|
سلام
شب آمده باز و خیمه زده به همهءِ احوال ِ من ِ پریشان حال!
دلم هوای ترا دارد ، کجایی تا ببینی در این شب ِ برهنه ، شب ِ اندوه ،چقدر جای تو خالیست؟!
بی تو سکوت ِ سرد ِ خانه می ترساندَم ، به انزوا می بَرَدَم .!
می نشینم کنج این تنهایی و از تو برای تو می نویسم که نوشتنی ترین تویی!
تو که تا قد می کشی بر پیکرهءِ خیالم، غم از فضای خانه می رود و من شاعر ِ شعری
می شوم همه اش بر وزن ِ تو !
تو که می آیی جان به کلامم می دود و واژه هایم عطش ِ به معنی رسیدن می گیرند!
امنیّت حضور ِ توست که بغض ِ سنگین ِ نشسته در گلویم را جرأت ِ باریدن می دهد
و من به لحظهء ِ ناب ِ باران می رسم و برایت واژه واژه می بارم از روز و شب هایی که
بی تو گذشت و می گذرد .. دقیقه های سخت نبودنت که جز اشک شبانه مرا پناهی نبود!
چه روزها که دل به روءیای تو می دادم و حیران از میان ِ تکرار ِ پوچ با آدمکها بودن، می گذشتم
و چه شبها که هم آغوش ِ خیالت تا سحر بیصدا می گریستم و صدایت می زدم در یاد!
حوالی ِ غروب ِ دیروز قاصدکی دیدم گوشهء پنجرهءِ همین اتاق که
خیس ِ خیس بود از باران های متوالی ِ این چند روز،
پنجره را گشودم و در دستهایم گرفتمش و به اتاق آوردمش و گم شدم در یک حسّ ِ ناز ِ عاشقانه ،
نمی دانی چه لحظهء نابی بود وصال قاصدک خسته با دستهای لرزان ِ من ِ عاشق !
به خدا انگار چشمهای ترا می دیدم در هندسهء بی نظیر ِ قاصدک ِ خیس!
بوسیدمش و نام ترا صدا زدم به این شوق که قاصد ِ سلامم باشد به تو !
به تو در آنسوی خیال ، آنسوی مه ، آن دورها پشت فرسنگها فاصله !
گفتمش قاصدک به او بگو یکی بی تو عاقبت جان می دهد در انزوا
گفتمش او را بگو که چقدر می خوانمش می خواهمش دچار آمده ام به بودنش!
گفتمش او را بگو جز وصال ِ دستان ِ آسمانیش ،این اشکها این گریه های بی صدا را چاره نیست !
گفتمش قاصدک به او بگو یکی بی او در این غربت ِ مجهول تنهاست و پیوسته نام ِ ترا می خوانَد!
قاصدک عزم ِ رفتن داشت و من هنوز هم پر از درد ِ دل بودم !
باید می رفت پس پنجره را رو به آسمان ِ خیال ِ تو گشودم و قاصدک ِ زیبا را سپردمش به نسیم!
و چشمهایم لبریز از اشک آنقدر خیره به راه رفتنش ماند تا محو شد در افق !
باز من ماندم و تنهایی ِ خانه ءِ بی تو
باز من ماندم و حجم ِ سنگین ِ شب
باز من ماندم و دلی غمگین خیره به جادّه های دور
باز من ماندم و قلم زدن در دل ِ شب برای تو که بهانهءِ این شبانه هایی!
این شوق، این التهاب ِ عاشقانه همه اش فدای تو از من و این واژه ها خیال ِ نازت را مگیر!
من کشتی شکستهءِ گمنامی هستم که به شوق ساحل ِ آرامش ِ تو مدتهاست حیرانم!
یک گوشه از این وسعت ِ بی انتها هم باشم برای من کافیست ،
مهم این است که هر شب به شوق ِوصال ِ چشمان ِ همچو ماهت بمیرم و
هر صبح با نوازش دستهای آسمانیت زنده شوم !
بگذار با همین خیال ِ ناز زندگی را سر کنم .
شب به نیمه رسید و من به اشک و قلمم به هق هق
تو امّا کاش غرق در آغوش ِ آرامش ،آسوده ترین باشی عشق ِ آسمانی ِ من!
من و شب و دوستت دارمها همچنان بیداریم .
پ ن 1: خرّم آن روز کز این منزل ِ ویران بروم ، راحت ِ جان طلبم وز پی جانان بروم !
پ ن2 : عید سعید فطر به عاشقاش مبارک ، امیدوارم لابلای دعاها اسمی از من هم باشه
لازم نوشت : دوستان عزیزی که از بلگفا نظر می ذارید نمی دونم چرا صفحه نظرات توی بلگفا کامل برام باز نمیشه که نظر بذارم براتون. ببخشید!
|