت چند عاشق؟!

تا همیشه به یاد اولین لحظهء دیدار ِ تو خواهم گریست ،خواهم نوشت،خواهم خواند!

تا همیشه به یادم هست که بوسه ات گیجم کرد و تا مدّتی با خودم کلنجار می رفتم که

خدایا  آیا یک خواب ِ شیرین دیده ام یا این اتّفاق حقیقتی بود نزدیک به اعجاز؟!

خوشم ، غمم نیست از اینکه گمشده ای در بی نهایتم ،

از اینکه  شاید هیچوقت پیدا نشوم نمیترسم!

 به عشق موءمنم چه باکم از تنهایی؟!

عابر  ِ تمام  ِ راههای منتهی به وصل ِ توءام و آنقدر میروم و میروم که عاقبت یا به وصلت میرسم

یا در همین مسیر  ِ عاشقی،جان از تنم پر می کشد تا خود ِ جانان میرود!

گوشه ای وصیّتی به یادگار گذاشته ام که اگر روزی کسی مرا بی جان یافت به خاکم نَسپارد!

عاجزانه خواسته ام که بوداوار بسوزانندم و خاکسترم را به سمتی بپاشند در باد که

آخرین بار تو از آن مسیر گذشته ای که خدا می داند من اگر ذرّه شوم باز هم روانهءِ راه ِ توءام!

آنقدر به خدای عشق ایمان دارم که می دانم عاقبت روزی همسایهءِ تو خواهم بود!

زیاد دور نیست ، به همین زودیها همان روزنامه های کثیرالانتشار می نویسند :

یکی که می گویند دیوانه عاشقیست دچار، زیر باران جایی حوالی ِ انتظار مــــُرده است!

بینام است و چیزی همراهش نیست جز قلم و چند خط خطی ِ خیس، از او همینها به جا مانده!

به قطعهء بی نام ها میبرندَم، کاش آن روز کسی پی به وصیّتم ببرَد، کاش خاکم نکنند!

می خواهم خاکستر  ِ وجودم به دور نیاز ِ تو به طواف باقی بمانَد!

جان در بدنم اضافه است این روزها،بی جان، سبکتر و بی وزن تر می توانم در هوایت پر بزنم!

می خواهم از آن بالاها به زمین و زمینی ها بخندم،

می خواهم تماشا کنم که چقدر مسخره و تکراری در هم میلولند بی هدف تا بمیرند!

آسوده می شوم عاقبت روزی از این تکرار و تکرار های تکراری!

از من تا رهـــایی تا پرواز راهــــی نیست،

فاصله ای نمانده است شاید دو سه نفس از بودن ِ من باقیست!

 

پ ن1 :روزها و شبها همه اش دغدغه ام این است که نشود دیر شود و دستان ِ من به دور از دستهای ِگرم  ِ تو در یخبندان ِ بی کسیها یخ بزند،خشک بشود،محو بشود. کِی از کجا میایی آخر؟!

پ ن 2: متاسفانه نمیدونم چرا برای دوستانی که پرشین بلاگ وبلاگ دارن نمیتونم نظر بذارم  از این بابت از دوستان عذر میخوام.(مخصوصاً آقا مجتبی گل)

پ ن 3: وقتی دلم میگیره و دستم به هیچ جا بند نیست و هیچکس اونقدر امین نیست که سنگ صبور ِ غمم باشه میام و می نویسم که اگه این نوشتن نبود خیلی پیش از اینها یه جایی نمیدونم کجا مـــرده بودم!

 

همراه ()
به نام ِ تو به یاد ِ تو

سلام

 در فراسویی دور جایی میان ِ نمی دانم ها

همین حوالی که من هستم آسمان می بارَد از دلتنگی

نشسته ام کنار ِ روزن ِ خیال، رو به تو که می دانم جایی در قلب ِ بارانی!

پر می کشد احساسم تا به تو رسیدن

شوق ِ پریدنش مرا به مرز  ِ وجد می بَرَد، پر می شوم از واژه ها!

بی وزن ، بی دغدغه ، بی درد رها می شوم در جمله های منتهی به راز چشمهای تو!

گم می شوم تا ناپیدای وسعت مرزهایت!

می دانی؟!

 یک حسّ ِ شیرین ِ گرم در تمام ِ تنم جاری می شود وقتی تو در خیال ِ بارانی ام نقش می بندی!

 چیزی مثل ِ صدای لالایی ِ مادر

مثل ِشوق رها کردن اولین بادبادک ِ کودکی ها،

 مثل ِ دویدن کنار ِ ساحل،مثل ِ دریا!!(سبزیِ چشم ِ تو دریای خیال)

با تو از یاد می برم آدمکها را،صمیمیّت ِ دروغینشان را،دست و پاگیر بودنشان را !

با تو انگار یک سر و گردن بالاتر از روزگارم !

تو که باشی باران که ببارد شب که باشد من دیوانه ای میشوم دوره گرد در کوچه های خیال

و بر تمام پوست ِ کشیدهِ شب نام ترا تکرار کنان به یادگار حک می کنم ،

(تیشه ءِ فرهاد می شوم و نقش ِ چشمان ِ ترا بر سنگ ِ شب نقش می زنم !)

غرق ِ رویاء می شوم تا مرز  ِ فردا می رسم ،

با تو مقصد خیلی دور نیست،جادّه ها طولانی نیست!

 

پ ن1 : بدون ِ چشم تو همه زندگی سراب است سراب!

پ ن2: حال ِ همهءِ ما خوب است،امّا تو باور نکن.

همراه ()
صدایم کن صدای ِ تو خوب است

سلام

باز باران

با نواهای غم انگیز

قطره قطره

نُت به نُت

بی بهانه 

با ترانه

می چکد بر بام  ِ خانه

می خورَد بر بام  ِ احساس،می رود تا دل ِ های های!

باز باران با ترانه

در شبی پر از بهانه

بر من و گریه و گریه

قطره قطره 

خط به خط

واژه به واژه

دانه دانه

خاطره می بارد یکی از دیگری آبی تر ،زلال تر ،همه اش خیس !

همه اش آبستن ِ بغض ، همه اش آماده به هق هق!

همه اش یادآور ِ آمدنت که به خدا هنوز هم نمی دانم از کدام جادّه،کدام راه ،کدام بیراه

آمدی و با آمدنت بذر اِبتلا آوردی و تمام سرزمین ِ دلم را بارور کردی به از تو دچار بودن!

یادگار نگاهت به چینی ِ نازک دلم،همین ترکهای عمیق  ِ اندوه است وقت ِ

جاری شدن ِ خاطره ها

و های های غریبانهء ام درون ِ پیله های انزوا همچو ناله سوزناک ِبوف ِ کوری زخمی

 در فضا می پیچد!

کو دست ِ نوازش ِ تو که مرهم شود این درد ِ سیّال را؟!

کو نگاه ِ مهربان ِ تو که شفابخش  ِدلم باشد؟!

 در روزگار  ِبدون ِ تو از من تا ویرانی ِ دلم  فاصله ای نمانده است!

پنجرهءِ دلم را رو به سوی خیال ِ ناز  ِ با تو بودن می گشایم و

اشکهای سرازیرم را می سپارم به قطره های باران که اولّین شاهد ِ هم آغوشیمان بودند!

یادت هست؟!

 باران می بارید و من دست در دست ِ تو پادشاه ِ زمین بودم ومست از رویاها عاشقانه می خواندم!

تو خوب آگاهی و می دانی که وقت ِ حضور  ِخیال ِصمیمی ِتو،جزگریستن چاره ام نیست!

نیستی تاببینی از غم  ِدور از تو بودن جز همین اشکها و آه های ممتد،

هیچ چیز به من و تنهایی ام مَحرَم نیست!

(تنها رفیق ِشبهای ِ دلتنگی ِمن،همین گریه های بیصدا و واژه های خیس و بارانیست)!

بی اراده می گِریَم و سر به زانوی آه ترا صدا میزنم های های که کجایی بهترینم؟!

به لب رسیده جانم ، توان ِ بودنم نیست بی تو در این دلهره!

 بی تو به شب نشسته ام، همبسترم افسوس شده است و گریه!

می دانم که تو خوب می دانی جز تو بهانه ام نیست! در نظرم کسی نیست!

می دانم تو خوب می دانی جز تو هیچ چیز به من نزدیک نیست،

بی تو هر چه هست ویرانی ست،هر چه هست تباهیست،هر چه هست سیاهیست!

می دانم که تو خوب می دانی بی تو بودن کار ِمن نیست،

ته می کشد حوصله ام در لحظه های بی تو!

بی تو دنیا و هر چه در آن است عجوزه ای عبوس و تکراریست! 

می دانم که تو خوب می دانی چه بیزارم و چقدر میشکنم از این تکرار ِ پی در پی،

ازاین هر شب گریستنهای مداوم خسته ام خسته!(جان دربدنم اضافه ای بیهوده ست) 

می دانم که تو خوب می دانی چاره ام جز به تو دچار بودن نیست،

من جادو شده ام به خیال ِ آسمانی ِ تو!

نفسم بند می آید این لحظه ها،این شبها،این روزها بدون ِ تو!

انگار بی تو حیات بی معنی ست و زندگی هذیان ِ مضطربی بیش نیست!

در شب ِ بدون ِ تو دلم بارانی ِ بارانیست و ابرهای ِ سرگردان ِ تنها، برایم خط و نشان

 می کشند از سونامی  ِ پیش ِ رو ،از زیستن ِ بی تو در این دلهره ها هراسانـــــم!

 از وهمی که نبودنت به خانهءِ یخزده ام به یادگار گداشته است دلگیرم،دلگیــــر!

از شب ِ بدون ِ تو مـــــی ترســــــــم ،کجایی که ببینی؟!

کز میکنم گوشه ای از همین تنهایی ِ جاری و گم می شوم در های های باران و اندوه ِ شبانه!

بیچاره دل ِ شکسته ام چه بیصدا میگریَد گویی که

 میان ِ بغض ِ نُت های خیس ِفاصله تکنوازی می کند!(بیقراری میکند)

و من حیران و سرگردان میان هم آغوشی ِ بغض و سوز ِ درد ِ دل بیچاره ام،

خاطره ها را می کاوم و می کاوم به این عشق که صدای خنده های شیرین ِ تو 

 شبشکن شود و من مست از این رویاء که تو میآیی،دلم را با نی لبکی چوبی آرام آرام بنوازم !

 (یاد ِ فروغ هم جاودانه)

و خیال ِ تو که آن دورها گیسوانت را به باد سپرده ای و صدایت را به آواز،

نمی دانی چه مهربان احاطه ام می کند!

من با دل ِ شکسته ام ،با دل ِ به عشق دچارم به هنرنمایی ِ خیال ِ تو موءمنم

 و تو خوب می دانی که در هزارتوی دل ِ شبزده ام  تمام  ِ کوچه ها به نام  ِتوست و

 جای پای اوّلِین عبورت از من و احساس ِ پریشانم همه جای لحظه ها باقیست!

تو نیستی و من انگار از بهانه تهی شده ام و همخانه ام نیستی ست!

 اینسوی پرچین ِ خیال ،عاشقی درمانده ام که مدام از تو نشان می جویم و

به خود می گویم : یعنی خواهد آمد از راه او که از دستانش گل کوکب می بارد

و از لبهایش شعر  ِ امّید؟!

یعنی خواهد آمد او که چشمهایش همچو خورشید بر من ِ ظلمت زده نور بتابد؟!

آه چه رویایِ غمین ِبه اشک نشسته ای برحوالی ام جاریست،رویای روان ِتو کنار  ِاین تنهایی!

گم شده ام در تنهایی،جایی حوالی ِ اشک و افسوس ِ روزهاییکه باتو رفتندو افسانه شدند!(جاودانه شدند در تاریخ ِ عشق)

پشت ِ هیچستان،همسایه ام با سنگینی  ِ بغض های فرو خورده ای که

حسرت ِ فریاد به جانشان مانده و وقت ِ بی وقت ِ دلتنگی تسلیم ِ هق هق می شوند!

در تلاقی ِ شب و اندوه ،لابلای قطره های خیس  ِ باران و واژه های ماتم زدهءِ شعر  ِ من

تصویر زیبای چشمان ِ تو همچو فانوس ِدریایی رهنمایم می شود تا ساحل ِامن ِ تو برای گریستن!

و من غمگین و سردرگم کنار ِ پنجره ِ خیال،نقش ِ رخ ِهمچو ماه ِ ترا لابلای مژه های

خیس ِ اشکم بر پهنهءِ ممتد ِ شب می کشم  و ترا می خوانم که:

می دانم خوب می دانی به همین زودیها از غم  ِ نبودنت لابلای واژه ها می میرم!!

ترا می خوانم که می دانم خوب می دانی چقدر دلم برایت تنگ است و غریبانه نام

زیبای ترا تکرار کنان هر شب میروم تا باغ ِ شعر و سبدی از اشک و آه می چینم!

ترا می خوانم که می دانم خوب می دانی تانمی دانم کجابه تو وخیال ِ رویایی ِتو محتاجم!

ترا می خوانم که می دانم خوب می دانی به چشم  ِمن بدون ِتو به مفت هم نمی ارزد

همه امکانات ِ این گردونهءِ امکان! (دنیا با همه زیباییش بدون ِ تو یک کابوس ِ تکراریست)

ترا می خوانم که می دانم خوب می دانی هر نفس که اینگونه بیتاب ِ تو نباشم

هرزنفسی بیش نیست،یک بازدم  ِبیفایده ست!

ترا می خوانم و می دانم که خوب می دانی امشب و هر شب ترا و شادی ِ ترا از خدای

 آسمان می طلبم و می گویم :

بارالها ای خدای هزار باغ ِ بهشت!

 ای صاحب هفت آسمان!

 عشق مرا هر جا که هست به سلامت دار و حریمش را پر کن از قاصدکهای امیدوار!

 خدایا ای پناه ِ لحظه های ِ استخوان سوز  ِپریشان حالی ام !

ترا به  سوز ِ این شبانه ها سوگند، دلش را شاد نگاه دار که تو خوب می دانی

دنیا و هرچه در آن است بی صدای خنده های آسمانی او،متروکه ای بیش نیست!

(خرابه ای منزویست)

شبت آرام و دلت آسوده و خوابت لبریز از شکوفه های آرزو در مهمانی رویاء!

من و این دوستت دارمها کنار  ِ خواب ِ ناز  ِ تو ،مستانه بیداریم و

همپیاله ایم با عشـــق در مهمانی ِ اشک و شعر و باران!

 

پ ن : تو بزرگی مثه اون لحظه که باروون می زنه،آخ اگه باروون بزنه،آخ اگه باروون بزنه!

 

 

همراه ()
ارغوان ِ دلت همیشه بهار عشق من

سلام

مهمان نمی خواهی؟!

منم دچار  ِ عشق ِ تو

راوی ِ لحظه های بارانی ِ بدون ِ تو!

می شناسی ام،همانم که افق چشمان ِ بی نظیر  ِ تو به او مجال داد قدم قدم عاشق شود

تا ژرفنای احساس و با تو برسد به عمق ِ ترانه های ناب!

 من همانم که تکیه بر آستان کهربایی ِ حضور دلچسب ِ تو تا آسمان ِ هفتم پر کشیدم!

از راه دوری آمده ام تا از این شب ِ سنگین و کدر به امنیت ِ کریمانهءِ حوالی ِ تو مهمان شوم.

اجازه هست گوشه ای از این وسعت ِ زیبا کمی  از درد ِدلم بگویم؟!

(به خدا پرم از دلتنگی!!)

من از شب می آیم و واژه هایم همه آبستن  ِ باران ، بی چتر به پیشواز می آیی؟!

عنقریب است که اشک ِ به چشم نشسته ام ببارد تا سیل،پناه ِ این درمانده تن نمیشوی؟!

من از گرداب ِ فاصله می آیم ،جایی میان نیاز  ِ من و نبودن ِ تو ، خالی ام از نوازش ِ دستانت

دلگیرم از گذشته ای همه اش افسوس  ِبی تو!

حال که افتاده و پریشان به شهر  ِ تو رسیده ام رفیق های های دیوانه ات نمی شوی؟!

منم دیوانهء ِ تو ، من از تبار ِ مجنون ،نتیجهء فرهاد و آیندهِ خسرو  ام از لابلای تاریخ !

برای از تو گفتن راه ِ درازی پشت سر با اشک چشمم خیس شده، گوش به این مرثیه ها نمی دهی؟!

من از دقیقه های کلافهء  ای می آیم که ِبی تو هرز میرفتند انگار، بی هدف وسردرگم

 و من بین هجمهء این کابوس  ِ مردافکن، دلم را می نواختم آرام آرام با ساز  ِناکوک ِ دلتنگی!

دلم تنگ است برای  از شب تا سحر نشستنهایمان کنار  ِ سفرهءِ شعر و رویاء!

ضیافت ِ خیال انگیز  ِ من و تو  که در آغوش ِ هم می رقصیدیم انگار با

ملودی آرام و عاشقانهءِِ شمع با پروانهءِ شیدا!

 من وقتی گریستم که شمع پای رقص پروانه جان داد وتو وقتی گریستی که بال های

پروانهء ِشیدا از داغی ِ جدایی سوخت و  بینوا پای دلدادگی ِ شمع جان داد! 

گویی با جانمان درک می کردیم عاشقانهء جانسوز ِ شمع و پروانه را وقت ِ جان  دادن از پی یار!

 من نگریَم چه کنم؟؟!

 دست ِ من نیست اختیار  ِ اشکهایم ، ترا به خدا مرهم  ِ سوگواره هایم نمیشوی؟

 از من تا فنا شدن در خاطره راهی نیست .

هیچ میشوم ،نیست میشوم وقتی که یاد ِ خنده های ناز ِ تو سکوت ِ خانه را پر میکند.

میشکنم ، له میشوم کنار ِ این ای کاش ها!

یادت هست واژه ها  چه حقیر بودند  از وصف ِ حال من و تو در مسیر  ِ ما شدن؟!!

بغض ِ سنگینی گلویم را می فشارد ،حس میکنم  سنگینی ِ  آنهمه بغض ِ

فروخورده را در شبهایی که بی تو جان به لبم میرسید تا سحر!

مگر زمان عبور میکرد از مدار ِ صفر درجه ای که وسعت ِ نبودنت تا بینهایت تکرار میشد؟! 

 من که دلم به اندازهء ِ تمام  ِ ابرهای عالم، بارانیست به اعتماد میزبانی ِ امشب ِ تو

 آمادهِ باریدن و باریدنم!

 بگذار آنقدر سر به دامانت بگریم و بگریم تا بمیرم!

جان ِ من فدای تو ، با تو من زنده ترینم!

 به خدا از شب ِ ناز  ِ با تو بودن می شود هفتاد مَن مثنوی گفت!

 یکی از دیگری زلال تر، تماشایی تر همه اش به وزن ِ تو! به نام  ِ تو!

 بانوی واژه های ناب، چشمهءِ جوشان ِ شعر  ِ من تویی

و

شرح ِ حال ِ من در انتظار با تو به معنا میرسد!

تو بهانهء تولد ِتمام  ِ این قافیه های درهمی،  دلیل ِ عاشقانه ها،تو بانی ِشعر ِ منی!

 با تو تا به خدا هم میرسد احساس زخم خوردهءِ من!

 مرا چه به شعر ، هجو می گویم به خدا

 به نام  ِ تو شعر میشود تمام  ِ این هذیانها!!

 وزنهِ اعتبار ِ این عاشق ِ سرگردان ،تویی و از تو گفتن !

من از سرزمین سرد  ِ غربت می آیم و کوله بارم همه اش حسرت ِ شبهاییست که

 بی تو با زجر طی شد و در نهایت من ماندم و اشکهایی که بر پهنهءِ صورتم یادگاری می نوشتند!

من از ویرانه های شهر  ِبی تو می آیم،شهری که سایهء خیال ِ ناز  ِتو، تنها رفیق ِ من بود!

همدم  ِ مهربان ِ شبهای تنهایی ِ من، چشمان ِ زیبای تو بود که سخاوتمندانه

برایم پنجره  ای می شد به آبی ِ فردا! از چشم  ِ تو می دیدم تمام ِ زندگی را!

(پنجره ای که از هر گوشه اش به زندگی می نگریستم زیبا بود)

من از برهوت می آیم، همانجا که ریشه های عشق در های و هوی ِ زمستان،

 یخ زده خشکیده است ؛آنجا من نومید تکرار می شدم در بوران ِ عبوس ِ بی تو بودن! 

بارها و بارها از غم  ِ دوری ِ تو شانه های باورم شکسته است!

بارها و بارها نبودنت را آه کشیده ام و سر به زانوی ِ اندوه تا تمنّا گریسته ام!

بارها  و بارها سکوت ِ خانه را بدون ِ تو تا مرز ِ هق هق رفته ام و عریان تر از قبل

 با چشمی خیس و دلی پر خون باز گشته ام!

گویی ازهمه دنیا با تمام  ِ وسعتش تنها تویی که اکسیر  ِجاودانهءِ حیاتی برای ِ دل ِ

گوشه گیر و تنهای من که با تلاقی ِ اوّلین نگاهمان به افسون  ِچشمت مبتلا شد!

نیست شد و فنا شد

گم شد و رفت تا جنون

همسایه با نیاز شد!

به دوراز آدمکها،همخانه با خیال شد

دلم از دست ِ من رفت و دیگر برایم دل نشد

طفلی بهانه گیر شد، تنها و منزوی شد

مدام از تو میگفت ، مدام از تو می خواند

 کاش می دانستم دل بیچارهءِ من  با اولین نگاهت چه در چشمان ِ تو دید که اینگونه بیمار شد؟!

مگر شراب ِ چشم  ِ تو چندساله مانده بود که اینچنین چشم  ِ دلم را گرفت و دیوانه وار مستش کرد؟!

 مگر چه سرّی در لی لی چشم  ِ تو نهفته بود که اینچنین  دلم به طپش افتاد؟!

 بیچاره ،بینوا دل بارها و بارها از آنروز می مرد و زنده میشد .

 ای کاش میدانستم چشمان ِ زیبایِ تو با دل ِ من چه ها کرد؟!

کاش می دانستم جادوی ماندگار  ِ چشمان  ِ زیبای ِ تو چه تصویری برای دل ِ دربدرم شد؟!

 که اینچنین دچار شد به گم شدن در امتداد ِنگاهت ؟!

بیچاره دلم  مجنون تر از مجنون شد از این جنون ِ مجهول!

شب به شب غروب به غروب کز میکند گوشه ای از تنهایی و سوزناک از تو میخوانَد.

گویی ریسمانی از جادوی چشمت دلم را به هر سو که می خواهد میکشد(ای بیچاره دل)

سرگردان است حیران است بین اینکه کدام واژه کجا و کی لایق ِاز توگفتن می شود!؟

چشم ِخیال انگیز  ِتو دچارش کرده و اورا با خود به جایی یا زمانی در نمی دانم کجا 

رسانیده که گویی زمین و هر چه در آن است برایش پشیزی بیش نیست،نیست!

آنقدر شیرین و دلچسب که تا پاسی از شب دلخوش به همین رویای نیمه تمام

خط به خط ،رج به رج، طرح عشق میکشد بر قامت کشدار ِ شب!

 کاش می دانستم چیست آنچه ازچشم خیال انگیز ِ تو می بیند!

(کاش می دانستم کاش می فهمیدم چیست آنچه ازچشم  ِتو تاتمام  ِ باورم جاریست!)

دل ِ دیوانهِ من از تمام ِ زمین ِ کبود ،ازآسمان اول تا هفتم، از هرچه در این گردونهِ تکرار

 جاریست، جز تو و چشمان ِ تو نمی بیند، نمی خواهد، تو که باشی دل ِ من آرام است!

در تو و با تو بودن همه بود و نبودش خلاصه است خلاصه!

همه راز و نیازش، همه بهانه هایش، همه ترانه هایش ،همه دلنامه هایش تویی و با تو بودن!

نیستی تا ببینی شبانه های بی تو کنج ِ تنهایی اش را تو و هر چه که از تو به یادگار

  مانده است تا خود ِ صبح می بارد!

و من امشب دلم برای دل ِ بیچاره ام سوخت،آوردمش ببینی بی تو چه ها میکشد!

کاش بودی  ومیدیدی با چه ذوق ِ غریبی تا خود ِ تو میدوید،شوق ِ به تو رسیدن دیوانه اش کرده بود!

آنقدر بی تو شبها را گریسته تا سحرگاه که هنوز باورش نیست تو اینجایی همینجا!

آخر میدانی ؟!

من از پشت پرچین هایی می آیم که همه جای باورش آبستن ِ خیال ِ چشمان ِ

 تماشایی ِ توست!

 هرچه هست از تو و با توست،انگار خدای آفرینش مرا خلق کرده تا در هوای از تو گفتن

 به تکامل برسم ،به درک معمّای شگرف ِ آفرینش!به راز ِ خلقت جسمی از خاک با قوّهء درک!

من از پنجرهءِ چشمان ِ زیبای تو خــــــــدا را  با همهء بزرگیش با همهءِ زیباییش دیدم و

 ستایش کردم .

و ستودم دستان ِ هنرمندش را که اینچنین تماشایی برای من و دلم بهانهء ادامه آفرید!

من از پنجرهءِ چشم  ِ تو به راز ِ خلقت جهان در هفت روزرسیدم و دریافتم که سهم  ِ من

 از زندگی، سهم ِ من از عشق،سهم من از تو،سهم  ِ من از جهان و هرچه در آن است

همان چیزیست که باور دارم از آن ِ من است و به من تعلّق دارد اگر که بخواهم!

اگر که ببینم و اگر که دریابم تعادل ِ زیستنم دراین گرد ِمکرّر جزاین نیست که به(او)برسم .

او که من آموخت چگونه دیدن را،چگونه تماشا کردن را،چگونه ادامه دادن را.

او که به من آموخت عاشق باشم و از عشـــــــق مدد بگیرم برای به سلامت از شب گذشتن!

او که به من آموخت اگر به درک توکّل یا توّسل برسم ،برمودای زمین با همهِ زیباییش

با همهء سیاهیش، با همهءِ آدمکهای به نقاب آلوده اش کوچه ای باریک و عبوری بیش نیست!

او که به من آموخت اگر  خورشید ِنگاه ِ او بر من و حوالی ام بتابدصورتکهای رنگی ِ

 زمینیان ملعبه ای بیش نخواهد بود!

میبینی کنار ِ تو چه آرامم؟ میبینی با تو که هستم باکم نیست از فردای نیامده!؟

 با تو که باشم فردا را خودم پیش خواهم برد، سوارش خواهم بود.

با تو که باشم افسار ِ تمام ِ اتفاقات ِ پیش ِ رو در دستان ِ من است.

وای اگر امشب مجال ِ گفتنم نمی دادی فقط خدا می داند چه بر سرم میآمد!

پرم لبریزم از بهانه های ریز و درشت ِ گریه و گریه، خدارا شکر که تو اینچنین مهربانی!

می دانستم که اگر امشب مهمان ِ تو باشم به آرامش می رسم،

کاش با همین آرامش کنار حضور ِ آسمانی ِ تو به خواب ِ ابدیت بروم.

(کنار ِ تو شوکران ِنیستی هم به خدا شیرین است!)

ایمان دارم که تو سهم  ِمن ازدل ِ آسمانی و من کنار  ِتو تا بینهایت ِ توانم ادامه خواهم داد!

 با تو همه چیز همه جا همه وقت خوب و آرام است !

تو آنقدر خوب و نجیب پناه ِ هق هقم میشوی که گاه با خودم می گویم :آه خدایا

چه کنم تا بتوانم آنگونه که شایسته هست از بابت داشتن ِ این حریم ِ امن ِ و

 آرامش ِ فرا زمینی ام کنار ِ او  قدردانی ات کنم و شکرگذارت باشم؟!

 سر تعظیم فرود می آورم وبه دم  ِاهورایی اش با احترام آفرین می گویم که سخاوتمندانه

  بر کالبد ِ پوسیده ام امید دمید و مرا به عشق و عشق را به من خواند! 

واژهءِ عشــــق تمام  ِ سرزمین ِ تشنهء ِ تنم را درنوردید و من قامتم راست شد از این اعجاز!

تازه شدم و  جان گرفتم میان ِ کلماتی که به از تو گفتن ختم میشدند!

حیاتم  به در هوای تو قلم زدن پیوند خورد و من زبان ِ واژه ها را آموختم.

همکلام شدم با واژه های ناب عاشقانه زیرباران تاترانه بی بهانه بابهانه تا خود ِ عشق!  

 هم آواز شدم با تمام  ِ آنها که پیش از من زبان ِ شُکر آموخته بودند.

آه  چه لذتی دارد که بدانی چیست یا کیست پاسخ ِ تمام ِ سوالهایی که بی جواب

 نیامده میروند و از دست میدهی شیرینی ِ کشفشان را!

بانوی آسمانی  این واژه های خیس !

 در شبی که دیو ِ کریه ِ تنهایی به جانم چنگ انداخته بود و در گوشه ای از هزارتوی

سکوت اسیرم کرده بود، تو با خیال ِ نازت پناه ِ امنم شدی برای هق هق ِ عشق!

به تو  مدیونم همیشه و تاآخرین لحظه از حیاتم از تو خواهم گفت و از تو خواهم نوشت! 

می بینی یادگار این مهمانی ِ شبانه چه عاشقانه ای شد؟!

عبور خیالت شباهنگام  ِ تنهایی از کوچهءِ دلتنگ ِدلم بهانه شد برای درد ِ دلم از دوریت

و من سبکتر از همیشه سوار  ِ ابر  ِ باران از غم  ِشب و روزهایی که بی تو با خون ِ دل

 گذشتم  باریدم  و باریدم ، نوشتم و نوشتم ،گریستم و گریستم!

کنار ِ تو و خیال ِ جادویی ِ تو آنقدر زیر این باران می مانم تا تمام جانم سیراب شود از

جاری ِ ناب ّ با تو بودن!

 خدایا ترا با همهء عظمتت شکر که به من توان ِایستادن و شعور ِ تماشا دادی

 باران ِ امشب را هرگز از یاد نخواهم برد ،برکتش در تمام  ِتار و پود ِ واژه هایم جاریست! 

 خدایا شکر که به من آموختی تا ذرّه ای عـــشق در این گردونه باقیست

 هیچ شاعری هیچ جای دنیا غریب نخواهد ماند!

(که تو میدانی بیچاره غریب چه تنهاست وقتی که زبان شعرش را زمینیان ندانند)

 آه بانوی ترانه هایم نمیدانی به خدا

نمی دانی که دلم برای این مهمانی ِ باشکوه،

 دلم برای سر به دامان ِ تو گریستن،

دلم برای نوازش سر  ِ انگشتانت،

دلم برای گم شدن در سوسوی چشمانت

دلم برای نماز ِ صبح ِ دونفره مان چقدر تنگ و بیتاب شده بود!!

در شهر ِ بدون ِ تو کمرم شکسته بود از بی یاوری های به کین آلوده!

 به خدا بهشت، بی تو برزخی بیش نیست!

 من از همهءِ روز و شبهایی آمده ام که بی تو به سر نمیشد!

(تکرار میشد هجومش وقت ِ نبودن ِ تو!)

 همه جاانگار جای پاهای تو بود،هرگوشه ازاین وسعت ِ تکرار،خاطره ای ازتو جامانده بود!

عبوراز ثانیه های سربی ِفاصله و دقیقه های خاکستری ِ سمج ِ دچار به جبر  ِبی تو بودن

جز با توسّل به خیال ِ آسمانی ِتو و توکّل به بنده نوازی ِ صاحب ِ آسمان ممکن نمی شد!

با تو و خیال ِ آسمانی ِ تو من از شب دلهره گذشتم و به بامداد ِسحر سلام  ِ عشق دادم

من در دورترین گوشهءِ ممکن زمین یا زمان هم که باشم وقت ِ طلوع ِ خیالت

همان وقت که خیالت وسیع و بخشنده همچو خدای ِ مهر بر سر  ِ دلم دست ِ نوازش

میکشد لبریز می شوم از بهانه های سادهءِ خوشبختی و در تنم حسی گرم میدود انگار!

نیاز ِبا تو بودن،با تو ادامه دادن و باتو از پیچ در پیچ ِ زندگی گذشتن در تمام  ِ تنم ریشه دوانیده!

 دست به وضو میبرم و با احترام رو به خالق ِ عشق ،سلامتی و شادی ِ ترا آرزو می کنم

 که همیشه باشی و من به اعتماد ِ شانه های مهربانت شب ها رایکی یکی ورق بزنم

 تا روز ِ سپید ِ رهایی ، تا روزی که در آغوش ِ تو به خواب ِ شیرین ابدیت برسم!

کاش همیشه سایهء خیال ِ ناز ِ تو گسترده باشد بر من و حوالی ام که

فقط خدا میداند چه سونامی ِوحشتناکیست زیستن ِ بی تو در این دلهره های مزمن!

 من از بی تو نفس کشیدن می آیم،بگذار در هوای تو نفس بکشم ،آنقدر عمیق تا از یاد

 ببرم از وهم  ِ کبودی آمده ام که هم دَمَش عذاب بود و هم بازدمش زجر  ِ تکرار!

من از دوردست فرودستی می آیم که ابرهای خاکستری ِ فاصله،مهمان ِ هر شب ِ آسمانش بود!

گویی دل ِ آسمان ِ شهر  ِ بی تو ، باران باران تَرَک می خورد و بر سرم می بارید آوار آوار

 هق هق شب هایی که بی تو  سر به دیوار  ِ اندوه،خیره به عکسهایت 

 تا دل ِ اشک می رفتم و  بارها می شکستم !

من از روزگاری می آیم که همه با انگشت به هم نشانم می دادند که او را

ببین مدتهاست دچار است و مسخ مانده است به نقش ِ دوچشم درکورسوی خیال!

من ازبیراهه هامی آیم سرد و تاریک و دور امّا تنها مسیر  ِ امن و دور از کنایه های

مسموم  ِآدمکهای  آلوده به نقاب ِ همدرد بودن ،همین بیراهه های گمنام بود!

مگر می شد بدون ِ خیال ِ ناز  ِ تو از این بیراهه ها گذشت؟!

با تو محال هم ممکن میشود عشق من !

دستانت را میبوسم و چشمهایت را می گریم و به آسمان میسپارمت ای یگانه ترین یار!

آرام آرام میروم تا محو شوم در سپیدی ِ سحر و زیر ِ لب نامت را زمزمه کنان میروم تا به

 نماز ِ عشق برسم .

دوستت دارم و می دانی تو پس همیشه پناهم باش و بگذار کبوتری باشم جَلد در هوای

امن ِ تو  به دور ِ تو در آسمان آبی ِ خیال ِ تو پر بزنم و بخوانم مستانه که :

خدایا دمت گرم و دلت آباد ،یار ِ من، عشق ِ من ،عروس ِ آرزوی ِ من تا همیشه مال ِ من!

اوست پاسخ تمام ِ نداشته هایم تاکنون، اوست تنها رفیق ِ آشنا به درد ِ من ،

اوست بهترین همدم ِ من ، سایه اش تا همیشه مستدام و ارغوان ِ دلش همیشه بهار!

..

..

پ ن1 : عشق ِ من (تَه چَشی دُورُون)

پ ن 2:متاسفانه سایتی که آهنگ آپلود میکردم فیلتر شده(مُردَم از این همه آزادی ِ جاری)

همراه ()
خط خطی های خیس

 سلام

گم شده ام در خلاء ،خیال ِ ناز  ِ تو کو؟

ورطهءِ تاریکی ِ خشک ِ زمان پر از وَهم،پر از سقوط ِ بی تو، حریم  ِ امن ِ تو کو؟!

غم  ِ دور از تو بودن در این حوالی ِ سرد، در این شب ِ دلهره می بَرَدَم تا جنون، گرمی ِ دست ِ تو کو؟!

مــرگ بر این فاصله،بدون ِ تو نمی شود سالم از این شب گذشت،عطر  ِ حضور ِ تو کو؟!

منم و همین قهوه های تلخ ِ جا مانده در لیوان ، منم و سیگار پشت ِ سیگار، منم و اندوه ِ شب در راه..

منم و کاغذپاره هایی همه اش اسم  ِ تو و حسرت ِ اینکه چرا نیستی حالا که باید باشی؟!

منم و همین چشمان ِ خیس و شبی بلند و تاریک در ادامــه.....

منم و آرام آرام محو شدن در هالهءِ دود..

منم و یک هیچ ِ بلند ِ تکراری

منم و از تو گفتن تا خواب

منم و همآغوشی  ِ هق هق

 منم و تو که آه چقدر دوری از من و تمنّای دستهای به تنهایی آویزانم !

منم و همین از تو گفتنها ، حرف ِ تازه ای نیست بوی کهنگی همه جا را برداشته!

تو باید باشی تا من از تو من شوم،تازه شوم !

تو باید باشی تا که من جوان شوم و آواز سر دهم که:

 (آهای سبدهاتان پر خواب)

این منم همان که حیران بود ،همان که ویران بود، همان که با خنده می گفتید بیچاره چه تنهاست!

من همانم ، همان مبتلا به شیرینی ِ نگاهی در یاد!

همان که زیر ِ لب با چشم ِ خیس از دوری ِ نگارش میخواند..!

او اینجاست کنار  ِ همین لحظهءِ جاری و من پرم از خوشبختی ،دیدید چه زیباست؟!

او همان است که من خیره به راهش بودم ،در انتظارش بودم ،موءمن ِ نامش بودم!

آری تو باید باشی تا من از تو من شوم ،زنده شوم ، جاری شوم !

تو باید باشی

تو باید باشی

..

..

پ ن1: نیستی ولی یادت همه جا هست.

پ ن2:پیشنهاد ِ امشب این آهنگ هست.

 

همراه ()
با تو با تو اگه باشم وحشت از مردن ندارم

سلام

حال ِ من  پریشان و شب ِ من غمگین و آسمان ِ شهر بارانیست!

دل من سخت گرفته،گوشه ای خلوت نشسته ، هی بهانه ، هی بهانه ..بیقرار و بیقرار!

چشم  ِ من خیس شده، گونه هایم نمدار و قلمم می گرید!

بغض واژه هایم تَرَک برداشته، از من تا هق هق ِ شبانه فاصله ای نیست شاید دوسه خط!

 عنقریب است که بباریم و بباریم  همصدای آسمان، همردیف ِ نطفه های کال ِ باران !!

تو باید باشی و مداوا بکنی پوست ِ خراشیدهءِ این شب ِ درد را ، شب ِ گنگ ِ دلتنگ را!

تو باید باشی و با صدای جادوییت رام کنی این شب ِ رمیده را،از هجومش سخت هراسانم!

آرامش ِ نشسته در صدای تو به معجزه می مانَد،مسخ می کند هو هوی سرما را! 

یادت هست با اوّلین سلام  ِ تو تمام  ِ من به باد رفت؟! دیگر خودم نبودم،آوارهء ِ تو بودم!!

جادوی چشمان ِ تو باید باشد که به یک خواب ِ شیرین زمستانی ببَردم تاخلسهءِ ابدیّت!

یادت هست اوّلین نگاه ِ تو چه بر سر  ِ دلم آورد؟!

نرگس چشم  ِ تو بیمارم کرد،گرفتارم کرد، بیخود ازخودم کرد!

با اوّلین نگاهت دلم سر به هوا شد،دچار به ابتلا شد ،کولی ِدربدر شد،گم شد و لامکان شد!

دیگر دلم دل نشد،رسوای واژه ها شد ،برای از تو گفتن رفیق ِ کوچه ها شد!(شبگرد ِ منزوی شد)

و در این شب ِ غمگین ، من و این دل ِنادِل ، من و تنهایی وُ بغض ، من و هجوم گریه

خیره به راه مانده ایم ،کی میشود که بیایی؟!

ببین سرما سخت سوزان است، شب سخت تاریک و روبرو  هم سخت موهوم !

بیا و این کالبد یخزده را با دم  ِ اهورایی ات امید ِ ماندن بده ، جرءات ِ رفتن بده!

تو که باشی باکم نیست از سایه های موّاج ِ شب،هراسم نیست از صورتکهای به نقاب ماسیده!

به اعتماد ِ شانه ات عبور خواهم کرد از وَهم زمستان!

تو که باشی بهار همین نزدیکیهاست!

بیا و از فاصله ها رد شو ،دستهایم دستهایت را میطلبد ،دست بگیر!

تو که باشی ، طنین خنده های آسمانی ِ تو که باشد ، من جوانه خواهم زد!

 تو که باشی پوستهءِ یخزدهءِ پیلهءِ تنهایی ِ من، از هزاران قصر ِ رویایی زیباتر است!

تو که باشی زندگی هست و ترانه !

بیا

بیا

...

..

پ ن : ببین خیال ِ تو چقدر رویاییست!

 

همراه ()
عنوانش با تو ای عشــــق (به قول تو هندونه ی شب یلدا)

به نام خدای عشـــق

خدای آدمهای خوب ، خدای آسمان ِ آبی ، خدای خیلی بزرگ ، خدای آن بالاها!

من این پایین در ارتفاعی پست ایستاده ام در باد و دستهایم در انزوا جاریست!!

پاهایم در زمستان ِ زمین یخزده انگار ، پر  ِپرواز بده ، کمَکی جان بده !(لااقل نگاهی کن)

دچار شده ام به نقش دو چشم در بیکران ،در وانفسای بازدم های تکراری !

از نمی دانم کجای آسمان بود که شبی یا نیمه شبی یا یک ساعت ِ تاریک میان ِ جنگ عقربه ها

روزنه ای به وسعت عشـــــق بر سرزمین خاکستری ِ باورم  نور بارید!!!

ناگهان زمان ایستاد ، من ایستادم و تماشا کردم و باورم نمی شد که باورم داشت پوست می انداخت!

 چشمان ِ او در همهء حوالی ام می رقصید و چه زیبا استادانه مرا مات کرد به حرکتی ساده!

من از من جدا شد و  من  ِتنها مست ِ این باران، مجنون وار عاشقی حیران شدم،

بیگانه با دنیا شدم!

گویی زیبایی خیره کنندهء آن دو چشم  ِ آسمانی جادویم کرد و مرا برد به هفت آسمان رویای ناب!

دلم بود که از کف می رفت تا دیوانه شود، تا رسوا شود در کوچه های بیقراری، لحظه های التهاب!

زمین و زمان ، همه ء جهان برایم  شده است (او) !!

بی او انگار هــرز می رود نفس هایم ، گاه یکسره حیرانم آخر این همه دچار بودن ؟؟!!

می نشینم خیره در بستر ،مات ومبهوت به رویایش که مسخ می کند انگار تمامی ِ شبم را!

انگار اوست پاسخ تمام  ِ نداشته هایم ،دلیل تمام  ِ ای کاش هایم!

او در سراب ِ دورها ،من در تلاطم  ِ آه !

 او چون فرشتهءِ عشـــق، من کولی ِ پریشان!!

در هلهلهء آینه

در قاب ِ عکس ِ کهنه

 بین خطوط شعرم

 او می شود بهانه برای هر ترانه!

برای شاعرانه ،

برای قصـــّهءِ عشـــق !!

یکی بود ونبودم جز او معنی ندارد ،

او می شود نهایت

 دلیل  ِ این شبانه!!

دلم برای گریه

برای هقی هقی مست

 آمادهءی آماده ست!!!

برای از تو گفتن

 آهای نرگس ِشعرم دلم پر از بهانه ست!!!

در این شب ِ دلهره 

 شب ِ تنها نشستن

شب ِ بلند ِ یلدا ، شب ِ سلام زمســــــتان!!

 دلم از همه دنیا

 فقط ترا می خواهد!( فقط ترا می خوانَد)

 دستان ِ تو اگر می بود نَه شب به این حجم عزادار می شد و

 نه قلم اینگونه به اَشک می رسید!

دستان ِ تو اگر می بود نه من اسیر می شدم به این تلخ واژه ها و

 نه واژه هایم اینگونه بارانی بود!!

دستان تو کم از اعجاز نیست به خدا

مگر نه اینکه  حرارت ِ مجهول دستهایت در اولین دیدار تا به ابد مرا حیران کرد ، تسخیر کرد؟!

نمی دانی چه بر من می گذرد شباهنگام  ِ تنهایی وقت ِ نابهنگام هجوم  ِ خاطره های دیدار!

نمی دانی چه تلخ است بغض تنهایی وقتی که باید باشی و نیستی!

 نمی دانی سکوت ِ سرد ِ خانه  چه سنگین می شود و بیرحمانه می شِکَنَدم!!

 نمی دانی چه خیس می شود چشمانم با خیال آمدن ِ تو ، خیال ِ ماندن ِ تو!

 خیال  ِرقص ِ گیسوانت در باد جام  ِ می میشود و مست می شوم از این رویای ناب!

چه شبها که سر به دیوار  ِ اندوه  کنار  ِ های های تنهایی نام  ِ ترا باریدمُ  عشق ترا گریستم!

چه شبها که همخوابهءِ درد تا دل ِ سحر، اسیر  ِ ای کاش های داشتنت

 واژه به هم می بافتم رج به رج گریان تر از ابر زمستان!

نمی دانی چقدر از روزهای بی تو دلگیرم ، نمی دانی چقدر جای تو اینجا خالیست!

با تو با تو با تو اگر باشم

با من با من با من اگر باشی

من و تو ما می شویم

 یک مشت ِ سنگین می شویم بر پوزهء شب می زنیم

 که برو ای لعنتی ای شب ِ ظالم  از جان ِ این دل، دیگر چه می خواهی؟!!!!

من و تو اگر ما بشویم

آه اگر ما بشویم

آه اگر ما بشویم!!

_______________________________!

فردا زمستان می آید و سرمای کشدارش

زمستان می آید و آه ِ  کنار  ِ پنجره  وقت خاطره ساز  ِ باریدن ِ برف !

زمستان می آید و چهره هایی گرفته و رهگذرانی که از هم با لبخندی سرد می گذرند!

زمستان می آید و دیگر هیچ ....!!

______________________________!

یاد آن سالها هم به خیر ، مادر و سینی خوراکی هایش ،قصــّه های عاشقانه اش!

یادش بخیر قصه که می گفت به خاطره که میرسید پیشانی اش چین می انداخت

 بغضش را می خورد ، می خندید و می گفت: بگذریم قسمتی از زندگی بود که گذشت!

مادرم جای تو خالی دوستت دارم  و می دانی !! ای کاش می بودی!

_______________________________!

 شب یلدا  برای من شب بلند  ِ در خود شکستنهای پی در پی وگریه های بی اختیار

 است! برای مادر و جای خالیش ،برای آن روزهای شاد ِ دیروز ، برای آنها که یلدای سال ِ

پیش با ما بودند و امروز مهمان ِ خاکند یک سبد شقایق ِ خیس آرزو مندم!

                                                                                                              یادمان باشد کمی بالاتر خدایی هست که تنهاترین تنهاست ، به الحمدی کنیم یادش و

 از او عشق ، مهر و دلی پاک بخواهیم ، کمی بالاتر از فلس ِ تکراری ِ زمین خدایی

 هست که دوستمان دارد ،دوستش بداریم!

یادمان باشد خیلی ها محتاج به دعای چشمان ِ خیس ِ انتظارند، یادمان باشد مسافری

 در راه است که می گویند دستانش میوهءِ نور است و بر لبهایش ترانهء جاویدِ عشــق!

یادمان باشد که به آسمان بگوییم :

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست ، هرکجا هست خدایا به سلامت دارش!

___________________!

پ ن : من پرم از ضجـــّه های تو رو خواستن نازنین عروس شهر  ِ آرزوهای کبود!

 

همراه ()
ردّ پای خیال ِ تو

سلام

 ارتفاع  ِ پست

 شب ِ برهنه

دقیقه های مات ، رنگ و رو رفته ، کــــِــــدر

طنین  ِ سکوت

طپش  ِ اندوه

خانه ای متروک پشت ِ هیچستان

ترانه ای غمگین

آرزوها ، سرگردان

آه های ممتد،شکوفه های بغـــض

پـُـــک های عمیق

های و هوی باد ،

 ابرهای خاکستری

هوا گرگ و میش ، احتمال ِ باران

و یک آغوش  ِ تنهای  ِ غمگین

این فضــــای  من ِ بی توست گاه ِ دلتنگی!!

تو آنسوی فاصله ها و من اینجا روح سرگردان ِ دچارم !

تو از تبار  ِ ماهرویان ِ عالمی و من شبزده ای گمنام نه به خدا بی نام ولی عاشـــق!!

تو سرت گرم از  همنشینی با گلها در هزار باغ ِ بهشت ،

من  ولــــی سایهء ِ هیـــــچم ،دلــــداده ای حیران!

تو  زیبایی ،طرح ِ ناز  ِ چشمانت دل از دلــــــم برده ، بیخود از خودم کرده!

گم شده ام در تو !

تمام  ِ آرزویم وقت ِ خداخداها:  تکرار  با تو بودن ،از تو غزل سرودن ،با تو نفس کشیدن!

آهای خدای ِ آسمانها با احترام این منم یک عاشق  ِ پریشان ، یک منزوی در زمان!!

  تو که از حال ِ دلم آگاهـــی، تو که تقدیر  مرا را ترســــیمی

ترا به چشم  ِ خیــــــسم ، به اندوه  ِ درونم ، ترا به راز  ِ باران به آهوی پریشان

ترا به اطلسی ها به نرگس های در یاد 

ترا به موج ِ دریا ، به فلـــــس ِ ماهی  ِ آب

ترا به نور  به عشــــق سوگند مرا به خود وامگذار ، بدون او من از هیچ هم کمترم!

 نیست می شوم محو می شوم در هوایی که عطر  ِ حضور  ِ او جاری نباشد .

 این دچار بودنها این عاشقانه ها این بارها در خود شکستنها زندگی ِ من است

بگذار زندگی کنم !

بگذار عاشقی کنم همچو کبوتری در جوار  ِ حرم  ِ عشق

یا همچو شمعی  عاشق که جانش قطره قطره می رود با رقص شبپرهءِ زیبا!

بگذار با استشمام  ِ هوای این خیال خوش باشم که روزی یا شبی عاقبت هم آغوش  ِ عشق خواهم شد!

 هی هی هی.....

چقدر در هوای تو قلم زدن آرامم می کند عشـــــــق

تو انگار اکسیر  ِ  جاودانهء ِ  حیاتی وقتی طرح ناز  ِ حضورت،

 همچو پرتره ای بی نظیر بر افق  ِ خیالم شکل می بندد!

و من عاشقت خواهم ماند در عبور  ِ گیج ِ دقیقه هایی که باید باشی و نیستی.

 به تو موءمن می مانم  و هر شب به یادت از باغ  ِ آسمان خوشهء نور خواهم چید،

و به اعتماد شانه های امینت،  پوست ِ سیاه ِ شب را به آغوش خواهم رفت و

 گم می شوم در لایتناهی ِ ردّپا هایت به جاری ِ کشیدهء ِ شب!

می روم و می روم و می روم ....

...

..

 پ ن : خواستند از تو بگویند شبی شاعرها ؛ عاقبت با قلم  ِ شرم نوشتند:نشـــــد!

لازم نوشت :از نقاب هـــای رنگارنگ بیزارم ! تردّد ِ  هرگونه آدمک به نقاب آلوده در

 این حوالی  اکیداً ممنوع!

 

همراه ()
دوستت دارم

سلام

 نمی روی ز یاد که هیچ ، وسیع هم می شود هوای خیالت شباهنگام  ِ بغض!

دلم که می گیرد از این  تنهایی ِ موهوم ، به جز خیال ِ امن ِ تو چیزی پناه ِ من نیست !

خیال ِ تو خرامان با نازی آسمانی مرا احاطه می کند!

زمان می ایستد و من  دستم به شعر می رود ، دلم به اشک می رود !

بانوی شعرم می شوی و من دست در دست ِ مسیحایی ِ تو  روانهء دیار  ِ عشق می شوم!

آنقدر هوای با تو بودن خوب است که از یاد می برم چه شبها که بی تو تا به سحر گریستم!

گریستم و نبودی که دستم را بگیری، که شبم را دگرگون، لبریز  ِ باران کنی !

باران ِ با تو بودن ، کنار  ِ تو سرودن ، سوار  ِ لحظه بودن ! (آه چه محال ِ خیسی )!

آهای زمان ، آهای زمین ، آهای هوای دلهره ، آهای دقیقه های زرد،  هیـــــــس !!!

کاش هیچوقت کسی پیدایم نکند  گم شده ام و می خواهم گم هم بمانم در این خیال ِ آسمانی!

هی...

من سرم به خیال تو گرم است ، شب هرچه می خواهد آوار باشد ، جاری باشد !

تو که باشی غمم نیست از روزمرّگیهای پریشان ، از ناملایمات ِ جبر ! از آدمکهای حرّاف!

کوه  ِ دردم  امّا تو که باشی کوه ِ دردی استوارم ، شانه هایم خم نیست ،چون به تو می بالم!

ای همیشه سیّال ، ای سراسر نور، ای خود ِ زیبایی

 یک نفر اینجا تا همیشه عاشقت خواهد ماند و در انتظاری شیرین ،هم پیالهء ِ عشق است!

تو اوج نشین  ِ باور این سردرگم  ِ گمنامی ، به شوق تو از فاصله خواهم گذشت !

من دل تنگ ِ دلتنگم ،اشک چشمم بی بهانه جاریست امّا کاش تو آسوده ترین باشی

و سرت گرم باشد و  جاری باشی در هوای زندگی !

من و دوستت دارمها ، من و این غم ِ شیرین ، من و امتداد خیال ِ تو همچنان می باریم!

بخواب آرام گل ِ نازم ،طلایه دار ِ عشق تو با خیالت دلخوش است.

 

پ ن : کاش می دانستی بازوانم چقدر تنها می مانند بی تو

 

همراه ()
دلــــم بی تو خونه ه ه ه

سلام

شب به سیاهی می زند من به خاطرات،

 چشمانم به اشک می رسد و تو به محال و محال تر !

دستانم سرد است ،جایی میان ِ حسرت و تکرار گم شده ام !

حسرت دستان ِ گرم ِ تو در این وانفسای سرد و تکرار  ِ نبودنت در همهمهء دقیقه های درد!

جانم به لب رسیده از این دربدریهای آلوده به یاءس !

کجای این شب ِ سیاه بجویمت ؟

من مدتهاست بی تو نه مشرق می دانم نه مغرب نه شمال و نه جنوب!( جهت برای من در تو خلاصـــه می شود)

فقط می دانم جایی همین حوالی به من و شب پرسه های بارانی ام می نگری و پیش نمی آیی!

 آه کاش می دانستی که چقـــــدر محتاجم به امنیّت شانه هایت !

کاش بیایی عشــــق !

من اینـجــــا بی تو  غرق در بیهـــودگیها تنهای تنهایــــــم!

کجای این شب ِ سیاه بجویمــــت ؟!

 

 

همراه ()
یعنی که محو می شوم اینجا بدون تو

سلام

ای از دل ِ بیمار  ِ من، چند کوچه آنطرف تر !!

ای در غبار ِ فاصله پنهان شده، جانم برایت می رود بی تو به شــب رسیده ام !!

زجر دقیقه هایم؛ غم  ِنبودن ِ توست، غم  ِ دور از تو بودن ، غم ِ بی تکیه گاهی!

تویی دلیل ِ بودن ،تویی بهانهء ِ من برای زنده بودن !

 بی تو به سر نمی شود این است کلام ِ آخرم! این است تمام ِ باورم!!

عزیز ِ راه ِ دورم، تویی دار و ندارم ، تمام ِ ناتمامم! بی تو چگونه آخـــــر؟؟

من بیقرارم بیقرار ، از نسیم از آسمان از ستاره از قاصدکهای رها در باد هر نفس ترا می جویم،ترا می خوانم!

با تو شادم می دوم تا دشت ، نُت به نُت دانه ءِ عشق می کارم، خوشهء وصل می چینم!

 درد من اگر بی درمان نیست به خدا تویی درمان ِ دردم ! با تو ، از تو  و در تو ست که جان می گیرم!

تو که نیستی روزگار به کامم نیست، تلخ می شود این تکرار !

تو که نیستی بی پناه می شوم، اسیر ِ باد می شوم ، وَزنَم حراج می شود، گم می شوم در انزوا

تو که نیستی کوچ می کنم به وادی ِ سکوت ، شب گریه های بی صدا !!حسرت و آه !

تو از تبار ِ آسمان من از جنس زمینم ،تو تکّه ای حریر ِ عشق، من ِ هیچ از هیچ،هجو ِ اندوه می گویم!

 تو از سلالهء نجیب ِ بانوی آرزوها ، من غرق در ابهام ها ایهام ها ، ای کاش ها !

تو هم آغوش طلوعی، من دوره گرد ِ حسرت ،دچار مانده ام به غروب های تلخ!

تو ملودی بی بدیل ِ لحظه های ناب ِ بارانی ، من امّا بی تو در این گوشهء دور با بغض درگیرم!

ساده بگویمت بی قافیه بی وزن، بی تو من خود ِ دردم! به هیچ نمی ارزم !

در این بن بست سرما که دلها یخ زده سرها در گریبان است تو دستگیر باش، شانهء امن باش!

دوستت دارم و می دانی تو ،خط بزن برزخ ِ دوری را

دوستت دارم و می دانی تو ،پرواز کن تا دستهای محتاجم!

دوستت دارم و می دانی تو ،مرا با این سوءال مبهم در گودال زمان رها مکن :چرا نمی آیی؟!

این دوسه خط هم به کاغذ پاره هایی پیوست که رها در باد...کاش یکی از این درددلها به سرزمینت برسد!

شبت خوش آسوده بخواب مرد ِ درون ِ آینه با خیالت دلخوش است!

 

پ ن : حال همهء ما خوب است امّا تو باور مکن

 

همراه ()
بــاران ِ خیال

سلام

چه دوری از من و نیاز دستهایم      چه دوری!

چه دوری از شب پرسه های بی هدفم در کوچه های امتداد              چه دوری!

 چه دوری از التماس ِ نگاهم به آسمان که خدایا یعنی کجاست و چه می کند ؟!

چه دوری!

چه دوری از درد  ِ مشترک من و واژه هایم در دل ِ این شب ِ آلــوده به درد !

 چه دوری از سکوت ِ مُزمن ِ خانهءِ بدون تو !

حال ِ دل ِ من بارانیست، خیالت هجوم آورده به ذهن ِ تبدار ِ این دقیقه ها 

و من در میان ِ اشک و آه ، چشمان ِ زیبایت را به مهمانی ترانهء اندوه می برم ...

گوش کن ؛می شنوی؟

نالهء گنگ ِ سکوت ِ خانه را لابلای درد ِ سیّال ِ بی تو بودن گوش کن ، این صدای محزون ِ فضای بی توست!

شریان ِِ هوای تو در نیمهء پنهان ِ زمین، بین ِ تنفّس عمیق اطلسی ها جاریست و

من ِ از تو دورمانده  در امتداد ِ این شب ِ سیاه،  های های فریادت خواهم زد که

آهای ی ی ی من ِ من! تمام ِ ناتمام ِ من ! دم ِ من بازدم ِ من !!

بدون تو من به مفت  نمی ارزم!  وزن ندارم !

تو از سراب ِ دور آمدی جایی حدّفاصل آرزو و رویاء، مهمان ِ دستهای تنهایم شدی و

من دچار شدم به حسّ ِ خوب ِ با تو بودن !!

شکل گرفتم با تو ، هویت گم شده ام به من بازگشت و لبریز شدم از استنشاق هوای معطّر ِ با تو بودن!

حریم ِ امن ِ حضور تو  به تقدّس گلبرگهای گل محمدی وقت جوشیدن برای به گلاب رسیدن می مانَد!

لمــس این حقیقت ِ مسلّم  که تو در زیر و بم ِ لحظه هایم جاری هستی به توانم می رساند

 برای در بینهایت پرواز کردن ؛ اوج گرفتن با تو تا ابدّیت!

من ترا به شعر و آب و آینه پیوند زده ام

با شعر ِ خیالت مست می شوم و به هق هق می رسم ...

آینه هم که مدتهاست مرا به من نشان نمی دهد همه اش تویی و چشمان ِ زیبایت

آه می کشم و تو در فضای گنگ ِ آینه آن دورها گیسو پریشان ایستاده ای تماشایی!

من آه نکشم چه کنم؟!

تو در سرزمین ِ بیات ِ دلم بهشتی ساخته ای بی نهایت شاد ،بی نهایت آباد

باشی یا نباشی از عطر خیالت مست ِ مستم !

بغض گلویم را می فشارد ؛ خیالی نیست این اشک و آه فدای لبخند تو !

 

پ ن : من به هر حال که باشم به تو می اندیشم

همراه ()
خداحافظ پاییز

سلام

پاییز چمدانش را بسته انگشت به لب با نگاه ِ وداع، لحظه های خاکستری ِ مرا به زمستان

می سپارد و می رود تا دیاری دورتر ، عاشقی نیمه مست را ببرد به کام ِ برگ ریزانش

و مدهوش لابلای واژه های زرد بکشاندش تا انتها ، تا غم ِ مجهول ِ یلدا ، تا اندوهِ یک شب ِ بلند!

 و من غرق در معمّای این شب ِ رویایی از تو خواهم نوشت که به خودت سوگند بیقرارم!

اتّفاق سادهء اولین نگاه ِ من و تو آبستن ِ خاطره هایی شد همه اش از جنس باران و حسرت

اینکه تو از کجای قصّه هم آغوش خیالم شدی تا همیشه گنگ خواهد ماند ،

امّا جاذبهء چشمانت یک حقیقت محض است در وانفسای این دقیقه ها ، دقیقه هایی

که کِش می آیند انگار ، نمی روند تا به فردا برسم.!

فردای ِ من تویی و در تو غرق شدن ، تو که با باران آمدی و با باران جوانه زدی تا اعماق دلم

 تو که آمدی من ِ عاشق ِ باران دیگر نه باران را  دیدم و نه اصرار قطره هایش را به

شیشهء غبار گرفتهءِ پنجرهءِ احساس!

ترا  دیدم که خرامان می آیی و من غرق در تماشای رخ زیبای تو از زمین و زمان فارغ  میشدم

 انگار در همخوابگی ِ  سراب و حقیقت نطفهء مبهم حسی به نام عشق بسته میشد

و من در ترجمان ِ ترانهءِ چشمهایت واژه ها را به نور سوگند می دادم که

 مبادا این هم یک خیال ساده است ، عبوری و فرّار !

 نوازش دستان تو مرا به خودم آورد ، شدم مجنون تر از مجنون..

شدم عابد ِ دو چشم مستت که انگار روزنه های امیدند در روزگار قحطی ِ احساس ِ ناب!

من در تو گم شدم !!

 نه بگذار حالا که در دل ِ شب ترا بهانهء نوشتن کرده ام اعترافی بکنم:

تا پیش از تو من انگار نابینا بودم، می دیدم امُّا آنچه که دیدنی بود من نمی دیدم

من آدمکها را می دیدم که تند و عبوس از هم می گذشتند برای زودتر به انتها رسیدن ،

برای رسیدن به نقطهء پایان هیچ ابایی نداشتند حتی اگر گنجشککی سرما زده زیر ِ پایشان جان می داد!

تو که آمدی من اشک ِ گنجشکک ِ مظلوم را هم دیدم ، دیدم که با زجر جان می داد و

نگاهِ خیره اش در جستجوی یک نگاه ِ آشنا مات می ماند و خاموش می شد!

من با تو به راز ِ آفرینش رسیدم ؛ به جادوی فنا ، به عظمت نقاش ِ آسمان ، به او در محال!

با تو یاد گرفتم هیچ انتظاری بیهوده نیست حتی اگر مسافری در راه نباشد

ایمان آوردم که دستهای صاحب انتظار ترا از دل ِ شعر و ترانه به سرزمین ِ خشک کلماتم هدیه آورد!

ایمان آوردم که بالاتر از باور ِ زمین خدایی هست بی نهایت مهربان  که ستاره هایش را

 به گمشده ای شبزده می بخشد،

تو همان ستاره ای هدیه از دل ِ آسمان به من گمشده در شب!

 با تو  من به اویی رسیدم که تا پیش از این  از محال اینسوتر نمی آمد.!

با تو من شاعری هستم همه ام شور ، همه ام مست، همه ام فریاد و فریاد ..!

می دانی؟

از لحظهء آمدنت به سرزمین ِ خیالم من نه منم ! در جِلد وجودم تویی که می بری ام تا خود ِ آرزو..

آه، چقدر زیباست شکوه ِ داشتنت را با زبان ِ واژه ها به تصویر کشیدن

و من غرق در این تصویر ِ عاشقانه پاییز را تا سلام ِ زمستان بدرقه خواهم کرد ...

 

پ ن : خواب از چشمانم گریخته، نمی دانم کجاست، نمی خواهم بدانم کجاست

با خیال ِ تو خوشم..

 

همراه ()
جمعه نوشت

سلام

دلم هوای ترا دارد و برای در آغوش کشیدن خیالت بیتابی می کند

برای وصف این حال  شیرین واژه لایق نیست ، در تو گم شدن شیرین است

من در نرگس چشم ِ تو مست می شوم می روم تا فرداهاااااا

دل از زمین بریده ام دستانم در دستان خیال انگیز تو به تمنّای وصال اوچ گرفته اند تا دل آسمان

و تو  بالاتر از فلس  زمین جایی میان هفت آسمان عشق بانوی کلبه ای هستی همه اش عشق

اندوه ِ جمعه بیزارم کرده ست ، به فریادم برس ، بیا و رهایم کن از کلافه بودن بین واژه های خیس!

بیا و مرا با خود ببر به لایتناهی با هم بودنمان

 جایی دورتر از این شهر کبود ، آدمکهای عبوس؛

 از این تکرار مکدّر جانم به لب رسیده است !

نازنین عروس شهر ِ آرزوهای سپید!! دلم می طلبدت برای در تو و با تو غرق شدن بیتابم

 

پ ن : قلب من از صدای تو چه عاشقانه کوک شد

 

همراه ()
خیال

سلام

من ِ بی تو در غروب زرد ِ جمعه ای دیگر درون  پیلهء ِ اندوه   ِ خویش نقش زیبای ترا به شعر می برم

نقش تو نقش هفت شهر ِ عشق !!

بانوی آبی ِ عشق تو صاحب ِ این کلمات ِ گیجی ..

طرح چشمان ِ قشنگت می بردم با خود به هزارتوی خیال ، به آه اگر شانه ات تکیه گاهم بود!

هنوز و تا همیشه نامت را تکرار کنان می روم تا بغض ِ غریب کنار ِ پنجره ، به آسمان نگاه می کنم و

ستارهءِ خیالت را می بوسم و از خدا می خواهم سرزمین ِ دلت را لبریز کند از بهانه های شاد !

این جمعه هم گذشت و تو کنارم نیستی ، منم و همین واژه های گیج تا فردا

 

پ ن : یاد ِ تو هرجا که هستم با منه ، داره دوریت منو آتیش می زنه

 

 

همراه ()
دوستت دارم

از عمق این تن ِ شکسته به حرمت والای تو قلبم سلام می کند

سلام مهربانم

بیتابم 

 همهء این خانهِ سرد حجم  ِ ناز نگاهت را فریاد می زند، تو موج سیّال آرامشی نازنین!

تو گستره ای داری تا ناکجا آباد ِ وجودم چه آن زمان که های های گریه ام را شانه می شوی و

چه این زمان که خلسهءِ بغض به قهقرایم می برد ، به سرزمین اندوهِ پنهان ِ دلم !

تو آیه ای پاک مثل زمان پرواز دسته ای کبوتر در آسمان ِ خیالم ،مثل نگاه ناز مادرم به سجادّه نمازش

شیرینی مثل ربّنای وقت افطار.. تو هدیه ای ، از ژرفنای من خسته بشنو : دوستت دارم!

من نگاه ِ کودکی را می مانم که گم شده است و از دور آشنایی می بیند ...تصور کن ؛

آشنای من تویی بین این همه غریبهء پر مدّعا....

من کنار تو تازه می شوم ، جوانه می زنم برای فردا...

به این باور رسیده ام سقف مشترکی برای با هم بودن من و تو نیست

 امّا تاپای جان عاشقت خواهم ماند و هر غروب چه باشی چه نباشی نگاهم به آسمان

است و از صاحب آسمان می خواهم : هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

 

پ ن : دوستت دارم تا نمی دانم کجا ...

 

همراه ()
سلام پاییز

سلام

پشت پنجره آن بیرون ایستاده انگشت به لب گرفته تکیه داده به حوالی خانهء ساکت ِ

 من و آرام آرام نجوا می کند آمدنش را

آمده است که ببردم تا خیابان های طولانی شب و ضجّه ِ برگهای خشک زیر پا..

آمده است که ببردم تا تعلیق ِغروب های مات، تا انزوای مرد ِ درون ِ آینه تا خیال ِ او در یاد!

آمده است که ببردم تا زردی درخت ِ سیب ِ باغچه ءِ نداشته مان !

آمده است که  تا به بارانم برساند و  قطره قطره اشک تا سیل ِ دیده ام به راه ِ خیال آبی ِ او در سراب !

پاییز را می گویم ، ایستاده کنج ِ همهءِ این تنهایی و خیره مانده است به من ِ بدون تو !

خوش آمدی فصل زرد ، ببر مرا با خود تا اندوه ِ باران تا غروب تلخ نبودنش ..

تا همهمهء کلاغها روی تیر برق  همان خیابان بلند انتظار ... تا خود فلس دل ِ بیچاره برای دیدنش..

بیتابم نازنین ، دلم آغوش ِ بی دغدغه ء ترا می طلبد ، بیقرارم...

من چشمان ِ خیال انگیز ترا در هالهء اشکهایم لابلای دود سیگار بین بخار قهوه های تلخ می جویم و نیست.

کجای این آسمان ِ پر ستاره خیره به ستارهء گمنام  مرد ِ درون آینه ای که نمی بینمت!

ببین هیچکدام ِ این ستاره ها را نمی خواهم ...

 ترا می خواهم که پهلو گرفته ای در ساحل خیالم تا نا کجا آبادِ حسرت !

ترا می خواهم و می دانم که عاقبت روزی کنارت آرام خواهم گرفت آسمانی نشین ِ این دل ِدیوانه!

می بینی پاییز چه آسان آمد و مرا بُرد تا تمام خیال ِآبی با تو بودن ؟!

بیا به پاییز وفادارا بمانیم به حرمت برگهای زرد ِ زیر ِ پا در مشق ِ سکوتمان بنویسیم :

دل ِ بی عشق مباد!

 

پ ن : اینجا به جز دوری تو چیزی به من نزدیک نیست...

 

همراه ()
دلم برایت بیقرار

به تو می اندیشم که دستانت ای کاش می بود و می زدود اشکهای خاکستری ام را

دلم برای دیدنت برای بوییدنت برای غرق شدن در بیکران چشمانت بیتاب است

بی حوصله ام این روزها ، بیقرارم، نیمه ام گم شده است

کمت دارم ، کاش بدانی تا کجای سرزمین بیاتم ریشه داری نازنین !

همراه ()
آغاز

نفس شدی بی خبری !

هوا شدی بی خبری!

بهانه ای بی خبری !

ترانه ای بی خبری!

قافیه ای ، بهانه شعر منی بی خبری !

همراه ()
درباره اینجا
اینجا برای من و شبزده های گمنامی که دچار به خیال ِ چشمان ِ یکی در یادند کوچه باغیست امن،لطفا به حرمت تمام ِ دلهای ِ در بند ِ عشق از کپی نوشته ها خودداری شود! با احترام به نظرات و پیشنهادات ِ دوستان نظراتی مورد ِ تایید ِ نویسنده هست که عاری از کنجکاویهای بی سر و ته ِ امروزیست
آخرین مطالب ارسالی
نیاز
بیا از من بگیر کابوس نبودنت را
بند را آب برده ،دیو ِ شب پستوی خانه را هم دَلِه کرده
خط خطی یکی دلتنگ ِ عاشق
نام تو مرا همیشه مست می کند بهتر از شراب
یا غیاث المستغیثین
با حس عجیبی،با حال غریبی دلم تنگتـه
یک عاشقانهءٍ خیس از من ِ به تو دچار تا خود ِخدا
ای آنکه بجز تو هوایی به سرم نیست
دو سه خط تا پایان
به نام ِ تو به یاد ِ تو
صدایم کن صدای ِ تو خوب است
ارغوان ِ دلت همیشه بهار عشق من
خط خطی های خیس
مگر میشود بدون ِ تو گریست و نابود نشد؟
یاد تو اینجاست ؛ همین گوشــــهءِ دلتنگــــــــ
با تو با تو اگه باشم وحشت از مردن ندارم
اعتقاد
درد ِ دل
این منم یک سرد ِ سردرگم
کلید واژه ها
دلتنگ
عاشقانه
دوستت دارم
عشق
جمعه
بی تو
باران
خیال
بیقرار
اندوه
پاییز
خدا
شب بی تو
باران ِ عشق
نیاز
چشمانت
من در هیچستان
انتظار
غمگین
میلاد تو
امام رضا
یلدا
قدر
هفت شهر عشق
خیال تو
حسین(ع)
تاسوعا
ابوالفضل(ع)
جادو
آغاز
اسم قشنگ مادر
هفت سین
مادر
عاشورا
گذشـــته ها
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
همسایه ها

امکانات

موزیک آنلاین