|
سلام
مهمان نمی خواهی؟!
منم دچار ِ عشق ِ تو
راوی ِ لحظه های بارانی ِ بدون ِ تو!
می شناسی ام،همانم که افق چشمان ِ بی نظیر ِ تو به او مجال داد قدم قدم عاشق شود
تا ژرفنای احساس و با تو برسد به عمق ِ ترانه های ناب!
من همانم که تکیه بر آستان کهربایی ِ حضور دلچسب ِ تو تا آسمان ِ هفتم پر کشیدم!
از راه دوری آمده ام تا از این شب ِ سنگین و کدر به امنیت ِ کریمانهءِ حوالی ِ تو مهمان شوم.
اجازه هست گوشه ای از این وسعت ِ زیبا کمی از درد ِدلم بگویم؟!
(به خدا پرم از دلتنگی!!)
من از شب می آیم و واژه هایم همه آبستن ِ باران ، بی چتر به پیشواز می آیی؟!
عنقریب است که اشک ِ به چشم نشسته ام ببارد تا سیل،پناه ِ این درمانده تن نمیشوی؟!
من از گرداب ِ فاصله می آیم ،جایی میان نیاز ِ من و نبودن ِ تو ، خالی ام از نوازش ِ دستانت
دلگیرم از گذشته ای همه اش افسوس ِبی تو!
حال که افتاده و پریشان به شهر ِ تو رسیده ام رفیق های های دیوانه ات نمی شوی؟!
منم دیوانهء ِ تو ، من از تبار ِ مجنون ،نتیجهء فرهاد و آیندهِ خسرو ام از لابلای تاریخ !
برای از تو گفتن راه ِ درازی پشت سر با اشک چشمم خیس شده، گوش به این مرثیه ها نمی دهی؟!
من از دقیقه های کلافهء ای می آیم که ِبی تو هرز میرفتند انگار، بی هدف وسردرگم
و من بین هجمهء این کابوس ِ مردافکن، دلم را می نواختم آرام آرام با ساز ِناکوک ِ دلتنگی!
دلم تنگ است برای از شب تا سحر نشستنهایمان کنار ِ سفرهءِ شعر و رویاء!
ضیافت ِ خیال انگیز ِ من و تو که در آغوش ِ هم می رقصیدیم انگار با
ملودی آرام و عاشقانهءِِ شمع با پروانهءِ شیدا!
من وقتی گریستم که شمع پای رقص پروانه جان داد وتو وقتی گریستی که بال های
پروانهء ِشیدا از داغی ِ جدایی سوخت و بینوا پای دلدادگی ِ شمع جان داد!
گویی با جانمان درک می کردیم عاشقانهء جانسوز ِ شمع و پروانه را وقت ِ جان دادن از پی یار!
من نگریَم چه کنم؟؟!
دست ِ من نیست اختیار ِ اشکهایم ، ترا به خدا مرهم ِ سوگواره هایم نمیشوی؟
از من تا فنا شدن در خاطره راهی نیست .
هیچ میشوم ،نیست میشوم وقتی که یاد ِ خنده های ناز ِ تو سکوت ِ خانه را پر میکند.
میشکنم ، له میشوم کنار ِ این ای کاش ها!
یادت هست واژه ها چه حقیر بودند از وصف ِ حال من و تو در مسیر ِ ما شدن؟!!
بغض ِ سنگینی گلویم را می فشارد ،حس میکنم سنگینی ِ آنهمه بغض ِ
فروخورده را در شبهایی که بی تو جان به لبم میرسید تا سحر!
مگر زمان عبور میکرد از مدار ِ صفر درجه ای که وسعت ِ نبودنت تا بینهایت تکرار میشد؟!
من که دلم به اندازهء ِ تمام ِ ابرهای عالم، بارانیست به اعتماد میزبانی ِ امشب ِ تو
آمادهِ باریدن و باریدنم!
بگذار آنقدر سر به دامانت بگریم و بگریم تا بمیرم!
جان ِ من فدای تو ، با تو من زنده ترینم!
به خدا از شب ِ ناز ِ با تو بودن می شود هفتاد مَن مثنوی گفت!
یکی از دیگری زلال تر، تماشایی تر همه اش به وزن ِ تو! به نام ِ تو!
بانوی واژه های ناب، چشمهءِ جوشان ِ شعر ِ من تویی
و
شرح ِ حال ِ من در انتظار با تو به معنا میرسد!
تو بهانهء تولد ِتمام ِ این قافیه های درهمی، دلیل ِ عاشقانه ها،تو بانی ِشعر ِ منی!
با تو تا به خدا هم میرسد احساس زخم خوردهءِ من!
مرا چه به شعر ، هجو می گویم به خدا
به نام ِ تو شعر میشود تمام ِ این هذیانها!!
وزنهِ اعتبار ِ این عاشق ِ سرگردان ،تویی و از تو گفتن !
من از سرزمین سرد ِ غربت می آیم و کوله بارم همه اش حسرت ِ شبهاییست که
بی تو با زجر طی شد و در نهایت من ماندم و اشکهایی که بر پهنهءِ صورتم یادگاری می نوشتند!
من از ویرانه های شهر ِبی تو می آیم،شهری که سایهء خیال ِ ناز ِتو، تنها رفیق ِ من بود!
همدم ِ مهربان ِ شبهای تنهایی ِ من، چشمان ِ زیبای تو بود که سخاوتمندانه
برایم پنجره ای می شد به آبی ِ فردا! از چشم ِ تو می دیدم تمام ِ زندگی را!
(پنجره ای که از هر گوشه اش به زندگی می نگریستم زیبا بود)
من از برهوت می آیم، همانجا که ریشه های عشق در های و هوی ِ زمستان،
یخ زده خشکیده است ؛آنجا من نومید تکرار می شدم در بوران ِ عبوس ِ بی تو بودن!
بارها و بارها از غم ِ دوری ِ تو شانه های باورم شکسته است!
بارها و بارها نبودنت را آه کشیده ام و سر به زانوی ِ اندوه تا تمنّا گریسته ام!
بارها و بارها سکوت ِ خانه را بدون ِ تو تا مرز ِ هق هق رفته ام و عریان تر از قبل
با چشمی خیس و دلی پر خون باز گشته ام!
گویی ازهمه دنیا با تمام ِ وسعتش تنها تویی که اکسیر ِجاودانهءِ حیاتی برای ِ دل ِ
گوشه گیر و تنهای من که با تلاقی ِ اوّلین نگاهمان به افسون ِچشمت مبتلا شد!
نیست شد و فنا شد
گم شد و رفت تا جنون
همسایه با نیاز شد!
به دوراز آدمکها،همخانه با خیال شد
دلم از دست ِ من رفت و دیگر برایم دل نشد
طفلی بهانه گیر شد، تنها و منزوی شد
مدام از تو میگفت ، مدام از تو می خواند
کاش می دانستم دل بیچارهءِ من با اولین نگاهت چه در چشمان ِ تو دید که اینگونه بیمار شد؟!
مگر شراب ِ چشم ِ تو چندساله مانده بود که اینچنین چشم ِ دلم را گرفت و دیوانه وار مستش کرد؟!
مگر چه سرّی در لی لی چشم ِ تو نهفته بود که اینچنین دلم به طپش افتاد؟!
بیچاره ،بینوا دل بارها و بارها از آنروز می مرد و زنده میشد .
ای کاش میدانستم چشمان ِ زیبایِ تو با دل ِ من چه ها کرد؟!
کاش می دانستم جادوی ماندگار ِ چشمان ِ زیبای ِ تو چه تصویری برای دل ِ دربدرم شد؟!
که اینچنین دچار شد به گم شدن در امتداد ِنگاهت ؟!
بیچاره دلم مجنون تر از مجنون شد از این جنون ِ مجهول!
شب به شب غروب به غروب کز میکند گوشه ای از تنهایی و سوزناک از تو میخوانَد.
گویی ریسمانی از جادوی چشمت دلم را به هر سو که می خواهد میکشد(ای بیچاره دل)
سرگردان است حیران است بین اینکه کدام واژه کجا و کی لایق ِاز توگفتن می شود!؟
چشم ِخیال انگیز ِتو دچارش کرده و اورا با خود به جایی یا زمانی در نمی دانم کجا
رسانیده که گویی زمین و هر چه در آن است برایش پشیزی بیش نیست،نیست!
آنقدر شیرین و دلچسب که تا پاسی از شب دلخوش به همین رویای نیمه تمام
خط به خط ،رج به رج، طرح عشق میکشد بر قامت کشدار ِ شب!
کاش می دانستم چیست آنچه ازچشم خیال انگیز ِ تو می بیند!
(کاش می دانستم کاش می فهمیدم چیست آنچه ازچشم ِتو تاتمام ِ باورم جاریست!)
دل ِ دیوانهِ من از تمام ِ زمین ِ کبود ،ازآسمان اول تا هفتم، از هرچه در این گردونهِ تکرار
جاریست، جز تو و چشمان ِ تو نمی بیند، نمی خواهد، تو که باشی دل ِ من آرام است!
در تو و با تو بودن همه بود و نبودش خلاصه است خلاصه!
همه راز و نیازش، همه بهانه هایش، همه ترانه هایش ،همه دلنامه هایش تویی و با تو بودن!
نیستی تا ببینی شبانه های بی تو کنج ِ تنهایی اش را تو و هر چه که از تو به یادگار
مانده است تا خود ِ صبح می بارد!
و من امشب دلم برای دل ِ بیچاره ام سوخت،آوردمش ببینی بی تو چه ها میکشد!
کاش بودی ومیدیدی با چه ذوق ِ غریبی تا خود ِ تو میدوید،شوق ِ به تو رسیدن دیوانه اش کرده بود!
آنقدر بی تو شبها را گریسته تا سحرگاه که هنوز باورش نیست تو اینجایی همینجا!
آخر میدانی ؟!
من از پشت پرچین هایی می آیم که همه جای باورش آبستن ِ خیال ِ چشمان ِ
تماشایی ِ توست!
هرچه هست از تو و با توست،انگار خدای آفرینش مرا خلق کرده تا در هوای از تو گفتن
به تکامل برسم ،به درک معمّای شگرف ِ آفرینش!به راز ِ خلقت جسمی از خاک با قوّهء درک!
من از پنجرهءِ چشمان ِ زیبای تو خــــــــدا را با همهء بزرگیش با همهءِ زیباییش دیدم و
ستایش کردم .
و ستودم دستان ِ هنرمندش را که اینچنین تماشایی برای من و دلم بهانهء ادامه آفرید!
من از پنجرهءِ چشم ِ تو به راز ِ خلقت جهان در هفت روزرسیدم و دریافتم که سهم ِ من
از زندگی، سهم ِ من از عشق،سهم من از تو،سهم ِ من از جهان و هرچه در آن است
همان چیزیست که باور دارم از آن ِ من است و به من تعلّق دارد اگر که بخواهم!
اگر که ببینم و اگر که دریابم تعادل ِ زیستنم دراین گرد ِمکرّر جزاین نیست که به(او)برسم .
او که من آموخت چگونه دیدن را،چگونه تماشا کردن را،چگونه ادامه دادن را.
او که به من آموخت عاشق باشم و از عشـــــــق مدد بگیرم برای به سلامت از شب گذشتن!
او که به من آموخت اگر به درک توکّل یا توّسل برسم ،برمودای زمین با همهِ زیباییش
با همهء سیاهیش، با همهءِ آدمکهای به نقاب آلوده اش کوچه ای باریک و عبوری بیش نیست!
او که به من آموخت اگر خورشید ِنگاه ِ او بر من و حوالی ام بتابدصورتکهای رنگی ِ
زمینیان ملعبه ای بیش نخواهد بود!
میبینی کنار ِ تو چه آرامم؟ میبینی با تو که هستم باکم نیست از فردای نیامده!؟
با تو که باشم فردا را خودم پیش خواهم برد، سوارش خواهم بود.
با تو که باشم افسار ِ تمام ِ اتفاقات ِ پیش ِ رو در دستان ِ من است.
وای اگر امشب مجال ِ گفتنم نمی دادی فقط خدا می داند چه بر سرم میآمد!
پرم لبریزم از بهانه های ریز و درشت ِ گریه و گریه، خدارا شکر که تو اینچنین مهربانی!
می دانستم که اگر امشب مهمان ِ تو باشم به آرامش می رسم،
کاش با همین آرامش کنار حضور ِ آسمانی ِ تو به خواب ِ ابدیت بروم.
(کنار ِ تو شوکران ِنیستی هم به خدا شیرین است!)
ایمان دارم که تو سهم ِمن ازدل ِ آسمانی و من کنار ِتو تا بینهایت ِ توانم ادامه خواهم داد!
با تو همه چیز همه جا همه وقت خوب و آرام است !
تو آنقدر خوب و نجیب پناه ِ هق هقم میشوی که گاه با خودم می گویم :آه خدایا
چه کنم تا بتوانم آنگونه که شایسته هست از بابت داشتن ِ این حریم ِ امن ِ و
آرامش ِ فرا زمینی ام کنار ِ او قدردانی ات کنم و شکرگذارت باشم؟!
سر تعظیم فرود می آورم وبه دم ِاهورایی اش با احترام آفرین می گویم که سخاوتمندانه
بر کالبد ِ پوسیده ام امید دمید و مرا به عشق و عشق را به من خواند!
واژهءِ عشــــق تمام ِ سرزمین ِ تشنهء ِ تنم را درنوردید و من قامتم راست شد از این اعجاز!
تازه شدم و جان گرفتم میان ِ کلماتی که به از تو گفتن ختم میشدند!
حیاتم به در هوای تو قلم زدن پیوند خورد و من زبان ِ واژه ها را آموختم.
همکلام شدم با واژه های ناب عاشقانه زیرباران تاترانه بی بهانه بابهانه تا خود ِ عشق!
هم آواز شدم با تمام ِ آنها که پیش از من زبان ِ شُکر آموخته بودند.
آه چه لذتی دارد که بدانی چیست یا کیست پاسخ ِ تمام ِ سوالهایی که بی جواب
نیامده میروند و از دست میدهی شیرینی ِ کشفشان را!
بانوی آسمانی این واژه های خیس !
در شبی که دیو ِ کریه ِ تنهایی به جانم چنگ انداخته بود و در گوشه ای از هزارتوی
سکوت اسیرم کرده بود، تو با خیال ِ نازت پناه ِ امنم شدی برای هق هق ِ عشق!
به تو مدیونم همیشه و تاآخرین لحظه از حیاتم از تو خواهم گفت و از تو خواهم نوشت!
می بینی یادگار این مهمانی ِ شبانه چه عاشقانه ای شد؟!
عبور خیالت شباهنگام ِ تنهایی از کوچهءِ دلتنگ ِدلم بهانه شد برای درد ِ دلم از دوریت
و من سبکتر از همیشه سوار ِ ابر ِ باران از غم ِشب و روزهایی که بی تو با خون ِ دل
گذشتم باریدم و باریدم ، نوشتم و نوشتم ،گریستم و گریستم!
کنار ِ تو و خیال ِ جادویی ِ تو آنقدر زیر این باران می مانم تا تمام جانم سیراب شود از
جاری ِ ناب ّ با تو بودن!
خدایا ترا با همهء عظمتت شکر که به من توان ِایستادن و شعور ِ تماشا دادی
باران ِ امشب را هرگز از یاد نخواهم برد ،برکتش در تمام ِتار و پود ِ واژه هایم جاریست!
خدایا شکر که به من آموختی تا ذرّه ای عـــشق در این گردونه باقیست
هیچ شاعری هیچ جای دنیا غریب نخواهد ماند!
(که تو میدانی بیچاره غریب چه تنهاست وقتی که زبان شعرش را زمینیان ندانند)
آه بانوی ترانه هایم نمیدانی به خدا
نمی دانی که دلم برای این مهمانی ِ باشکوه،
دلم برای سر به دامان ِ تو گریستن،
دلم برای نوازش سر ِ انگشتانت،
دلم برای گم شدن در سوسوی چشمانت
دلم برای نماز ِ صبح ِ دونفره مان چقدر تنگ و بیتاب شده بود!!
در شهر ِ بدون ِ تو کمرم شکسته بود از بی یاوری های به کین آلوده!
به خدا بهشت، بی تو برزخی بیش نیست!
من از همهءِ روز و شبهایی آمده ام که بی تو به سر نمیشد!
(تکرار میشد هجومش وقت ِ نبودن ِ تو!)
همه جاانگار جای پاهای تو بود،هرگوشه ازاین وسعت ِ تکرار،خاطره ای ازتو جامانده بود!
عبوراز ثانیه های سربی ِفاصله و دقیقه های خاکستری ِ سمج ِ دچار به جبر ِبی تو بودن
جز با توسّل به خیال ِ آسمانی ِتو و توکّل به بنده نوازی ِ صاحب ِ آسمان ممکن نمی شد!
با تو و خیال ِ آسمانی ِ تو من از شب دلهره گذشتم و به بامداد ِسحر سلام ِ عشق دادم
من در دورترین گوشهءِ ممکن زمین یا زمان هم که باشم وقت ِ طلوع ِ خیالت
همان وقت که خیالت وسیع و بخشنده همچو خدای ِ مهر بر سر ِ دلم دست ِ نوازش
میکشد لبریز می شوم از بهانه های سادهءِ خوشبختی و در تنم حسی گرم میدود انگار!
نیاز ِبا تو بودن،با تو ادامه دادن و باتو از پیچ در پیچ ِ زندگی گذشتن در تمام ِ تنم ریشه دوانیده!
دست به وضو میبرم و با احترام رو به خالق ِ عشق ،سلامتی و شادی ِ ترا آرزو می کنم
که همیشه باشی و من به اعتماد ِ شانه های مهربانت شب ها رایکی یکی ورق بزنم
تا روز ِ سپید ِ رهایی ، تا روزی که در آغوش ِ تو به خواب ِ شیرین ابدیت برسم!
کاش همیشه سایهء خیال ِ ناز ِ تو گسترده باشد بر من و حوالی ام که
فقط خدا میداند چه سونامی ِوحشتناکیست زیستن ِ بی تو در این دلهره های مزمن!
من از بی تو نفس کشیدن می آیم،بگذار در هوای تو نفس بکشم ،آنقدر عمیق تا از یاد
ببرم از وهم ِ کبودی آمده ام که هم دَمَش عذاب بود و هم بازدمش زجر ِ تکرار!
من از دوردست فرودستی می آیم که ابرهای خاکستری ِ فاصله،مهمان ِ هر شب ِ آسمانش بود!
گویی دل ِ آسمان ِ شهر ِ بی تو ، باران باران تَرَک می خورد و بر سرم می بارید آوار آوار
هق هق شب هایی که بی تو سر به دیوار ِ اندوه،خیره به عکسهایت
تا دل ِ اشک می رفتم و بارها می شکستم !
من از روزگاری می آیم که همه با انگشت به هم نشانم می دادند که او را
ببین مدتهاست دچار است و مسخ مانده است به نقش ِ دوچشم درکورسوی خیال!
من ازبیراهه هامی آیم سرد و تاریک و دور امّا تنها مسیر ِ امن و دور از کنایه های
مسموم ِآدمکهای آلوده به نقاب ِ همدرد بودن ،همین بیراهه های گمنام بود!
مگر می شد بدون ِ خیال ِ ناز ِ تو از این بیراهه ها گذشت؟!
با تو محال هم ممکن میشود عشق من !
دستانت را میبوسم و چشمهایت را می گریم و به آسمان میسپارمت ای یگانه ترین یار!
آرام آرام میروم تا محو شوم در سپیدی ِ سحر و زیر ِ لب نامت را زمزمه کنان میروم تا به
نماز ِ عشق برسم .
دوستت دارم و می دانی تو پس همیشه پناهم باش و بگذار کبوتری باشم جَلد در هوای
امن ِ تو به دور ِ تو در آسمان آبی ِ خیال ِ تو پر بزنم و بخوانم مستانه که :
خدایا دمت گرم و دلت آباد ،یار ِ من، عشق ِ من ،عروس ِ آرزوی ِ من تا همیشه مال ِ من!
اوست پاسخ تمام ِ نداشته هایم تاکنون، اوست تنها رفیق ِ آشنا به درد ِ من ،
اوست بهترین همدم ِ من ، سایه اش تا همیشه مستدام و ارغوان ِ دلش همیشه بهار!
..
..
پ ن1 : عشق ِ من (تَه چَشی دُورُون)
پ ن 2:متاسفانه سایتی که آهنگ آپلود میکردم فیلتر شده(مُردَم از این همه آزادی ِ جاری)
|