خط خطی یکی دلتنگ ِ عاشق

سلام

ای تنم به عشق  ِتو آراسته

ای دلم به داغ  ِ تو نشسته

ای خوب ای صمیمی ای یگانه یاور ( ای همیشه موءمن ِ بامرام)

منم که در هوای تو معلّقم

منم که در خیال ِ تو غوطه ورم

ای که غمم ز دوریَت  پایدار  

ای که تمام  ِ هستیم شده به تو گرفتار

منم که در حوالی ات مسافرم

 منم که سوی ِ انتهایم فقط به تو رسیدن است!

این شهر این خیابان این کوچه های پر از دلتنگی بی تو غریبند ،غریب !

دست بگیر و برهانم از این برهوت ِ تکرار

پر  ِ پروازم باش تا دشتهای سرسبز  ِ نزدیکت!

اینجا بدون ِ تو بیابانیست پر از هرز علف های بدقواره بد شکل،هرجایی!!

اینجا بدون ِ تو به هر طرف که میچرخم حیرانیست،ویرانیست،تباهیست!

اینجا بدون ِ تو نه باران میبارد و نه حتی کورسوی امیدی که شایددل آسمان به رحم آید روزی!

اینجا بدون ِ تو هوا کم است برای استنشاق ، بازدم هایم تلخ پس میزنند!

اینجا در خلاءِ نبودنت همسایهء بغض و آه های ماءیوس شده ام

اینجا بدون تو یعنی سکوتی که میشکند از درد امّا توان ِ فریاد کو؟!

اینجا همه چیز همه جا همه وقت بوی بی تو بودن دارد!

گس ِ مسموم  ِحسرت همه جا گل داده، شهر زرد ِ زرد است بی تو!

اینجا بدون تو حال ِ من هیچ خوب نیست ، کلافهءِ زندگی ام!

 

پ ن : دلم گرفته آسمون، قدِّ یه ریزه گریه میشه بارون بباری؟!

 

همراه ()
نام تو مرا همیشه مست می کند بهتر از شراب

سلام

من در این کوچهءِ غربت،

پشت فَلس ِ اطلسی های کبود،

لابلای غم چشمان ِاقاقی،

بین این خطوط ِ مبهم

گم و گیج ِ ردّپایی از توءام!

من در این غروب ِ دلگیر،

من در این لحظهءِ دلتنگ،

من در این آه ِ جگر سوز،

من در این بود و نبود ها،

من در این قصّهءِ پر غصّهءِ بودن،

من در این حیرانی

همه وقت همه جا بهانه ات میگیرم، از تو نشان می جویم !

من در این پرچین ِتنها،

من در این گوشهءِ ناجور  ِ زمان،

من در این همهمهءِ گنگ،

من در این آزردگیها

من در این حال ِ خراب

من در این تنهانشستن های پی در پی

من در این افسوس ها،آرزوهای کبود

من در این تداوم  ِ آه

تنها به تو فکر میکنم و از تو حرف میزنم!!

به تو که سخاوت ِ مسلّمی می نازم

عاشقانه می سپارم باورم را به تو و هوای تو

به اسم نازت قسم تو جان ِ جمله هایی،دلیل ِ هر ترانه،عروس ِ واژه هایی!

 قافیه های شعرم همه به وزن ِ توءاند، همه به نام توءاند

وقت ِ خوب ِ از تو نوشتن چه بخواهم چه نخواهم هوای ِ واژه ها بارانیست

قطره قطره خط به خط واژه به واژه،عشـــق  ِ ناب نذر  ِ خیالت میکنم!

من در این دنیای ِ سرد،

 من در این بیغولهءِ تکرار  ِدرد،

من در این بن بست ها،

من در این آشفتگیها

من در این هیهات ها که کو کجاست دستی از سر یاری؟!

گوشه چشمی نگاه ِ مهر قیمتش چند؟!

اصلاً آیا هست؟!مدتهاست کیمیاست!!

من در این گلایه ها

من در این ای کاش های نیمه مُرده میان ِنطفه های کال ِ امّید

من در این هو هوی اضطراب و التهاب

من در این کویر  ِ خشک ِ عاطفه بین  ِ فوج فوج نقاب ِ دست و پاگیر

با دل ِ زخمدارم،با حال و روز  ِزارم،بازردی ِ نگاهم،با فقر  ِدستهایم،موءمن ِ کوی توءام!! 

آهای خاتون ِ خانهءِ عشق ،دلم خیلی گرفته هوای گریه دارم!

دلم  کاسهءِخون و وضوی اشک دارم!

تاول زده پاهای انتظارم  وَز درد ِ بی تو بودن جانم عذاب میکشد 

سجّادهءِ دلم را رو به تو پهن میکنم  آهای قبلهءِ موعود!

ببین این منم ایستاده به نمازت

همان که غرورم شهرتم بود 

یادت که هست ؟!

با اوّلین نگاهت با تیر  ِ چشمهایت همهءِ آن غرور رفت

من از تنم پر کشید مَنیَّتَم به باد رفت!

از همان روزها آینه هم دیگر مرا نشانم نداد،مردی که در آینه بود غریبه شد برایم!

دیگر خودم نبودم وقتی دچارت شدم،

کمرنگ شد برایم هر چه که بود جز تو!

جز تو نه مونسی هست نه باصفا همدمی،

نه دست ِ صادقی هست نه دلی آشنای درد!

جز تو نه غمخواری هست نه برای شانه هایم پناهِ امن کسی هنگامهء های های!

جز تو ویرانگیهاست حوالی ِ بودنم،جانم به لب میرسد از این بیهودگیها!

جز تو هرآنچه که هست با حال ِ من غریبه است،فقط تو میتوانی رفیق  ِدرد باشی!

جز تو نه مرهمی هست به زخم  ِکهنهءِ دل و نه دیگر محرمی به راز  ِ دردِدلها!

دقیقه های بی تو خورهء ِ جان میشود،به چاه ِ هرز می رود!

 غم  ِنبودن  ِتو پیچک درد میشود می بَرَدَم تا جنون

وای روزی اگر که تو نباشی فلسفهءِ زندگی به سمت ِ پوچ میرود،

هیچ حاکمم  میشود به تازیانه تا فَعلِگی هامی رود، تا بردگی ها میکِشَد!

 فردا هرگز نمیآید ،پشت جبر  ِ تکرار جان میدهد هر بار !

بی تو حیات به مَمات میرسد و هستی به نیستی!

منم و همین زمزمه های از تو گفتن

منم و همین درددل های شبانه

منم و همین دوسه خط ِ خیس که با تو شروع میشوند و با تو به پایان میرسند!

منم و کرور کرور حرف های ناگفته از روزهایی که دور از تو گذشته و میگذرد.

منم و دلتنگی و دلتنگی...

همه آرزویم در دل ِ این شب ِ کبود بین این خطوط ِ گیج و مبهم این است که

روزی عاقبت دست در دست ِ تو در ساحل  ِ آسودگی!

 

پ ن : و دل من به نگاهی از دور طفلکی میسازد!

لازم نوشت:به هر ســـاز  ِ تو رقصیـــدم، نرقصیدم؟! (کجایی پس؟)

 

همراه ()
با حس عجیبی،با حال غریبی دلم تنگتـه

سلام

شب اینجاست همین حوالی  ِگنگ

همین بن بست ِ متروک

همین نزدیکی ِ اشک

همین گوشهءِ غربت!

غم اینجاست همین زمان ِ ناجور

همین لحظهءِ دلتنگــــ

همین کبودی ِ آه

همین سنگینی  ِ بغض!

باد در هوا پیچیده با خودش گلاویز است ، هو میکشد در شب ،هوا هوای ویرانیست!

کنج ِ همین کبودی ها در عمیق ترین نقطهءِ آه،

یکی به تاریکی زل زده نقش ِدو چشم میکِشَد انگار به بوم  ِ خیال!

همین دو چشم  ِ زیبا رفیق ِ این لحظه هاست،مَحرم  ِ این گریه هاست!

سرم به زانوی ِ غم خیره به طرح ِ خیال گم میشوم تا خودت،همسایه با حضورت!

وقتی به تو میرسم به تو و نزدیکی ات،شب میرود به کنار و رنگ ِ غم می پَرَد!

تنها ترا میبینم و از تو حرف میزنم!

انگار که درجهانم جز تو دیگر چیزی نیست،تویی همه جهانم!

وقتی سوار بر خیالت همسایه ات میشوم گویی تمام میشود هر آنچه ناتمام است ،

و از تو شکل میگیرد هر آنچه که در راه است!

نمی دانی که تیر  ِ ناز ِ چشمت با دل ِ من چه ها کرد،کاش توان ِ توصیف بود !

وقتی خیالت اینجاست هوا زمین زمان همه چیز عجیب خوب است،

جادوی تو خوب بلد است کارش را!

و من همین حوالی  ِ تو همآغوش ِ خیالت به خواب ِ عشق میروم ،

ترا به خدا سوگند

ترا به جان ِ عاشق

ترا به اطلسی ها

ترا به واژه هایم

ترا به اشکهایم

ترا به نور سوگند

بگذار تا ابدیّت تا صور اصرافیل دلداده ات بمانم ،همسایه ات بمانم!

 

پ ن:اگه رو حصیر بشینم اگه هیچ نداشته باشم با تو من مالک دنیام با تو در نهایتم من!

 

همراه ()
یک عاشقانهءٍ خیس از من ِ به تو دچار تا خود ِخدا

سلام

وقتی ملودی ِ غم نُت به نُت،تمام نگفته هایش را بر پیکر  ِ درماندهءِ من ِدلتنگ می کوبد؛

وقتی عبور گیج زمان محکوم به تعلیق میشود در سراپردهءِ اندوه؛

وقتی دل ِ بیچارهءِ عاشقم،زمزمه اش رو به حُزن ِ دلتنگی می رود؛

وقتی من و همهء حوالی ام غرق در تنهایی میشویم؛

وقتی سکوت با همهءِ حجم  ِ غم آلودش سنگینی میکند به زوایای ِ این تنهایی؛

وقتی تو باید باشی کنار  ِ این همهمه های مضطرب امّا نیستی؛

وقتی من و جای خالیت گره میخوریم به درد؛

وقتی همهءِ وجودم آمادهءِ گریستن است و چشمانم زمزم  ِهای های؛ 

تو بگو من ننویسم چه کنم عزیز  ِ واژه های من؟!

تمام  ِ امیدم وقت ِ این اندوه ِ نابهنگام،واژه هایی هستندکه کنار هم ردیف میشوندتا

من و همهءِ این تنهایی را به تو برسانند!

آخر می دانی؟!

همهءِ واژه های من به تو ختم میشوند،

همهء واژه های من بوی تو را می دهند،

همهء واژه های من متبرِّکَند به دم  ِ اهورایی ِ تو!

 با نام  ِتو جان میگیرند انگار بر سینهءِ کاغدپاره های ِدردهای ِدلم!

همهءِ واژه های من از تو نشانه دارند،منقوش به نام  ِ تواَند!

حالا تو بگو وقتی که همهءِ حوالی ام لبریز میشود از درد ِ نبودن ِ تو،از زجر نبودن ِ تو؛

 جز گم شدن در حریم  ِ واژه ها آیا کاری میتوانم کرد؟!

 وقتی زمین و زمان دست به دست ِ هم میدهند برای شکستنم،برای خرد کردنم،

برای ِ من ِ بیچاره چاره ای جز از تو نوشتن هست؟! به خدا نه! 

جز از تو و به یاد ِ تو واژه به هم گره زدن،چه میتوانم بکنم برای رها شدن از دیو  ِسنگی ِ شب؟!

جز تو و حریم  ِ آسمانی  ِتو،دستان ِ تنهای ِ من اینجا به چیزی بند نیست!

برای در امان ماندن از هجمهءِ سنگین ِاندوه،تنها به تو باید فکر کرد،از تو باید گفت،از تو باید نوشت!

گریز از این اوهام  ِشبانه،این خلاءِ هزارتو،این درد ِ ملتهب ِ سرد،جز با از تو نوشتن ممکن نیست!

بگذار بگویم وصف حالم را وقتی از تو قلم میزنم:

از تو که مینویسم آرام می شوم و زمان را از یاد میبرم !

دلم را رها میکنم در هوایی که عطر خواستنی ِ تو در آن جاریست و

غرق میشوم در دنیایی که خیالت استادانه نقاشی میکند بر پیرامون ِ باورم!

انگار گوشه ای از هزارباغ ِ بهشت به تماشای پُرتره ای زیبا نشسته ام که

 جادوی دست تو خلقش میکند!!

از تو که می نویسم آرام آرام حــُرم  ِداغ  ِحضورت بر من و همهءدنیای ِ آبی ِخیالم جاری میشود!

و من مستانه عشقبازی میکنم با واژه ها،چشم ِ تو اشاره میکند و من بر میچینمشان!

 جمله میسازم بی وزن امّا ازدور پیداست که با تو به وزن میرسند تمام  ِجمله هایم!

 از تو که می نویسم گویی تمام سازهای دنیا شاد ِشاد مینوازند!

گویی هیچ کس هیچ کجا غمگین نیست،هیچ کس هیچ کجا به تنهایی گرفتار نیست!

از تو که مینویسم درد از جانم میرود،سبک میشود سرم که پیش از تو نوشتن، دیوانه از درد بود!

از تو که می نویسم یادم میرود سال و روز ِموجود،پر میکشم تا دیروز،میدوم تا کودکی!

تا آن زمان که اَمن بود شب و هرچه در آن بود وقت ِ خوب ِ لالایی باصدای ناز  ِمادر!

یادش به خیر .....

در قصّه های مادر لیلی برای مجنون محال نبود هرگز!

شیرین برای فرهاد رویاء نبود هرگز!

 به هم میرسیدند همیشه دل و دلدار  ِ قصّه!

 مهر ِ مادرانه اش همیشه راوی ِ پیوند بود!

(آه وای بر من،مادر و حرفهایش،مادر و خوبی هایش،مهمان ِ امشب ِتنهایی ِبارانی ام شده اند!)

انگار تمام ِ آن روزها پیش ِ روی چشمانم زنده شده و همچو یک فیلم  ِسیاه و سفید به تماشا می خوانَدَم!

یادش بخیر روحش شاد مادر همیشه میگفت:عـــشق مهربان است و سخاوت دارد!

جدایی پایان ِ کار نیست،قاموس ِ عشق را که فراق و هجر  ِیار نیست!

عشق اگر که عشق باشد وصال هرگز محال نیست!

فقط باید دعا کرد،دستها را رو به آسمان بلند کرد و یکی را هی صدا زد!(یکی که جانم فدای نامش)

دعا که از دل باشدبه آسمان می رسد،به خانهءِ کسی که جایی همان بالاها در دل ِ آسمان است!

او که در آسمانهاست آنقدر مهربان است که همیشه آماده است برای از ما دعا شنیدن!

او که در آسمان هاست همان خدای خوبی است که جهان و هرچه که در جهان است

تحت ِ ارادهء اوست،او خالق همهءِ بهانه های دنیاست!

او جهان و جهانیان را در هفت روز و شب بنا کرد و در هفتمین روز نوبت خلق ِ عشق شد!

همانروزی که خدا فهمید شاهکار ِ آفرینش بدون ِ عشق بی معناست!

عشق باید میبود تا خورشید را بهانه میشد برای از پی شب در آمدن و نور به هستی تابیدن!

عشق باید میبود تا بهار پشت ِ زمستان گم نشود، بیاید از راه ِ دراز مهمان ِ دنیا بشود!

عشق باید میبود تا که باران نطفهء کال ِ برخورد ِ دو ابر  ِ سرگردان نباشد فقط،

باران بهانه میخواست چه بهانه ای زیباتر از عشــق؟!

پس عشق را آفرید تا تعادل ِ حیات بر هم نخورد،تا همیشه چیزی یا حسّی باشد برای پیوند!

 و آنقدر این عشق، زیبا به حیات وزن داد که ناخودآگاه قطره ای اشک از چشم  ِ پاک ِ خدا

 به قامت ِ ِعشق غلطید و با این اشک از آنچه زیبا به نظر می آمد زیباتر شد!

و از آن روز عشق و اشک همسایه شدند و پیوندخوردند به هم جاودانه تا همیشه!

از همین است که عاشقانه ها همیشه خیس و بارانی اند!

 از همین است که عاشقان با گریه دست به آسمانند همیشه!

او که آن بالاها در دل ِ آسمان است ار حال ِ دلهای ما بهتر از ما آگاهست!

بهتر از ما میبیند،از ما شنواتر، او داناتر از درک ِ ماست!

او میداند صلاح ِ کار مارا،نیّت و قصد ِ مارا،راز و نیاز ِ مارا ،او خیلی خوب می فهمد!

او چارهءِ بیچاره هاست!

او میداندحرفهای پنهان و نگفته های دل را!

اگر که خالصانه با دل ِ پاک و آبی از او مَدَد بخواهیم ،محال است که نشتابد به یاری ،

عاشقانه میآید درست زمان  ِ باید،دست ِ دل را میگیرد تا آسمان میبرد!

تا خود ِ آرزوها،تا همهءِ رویاها!

تا تمام  ِ آنچه که ما کنار ِ پنجره ها وقتی باران میبارید از آسمان میخواستیم!

او آنقدر مهربان است که راضی به اشک ِ آشکار ِما نیست،

دل ِ ما که میگیرد از آسمان میخواهد که آنقدر ببارد تا اشکمان گم شود در های های ِ باران!

او خیلی خوب میداندکه اشکِ از سر  ِ دل به این سادگیها شکل نمیبندد گوشهءِ چشم ِ تنها!!

(هزار تَرَک باید چینی ِدل بردارد تا که قطره اشکی شفّاف گوشهء چشم نشیند!)

دلش به رحم میآید وقتی هوا بارانیست!

 باران که میبارد دل ِ او هم گرفته،خوب میفهمد حال دلهای گرفته را نشسته درکُنج ِسکوت!

پایان ِ ماجرا را جز او کسی نه خوانده و نه جایی دیده است،

اوست که مینویسد ادامهءِ حیات را به روی لوح ِ تقدیر ِ ما!

اینها را مادرم برایم میگفت آن روزهای زیبا!(یادش به خیر چه آرام رد میشدند لحظه ها!)

یادش بخیر آرامشی خاص داشت  زندگی آنروزها ،آن شبها وقتی مادر قصّه میگفت!

و خدا میداند امشب چقدر برای آرامش ِ آن روزها و آن شبهای جامانده در دیروز،

کنار  ِ صبوری های مادر دلتنگ و بیقرارم!

دلم زار میزند چارقد سفیدش را وقتی پناه ِ گریستنم میشد!

کجایی مادر ِخوبم  که ببینی تمام صورتم را اشک پوشانده؟!(اشک نبودن ِ تو!)

میبینی عزیز ِ واژه هایم؟!

میبینی خاتون ِ خواب هایم؟!

میبینی در این شبانهء خیس با تو و خیال ِ آبی ِتو تا کجاها آمدم؟!

میبینی با تو و همقدمت در خیال، تا راز  ِ آسمان و خدای آسمانها قد میکشم کنار ِ واژه هایم؟! 

ببین  با تو تا مرز صدا کردن ِ خدای خوب آمدم !

تا خاطره هایی رفتم که تنها تو محرمی به قداستشان،تنها با تو صندوقچهءِ اسرار ِ دلم را باز میکنم!

محال است جز با خیال ِ آسمانی تو از روزهایی بگویم و بگریم که

حسرتشان تا ابد بر پوستهءِ زخمی ِدلم باقیست!

محال است تو نباشی و من جرءات ِ پرسه زدن در بهانهء هایی را داشته باشم که

نمیدانم کجا و کی لابلای ِ بازی ِ روزگار گمشان کردم!

محال است بی تو از زهر  ِ شب به سلامت گذشتن!!

محال است بی تو از افیون ِ تنهایی جان ِ سالم به در بردن!

محال است بی تو ادامه دادن در روزگاری که از آنچه چشمهایم میبینند بیزارم!

محال است رسیدن به فردایی که  فقیر باشد از نشانه های تو!

تو میدانی و  خدا که غریبم اینجا بدون ِ تو ،از هیچ هم بی نشان ترم اینجا بدون ِ تو!

گهگاه به شعر  ِ من بیا و به یادم آور که زندگی جاریست ،

به یادم آور که خدایی هست پاک و نجیب که دوست دارد صدایش بزنم!

به یادم آور که از این کبودی ِ زمین تا آبی ِ آسمان فاصله ای نیست اگر دل به دل ِ او بدهم!

به یادم آور که اگر تنهاترین هم که باشم با تو و خدای خوب ِ تو خوشبخت ترین مرد ِ زمینم!

به یادم آور وقتی همه رو بر میگردانند از من و دستهای نیازم اوست که آغوش میگشاید

 برای به فریادم رسیدن، برای دستانم گرفتن ،برای حاجتم دادن!

گهگاه به شعر ِ من بیا و مرا ببر تا گم شدن از وابستگی های زمین،از صورتکها،آدمکها!

بیا و رهایم کن از قوانین ِمصنوعی زمین،از جاذبه از دافعه ازاین همه مکرّر  ِ ایستا جدایم کن!

بیا و به من فرصت بده فارغ از همهءِ بود و نبود های زمین یک دل ِ سیر گریه کنم!

با اشکهایم  به وساطت ِ تو  رو به خدای آسمان دعا دعا دعا کنم !

آهای خدای مهربانم

اوّل و آخر تویی ،باقی و کافی تویی!

تنها تو میتوانی چارهءِ درد باشی ،محرم  ِ راز باشی ،مرهم  ِ درد باشی!

تنها تو دستگیری میان ِاینهمه نقاب ِ دست و پاگیر !

امشب اعماق ِ جانم به التماس آمده تا که نگاهم کنی !

ترا به عشـــق سوگند مرا از این همه درد ،

از این برهنه شب ِ دلتنگ،

از این کابوس ِ تکرار

از قفس سرد ِ تن

از آدمکها ، صورتک ها ، از همه دستان ِ ظاهراً همراه

نجاتم ده ، رهایم کن !

به من فرصت بده به تو نزدیکتر باشم که هر چه بلا کشیدم از دور از تو بودنم بود!

به من فرصت بده تا همانی باشم که باید نه این شکسته تن ِ دلســـرد!

به من لیاقت بده باز هم بنویسم ، تو بیش از اینها لایق ِ ستایشی!

من ایمان دارم هر آنچه که محال به چشم میآید در اعجاز ِ دستان ِ تو شکل  ِممکن میشود!

محال های زندگیم را میدانی ، ترا به نور سوگند به امکانشان برسان،تنها تویی که میتوانی!

با تو غمی ندارم ، چیزی که کم ندارم ،

 دنیا به کام  ِ من است اگر که تو بخواهی حوالی ات بخوانم!

آهای خدای خوبم

ترا به این واژه ها ،

ترا به چشم  ِ خیسم ،

ترا به عشق سوگند

همیشه مرا دریاب !

 نشود که چشمهای نافذت را به دردهایم ببندی،

نشود که یادت برود یکی اینجا در عمق ِ زمین دل به نگاهت بسته است!

 نه تو مهربانتر از آنی که باشی و من پرسه زن ِ بیغوله های درد باشم !

پناهم باش و بگذار تا جان در تنم هست عابد ِ واژه به دوش راه ِ به تو رسیدن باشم!

راست میگفتی تو براستی که نام تو تمام  ِ دردها را تسلّی ست!

(الا به ذکر الله تطمئن القلوب)

پس به تو موءمنم و از تو مدد میگیرم برای عاشقی

ببار تا همیشه بر من و ما باران ِ بخشاینده ات را !

 

پ ن 1 : سال جدید به همه دوستان عزیز مبارک باشه و سالی باشه پر از خبرهای خوب!

پ ن 2: ممنونم از ایمیل ها و نقطه نظرات ِ دوستانی که نخواستند اینجا نامی ازشون باشه،به یادتون هستم و دعاگوتون!

پ ن 3: هرکه در این بزم مقرّب تر است جام  ِبلا بیشترش میدهند!(همین نه بیشتر نه کمتر)

 

همراه ()
ای آنکه بجز تو هوایی به سرم نیست

سلام

وقت ِ خوب ِ از تو نوشتن که میرسد من در آغوش  شب میروم تا در هوایت گم شدن..

می روم و می روم لابلای واژه هایی که همه شان به نذز  ِ تو معطّرند!

می روم و می روم تا آنسوی مرزهای دیوانگی!

وفت ِ خوب ِ از تو نوشتن از یاد میبرم تمام  ِ بی تو شکستنها را ،

 بی تو خرد شدنها را ، بی تو  انگشت نمای عام شدن را!

وقت ِ خوب ِ از تو نوشتن دست و دلم نمی لرزد برای مردن ،جان دادن و له شدن در

باور ِ همه آنها که روزی هزار بار طعنه ام میزنند:تابه کِی رسوا به یک خیالی دیوانهء کلام نوش؟!

بی خیال بگذار بگویند،آنها چه میدانند از جادوی چشم خیال انگیز  ِ تو ؟!

چه میدانند وقتی خیال ِ ناز  ِ تو قد میکشد به اندام  ِ شبم،من چه رها میشوم از تکرار  ِ کریه ِ تنهایی!

چه میدانند در تو و در هوایت گم شدن برای من کم از مستی ِ شرابی هزارساله نیست،نیست!

من در تو پیدا میکنم تمام  ِ آنچه که در کودکی ام رویاء بود و در جوانی ام آرزوهای محال!

من در هزارتوی خیال ِ تماشایی ِ تو تا اعماق جنگل ِ سبز ِ بهشت قدم قدم قد میکشم !

با تو بودن حریم  ِ امنیست که هر شباهنگام  ِ تنهایی بر من و حوالی ِبارانی ام دست ِ نوازش میکشد!

من سر به روی شانه های مهربان ِ تو نگریَم؛شبم مگر طی میشود؟(بی تو به سر نمیشود،نمی شود!)

 وقت ِ خوب ِ از تو نوشتن که میشود من به خدا نزدیکتر میشوم ،هی دلم بهانهء باران می کند!

آخر می دانی ؟!

لذت به یاد ِ تو گریستن زیر باران نعمت ِ کوچکی نیست،تمام  ِ وجودم به طواف ِ عشق میرود!

این روزها خسته ام،پایان ِ سال که میشود بیشتر از همیشه دلم برای مادر و نبودنهایش میگیرد!

چینی ِ نازک ِ دلم بارها میشکند،بارها خیسی ِ چشمانم را پنهان میکنم از نامحرم  ِ روزگار!

بارها میشود که گوشه ای سر به زانوی ِ غم کودکی ام را آه میکشم !

قطعه ای از گذشته ام را که کنار  ِ مهربانی مادر و خوبی هایش،افسانه ای ماندگار شده است!

آنروزها تنهایی ناشناخته مانده بود،این روزها ولی انگار جز تنهایی چیزی حوالی ام نیست!

خیال ِ تو اگر نبود که پیش از اینها جایی همین گوشهء تکرار می پوسیدم ،

باز حاشا به کَرَم  ِ عشق که گوشه ای از هفت خوانِ خیال ،مرا به رویایت دچار ساخت!

مهربانم هذیان های امشبم را به دل ِ گرفته ام ببخش،هیچ حالم خوب نیست،نیست!

(هیچ چیز کُشنده تر از این نیست که روز میلاد ِ تو فقیر  ِ نبودنت باشم)!

به خدا اختیار  ِ واژه هایم دست ِ من نیست وقتی دلم هوای ِ از تو نوشتن میکند!

انگار من گوشه ای از این دریای ِ خیال رو به غروب نشسته ام و با بهت تماشا میکنم

 آنچه که دلم با همهءِ سادگیش بر سینهءِ بوم  ِ افق با رنگ ِ اشک میکِشَد!

جای ِ تو اینجا کنار  ِ این تماشا خالیست به خدا،

کاش بودی و تو هم میدیدی که دلم چه بی پروا تمام  ِ بی تو بودن را درد میکشد!

در شهر جنب و جوش ِ پایان ِ زمستان جاریست، میگویند بهار همین نزدیکیست

امّا خوب ِ من بدون ِ تو برای من فصلها همه شبیه هم پیوسته و تکراریست!

بدون ِ تو مگر بهار تماشا دارد؟!

بهار ِ من تویی و با تو بودن ، تویی و از تو گفتن!

 هفت سین ِ امسال هم بی تو صفا ندارد!

ترا به نور سوگند،به آبی ِ آسمان،ترا به مهتاب ِ عشق، به واژه ها سوگند

تا دیر نشده بیـــــا،بی تو اینجا غریبم!

 

پ ن:نمیدونم قبل از عید مینویسم یا نه،اگه نوشتم که هیچ اگر نه وقت تحویل سال

لابلای حوّل حالناها دعا برای ظهور منجی ِ نور از یاد ِ دلاتون نره! یکی اون دورها مسافره!

 

همراه ()
به نام ِ تو به یاد ِ تو

سلام

 در فراسویی دور جایی میان ِ نمی دانم ها

همین حوالی که من هستم آسمان می بارَد از دلتنگی

نشسته ام کنار ِ روزن ِ خیال، رو به تو که می دانم جایی در قلب ِ بارانی!

پر می کشد احساسم تا به تو رسیدن

شوق ِ پریدنش مرا به مرز  ِ وجد می بَرَد، پر می شوم از واژه ها!

بی وزن ، بی دغدغه ، بی درد رها می شوم در جمله های منتهی به راز چشمهای تو!

گم می شوم تا ناپیدای وسعت مرزهایت!

می دانی؟!

 یک حسّ ِ شیرین ِ گرم در تمام ِ تنم جاری می شود وقتی تو در خیال ِ بارانی ام نقش می بندی!

 چیزی مثل ِ صدای لالایی ِ مادر

مثل ِشوق رها کردن اولین بادبادک ِ کودکی ها،

 مثل ِ دویدن کنار ِ ساحل،مثل ِ دریا!!(سبزیِ چشم ِ تو دریای خیال)

با تو از یاد می برم آدمکها را،صمیمیّت ِ دروغینشان را،دست و پاگیر بودنشان را !

با تو انگار یک سر و گردن بالاتر از روزگارم !

تو که باشی باران که ببارد شب که باشد من دیوانه ای میشوم دوره گرد در کوچه های خیال

و بر تمام پوست ِ کشیدهِ شب نام ترا تکرار کنان به یادگار حک می کنم ،

(تیشه ءِ فرهاد می شوم و نقش ِ چشمان ِ ترا بر سنگ ِ شب نقش می زنم !)

غرق ِ رویاء می شوم تا مرز  ِ فردا می رسم ،

با تو مقصد خیلی دور نیست،جادّه ها طولانی نیست!

 

پ ن1 : بدون ِ چشم تو همه زندگی سراب است سراب!

پ ن2: حال ِ همهءِ ما خوب است،امّا تو باور نکن.

همراه ()
صدایم کن صدای ِ تو خوب است

سلام

باز باران

با نواهای غم انگیز

قطره قطره

نُت به نُت

بی بهانه 

با ترانه

می چکد بر بام  ِ خانه

می خورَد بر بام  ِ احساس،می رود تا دل ِ های های!

باز باران با ترانه

در شبی پر از بهانه

بر من و گریه و گریه

قطره قطره 

خط به خط

واژه به واژه

دانه دانه

خاطره می بارد یکی از دیگری آبی تر ،زلال تر ،همه اش خیس !

همه اش آبستن ِ بغض ، همه اش آماده به هق هق!

همه اش یادآور ِ آمدنت که به خدا هنوز هم نمی دانم از کدام جادّه،کدام راه ،کدام بیراه

آمدی و با آمدنت بذر اِبتلا آوردی و تمام سرزمین ِ دلم را بارور کردی به از تو دچار بودن!

یادگار نگاهت به چینی ِ نازک دلم،همین ترکهای عمیق  ِ اندوه است وقت ِ

جاری شدن ِ خاطره ها

و های های غریبانهء ام درون ِ پیله های انزوا همچو ناله سوزناک ِبوف ِ کوری زخمی

 در فضا می پیچد!

کو دست ِ نوازش ِ تو که مرهم شود این درد ِ سیّال را؟!

کو نگاه ِ مهربان ِ تو که شفابخش  ِدلم باشد؟!

 در روزگار  ِبدون ِ تو از من تا ویرانی ِ دلم  فاصله ای نمانده است!

پنجرهءِ دلم را رو به سوی خیال ِ ناز  ِ با تو بودن می گشایم و

اشکهای سرازیرم را می سپارم به قطره های باران که اولّین شاهد ِ هم آغوشیمان بودند!

یادت هست؟!

 باران می بارید و من دست در دست ِ تو پادشاه ِ زمین بودم ومست از رویاها عاشقانه می خواندم!

تو خوب آگاهی و می دانی که وقت ِ حضور  ِخیال ِصمیمی ِتو،جزگریستن چاره ام نیست!

نیستی تاببینی از غم  ِدور از تو بودن جز همین اشکها و آه های ممتد،

هیچ چیز به من و تنهایی ام مَحرَم نیست!

(تنها رفیق ِشبهای ِ دلتنگی ِمن،همین گریه های بیصدا و واژه های خیس و بارانیست)!

بی اراده می گِریَم و سر به زانوی آه ترا صدا میزنم های های که کجایی بهترینم؟!

به لب رسیده جانم ، توان ِ بودنم نیست بی تو در این دلهره!

 بی تو به شب نشسته ام، همبسترم افسوس شده است و گریه!

می دانم که تو خوب می دانی جز تو بهانه ام نیست! در نظرم کسی نیست!

می دانم تو خوب می دانی جز تو هیچ چیز به من نزدیک نیست،

بی تو هر چه هست ویرانی ست،هر چه هست تباهیست،هر چه هست سیاهیست!

می دانم که تو خوب می دانی بی تو بودن کار ِمن نیست،

ته می کشد حوصله ام در لحظه های بی تو!

بی تو دنیا و هر چه در آن است عجوزه ای عبوس و تکراریست! 

می دانم که تو خوب می دانی چه بیزارم و چقدر میشکنم از این تکرار ِ پی در پی،

ازاین هر شب گریستنهای مداوم خسته ام خسته!(جان دربدنم اضافه ای بیهوده ست) 

می دانم که تو خوب می دانی چاره ام جز به تو دچار بودن نیست،

من جادو شده ام به خیال ِ آسمانی ِ تو!

نفسم بند می آید این لحظه ها،این شبها،این روزها بدون ِ تو!

انگار بی تو حیات بی معنی ست و زندگی هذیان ِ مضطربی بیش نیست!

در شب ِ بدون ِ تو دلم بارانی ِ بارانیست و ابرهای ِ سرگردان ِ تنها، برایم خط و نشان

 می کشند از سونامی  ِ پیش ِ رو ،از زیستن ِ بی تو در این دلهره ها هراسانـــــم!

 از وهمی که نبودنت به خانهءِ یخزده ام به یادگار گداشته است دلگیرم،دلگیــــر!

از شب ِ بدون ِ تو مـــــی ترســــــــم ،کجایی که ببینی؟!

کز میکنم گوشه ای از همین تنهایی ِ جاری و گم می شوم در های های باران و اندوه ِ شبانه!

بیچاره دل ِ شکسته ام چه بیصدا میگریَد گویی که

 میان ِ بغض ِ نُت های خیس ِفاصله تکنوازی می کند!(بیقراری میکند)

و من حیران و سرگردان میان هم آغوشی ِ بغض و سوز ِ درد ِ دل بیچاره ام،

خاطره ها را می کاوم و می کاوم به این عشق که صدای خنده های شیرین ِ تو 

 شبشکن شود و من مست از این رویاء که تو میآیی،دلم را با نی لبکی چوبی آرام آرام بنوازم !

 (یاد ِ فروغ هم جاودانه)

و خیال ِ تو که آن دورها گیسوانت را به باد سپرده ای و صدایت را به آواز،

نمی دانی چه مهربان احاطه ام می کند!

من با دل ِ شکسته ام ،با دل ِ به عشق دچارم به هنرنمایی ِ خیال ِ تو موءمنم

 و تو خوب می دانی که در هزارتوی دل ِ شبزده ام  تمام  ِ کوچه ها به نام  ِتوست و

 جای پای اوّلِین عبورت از من و احساس ِ پریشانم همه جای لحظه ها باقیست!

تو نیستی و من انگار از بهانه تهی شده ام و همخانه ام نیستی ست!

 اینسوی پرچین ِ خیال ،عاشقی درمانده ام که مدام از تو نشان می جویم و

به خود می گویم : یعنی خواهد آمد از راه او که از دستانش گل کوکب می بارد

و از لبهایش شعر  ِ امّید؟!

یعنی خواهد آمد او که چشمهایش همچو خورشید بر من ِ ظلمت زده نور بتابد؟!

آه چه رویایِ غمین ِبه اشک نشسته ای برحوالی ام جاریست،رویای روان ِتو کنار  ِاین تنهایی!

گم شده ام در تنهایی،جایی حوالی ِ اشک و افسوس ِ روزهاییکه باتو رفتندو افسانه شدند!(جاودانه شدند در تاریخ ِ عشق)

پشت ِ هیچستان،همسایه ام با سنگینی  ِ بغض های فرو خورده ای که

حسرت ِ فریاد به جانشان مانده و وقت ِ بی وقت ِ دلتنگی تسلیم ِ هق هق می شوند!

در تلاقی ِ شب و اندوه ،لابلای قطره های خیس  ِ باران و واژه های ماتم زدهءِ شعر  ِ من

تصویر زیبای چشمان ِ تو همچو فانوس ِدریایی رهنمایم می شود تا ساحل ِامن ِ تو برای گریستن!

و من غمگین و سردرگم کنار ِ پنجره ِ خیال،نقش ِ رخ ِهمچو ماه ِ ترا لابلای مژه های

خیس ِ اشکم بر پهنهءِ ممتد ِ شب می کشم  و ترا می خوانم که:

می دانم خوب می دانی به همین زودیها از غم  ِ نبودنت لابلای واژه ها می میرم!!

ترا می خوانم که می دانم خوب می دانی چقدر دلم برایت تنگ است و غریبانه نام

زیبای ترا تکرار کنان هر شب میروم تا باغ ِ شعر و سبدی از اشک و آه می چینم!

ترا می خوانم که می دانم خوب می دانی تانمی دانم کجابه تو وخیال ِ رویایی ِتو محتاجم!

ترا می خوانم که می دانم خوب می دانی به چشم  ِمن بدون ِتو به مفت هم نمی ارزد

همه امکانات ِ این گردونهءِ امکان! (دنیا با همه زیباییش بدون ِ تو یک کابوس ِ تکراریست)

ترا می خوانم که می دانم خوب می دانی هر نفس که اینگونه بیتاب ِ تو نباشم

هرزنفسی بیش نیست،یک بازدم  ِبیفایده ست!

ترا می خوانم و می دانم که خوب می دانی امشب و هر شب ترا و شادی ِ ترا از خدای

 آسمان می طلبم و می گویم :

بارالها ای خدای هزار باغ ِ بهشت!

 ای صاحب هفت آسمان!

 عشق مرا هر جا که هست به سلامت دار و حریمش را پر کن از قاصدکهای امیدوار!

 خدایا ای پناه ِ لحظه های ِ استخوان سوز  ِپریشان حالی ام !

ترا به  سوز ِ این شبانه ها سوگند، دلش را شاد نگاه دار که تو خوب می دانی

دنیا و هرچه در آن است بی صدای خنده های آسمانی او،متروکه ای بیش نیست!

(خرابه ای منزویست)

شبت آرام و دلت آسوده و خوابت لبریز از شکوفه های آرزو در مهمانی رویاء!

من و این دوستت دارمها کنار  ِ خواب ِ ناز  ِ تو ،مستانه بیداریم و

همپیاله ایم با عشـــق در مهمانی ِ اشک و شعر و باران!

 

پ ن : تو بزرگی مثه اون لحظه که باروون می زنه،آخ اگه باروون بزنه،آخ اگه باروون بزنه!

 

 

همراه ()
ارغوان ِ دلت همیشه بهار عشق من

سلام

مهمان نمی خواهی؟!

منم دچار  ِ عشق ِ تو

راوی ِ لحظه های بارانی ِ بدون ِ تو!

می شناسی ام،همانم که افق چشمان ِ بی نظیر  ِ تو به او مجال داد قدم قدم عاشق شود

تا ژرفنای احساس و با تو برسد به عمق ِ ترانه های ناب!

 من همانم که تکیه بر آستان کهربایی ِ حضور دلچسب ِ تو تا آسمان ِ هفتم پر کشیدم!

از راه دوری آمده ام تا از این شب ِ سنگین و کدر به امنیت ِ کریمانهءِ حوالی ِ تو مهمان شوم.

اجازه هست گوشه ای از این وسعت ِ زیبا کمی  از درد ِدلم بگویم؟!

(به خدا پرم از دلتنگی!!)

من از شب می آیم و واژه هایم همه آبستن  ِ باران ، بی چتر به پیشواز می آیی؟!

عنقریب است که اشک ِ به چشم نشسته ام ببارد تا سیل،پناه ِ این درمانده تن نمیشوی؟!

من از گرداب ِ فاصله می آیم ،جایی میان نیاز  ِ من و نبودن ِ تو ، خالی ام از نوازش ِ دستانت

دلگیرم از گذشته ای همه اش افسوس  ِبی تو!

حال که افتاده و پریشان به شهر  ِ تو رسیده ام رفیق های های دیوانه ات نمی شوی؟!

منم دیوانهء ِ تو ، من از تبار ِ مجنون ،نتیجهء فرهاد و آیندهِ خسرو  ام از لابلای تاریخ !

برای از تو گفتن راه ِ درازی پشت سر با اشک چشمم خیس شده، گوش به این مرثیه ها نمی دهی؟!

من از دقیقه های کلافهء  ای می آیم که ِبی تو هرز میرفتند انگار، بی هدف وسردرگم

 و من بین هجمهء این کابوس  ِ مردافکن، دلم را می نواختم آرام آرام با ساز  ِناکوک ِ دلتنگی!

دلم تنگ است برای  از شب تا سحر نشستنهایمان کنار  ِ سفرهءِ شعر و رویاء!

ضیافت ِ خیال انگیز  ِ من و تو  که در آغوش ِ هم می رقصیدیم انگار با

ملودی آرام و عاشقانهءِِ شمع با پروانهءِ شیدا!

 من وقتی گریستم که شمع پای رقص پروانه جان داد وتو وقتی گریستی که بال های

پروانهء ِشیدا از داغی ِ جدایی سوخت و  بینوا پای دلدادگی ِ شمع جان داد! 

گویی با جانمان درک می کردیم عاشقانهء جانسوز ِ شمع و پروانه را وقت ِ جان  دادن از پی یار!

 من نگریَم چه کنم؟؟!

 دست ِ من نیست اختیار  ِ اشکهایم ، ترا به خدا مرهم  ِ سوگواره هایم نمیشوی؟

 از من تا فنا شدن در خاطره راهی نیست .

هیچ میشوم ،نیست میشوم وقتی که یاد ِ خنده های ناز ِ تو سکوت ِ خانه را پر میکند.

میشکنم ، له میشوم کنار ِ این ای کاش ها!

یادت هست واژه ها  چه حقیر بودند  از وصف ِ حال من و تو در مسیر  ِ ما شدن؟!!

بغض ِ سنگینی گلویم را می فشارد ،حس میکنم  سنگینی ِ  آنهمه بغض ِ

فروخورده را در شبهایی که بی تو جان به لبم میرسید تا سحر!

مگر زمان عبور میکرد از مدار ِ صفر درجه ای که وسعت ِ نبودنت تا بینهایت تکرار میشد؟! 

 من که دلم به اندازهء ِ تمام  ِ ابرهای عالم، بارانیست به اعتماد میزبانی ِ امشب ِ تو

 آمادهِ باریدن و باریدنم!

 بگذار آنقدر سر به دامانت بگریم و بگریم تا بمیرم!

جان ِ من فدای تو ، با تو من زنده ترینم!

 به خدا از شب ِ ناز  ِ با تو بودن می شود هفتاد مَن مثنوی گفت!

 یکی از دیگری زلال تر، تماشایی تر همه اش به وزن ِ تو! به نام  ِ تو!

 بانوی واژه های ناب، چشمهءِ جوشان ِ شعر  ِ من تویی

و

شرح ِ حال ِ من در انتظار با تو به معنا میرسد!

تو بهانهء تولد ِتمام  ِ این قافیه های درهمی،  دلیل ِ عاشقانه ها،تو بانی ِشعر ِ منی!

 با تو تا به خدا هم میرسد احساس زخم خوردهءِ من!

 مرا چه به شعر ، هجو می گویم به خدا

 به نام  ِ تو شعر میشود تمام  ِ این هذیانها!!

 وزنهِ اعتبار ِ این عاشق ِ سرگردان ،تویی و از تو گفتن !

من از سرزمین سرد  ِ غربت می آیم و کوله بارم همه اش حسرت ِ شبهاییست که

 بی تو با زجر طی شد و در نهایت من ماندم و اشکهایی که بر پهنهءِ صورتم یادگاری می نوشتند!

من از ویرانه های شهر  ِبی تو می آیم،شهری که سایهء خیال ِ ناز  ِتو، تنها رفیق ِ من بود!

همدم  ِ مهربان ِ شبهای تنهایی ِ من، چشمان ِ زیبای تو بود که سخاوتمندانه

برایم پنجره  ای می شد به آبی ِ فردا! از چشم  ِ تو می دیدم تمام ِ زندگی را!

(پنجره ای که از هر گوشه اش به زندگی می نگریستم زیبا بود)

من از برهوت می آیم، همانجا که ریشه های عشق در های و هوی ِ زمستان،

 یخ زده خشکیده است ؛آنجا من نومید تکرار می شدم در بوران ِ عبوس ِ بی تو بودن! 

بارها و بارها از غم  ِ دوری ِ تو شانه های باورم شکسته است!

بارها و بارها نبودنت را آه کشیده ام و سر به زانوی ِ اندوه تا تمنّا گریسته ام!

بارها  و بارها سکوت ِ خانه را بدون ِ تو تا مرز ِ هق هق رفته ام و عریان تر از قبل

 با چشمی خیس و دلی پر خون باز گشته ام!

گویی ازهمه دنیا با تمام  ِ وسعتش تنها تویی که اکسیر  ِجاودانهءِ حیاتی برای ِ دل ِ

گوشه گیر و تنهای من که با تلاقی ِ اوّلین نگاهمان به افسون  ِچشمت مبتلا شد!

نیست شد و فنا شد

گم شد و رفت تا جنون

همسایه با نیاز شد!

به دوراز آدمکها،همخانه با خیال شد

دلم از دست ِ من رفت و دیگر برایم دل نشد

طفلی بهانه گیر شد، تنها و منزوی شد

مدام از تو میگفت ، مدام از تو می خواند

 کاش می دانستم دل بیچارهءِ من  با اولین نگاهت چه در چشمان ِ تو دید که اینگونه بیمار شد؟!

مگر شراب ِ چشم  ِ تو چندساله مانده بود که اینچنین چشم  ِ دلم را گرفت و دیوانه وار مستش کرد؟!

 مگر چه سرّی در لی لی چشم  ِ تو نهفته بود که اینچنین  دلم به طپش افتاد؟!

 بیچاره ،بینوا دل بارها و بارها از آنروز می مرد و زنده میشد .

 ای کاش میدانستم چشمان ِ زیبایِ تو با دل ِ من چه ها کرد؟!

کاش می دانستم جادوی ماندگار  ِ چشمان  ِ زیبای ِ تو چه تصویری برای دل ِ دربدرم شد؟!

 که اینچنین دچار شد به گم شدن در امتداد ِنگاهت ؟!

بیچاره دلم  مجنون تر از مجنون شد از این جنون ِ مجهول!

شب به شب غروب به غروب کز میکند گوشه ای از تنهایی و سوزناک از تو میخوانَد.

گویی ریسمانی از جادوی چشمت دلم را به هر سو که می خواهد میکشد(ای بیچاره دل)

سرگردان است حیران است بین اینکه کدام واژه کجا و کی لایق ِاز توگفتن می شود!؟

چشم ِخیال انگیز  ِتو دچارش کرده و اورا با خود به جایی یا زمانی در نمی دانم کجا 

رسانیده که گویی زمین و هر چه در آن است برایش پشیزی بیش نیست،نیست!

آنقدر شیرین و دلچسب که تا پاسی از شب دلخوش به همین رویای نیمه تمام

خط به خط ،رج به رج، طرح عشق میکشد بر قامت کشدار ِ شب!

 کاش می دانستم چیست آنچه ازچشم خیال انگیز ِ تو می بیند!

(کاش می دانستم کاش می فهمیدم چیست آنچه ازچشم  ِتو تاتمام  ِ باورم جاریست!)

دل ِ دیوانهِ من از تمام ِ زمین ِ کبود ،ازآسمان اول تا هفتم، از هرچه در این گردونهِ تکرار

 جاریست، جز تو و چشمان ِ تو نمی بیند، نمی خواهد، تو که باشی دل ِ من آرام است!

در تو و با تو بودن همه بود و نبودش خلاصه است خلاصه!

همه راز و نیازش، همه بهانه هایش، همه ترانه هایش ،همه دلنامه هایش تویی و با تو بودن!

نیستی تا ببینی شبانه های بی تو کنج ِ تنهایی اش را تو و هر چه که از تو به یادگار

  مانده است تا خود ِ صبح می بارد!

و من امشب دلم برای دل ِ بیچاره ام سوخت،آوردمش ببینی بی تو چه ها میکشد!

کاش بودی  ومیدیدی با چه ذوق ِ غریبی تا خود ِ تو میدوید،شوق ِ به تو رسیدن دیوانه اش کرده بود!

آنقدر بی تو شبها را گریسته تا سحرگاه که هنوز باورش نیست تو اینجایی همینجا!

آخر میدانی ؟!

من از پشت پرچین هایی می آیم که همه جای باورش آبستن ِ خیال ِ چشمان ِ

 تماشایی ِ توست!

 هرچه هست از تو و با توست،انگار خدای آفرینش مرا خلق کرده تا در هوای از تو گفتن

 به تکامل برسم ،به درک معمّای شگرف ِ آفرینش!به راز ِ خلقت جسمی از خاک با قوّهء درک!

من از پنجرهءِ چشمان ِ زیبای تو خــــــــدا را  با همهء بزرگیش با همهءِ زیباییش دیدم و

 ستایش کردم .

و ستودم دستان ِ هنرمندش را که اینچنین تماشایی برای من و دلم بهانهء ادامه آفرید!

من از پنجرهءِ چشم  ِ تو به راز ِ خلقت جهان در هفت روزرسیدم و دریافتم که سهم  ِ من

 از زندگی، سهم ِ من از عشق،سهم من از تو،سهم  ِ من از جهان و هرچه در آن است

همان چیزیست که باور دارم از آن ِ من است و به من تعلّق دارد اگر که بخواهم!

اگر که ببینم و اگر که دریابم تعادل ِ زیستنم دراین گرد ِمکرّر جزاین نیست که به(او)برسم .

او که من آموخت چگونه دیدن را،چگونه تماشا کردن را،چگونه ادامه دادن را.

او که به من آموخت عاشق باشم و از عشـــــــق مدد بگیرم برای به سلامت از شب گذشتن!

او که به من آموخت اگر به درک توکّل یا توّسل برسم ،برمودای زمین با همهِ زیباییش

با همهء سیاهیش، با همهءِ آدمکهای به نقاب آلوده اش کوچه ای باریک و عبوری بیش نیست!

او که به من آموخت اگر  خورشید ِنگاه ِ او بر من و حوالی ام بتابدصورتکهای رنگی ِ

 زمینیان ملعبه ای بیش نخواهد بود!

میبینی کنار ِ تو چه آرامم؟ میبینی با تو که هستم باکم نیست از فردای نیامده!؟

 با تو که باشم فردا را خودم پیش خواهم برد، سوارش خواهم بود.

با تو که باشم افسار ِ تمام ِ اتفاقات ِ پیش ِ رو در دستان ِ من است.

وای اگر امشب مجال ِ گفتنم نمی دادی فقط خدا می داند چه بر سرم میآمد!

پرم لبریزم از بهانه های ریز و درشت ِ گریه و گریه، خدارا شکر که تو اینچنین مهربانی!

می دانستم که اگر امشب مهمان ِ تو باشم به آرامش می رسم،

کاش با همین آرامش کنار حضور ِ آسمانی ِ تو به خواب ِ ابدیت بروم.

(کنار ِ تو شوکران ِنیستی هم به خدا شیرین است!)

ایمان دارم که تو سهم  ِمن ازدل ِ آسمانی و من کنار  ِتو تا بینهایت ِ توانم ادامه خواهم داد!

 با تو همه چیز همه جا همه وقت خوب و آرام است !

تو آنقدر خوب و نجیب پناه ِ هق هقم میشوی که گاه با خودم می گویم :آه خدایا

چه کنم تا بتوانم آنگونه که شایسته هست از بابت داشتن ِ این حریم ِ امن ِ و

 آرامش ِ فرا زمینی ام کنار ِ او  قدردانی ات کنم و شکرگذارت باشم؟!

 سر تعظیم فرود می آورم وبه دم  ِاهورایی اش با احترام آفرین می گویم که سخاوتمندانه

  بر کالبد ِ پوسیده ام امید دمید و مرا به عشق و عشق را به من خواند! 

واژهءِ عشــــق تمام  ِ سرزمین ِ تشنهء ِ تنم را درنوردید و من قامتم راست شد از این اعجاز!

تازه شدم و  جان گرفتم میان ِ کلماتی که به از تو گفتن ختم میشدند!

حیاتم  به در هوای تو قلم زدن پیوند خورد و من زبان ِ واژه ها را آموختم.

همکلام شدم با واژه های ناب عاشقانه زیرباران تاترانه بی بهانه بابهانه تا خود ِ عشق!  

 هم آواز شدم با تمام  ِ آنها که پیش از من زبان ِ شُکر آموخته بودند.

آه  چه لذتی دارد که بدانی چیست یا کیست پاسخ ِ تمام ِ سوالهایی که بی جواب

 نیامده میروند و از دست میدهی شیرینی ِ کشفشان را!

بانوی آسمانی  این واژه های خیس !

 در شبی که دیو ِ کریه ِ تنهایی به جانم چنگ انداخته بود و در گوشه ای از هزارتوی

سکوت اسیرم کرده بود، تو با خیال ِ نازت پناه ِ امنم شدی برای هق هق ِ عشق!

به تو  مدیونم همیشه و تاآخرین لحظه از حیاتم از تو خواهم گفت و از تو خواهم نوشت! 

می بینی یادگار این مهمانی ِ شبانه چه عاشقانه ای شد؟!

عبور خیالت شباهنگام  ِ تنهایی از کوچهءِ دلتنگ ِدلم بهانه شد برای درد ِ دلم از دوریت

و من سبکتر از همیشه سوار  ِ ابر  ِ باران از غم  ِشب و روزهایی که بی تو با خون ِ دل

 گذشتم  باریدم  و باریدم ، نوشتم و نوشتم ،گریستم و گریستم!

کنار ِ تو و خیال ِ جادویی ِ تو آنقدر زیر این باران می مانم تا تمام جانم سیراب شود از

جاری ِ ناب ّ با تو بودن!

 خدایا ترا با همهء عظمتت شکر که به من توان ِایستادن و شعور ِ تماشا دادی

 باران ِ امشب را هرگز از یاد نخواهم برد ،برکتش در تمام  ِتار و پود ِ واژه هایم جاریست! 

 خدایا شکر که به من آموختی تا ذرّه ای عـــشق در این گردونه باقیست

 هیچ شاعری هیچ جای دنیا غریب نخواهد ماند!

(که تو میدانی بیچاره غریب چه تنهاست وقتی که زبان شعرش را زمینیان ندانند)

 آه بانوی ترانه هایم نمیدانی به خدا

نمی دانی که دلم برای این مهمانی ِ باشکوه،

 دلم برای سر به دامان ِ تو گریستن،

دلم برای نوازش سر  ِ انگشتانت،

دلم برای گم شدن در سوسوی چشمانت

دلم برای نماز ِ صبح ِ دونفره مان چقدر تنگ و بیتاب شده بود!!

در شهر ِ بدون ِ تو کمرم شکسته بود از بی یاوری های به کین آلوده!

 به خدا بهشت، بی تو برزخی بیش نیست!

 من از همهءِ روز و شبهایی آمده ام که بی تو به سر نمیشد!

(تکرار میشد هجومش وقت ِ نبودن ِ تو!)

 همه جاانگار جای پاهای تو بود،هرگوشه ازاین وسعت ِ تکرار،خاطره ای ازتو جامانده بود!

عبوراز ثانیه های سربی ِفاصله و دقیقه های خاکستری ِ سمج ِ دچار به جبر  ِبی تو بودن

جز با توسّل به خیال ِ آسمانی ِتو و توکّل به بنده نوازی ِ صاحب ِ آسمان ممکن نمی شد!

با تو و خیال ِ آسمانی ِ تو من از شب دلهره گذشتم و به بامداد ِسحر سلام  ِ عشق دادم

من در دورترین گوشهءِ ممکن زمین یا زمان هم که باشم وقت ِ طلوع ِ خیالت

همان وقت که خیالت وسیع و بخشنده همچو خدای ِ مهر بر سر  ِ دلم دست ِ نوازش

میکشد لبریز می شوم از بهانه های سادهءِ خوشبختی و در تنم حسی گرم میدود انگار!

نیاز ِبا تو بودن،با تو ادامه دادن و باتو از پیچ در پیچ ِ زندگی گذشتن در تمام  ِ تنم ریشه دوانیده!

 دست به وضو میبرم و با احترام رو به خالق ِ عشق ،سلامتی و شادی ِ ترا آرزو می کنم

 که همیشه باشی و من به اعتماد ِ شانه های مهربانت شب ها رایکی یکی ورق بزنم

 تا روز ِ سپید ِ رهایی ، تا روزی که در آغوش ِ تو به خواب ِ شیرین ابدیت برسم!

کاش همیشه سایهء خیال ِ ناز ِ تو گسترده باشد بر من و حوالی ام که

فقط خدا میداند چه سونامی ِوحشتناکیست زیستن ِ بی تو در این دلهره های مزمن!

 من از بی تو نفس کشیدن می آیم،بگذار در هوای تو نفس بکشم ،آنقدر عمیق تا از یاد

 ببرم از وهم  ِ کبودی آمده ام که هم دَمَش عذاب بود و هم بازدمش زجر  ِ تکرار!

من از دوردست فرودستی می آیم که ابرهای خاکستری ِ فاصله،مهمان ِ هر شب ِ آسمانش بود!

گویی دل ِ آسمان ِ شهر  ِ بی تو ، باران باران تَرَک می خورد و بر سرم می بارید آوار آوار

 هق هق شب هایی که بی تو  سر به دیوار  ِ اندوه،خیره به عکسهایت 

 تا دل ِ اشک می رفتم و  بارها می شکستم !

من از روزگاری می آیم که همه با انگشت به هم نشانم می دادند که او را

ببین مدتهاست دچار است و مسخ مانده است به نقش ِ دوچشم درکورسوی خیال!

من ازبیراهه هامی آیم سرد و تاریک و دور امّا تنها مسیر  ِ امن و دور از کنایه های

مسموم  ِآدمکهای  آلوده به نقاب ِ همدرد بودن ،همین بیراهه های گمنام بود!

مگر می شد بدون ِ خیال ِ ناز  ِ تو از این بیراهه ها گذشت؟!

با تو محال هم ممکن میشود عشق من !

دستانت را میبوسم و چشمهایت را می گریم و به آسمان میسپارمت ای یگانه ترین یار!

آرام آرام میروم تا محو شوم در سپیدی ِ سحر و زیر ِ لب نامت را زمزمه کنان میروم تا به

 نماز ِ عشق برسم .

دوستت دارم و می دانی تو پس همیشه پناهم باش و بگذار کبوتری باشم جَلد در هوای

امن ِ تو  به دور ِ تو در آسمان آبی ِ خیال ِ تو پر بزنم و بخوانم مستانه که :

خدایا دمت گرم و دلت آباد ،یار ِ من، عشق ِ من ،عروس ِ آرزوی ِ من تا همیشه مال ِ من!

اوست پاسخ تمام ِ نداشته هایم تاکنون، اوست تنها رفیق ِ آشنا به درد ِ من ،

اوست بهترین همدم ِ من ، سایه اش تا همیشه مستدام و ارغوان ِ دلش همیشه بهار!

..

..

پ ن1 : عشق ِ من (تَه چَشی دُورُون)

پ ن 2:متاسفانه سایتی که آهنگ آپلود میکردم فیلتر شده(مُردَم از این همه آزادی ِ جاری)

همراه ()
خط خطی های خیس

 سلام

گم شده ام در خلاء ،خیال ِ ناز  ِ تو کو؟

ورطهءِ تاریکی ِ خشک ِ زمان پر از وَهم،پر از سقوط ِ بی تو، حریم  ِ امن ِ تو کو؟!

غم  ِ دور از تو بودن در این حوالی ِ سرد، در این شب ِ دلهره می بَرَدَم تا جنون، گرمی ِ دست ِ تو کو؟!

مــرگ بر این فاصله،بدون ِ تو نمی شود سالم از این شب گذشت،عطر  ِ حضور ِ تو کو؟!

منم و همین قهوه های تلخ ِ جا مانده در لیوان ، منم و سیگار پشت ِ سیگار، منم و اندوه ِ شب در راه..

منم و کاغذپاره هایی همه اش اسم  ِ تو و حسرت ِ اینکه چرا نیستی حالا که باید باشی؟!

منم و همین چشمان ِ خیس و شبی بلند و تاریک در ادامــه.....

منم و آرام آرام محو شدن در هالهءِ دود..

منم و یک هیچ ِ بلند ِ تکراری

منم و از تو گفتن تا خواب

منم و همآغوشی  ِ هق هق

 منم و تو که آه چقدر دوری از من و تمنّای دستهای به تنهایی آویزانم !

منم و همین از تو گفتنها ، حرف ِ تازه ای نیست بوی کهنگی همه جا را برداشته!

تو باید باشی تا من از تو من شوم،تازه شوم !

تو باید باشی تا که من جوان شوم و آواز سر دهم که:

 (آهای سبدهاتان پر خواب)

این منم همان که حیران بود ،همان که ویران بود، همان که با خنده می گفتید بیچاره چه تنهاست!

من همانم ، همان مبتلا به شیرینی ِ نگاهی در یاد!

همان که زیر ِ لب با چشم ِ خیس از دوری ِ نگارش میخواند..!

او اینجاست کنار  ِ همین لحظهءِ جاری و من پرم از خوشبختی ،دیدید چه زیباست؟!

او همان است که من خیره به راهش بودم ،در انتظارش بودم ،موءمن ِ نامش بودم!

آری تو باید باشی تا من از تو من شوم ،زنده شوم ، جاری شوم !

تو باید باشی

تو باید باشی

..

..

پ ن1: نیستی ولی یادت همه جا هست.

پ ن2:پیشنهاد ِ امشب این آهنگ هست.

 

همراه ()
با تو با تو اگه باشم وحشت از مردن ندارم

سلام

حال ِ من  پریشان و شب ِ من غمگین و آسمان ِ شهر بارانیست!

دل من سخت گرفته،گوشه ای خلوت نشسته ، هی بهانه ، هی بهانه ..بیقرار و بیقرار!

چشم  ِ من خیس شده، گونه هایم نمدار و قلمم می گرید!

بغض واژه هایم تَرَک برداشته، از من تا هق هق ِ شبانه فاصله ای نیست شاید دوسه خط!

 عنقریب است که بباریم و بباریم  همصدای آسمان، همردیف ِ نطفه های کال ِ باران !!

تو باید باشی و مداوا بکنی پوست ِ خراشیدهءِ این شب ِ درد را ، شب ِ گنگ ِ دلتنگ را!

تو باید باشی و با صدای جادوییت رام کنی این شب ِ رمیده را،از هجومش سخت هراسانم!

آرامش ِ نشسته در صدای تو به معجزه می مانَد،مسخ می کند هو هوی سرما را! 

یادت هست با اوّلین سلام  ِ تو تمام  ِ من به باد رفت؟! دیگر خودم نبودم،آوارهء ِ تو بودم!!

جادوی چشمان ِ تو باید باشد که به یک خواب ِ شیرین زمستانی ببَردم تاخلسهءِ ابدیّت!

یادت هست اوّلین نگاه ِ تو چه بر سر  ِ دلم آورد؟!

نرگس چشم  ِ تو بیمارم کرد،گرفتارم کرد، بیخود ازخودم کرد!

با اوّلین نگاهت دلم سر به هوا شد،دچار به ابتلا شد ،کولی ِدربدر شد،گم شد و لامکان شد!

دیگر دلم دل نشد،رسوای واژه ها شد ،برای از تو گفتن رفیق ِ کوچه ها شد!(شبگرد ِ منزوی شد)

و در این شب ِ غمگین ، من و این دل ِنادِل ، من و تنهایی وُ بغض ، من و هجوم گریه

خیره به راه مانده ایم ،کی میشود که بیایی؟!

ببین سرما سخت سوزان است، شب سخت تاریک و روبرو  هم سخت موهوم !

بیا و این کالبد یخزده را با دم  ِ اهورایی ات امید ِ ماندن بده ، جرءات ِ رفتن بده!

تو که باشی باکم نیست از سایه های موّاج ِ شب،هراسم نیست از صورتکهای به نقاب ماسیده!

به اعتماد ِ شانه ات عبور خواهم کرد از وَهم زمستان!

تو که باشی بهار همین نزدیکیهاست!

بیا و از فاصله ها رد شو ،دستهایم دستهایت را میطلبد ،دست بگیر!

تو که باشی ، طنین خنده های آسمانی ِ تو که باشد ، من جوانه خواهم زد!

 تو که باشی پوستهءِ یخزدهءِ پیلهءِ تنهایی ِ من، از هزاران قصر ِ رویایی زیباتر است!

تو که باشی زندگی هست و ترانه !

بیا

بیا

...

..

پ ن : ببین خیال ِ تو چقدر رویاییست!

 

همراه ()
عنوانش با تو ای عشــــق (به قول تو هندونه ی شب یلدا)

به نام خدای عشـــق

خدای آدمهای خوب ، خدای آسمان ِ آبی ، خدای خیلی بزرگ ، خدای آن بالاها!

من این پایین در ارتفاعی پست ایستاده ام در باد و دستهایم در انزوا جاریست!!

پاهایم در زمستان ِ زمین یخزده انگار ، پر  ِپرواز بده ، کمَکی جان بده !(لااقل نگاهی کن)

دچار شده ام به نقش دو چشم در بیکران ،در وانفسای بازدم های تکراری !

از نمی دانم کجای آسمان بود که شبی یا نیمه شبی یا یک ساعت ِ تاریک میان ِ جنگ عقربه ها

روزنه ای به وسعت عشـــــق بر سرزمین خاکستری ِ باورم  نور بارید!!!

ناگهان زمان ایستاد ، من ایستادم و تماشا کردم و باورم نمی شد که باورم داشت پوست می انداخت!

 چشمان ِ او در همهء حوالی ام می رقصید و چه زیبا استادانه مرا مات کرد به حرکتی ساده!

من از من جدا شد و  من  ِتنها مست ِ این باران، مجنون وار عاشقی حیران شدم،

بیگانه با دنیا شدم!

گویی زیبایی خیره کنندهء آن دو چشم  ِ آسمانی جادویم کرد و مرا برد به هفت آسمان رویای ناب!

دلم بود که از کف می رفت تا دیوانه شود، تا رسوا شود در کوچه های بیقراری، لحظه های التهاب!

زمین و زمان ، همه ء جهان برایم  شده است (او) !!

بی او انگار هــرز می رود نفس هایم ، گاه یکسره حیرانم آخر این همه دچار بودن ؟؟!!

می نشینم خیره در بستر ،مات ومبهوت به رویایش که مسخ می کند انگار تمامی ِ شبم را!

انگار اوست پاسخ تمام  ِ نداشته هایم ،دلیل تمام  ِ ای کاش هایم!

او در سراب ِ دورها ،من در تلاطم  ِ آه !

 او چون فرشتهءِ عشـــق، من کولی ِ پریشان!!

در هلهلهء آینه

در قاب ِ عکس ِ کهنه

 بین خطوط شعرم

 او می شود بهانه برای هر ترانه!

برای شاعرانه ،

برای قصـــّهءِ عشـــق !!

یکی بود ونبودم جز او معنی ندارد ،

او می شود نهایت

 دلیل  ِ این شبانه!!

دلم برای گریه

برای هقی هقی مست

 آمادهءی آماده ست!!!

برای از تو گفتن

 آهای نرگس ِشعرم دلم پر از بهانه ست!!!

در این شب ِ دلهره 

 شب ِ تنها نشستن

شب ِ بلند ِ یلدا ، شب ِ سلام زمســــــتان!!

 دلم از همه دنیا

 فقط ترا می خواهد!( فقط ترا می خوانَد)

 دستان ِ تو اگر می بود نَه شب به این حجم عزادار می شد و

 نه قلم اینگونه به اَشک می رسید!

دستان ِ تو اگر می بود نه من اسیر می شدم به این تلخ واژه ها و

 نه واژه هایم اینگونه بارانی بود!!

دستان تو کم از اعجاز نیست به خدا

مگر نه اینکه  حرارت ِ مجهول دستهایت در اولین دیدار تا به ابد مرا حیران کرد ، تسخیر کرد؟!

نمی دانی چه بر من می گذرد شباهنگام  ِ تنهایی وقت ِ نابهنگام هجوم  ِ خاطره های دیدار!

نمی دانی چه تلخ است بغض تنهایی وقتی که باید باشی و نیستی!

 نمی دانی سکوت ِ سرد ِ خانه  چه سنگین می شود و بیرحمانه می شِکَنَدم!!

 نمی دانی چه خیس می شود چشمانم با خیال آمدن ِ تو ، خیال ِ ماندن ِ تو!

 خیال  ِرقص ِ گیسوانت در باد جام  ِ می میشود و مست می شوم از این رویای ناب!

چه شبها که سر به دیوار  ِ اندوه  کنار  ِ های های تنهایی نام  ِ ترا باریدمُ  عشق ترا گریستم!

چه شبها که همخوابهءِ درد تا دل ِ سحر، اسیر  ِ ای کاش های داشتنت

 واژه به هم می بافتم رج به رج گریان تر از ابر زمستان!

نمی دانی چقدر از روزهای بی تو دلگیرم ، نمی دانی چقدر جای تو اینجا خالیست!

با تو با تو با تو اگر باشم

با من با من با من اگر باشی

من و تو ما می شویم

 یک مشت ِ سنگین می شویم بر پوزهء شب می زنیم

 که برو ای لعنتی ای شب ِ ظالم  از جان ِ این دل، دیگر چه می خواهی؟!!!!

من و تو اگر ما بشویم

آه اگر ما بشویم

آه اگر ما بشویم!!

_______________________________!

فردا زمستان می آید و سرمای کشدارش

زمستان می آید و آه ِ  کنار  ِ پنجره  وقت خاطره ساز  ِ باریدن ِ برف !

زمستان می آید و چهره هایی گرفته و رهگذرانی که از هم با لبخندی سرد می گذرند!

زمستان می آید و دیگر هیچ ....!!

______________________________!

یاد آن سالها هم به خیر ، مادر و سینی خوراکی هایش ،قصــّه های عاشقانه اش!

یادش بخیر قصه که می گفت به خاطره که میرسید پیشانی اش چین می انداخت

 بغضش را می خورد ، می خندید و می گفت: بگذریم قسمتی از زندگی بود که گذشت!

مادرم جای تو خالی دوستت دارم  و می دانی !! ای کاش می بودی!

_______________________________!

 شب یلدا  برای من شب بلند  ِ در خود شکستنهای پی در پی وگریه های بی اختیار

 است! برای مادر و جای خالیش ،برای آن روزهای شاد ِ دیروز ، برای آنها که یلدای سال ِ

پیش با ما بودند و امروز مهمان ِ خاکند یک سبد شقایق ِ خیس آرزو مندم!

                                                                                                              یادمان باشد کمی بالاتر خدایی هست که تنهاترین تنهاست ، به الحمدی کنیم یادش و

 از او عشق ، مهر و دلی پاک بخواهیم ، کمی بالاتر از فلس ِ تکراری ِ زمین خدایی

 هست که دوستمان دارد ،دوستش بداریم!

یادمان باشد خیلی ها محتاج به دعای چشمان ِ خیس ِ انتظارند، یادمان باشد مسافری

 در راه است که می گویند دستانش میوهءِ نور است و بر لبهایش ترانهء جاویدِ عشــق!

یادمان باشد که به آسمان بگوییم :

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست ، هرکجا هست خدایا به سلامت دارش!

___________________!

پ ن : من پرم از ضجـــّه های تو رو خواستن نازنین عروس شهر  ِ آرزوهای کبود!

 

همراه ()
مرثیهءِ عشــــق

سلام

منم که دچار به حیرانی ِ عشــــق ، عابر ِ کوچه های خیال شده ام ؛ بیخود از خود شده ام!

شب پرسه هایم رسانده ام تا حوالی ِ باران ِ اشک ، تا هق هق ِ غریبانه ،تا در خودم شکستن!

نمی دانم کجای شب ،پوستهءِ صبــرم را خراشـــید که

درد مبهم  ِ نشسته در این کومهء ِ درد به نبض فریاد رسید! (نمی دانم کجای شب بود)

فقط یادم هست حوالی ِ تلاقی ِ تنهایی ِ شبانه ام با هیاهوی نشسته بر شهر،

ناگهان همهءِ دلم لرزید!

 گویی یک خیال، دستم را گرفت و به تماشا دعوتم کرد....

گوشه ای نشستم و تماشا کردم آنچه این خیال ِ گذرا به پهنهءِ شب می کشید !

گویی ریسمانی کشیده بود از چشم من تا دل ِ شب ، هی می کشید، هی می کشید!

در افق طرحی از عشق نوشت و مرا مات کرد به بازی های عشق!!

عشق را لابلای تَرَک های لبی تشنه کشید که می سوخت از درون امّا عاشقانه از امید می گفت!

عشق را در قطره اشک ِ یک مرد کشید که شهادت می طلبید!

عشق را در دل ِ بیابان با نقش ِ پاهای برهنه ،دل ِ تنها ، غم ِ فردای اسارت می کشید!!

آه از این بغض ِ غریب که ناگهانه به هق هق می بَرَدَم  : روبرویم خورشید بر سر نیزه است!!

دیگر چشمهایم انگار مسخ شده است در دستان ِ خیال و معلق است در فضای یک اتفّاق ِ تلخ!

انگار دنیا دو نیمه شده است:

 یکی همچو قناری  عاشق و زیبا آمادهء پرواز یکی کرکسی موهوم ،کریه،مشمئز!

 یکسو یک جزیرهء کوچک عشق آنسو عجوزه ِ کینه آمادهءِ بلعیدن!

یکسو خورشید و تنهایی غریبانه اش یکسو سونامی ِ اندوه و ویرانی ِ غم انگیزش!

گم می شوم در این همه نابرابری ِ محض و سر به زانوی اشک، های های مرثیهءِ عشق!

عشق یعنی یکی شدن با یکی تنها میان ِ های هوی مترسکها!

عشق یعنی لبهءِ تیغ بوسیدن اگر سبب ِ پرواز شود !

عشـــق یعنی یکی سقّا که به آب زذ با دو دست ِ آسمانی  و بی دست برنگشته به خاک افتاد!

عشق یعنی یک دل صبور امّا پر ِ درد که به برادر می گفت: بمیرمت چه بیصدا می شکنی!

عشق یعنی درد ِ دل ِ یک کودک سه ساله با سر ِ بی تن !

 بابا نمی دانی بعد از تو چه بر سرمان آمد ! یکی گوشواره ام را گستاخانه می کشید

یکی سیلی به صورتم میزد، یکی عمّه را کتک می زد ، یکی ابلهانه می خندید!

عشق یعنی در سکوت گریستن که چرا رفتی و مرا با این غم ِ کاشانه سوز تنها گذاشتی؟!

عشق یعنی کنار ِ سر ِ بی تن جان دادن ، کودک سه ساله هم اینگونه رفت وپر کشید!

دلم درون سینه بیتاب است ،اشک امانم را بریده ، دستم به دامانت ای عشق امان بده!

چه می کنی با من ؟ به کجا می بری ام؟ من کجا و  تحمّل ِ این روایت درد ؟!

خیال همچنان بر پهنهءِ شب می کشد و می کشد و آرام آرام از گوشهءِ روبرو محو می شود!

من می مانم و شب و سکوتی که گویی از هر فریادی رساتر است :

دل به آسمان بده!

....

...

..

پ ن : ندارد.

 لازم نوشت1 : لابلای دل لرزه هاتون منو هم دعا کنید.

لازم نوشت 2: از خیلی ها ممنونم ،ایشالاّ شادیهاتون پاینده!

 

همراه ()
من چه تنها مانده ام اینجا بی تو

سلام

هان ای دل ِ دیوانه باز که بیتابی!؟

باز که بهانه می گیری ، باز که به خود می پیچی ،باز که بیقراری!!؟

از چه از که  نشان می خواهی؟! پریشان ِ که هستی؟!

این بار قلم در دست ِ تو، راوی  تو باش و بشکن این سکوت ِ سرد را ،من تماشا می کنم! 

واژه بارانم کن از بهانه ها بگو ، از دلیل  ِ بیقراری ها از او بگو ، از او بگو!

من گوشه ای از همین تنهایی می نشینم و با رقص ِ دلتنگی تو همپای مجنون می شوم ،

صحرا به صحرا می روم ، دریا به دریا می روم ! (مقصد فقط چشمان ِ اوست،بیراهه ها را خط بزن!)

مجنون به عشق مقتداست ،مجنون تر از او میشوم !

 آهای لیلی ِ قصّه های عشــق بگو بگو لحظهءِ آرامش کجاست؟!

من سایه به سایهء ِخیال تا خود ِ بیستون می روم! آه گوش کن،می شنوی؟!!

 فریاد ِ زجر  ِ تیشه هاست، تا بغض ِ فرهاد می روم!

 محو می شوم در گفتگوی  ِ سنگ و تیشه! کوه و فرهاد، غرق می شوم در ابهام  ِ این تصویر ِ زیبا! 

 آهای شیرین ِ قصه های عشق  بگو بگو لحظهءِ آرامش کجاست؟!

آه ای دل ِ غمگین ، دل ِ عاشق ، دل ِزار ،بمیرمت این درد را تحمّل نشاید! 

کور می شوم کر می شوم از لحظه فارغ می شوم ،از هر طرف که بروی از پی ات عازم می شوم! 

 تمام  وزنم در باد ، سبکتر از کاه می شوم، این بار تو برقصانم ، تو بچرخانم!

 برسانَم تا او ، تا حریم  ِ آبی و صمیمی اش ، تا نجابت وجود ِ آسمانی اش!

 روانه ام کن تا چشمهءِ جوشان ِ او ، تا خود ِ او ؛ خود  ِ قدّیسهء قصّه!!

...

..

.

پ ن : بی تو  نه هوا هست نه ترانه نه صدایی که بگوید آه زندگی زیباست !

 

همراه ()
یعنی که محو می شوم اینجا بدون ِ تو

سلام

شب ِ من شب ِ غمگین ِ پاییز و دل ِ من تنگ ، تو از شب و دلت بگو !

حال ِ من تعریفی ندارد ، جان به تنم آویزان مانده و دست و پا می زنم در سراب ، تو از حالت بگو!

اینجا جز حوصله همه چیز هست ؛سکوت و هق هق و سردرگمیها ،تو از پشت پرچین ها بگو!

اینجا دم و بازدم ها تکراریست ، عابران ِ شهر ِ من همچنان گیج و عبوری ؛همچنان مات و عبوس!

برگها زیر  ِ پاهاشان له می شوند ، خرد می شوند، می شکنند ،اصلا چه می دانند که چه زجریست دچار بودن!

چه سخت است دل در گرو ِ دلبری زیبا داشتن و او در جوار فاصله ها نهان، نایاب!

درد است سر به دیوار کوفتن و حسرت ِ شانه هایی امن وفت ِ بی وفت ِ گریستن!

من مانده ام و نقش ِ ناز  ِ خیال ِ تو بر گسترهءِ افق ، من مانده ام و تصویر چشمان ِ آسمانی ِ تو!

من مانده ام و این دل ِ بیتاب که دم به دم نبودنت را آه می کشد و آشفته می رود تا اشک!

من مانده ام و کرور کرور آرزو که می روند تا کنج ِ محال !

من مانده ام و همین شب ِ دلگیر ، تو از آسمان ِ آبی آنجا بگو !

بگو با من ،تنها صدای تو خوب است ،آرام می شوم با نجوای انگشتانت بر پهنهءِ کشیدهءِ شب!

آرامم کن ای بهانهء هر چه خاطرهءِ خوب ! ای سرآغاز  ِ ترانه ، ای خوب ِ صمیمی!

منم و همین چند خطّ ِ گیج ، تو از امید ِ سرزمین ِ عشـــق بگو !

 

پ ن : اینجا به جز دوری ِ تو چیزی به من نزدیک نیست!

 

همراه ()
هدیه به پیشگاه ضامن ِ آهو

سلام

پرندهءِ غمین ِ دلم پر کشیده تا حوالی گنبد ِ عشق ، جایی میان آسمان و زمین آن دورها 

عاشقانه می چرخَد، می خوانَد ، زار زار می گریَد..

دلم گرفته ، هوا هوای باران ، لحظه ها خاکستری،شب نشسته در کمین !

می ترسم از این تنهایی ، می ترسم از این تکرار  ِ هرز، از پریشانی!

بگذار کمی در هوایت نفس بکشم ، بگذار لبریز شوم از امنیت ِ ناب ِ جاری مهر  ِ تو!

بگذار در این خلسهءِ عشق از یاد ببرم تنهایی ِ پشت سر را، پرسه های غریبی را! 

هوای توخوب است ، میشود آسودگی را حس کرد، میشود گوشه ای نشست و های های غزل بارید!  

می شود با جرعه ای آب از سقّاخانهءِ تو مست شد ، عاشقی کرد!

می شود ردّپای خدا را دید کنار  ِ پنجره فولادت، می شود زار زار گریست و صدایش زد!

می شود گوشه ای نشست و غرق در صدای ربّناها شد ، می شود در هلهلهءِ نقّاره خانه ات گم شد!

من از تبار ِ دردم ، مجنون ِ دوره گردم، پی ِ خودم می گردم!

تو از سلالهء ِ مهر ، طلایه دار  ِ باران ، نشانه دار  ِ عشقی !

من از هجوم  ِ شب گنگ، بی سرزمین تر از باد ،دلخوش به چند خاطره

تو از تبار  ِ آفتاب، صاحب ِ این بهشتی ، خاطره ساز ِ عشقی!

مولای مهربانم ، حاکم ِ این دل تویی ، بدون ِ تو خرابم ، رسوای بی نشانم!

از تو به یک اشاره از من به سر دویدن ، پر می کشم تا حرم، تا خود ِ بارگاهت ترانه می سرایم!

  امام رضای خوبم  تولدّت مبارک ، واژه های حقیرم فدای عاشقانت !

 

 پ ن : دلم گرفته آقا ، هوای گریه دارم ،اَمون بده ببارم!

 

همراه ()
دل ِ بیچارم تورو فریاد می زنه

سلام

شب و هوای  ِ اندوه  تو کوچه های بن بست

شب و نم نم  ِ بارون به سنگفرش  ِ خیابون

شب و شبآهنگ ِ غم  ، ملودی ِ فاصله

 شب و تنهایی ِ من ، شب و مرثیهءِ درد ، شب و سوز  ِ جدایی

شب و سکوت و هق هق ، شب و  تو در آیینه ، شب و تباهی ِ من

شب و شهری که بی تو شبیه ِ قبرستونه ، خرابه ای تو غبار ،پوشیده از ماتمه!

 شب و تو در قاب ِ عکس ،من و گریه و گریه ، من و تنهایی ِ بد ، من و آه های ممتد!

 من و دور از تو بودن ، من و  بی تو شکستن ، من و شب و تنهایی!!

آره باز شب شد ه و من بی تو دلم گرفته ، هوای گریه دارم.

 با همین  قلب ِ شکسته ،  با همین بغض فروخوردهءِ گس،

 با همین دل ِ بارونی ، با همین افسوس ِ تلخ ، همین سر درد ِ مضحک

 با همین  دستهای خالی ، همین  خسته تن  ِ آلوده به درد

تو رو  ضجّه می زنم ، که دچارم  به تو وُ  قسمت می دم به عشق که بیایی 

 بیایی به دستای کویریم امید ِ بارون بدی، به من که رو به مرگم  جرأت ِ موندن بدی!

بی تو نفس می خوام چکار؟ زنده باشم بی تو که چی؟! حرومه بی تو بودن!

بی تو  من یه دوره گرد ِ هرزم ، به مفت هم نمی ارزم، آدمکی کلافه ام!!

عَیار  ِ بودنم تویی با تو به وزن می رسم  با تو شبیه ِ آدمم!

از آسمون و از زمین یا از سخاوت ِ خدا دل ِ تنهام دل  ِ دیوونم جز تو هیچی نمی خواد!

 با همین چشم های ِ خیس

 همین بغض  ِ شبونه

 همین ترانهء خیس

 همین خط خطی ِ غم

تو رو  ضجّه می زنم ، که دچارم  به تو وُ  قسمت می دم به عشق که بیایی 

 بیایی و به دستای کویریم امید ِ بارون بدی، به من که رو به مرگم  جرأت  ِ موندن بدی!

بی تو نفس می خوام چکار؟ زنده باشم بی تو که چی؟! حرومه بی تو بودن!

بی تو من یه دوره گرد ِ هرزم ، به مفت هم نمی ارزم، آدمکی کلافه ام!!

عَیار  ِ بودنم تویی با تو به وزن می رسم  با تو شبیه ِ آدمم!

از آسمون و از زمین یا از سخاوت ِ خدا دل ِ تنهام دل  ِ دیوونم جز تو هیچی نمی خواد!

تو با ِ دوری هم آغوش

تو با فاصله تا من

 تو با درد ِ نبودن

تو با اندوه در مه

 تو با فردای رویاء ،

دلیل ِگریه های ِ این عاشق ِ دیوونه ای ،

خاتون ِ واژه های خیس تو بانی ِ ترانه های درهمی!

رویای با تو بودن ، کنار  ِ تو دویدن تا ته ِ بیشهء ِ عشق، تمام   ِ آرزومه ،یه آرزوی محال!

 منِ هم آواز  ِ اندوه ِ یک آغوش ِتنهام، حسرت ِ دست مهربون ِ تو به جنونم می رسونه!

گم می شم تو خاکستری ِ آرزوهای کال ،محو می شم تو دامن ِ عبوس ِ درد

خاطره هام از تو همه از جنس بارون ، آخه به چشمهای من باروون با تو قشنگه!

من با دل ِ شکسته م تو برزخ ِ فاصله، اسیر ِ غصّه های یکی بود و نبودم !

ببین چشمهءِ اشکم دیگه داره خشک میشه ، دیگه نایی ندارم ،پر شدم از التماس

تو رو  ضجّه می زنم ، که دچارم  به تو وُ قسمت می دم به عشق که بیایی

بیای و به دستای کویریم امید ِ بارون بدی، به من که رو به مرگم  جرأت  ِ موندن بدی!

بی تو نفس می خوام چکار؟ زنده باشم بی تو که چی؟! حرومه بی تو بودن!

 بی تو  من یه دوره گرد ِ هرزم ، به مفت هم نمی ارزم، آدمکی کلافه ام.

عَیار  ِ بودنم تویی با تو به وزن می رسم  با تو شبیه ِ آدمم!

از آسمون و از زمین یا از سخاوت ِ خدا دل ِ تنهام دل  ِ دیوونم جز تو هیچی نمی خواد!

 

 پ ن : دلم گرفته بی تو ، هوای گریه دارم ! 

همراه ()
ای عشق همه بهانه از توست

سلام

ای شب از یاد ِ تو عطر آگین شده

درون سینه ام  این دل ِ غمگین، مشتاق دیدارت شده .

هوای خانه لبریز است از بغض  ِ دلتنگی ، نسیم  ِ آمدنت نوید ِ باران دارد !

داغ غمت دلم را سخت می فشارد ، مگر می شود به چشمان ِ تو اندیشید و خراب  ِ هق هق نشد؟!

من ِ مست  ِ دچار  ِ تو به نام  ِ تو به یاد  ِ تو در کوچه های عاشقی، غرل سرای ماتمم، راوی  ِ واژه های خیس!

نمی دانی پریشان حالی ام را شباهنگام تنهایی وقت ِ گریه های بیصدا ، اشک های بی هدف!

نمی دانی چقدر دور می شوم از فرم نفس کشیدن ،

 انگار دم به خلسه میرود و بازدم به نیستی وقتی یاد ِ تو مرا احاطه می کند!

نمی دانی چه سنگین است بار  ِ ناهمگون ِ شوق ِ من و اندوه ِ جای خالی ات وقتی که باید باشی و نیستی!

من از  نهایت ِشب می نویسم ،از  مستی  ِبوف کور  ِ جَلد ِ پشت ِ پنجره  ام !

من از  حُزن ِ جاری میان دلدادگی ِ شمع با پروانه می نویسم ! (راستی کدام عاشقترند؟)

من از شبانه های مردی می نویسم که  عاقبت گم می شود به هوای چشم  ِ تو در آینه!

من از صلابت ِ یک رسم  ِ شیدایی  می نویسم که به جادوی نگاهی آبستن ِ خاطراتی شد همه اش بارانی!

من از تو می نویسم که سخاوتمندانه بهانه ای برای شبزده ای دربدر،

کورسوی فانوس ِ امیدی برای  گمشده ای در غبار،

یا زمزم   ِ زلال  ِ حیات بخش برای تشنه ای در کویر !

نمی دانم ترا چگونه باید شرح دهم ،امّا ترا به اندوه  ِ جاری ِ این دوسه خط سوگند :

بگذار عاشقت بمانم ، هوای با تو بودن خوب است!

 

 پ ن : دنیا بی چشمات یه دروغ  ِ محضه!

 

همراه ()
عاشقانه ای شبانه

سلام

شب آمده باز و خیمه زده به همهءِ احوال ِ من  ِ پریشان حال!

دلم هوای ترا دارد ، کجایی تا ببینی  در این شب ِ برهنه ، شب ِ اندوه ،چقدر جای تو خالیست؟!

 بی تو سکوت ِ سرد ِ خانه می ترساندَم ، به انزوا می بَرَدَم  .! 

می نشینم کنج این تنهایی و از تو برای تو می نویسم که نوشتنی ترین تویی!

تو که تا قد می کشی بر پیکرهءِ خیالم، غم از فضای خانه می رود و من شاعر  ِ شعری

می شوم همه اش بر وزن ِ تو !

تو که می آیی جان به کلامم می دود و واژه هایم عطش ِ به معنی رسیدن می گیرند!

امنیّت حضور  ِ توست که بغض ِ سنگین ِ نشسته در گلویم را جرأت ِ باریدن می دهد

و من به لحظهء ِ ناب ِ باران می رسم  و برایت واژه واژه می بارم از روز و شب هایی که

بی تو گذشت و می گذرد .. دقیقه های سخت نبودنت که جز اشک شبانه مرا پناهی نبود!

چه روزها که دل به روءیای تو می دادم  و حیران از میان ِ تکرار ِ پوچ با آدمکها بودن، می گذشتم

و چه شبها که هم آغوش ِ خیالت تا سحر بیصدا می گریستم و صدایت می زدم در یاد!

 حوالی ِ غروب ِ دیروز قاصدکی  دیدم گوشهء پنجرهءِ همین اتاق که

خیس ِ خیس  بود از باران های متوالی ِ این چند روز،

 پنجره را گشودم و در دستهایم گرفتمش و به اتاق آوردمش و گم شدم در  یک حسّ ِ ناز  ِ عاشقانه ،

 نمی دانی چه لحظهء نابی بود وصال قاصدک خسته با دستهای لرزان ِ من ِ عاشق !

به خدا انگار چشمهای ترا می دیدم در هندسهء بی نظیر ِ قاصدک ِ خیس!

 بوسیدمش و نام ترا صدا زدم  به این شوق که قاصد ِ سلامم باشد به تو !

به تو در آنسوی خیال ، آنسوی مه ، آن دورها پشت فرسنگها فاصله !

گفتمش قاصدک به او بگو  یکی بی تو عاقبت جان می دهد در انزوا

گفتمش او را بگو که چقدر می خوانمش می خواهمش دچار آمده ام به بودنش!

گفتمش او را بگو  جز وصال ِ دستان ِ آسمانیش ،این اشکها این گریه های بی صدا را چاره نیست !

 گفتمش قاصدک به او بگو یکی بی او در این غربت ِ مجهول تنهاست و پیوسته نام ِ ترا می خوانَد!

قاصدک عزم  ِ رفتن داشت و من هنوز هم پر از درد ِ دل بودم !

باید می رفت پس پنجره را رو به آسمان ِ خیال ِ تو گشودم و قاصدک ِ زیبا را سپردمش به نسیم!

و چشمهایم لبریز از اشک آنقدر خیره به راه رفتنش ماند تا محو شد در افق !

باز من ماندم و تنهایی ِ خانه ءِ بی تو

باز من ماندم و حجم  ِ سنگین ِ شب

باز من ماندم و دلی غمگین خیره به جادّه های دور

باز من ماندم و قلم زدن در دل ِ شب برای تو که بهانهءِ این شبانه هایی!

این شوق، این التهاب ِ عاشقانه همه اش فدای تو از من و این واژه ها خیال ِ نازت را مگیر!

من کشتی شکستهءِ گمنامی هستم که به شوق ساحل ِ آرامش ِ تو مدتهاست حیرانم!

یک گوشه از این وسعت ِ بی انتها هم باشم برای من کافیست ،

مهم این است که هر شب به شوق  ِوصال ِ چشمان ِ همچو ماهت بمیرم و

هر صبح با نوازش دستهای آسمانیت زنده شوم !

بگذار با همین خیال ِ ناز زندگی را سر کنم .

شب به نیمه رسید و من به اشک و قلمم به هق هق

تو امّا کاش غرق در آغوش ِ آرامش ،آسوده ترین باشی  عشق ِ آسمانی  ِ من!

 من و شب و دوستت دارمها همچنان بیداریم .

 

پ ن 1: خرّم آن روز کز این منزل ِ ویران بروم ، راحت ِ جان طلبم وز پی جانان بروم !

پ ن2 : عید سعید فطر به عاشقاش مبارک ، امیدوارم لابلای دعاها اسمی از من هم باشه

لازم نوشت : دوستان عزیزی که از بلگفا نظر می ذارید نمی دونم چرا صفحه نظرات توی بلگفا کامل برام باز نمیشه که نظر بذارم براتون. ببخشید!

 

همراه ()
ردّ پای خیال ِ تو

سلام

 ارتفاع  ِ پست

 شب ِ برهنه

دقیقه های مات ، رنگ و رو رفته ، کــــِــــدر

طنین  ِ سکوت

طپش  ِ اندوه

خانه ای متروک پشت ِ هیچستان

ترانه ای غمگین

آرزوها ، سرگردان

آه های ممتد،شکوفه های بغـــض

پـُـــک های عمیق

های و هوی باد ،

 ابرهای خاکستری

هوا گرگ و میش ، احتمال ِ باران

و یک آغوش  ِ تنهای  ِ غمگین

این فضــــای  من ِ بی توست گاه ِ دلتنگی!!

تو آنسوی فاصله ها و من اینجا روح سرگردان ِ دچارم !

تو از تبار  ِ ماهرویان ِ عالمی و من شبزده ای گمنام نه به خدا بی نام ولی عاشـــق!!

تو سرت گرم از  همنشینی با گلها در هزار باغ ِ بهشت ،

من  ولــــی سایهء ِ هیـــــچم ،دلــــداده ای حیران!

تو  زیبایی ،طرح ِ ناز  ِ چشمانت دل از دلــــــم برده ، بیخود از خودم کرده!

گم شده ام در تو !

تمام  ِ آرزویم وقت ِ خداخداها:  تکرار  با تو بودن ،از تو غزل سرودن ،با تو نفس کشیدن!

آهای خدای ِ آسمانها با احترام این منم یک عاشق  ِ پریشان ، یک منزوی در زمان!!

  تو که از حال ِ دلم آگاهـــی، تو که تقدیر  مرا را ترســــیمی

ترا به چشم  ِ خیــــــسم ، به اندوه  ِ درونم ، ترا به راز  ِ باران به آهوی پریشان

ترا به اطلسی ها به نرگس های در یاد 

ترا به موج ِ دریا ، به فلـــــس ِ ماهی  ِ آب

ترا به نور  به عشــــق سوگند مرا به خود وامگذار ، بدون او من از هیچ هم کمترم!

 نیست می شوم محو می شوم در هوایی که عطر  ِ حضور  ِ او جاری نباشد .

 این دچار بودنها این عاشقانه ها این بارها در خود شکستنها زندگی ِ من است

بگذار زندگی کنم !

بگذار عاشقی کنم همچو کبوتری در جوار  ِ حرم  ِ عشق

یا همچو شمعی  عاشق که جانش قطره قطره می رود با رقص شبپرهءِ زیبا!

بگذار با استشمام  ِ هوای این خیال خوش باشم که روزی یا شبی عاقبت هم آغوش  ِ عشق خواهم شد!

 هی هی هی.....

چقدر در هوای تو قلم زدن آرامم می کند عشـــــــق

تو انگار اکسیر  ِ  جاودانهء ِ  حیاتی وقتی طرح ناز  ِ حضورت،

 همچو پرتره ای بی نظیر بر افق  ِ خیالم شکل می بندد!

و من عاشقت خواهم ماند در عبور  ِ گیج ِ دقیقه هایی که باید باشی و نیستی.

 به تو موءمن می مانم  و هر شب به یادت از باغ  ِ آسمان خوشهء نور خواهم چید،

و به اعتماد شانه های امینت،  پوست ِ سیاه ِ شب را به آغوش خواهم رفت و

 گم می شوم در لایتناهی ِ ردّپا هایت به جاری ِ کشیدهء ِ شب!

می روم و می روم و می روم ....

...

..

 پ ن : خواستند از تو بگویند شبی شاعرها ؛ عاقبت با قلم  ِ شرم نوشتند:نشـــــد!

لازم نوشت :از نقاب هـــای رنگارنگ بیزارم ! تردّد ِ  هرگونه آدمک به نقاب آلوده در

 این حوالی  اکیداً ممنوع!

 

همراه ()
ببار ای نم نم ِ بارون

سلام

تکیه بر عشق  زده ام در یک شب  ِ غمگین !

دلم گرفته باز و هوای گریه دارم .

می شود در هوای تو ببارم این بغض ِ فرو خورده ،این های های دلتنگی را؟

با ساز ِ ناکوک ِ دلم  ترانهء ِ اندوه می خوانم بر خوان ِ گستردهء خیالت که تا ابدیّتم جاریست!

آری منم باز ، مجنون ِ دوره گردی که خراب ِ اوّلین نگاه ِ تو غزل سرای عشق شد!

نقش زیبای تو را بر بوم  ِ غمین ِ دل می کِشم 

 کاش بودی و می دیدی دستم چه می لرزد وقت ِ به طرح ناز ِ چشمانت رسیدن ...

دست و پای احساسم گم می شود و مات می مانم به جادوی چشمان ِ آسمانی ات!

 خجل می شوم که عاجزم از به تصویر کشیدن ِ این زیبایی ِ مسلّم!

 بغض گلویم را می فشارد و حسرت ِ جای خالی ات مرا روانه می کند تا اشک!

آه اشکهایم به فدای تو که اینچنین بی رحمانه زیبایی!

خالق  ِ روز  ِ آغازین گویی که شراب ِ عشق نوشیده بود که اینچنین مستانه شاهکار آفریده!

دمش گرم این خدا تا همیشه شایسته ِ ستایش است !

 آری امشب  اینجا بارانیست!

قلم به رنگ می برم و پرنده ای تنها می کشم که در آسمانی آبی و وسیع بال گشوده با

 عشق می رود و می رود !

که من همان پرنده ام و خیال ِ مهربان ِ تو آسمان ِ پروازم و چه شیرین است لذت پرواز!

نشانهء ِ دلم تویی خاتون ِ شهر ِ آرزو ،

گم می شوم بدون ِ تو با دلهره در های و هو!

 از  اضطراب ِ کوچه های بی کسی  با  نام  ِ تو رد می شوم !

برای عبور از  پهنهء ظلمت ِ شب ترا بهانه می کنم!

بدون تو ، بدون ِ یاد ِ ماه ِ تو مگر که می شود گذشت از این شب کبود و گس؟

وزن ِ کلام  ِ من تویی ، بدون ِ تو فقیر  ِ واژه می شوم!

ای عشق دلم به دست ِ تو داغ ِ دچار خورده است؛ بدون روی ماه ِ تو مگر که درمان می شود؟

تو در منی و با من به هر طرف که رو کنم ،تعادل ِ حیات ِ من تداوم  ِ خیال ِ توست!

خیال می کنم که هستی و مست می شوم از این حضور و اوج می گیرم تا عاشقی!

 سبد سبد ستاره  به آغوش می کشم به نیّت آغوش  ِ رویایی تو !

(آه چه خیال انگیزی تو!)

به جادوی  دم  ِ مسحایی  ِ تو زنده ام منی که سالها پیش از تو در بی کسیهایم جان داده بودم!

تو که آمدی من ایمان آوردم  به مهر  ِ سیّال ِ جاری در زمان 

ایمان آوردم به خدایی که در همین نزدیکی هاست ؛

خدایی که مرا می شنود و به من فرصت داده صدایش بزنم !

با تو ایمان آوردم که آنسوی مه ، آنسوی باورهای زمین، خدایی هست که جنس  ِ دلش با دل ِ من جور است!

با تو ایمان آوردم که  بهار پاداش ِ صبوری ِ شبهای سرد ِ زمستان است !!!

با تو ایمان آوردم به جادوی شُکر ، چرا که مگر می شود این همه نشانه را دید و تعظیم نکرد؟!

آه اگر بدانی خیال ِ آسمانی ِ تو مرا تا کجاها می برد و آرامم می کند ....

سر به سجدهء شکر می برم و از همان خدای خوب می خواهم که سایهء ات تا همیشه

بر من و روزگارم گسترده باشد .

از همان خدای خوب می خواهم که لیاقت ِ از تو نوشتن را از قلم ِ گریانم نگیرد !

از همان خدای خوب می خواهم رهایم نکند چون پر  ِ کاهی در باد ، یا خاطره ای در یاد!

از همان خدای خوب  می خواهم که لبانت هم آغوش تبسّم باشد تا همیشه!

از همان خدای خوب می خواهم ترا برای من نگاه دارد ؛ می دانم که می داند می میرم بدون ِ تو!

باز اشک به صفحهء ِ دلم هجوم آورده امّا نازنینم به خدا این بار اشکهایم اشک ِ درد نیست؛

شوق ِ حضور ِ توست بر آستان ِ خیالم که مرا می گریاند ، ببین این اشکهای یک عاشق ِ دیوانه است !

همه آرزویم در این لحظهء ِ رویایی ،وصال ِ دستهای تنهایم با دستان ِ آسمانی ِ توست!

وای خدایا از اعماق دلم با صادقانه ترین احساس ها ترا شکر که اینچنین بزرگ و

سخاوتمند به من و نیاز ِ من آگاهی...

آسوده بخواب بانوی  واژه های سپیدم ! دوستت دارم و می دانی تو !

 من ِ دچار به تو تا همیشه از تو خواهم نوشت، از تو خواهم گفت !

 خوب می دانم که از تو نوشتن هم آرامم می کند هم شکر است به درگاه ِ همان خدای خوب!

تا شبانه ای دیگر ترا به همان خدای خوب می سپارم

حمید ِ تو !

 

پ ن : الحمدالله ربّ العالمین   همین نه بیش و نه کم

 

همراه ()
بهانه

 سلام

شبی بسیار سنگین است امشب

زمان ایستاده انگار و هوای خاطره جاریست...

خدایا شکر قرار است به همین زودیها باران بیاید ،چرا که مگر می شود خاطرهء ِ چشمان

 ِ او در شبم جاری شود و دل ِ آسمان نگیرد؟! آری به همین زودیها باران می بارد!

 باران ِ اشک ِ چشمانم یا که اشک ِ آسمان ؛ چه فرقی می کند مهم این است که

 باغچهء ِ احساس ِ من خیس می شود !

 و من دلم را در آغوش می گیرم و بسان ِ کودکی بهانه گیر  به دامان ِ خیالت می آویزم !

تو که هنوز هم نمی دانم چگونه از کدام روزنهء ِ خیال به سرزمین ِ تشنه ام پای نهادی و

اینگونه بهانهء ِ باران شدی و تمام  ِ وسعت ِ مرا فاتحانه خندیدی و دلم با ناز خنده هایت رفت!

رفت و گم شد در هوای ابتلا !

رفت و دیگر دل نشد ، سراپا نیاز شد ، رسوا شد !!

تو با تن پوشی از لطافت ِ خدای ِ عشق تمام  ِ اعتقادم را فتح کردی ! دمت گرم!

به خدا ناز ِگل های سرخ یا که نرگس های عطر افشان یا اطلسی های پریشان در بهشت

 همه اش با هم نصف ِ زیبایی ِ تو نیست ! تو تماشــــــا داری!!!

من جز شانه های امن  ِ تو  از زندگی از روزگار هیچ نمی خواهم!

که های های دلتنگی ام را جز شانه های تو قرار نیست ،آرام نیست.

 زمان را بهت فرا می گیرد بی تو هیچ چیز سر  ِ جای خودش نیست !!

تو که نباشی  تمام ِ معادلات ِ حیات ِ من به هم می خورد ؛ می شوم یک تکرار  ِ سردرگم!

تو با جادوی آسمانی ِ چشمانت به دلم بند زدی انگار و من با تمام  ِ جانم حبس ِ چشمت می کشم!

من شاد ترین زندانی ِ زمینم اگر که زندانبان تویی!!

 کنار  ِ تو من چلّه نشین قصیده و غزل شدم ،دچار شدم به شعر هایی همهء قافیه اش تو !

 عاشق شدم و منی که در من بود بر باد رفت!

آه اگر بدانی که چقدر کنار ِ احساس ِ حضور ِ تو  دلم آرام است ...

خیالت را به آغوش می کشم و به خواب ِ آرزوهای سپید خواهم رفت ...

کاش هیچوقت از این خواب ِ آرام برنخیزم

 

پ ن : اگه قیمتی ترین سنگ زمینم توی تابستون دستای تو برفم !

لازم نوشت : ماه رمضون وقت  ِ بغض سحر یا اشک ِ ربّناهای افطار : التماس  ِ دعــــا

 

همراه ()
باران ِ عشق

سلام

شب است!

هوای اندوه جاریست و شباهنگ دلم غمگین

 و من اینجا بی تو  تنـهــــــــــــــا!

تنها یعنی شانهء ِ امن ِ تو نیست پناه ِ هق هقم باشد.

تنها یعنی نگاه نافد ِ تو کو در این شب ِ عبوس و سرد ؟!

تنها یعنی یکی دلتنگ و سردرگم ،اسیر  ِ چند خاطرهء!

تو ای خاتون ِ مشرق ،دلیل  ِ این ترانه!

 در این شب ِ دلهره ، کجای آسمانی؟! اصلاً مرا می بینی؟!

تنم به تب نشسته ،سرم خانهءِ درد است ،مریض شده ام بی تو ، به بالــینم نمی آیی؟!

بیا ترا به خدا!!

طاقتم طاق شده  و دیگر نمی توانم دلخوش به صبر باشم !!

جادوی چشمهایت نمی دانی با  دل ِمن  چه ها کرد!

جاذبهء ِ نگاهت همان لحظهء اوّل دلم را با خودش برد ،دیگر خودم نبودم ،دربـــدر  ِ تو بودم!

غرق تماشای تو به درک ِ عشق رسیدم ،  راهی شدم تا جنــــون !

شوق ِ به تو رسیدن دلیل ِ این سفر شد ، سفر به هفت شهر عشق ؛ عشق، دلیل ِ آفرینش!

شهر اوّل   آشنایی ها بود ،یادت هست؟!

نگاه مات ِ من که گره خورد به نگاه  ِجاری تو، زمان انگار ایستاد! ( آه ِ عمیقی کشید)

لحظه مکثی کرد و گذشت، خنده ای در فضا پیچید،بی گمان خندهء تقـــدیر بود!

شهر دوّم دلبستگی ها بود، روزهایی که تو جاری بودی به تمام سرزمینم!

و من عادت کردم به دور تو چرخیدن ؛یادت هست تو شمع بودی و من پروانه ؟!

یادت هست می گفتی گرد ِ من بیهوده می چرخی؟!

آنقدر به دور تو گشتم تا که خندیدی و جان گرفتم به خدا از خنده های دلنشـینت!!

شهر سوّم شهر نشانه ها بود ، با تو یاد گرفتم جور  ِ دیگر دیدن را!

به اعتماد ِ چشمهایت چشمهایم را بستم تا به باران رسیدم!

با تو و کنار تو بود که باران به دلم نشست و در سرم پیچید آواز قطره هایی که عمرشان

 به اندازهء یک رگبار بود : آه کاش باز هم فرصت ِ زندگی بود!!

با تو و کنار ِ تو بود که وصال ِ رنگها را وقت ِ هنر نمایی خدا برای خلق  ِ رنگین کمان دیدم!

با تو و کنار ِ تو چه بسیار غروب ها که اشک ِ خورشید را وقت وداع  ِ با افق حس کردم!

با تو و کنار ِ تو بود که شوق ِ امواج ِ سرگردان را برای هم آغوش شدن با تن ِ تشنهء

ساحل گریستم بارها و بارها.

با تو و کنار تو بود که فهمیدم دریا هم عاشقی پریشان است!

شهر چهارم شهر  ِ از من جدا شدن بود ،شهر  ِحیرانی!

 من ِ مغرور  ِ در من را تو به من نمایاندی!!

برای با تو بودن باید از من می گذشتم که گذشتم !!

ترا داشتم دیگر آن من ِ مغرور به کارم نمی آمد!

شهر پنجم شهر  ِ آرزوها بود؛شهر  ِ ای خدا ای خداها بود!

وقت ِ خوب ِ اوج گرفتن ِ توکّل  بود و خدای من چه سخاوتمند به من گوش می داد.

 آرزویم همه این بود همه این است: خدایا جانم بگیر او را مگیر از لحظه های تبدارم!

 خدایا سرش سلامت؛ خوب می دانی تنها اوست بهانهء من برای زنده بودن که به

 خودت سوگند زندگی بی او تکرار  ِ زشتی بیش نیست!

 خدایا کاش همیشه خندان باشد لبهای رویایی او که جهان با خنده اش زیباست!

شهر ششم شهر اندیشه بود ، شهر تأمّل ،غرق در معمّای شیرین ِ چشمانت!

 شهر اینکه خدایا براستی او  کیست که چشمانش تمام  ِ منطق و فلسفه را بی اثر کرده ؟!

براستی مگر کیست که فکر نبودنش کلافه ام می کند؟!

مگر کیست که حتی یادش  سینه ام را به تلاطم وا می دارد؟!

شهر هفتم خود ِ  تویی !!

حقیقت محض ، زلال ِ نایاب ، چکّه ِ مهر خدا به باور ِ این شکسته تن !خود ِ خود ِ عشق!

من همسفر خیال ِ تو به درک ِ تو رسیدم و بدین سبب است که هوایی جز هوای تو به سرم نیست !

جز به چشمان ِ خیال انگیز  ِ تو دل نخواهم بست ،تو که باشی همه چیز هست !

هوا ، نفس ،طراوت اوّلین روز  ِ بهار تویی و بس!

می بینی بانو ؟!

 می بینی وقتی از تو می نویسم خیالم تا کجاها پر می کشد؟!

می بینی سوی چشمانم  می شوی  وقتی ایستاده در خیالم سوسو می زنی؟!

می بینی تا کجا گرفتارم به هوای عشق تو ؟!

و حال در این شب ِ دلگــیر این منم مجنون تر از مجنون ،دیوانه تر از فرهاد!! 

در دقیقه هایی که باید باشی و نیستی به هق هق نروم چه کنم؟!

 یادگار  ِ این شب ِ مریض همین خط خطی های پریشان است!

من به از تو نوشتن دچارم بانوی من ، هذیان هایم را به عشق ببخش!

اینجا هوا نمدار و چشمان ِ من خیس

آنجا که تویی کاش همیشه عشق ببارد عشـــــــق!

 

پ ن 1: دست بکش به شب ِ من بذار که از تو گلبارون بشه برهوت ِ زندگی!

پ ن 2:خدایا تو آگاهی به من و این حال ِ پریشان، مرا به حال ِ خود وا مگذار!

 

همراه ()
تمام ِ ناتمام ِ من با تو تمام می شود

سلام

روزگارم چه پریشان چه رها در تندبادم ، و شب اینجا چقدر سنگین است !

دست ِ گرم تو باید که بگیرد دستم کنج ِ این ویرانی با تو من برخیزم شعر ِ ماندن خوانم!

که تو مهتابی و من شبزده ای گمنام

که تو شعری و من قافیه ای مجهول

که تو نوری و من ظلمت نشینی گنگ!

من دلم بسیار تنگ است و غریبانه در شب پی ردّی از تو عابری دیوانه ام!

گوش کن میشنوی؟

این صدای درد است پیچیده در تکرار ،هلهله ء غربت ، ضجّه های اندوه!

این منم که می بارم همصدای باران های های نیازت را با دل ِ غمگینم

تو کجایی آخر؟! من در این تنهایی به خدا پوسیدم!

 کاش اینجا بودی تا دست در دستانت می گذشتم از دالان ِ این شب ِ تاریک

می گذشتم از آه ،می دویدم تا شوق تا صدای جاری تا فراتر از ادراک ، تا رقص ِ شقایقها!

کاش تو اینجا بودی دلم آرام می شد با نگاه ِ گرمت مست ِ بودن می شد !

راست می گفت  سهراب : به خدا عشق همین های و هوی فاصله هاست

همین گم شدن در ای کاش هاست 

عشق صدای این فاصله هاست ، فاصلهء ِ من تا حریم  ِ امن ِ تو

فاصلهءِ من ِ گمشدهء بی خانمان تا سرای ِ پر از آرامش ِ تو !

من برای به تو رسیدن بیقرارم و تو پشت دریاها فاصله همچو قوی زیبای آفرینش چقدر رویایی!!

من و این فاصله ها فدای تو کاش همین لحظهء مسدود، تو اینجا بودی!

منم و همین آرزوهای پریشان

منم و همین عشق ِ جگر سوز

منم و این التهاب ِ عاشقانه

منم و ای کاش ها

تو به جای من و این هذیان ها بخند و جاری باش در کران ِ بی کرانه!

 

پ ن : تو منو دادی نشونم یاور همیشه موءمن

 

همراه ()
بی قراری های مــن برای تـــو

سلام

دلم تنگ است و آواره میان ای کاش های کبود

که کاش می بود او که دستانش عطر ِ گل ِ نرگس داشت !

که کاش می بود او که من ِ مغرور  ِ در من ، پیش ِ چشمانش خجل شد ، فنا شد ، ویران شد!

دلم تنگ است و بهانه می گیرد شباهنگام که کجاست او که صدایش بر تمام  ِ تارک ِ جان ِ من جاریست!؟

سر به های های غریبانه گرم می شود و از او یک تصویر رویایی کنار ِ پنجره شکل می گیرد.

و من مبهوت و سردرگم پر از نیاز می شوم ، می روم  تا گم شوم در هالهء آغوش ِ او !

آغوش ِ آسمانی او مرا تا بام ِ آسودگی ها می برد، می روم تا مبداء  ِ جاری ِ عشق !

تا زلال ِ زمزم ِ شیرین لبهایش ، تا محو شدن در لی لی چشمان مستش می روم!

می روم تا ز سر بیرون کنم حسرت ِ نبودنش را ، ضجّه های دوریش را نیمه شب تنهای تنها!

 می روم تا لمس ِ یک ادراک ِ شیرین ،فراتر از خیال های مظلومانه در شب می روم تا

 لمس ِ ناز  ِ دستانش که معطّر است به عطر پراکندهء ِ دشت ِشقایقها در بهشت!

نمی شود این حضور ِ رویایی را بدون ِ باران  ِ عشق تصوّر کرد چرا که او  عاشق ِ باران بود،

با باران آمد و در باران بود که تمام ِ این شکسته تن را به جادوی ِ چشمانش دچار کرد !

و با باران همکلام شد و بارید به تمام  ِ سرزمین ِ بیات ِ دلم!

و دلم به اعتماد ِ شانه های امن ِ او  تمام ِ وسعتش را از خیال ِ ناز ِ او بارور کرد !

هنوز هم بعد از این همه وقت نمی دانم از کجا آمد و چگونه شد که تا به خود آمدم

جز خیال ِ ناز ِ او چشمهایم با تمام  رگه های هستی ِ دو عالم  بیگانه شد !

دلم تنگ است و جز او نمی خواهد چه کنم ای صاحب ِ هفت آسمان ؟! ای خدای مهربان!؟ 

دستم به دامانت ! کاری بکن، معجزه ای، نشــانه ای ، حتی چند حرف ساده !یک اشاره تا وصال!

من اینجا بدون ِ او حتی در اوج ِ گرمای تموز یخ می زنم کبود می شوم سیاه می شوم محو می شوم!

من اینجا بدون ِ او گم می شوم  و  بین ِ آدمکهای عبوس له می شوم !

من اینجا بدون ِ او به مرگ راضی می شوم ، این زندگی ِ سراسر دلهره بی او چه سود؟!

من اینجا بدون ِ او نفسم می گیرد ، به کُـــــــــــمای ناممکن می روم ،علم از من قطع ِ امید می کند!

بدون ِ او خودم را می بینم که کنار ِ پنجره جان داده ام ! وای این منم؟ چه شکسته ام بی او!! 

بدون ِ او این دم و بازدم را نمی خواهـــم، بیزارم از این فلس های تکراری!

 متّکی به کانون ِ گرم ِ بودنش در کنارش کودکی می شوم شاد و سرمست از هوای عاشقی!

می دوم تا سرو های ایستاده در باد،می روم  تا بید ِ دشت ِ انتظار که مجنون وار

شاخه هایش با اشک ِ جاری ِ دلش ،می رقصند با حـــــُزن و مگر می شود که باران نبارد؟!

 مگر می شود آسمان به حال ِ عاشقی چون من حیران و سرگردان نگرید؟!

و حال این منم که با رقص اوّلین دانه های باران از آسمان ِ خیالش ، مریض شدم به تب ِ عــــشــــق !

درمانم به نگاهش بند شد و بودنم به رقص ِخیالش شباهنگام!

به همین سادگی دل ِ بیچاره ام عاشق شد و رسوای دو عالم شدم که خدایا

جز او نمی خواهم؛ نمی خواهم !!!

بیا و بند از بندم جدا کن ، این نفس های بی هدف بی او چه سود؟!

بدون ِ او مگر که می شود با های و هوی زمانه گلاویز بود؟!!

بدون ِ او مگر عبور از تند باد حادثه ممکن  می شود؟

بدون ِ او تمام  ِ دلهره های عالم بر سرم آوار می شوند و همچو رمه ای بی شبان به

تمام  ِ تار و پود ِ نحیفم می تازند ! (رمه های بی شبان به شقاوت ِ مغول بی رحمند!)

بدون ِ او دستهایم تنهاست ، دلــــم تنهاست ، ترس مرا دوره می کند وقت و بی وقت!

دلم تنگ است و بهانه می گیرد کاش امشبم طی بشود چقدر حجم ِ این شب سنگین است!

ترا فریاد می زنم با همین شب مویه ها که :

ای جاودانه ترین آغوش ِ ممکن !!!

ای چشــــمهء ِ جوشان ِ اعتماد !

 ای سراسر عشــــــق

جانم برایت می رود ،کجای این شب ِ سیاه ،خیمهء ِ دل افراشته ای ؟

ترا به سخاوت ِ باران سوگند،می خواهم که مهمانم کنی به جرعه ای شراب ِ عـــــشق!!

مست شوم از بادهء حضور  ِ تو در امتداد ِ عاشقی مستی کنم به نام تو !

تشنه ام ببین لبهایم ترک برداشته ،قامتم خم شده است ،ترا به صاحب نور سوگند!!

طلوع کن از پس ِ این شب ِ تیره و سحـــر  ِ روز  ِ وصال باش !!

 جانم از این روزمرّّگیها به لب رسیده ،یک اتّفاق تازه می خواهم !

با همین چشمان ِ خیس ، همین دل ِ پر خون ترا به تماشـــا سوگند که گاهی هر چند ناچیز

به یاد آور  یکی بی تو در این بیغوله ها تنهاست ،رسواست!

 یکی بی تو برای تو از پی تو شب به شب از کوچه های اندوه می گذرد و ترا می خوانَد!

ترا می خواند که  از جنس ِ خوب ِ ترانه  و  بارانی !

ترا که حسّ ِ خوب ِ اعتمادی

ترا که بی رحمانه زیبایــــــــــی!

شب ِ من غمگین و طولانیست پر از آیه های انتظار ، پریشان خاطر و درمانده حالم

ولی همه آرزوی ِ من ِ تنها برای تو این است :

شبی آرام و مهتابی درون ِ رخت خوابی از پر ِ قوهای آزاد ،رها چون نسیم ِ اوّلین روز ِ بهار

آسوده ترین باشی بانوی شهر آرزوهای سپید !

من و دوستت دارمهای بارانی ادامه داریم در دل ِ شب ، کاش خواب ِ تو مرا برباید از دل ِ شب!

تا بعد!

 

 پ ن : این روزها دست و دلم به نوشتن نمی رود ، دلتنگــــم!

 

همراه ()
دوری و همین جایی

سلام

شب است و من باز گم شده ام در فضایی همه اش نشان ِ تو ، خیال ِ تو !

ملتهبم، چیزی به سنگینی بغض گلویم را می فشارد تا به هق هق برسد .

ساده بگویمت بی خیال وزن ِ این واژه های درهم ؛ جان به تنم آویزان است ،بیا و بگیر!

زیستن ِ بی تو در این همهمهء درد را نمی خواهم !

 زجر ِ گاه و بیگاه ِ سکوت ِ خانه دیوانه ام می کند ،گویی تمام ِ ابعاد ِ حُزن را به تماشا می کشد!

 کجایی تا آرام بگیرم در اقیانوس چشمانت ؟! کجایی تو ، کجایی؟!

من و این زجر ، من و این شب پرسه های مجهول ، من و این واژه های بیقرار یک درد ِ مشترک داریم،

آنهم نبودن ِ تو، نداشتن ِ تو،همین سکوت ِ بی توست!

آه تو اگر می بودی نه شانه ام خم می شد نه من اینچنین رسوا خانه ویران می شدم!

آه اگر می بودی جان ِ دوباره ام می داد دستهای مهربانت و شکوه ِ چشمانت به تماشا می بُردَم:

به تماشای بهار ، رقص ِ شب پو ها،  به صدای پای آب ،به ترانه می بُردَم!

آه اگر می بودی لحظه اینقدر زرد نبود ، رنگ ِ ترا می گرفت،آبی میشد، شب ارغوانی میشد !

آه اگر می بودی واژه هایم وزن داشت ،قدّ ِ شعرهایم رشید بود، حرف هایم معنا داشت!

آه اگر می بودی گیسوانت در باد فانوس ِ راه می شد ، همسفرم می شد ، شب ِ سیاه طی می شد!

 تو که نیستی لحظه ها لج می کنند ،نمی روند،

 انگشت به لب انگار به من و وسعت ِ نبودنت زل می زنند !

تو که نیستی تنهایی ام بیشتر به چشم می آید ، بریده بریده می شود فلس های بودنم

تو که نیستی انگار حیرانم ، نمی دانم کجا بودم یا کجا باید می بودم ، بی تو هدف گم می شود!

تو نمی دانی که نگاهت با من و دل ِ دیوانه ام چه کرده است!!

نمی دانی به چه شوقی هر نفس نقش خیالت را آه می کشم که کاش می بود او که

آغوشش یک حریم ِ امن  بود برای از تن رها شدن ، از من رها شدن ، (او شدن)!

نمی دانی با چه غم ِ جانکاهی همخوابهء عریان ِ اندوه  می شوم و

 با هر تکان ِ این هم آغوشی ،حسرت ِ نبودنت مرا به اشک می بَرَد!

نمی دانی که من تمام ِ دارایی ام ،تمام ِ اعتبار ِ بودنم ، معنی ِ زنده بودنم جز ِ خیال ِ با تو بودن نیست!

تو که آمدی و جاری شدی به جای جای ِ باور ِ من ، من از عالم بُریدم ، از امکان ،

 از فلسفه، از حقیقت بُریدم!

 زیبایی ِ بی رحمانهءِ تو همهء ابهّت ِ منطق را زیر ِ سوءال می بَرَد!

حقیقت ِ جاری ِ من تویی و در خیال ِ تو غرق بودن ، بگذار آدمکها هرچه می خواهند بگویند

من جز تو نه کسی را می بینم نه کسی را می خواهم ،

 خیال ِ پاک ِ تو می چربَد به کرور کرور آدمک ِ حرّاف ِ دست و پاگیر !

من جز تو و پرواز در فضای خیال ِ تو از این عالم نمی خواهم !

آهای خدای باور ِ من !

نفسم را هر جا که خیال ِ او نیست بگیر ، بی او نه شوق ِ ادامه دارم نه توان ِ برخاستن!

دستم به دامانت عشق ، به کجا می بری ام ؟!

نشود که به وصالش نرسم ؟؟!!

نشود بدون ِ او گم بمانم جا بمانم در های و هوی ِ دلهره؟!

نشود او بروَد ؟؟!

دستم به دامانت عشق! به کجا می بری ام ؟!

 های عشق حواست هست چه می گویم؟

او نباشد من هـــــیچ نمی خواهم !

هوا ، زمین ، بیشه زار ِ دشت های دور ، غروب ِ زیبا ، ساحل ِ دریا ، راز ِ گردنه ِ حیران را نمی خواهم!

بی او من نیست می شوم ، نشود محکوم به جبرم کنی و او برود ؟!!

دستم به دامانت عشق ، تا به کجا می بری ام ؟!

من  اینجا شب نشین ِ اندوهم ، دستهایم خالیست و گرفتارم به سکوت ِ مممتد ِ خانهء بی او!

 ای عشق از من و این شب ضجّه های بی صدا عبور کن و به حوالی شهر شاد ِ او برو

و بگو یکی اینسوی فاصله بدون ِ او تنهاست ، تنهاست ، تنهاست! 

بگو دوستش دارم ، بگو تا همیشه با نفس خیالش وضو دارم !

سرانجام روزی یا به وصلش می رسم یا شبی از جنس ِ همین شب ها هم آغوش ِ خیالش می میرم!

ابتدا اوست ، هم اکنون اوست ، انتها هم اوست !

بانوی آسمانی من

کاش می دانستی که چه بی وزن و رها پروانه می شوم و در خیال ِ ناز ِ تو اوج می گیرم !

کاش می دانستی ...

کاش می دانستی..

کاش می دانستی.

 

پ ن : این متن رو گردنه ء حیران بین ِ مسیر ِ آستارا تا اردبیل خط خطی کردم

و چه زیبا بود ، انگار خدا نقاشی کرده بود !

 

همراه ()
جمعه نوشت

سلام

بی همگان به سر شود  بی تو به سر نمی شود ، نمی شود !

منم نشانه دار ِ تو ،دچار ِ چشم ِ مست ِتو ،عبور از این دقیقه ها بدون ِ تو نمی شود،نمی شود!

 شبم به اشک رسیده و داغ ِ تو دارد این دلم، کجایی مهربان ِ من؟

بدون تو شبــم سحــر  نمی شود، نمی شود!

دلم بهانه گیر شده فقط ترا می طلبد، چه کرده ای مگر که جز به نام تو، قرار ِ من نمی شود،نمی شود؟!

از همان اوّلین لحظهء دیدار، مقصود شدی و مقصدم دخیل  جز به نگاه ِ تو نمی شود،نمی شود!

خیالت یک رفیق خوب است با  حال ِ خرابم،مرحم برای دردهایم،همصـــدای گریه هایـــم

جز همین تک خیال ِ ناز  ،هیچ رنگ ِ نارَنگی برای من خیال ِ تو  نمی شود، نمی شود!

ترا تا بی نهایت دوست دارم برای من بدون ِ تو خدا ،خـــــــــــدا نمی شود، نمی شود!

بدون تو باران  هم می بارد امّا بی وزن بی ترانه ، گویی توازنش بدون ِ تو نمی شود ،نمی شود!

کاش بودی و می دیدی هق هق ِ دلتنگی ام  بدون ِ تو سیل می شود ، تمام نمی شود ، نمی شود!

این است حال و روزم از وقتی که تو با دم اهورایی به کلامم وزن دادی جان دادی!

این است حال و روزم  از وقتی که دلم لرزید ، از همان اوّلین لحظهء دیدار،همان سلام ِ آغازین

بی تو هـــــــــــیچ نمی ارزم قافیه هایم زرد است ، ترانه هایم بی رنگ ،واژه هایم پوسیده!

آهای آسمانی نشین  ِ من ِ دیوانه!

 این خط خطی های عاشقانه ، این صدای درد ِ در واژه ها پیچیده ، همه اش فدای تو

طلــــوع کن مشرق یا مغربش اصلاً مهم نیست ، ضجّهء این واژه های منتظر، تنها همین است:

بی همـــــــــــــگان به سر شود بی تو به سر نمی شود ، نمـــــــــــــــــــی شــــــــود!

داغ ِ تو دارد این دلم ،جای دگر نمی شود ، نمی شود!

 مرد ِ درون ِ آینه  گم می شود در شب ِ بدون ِ تو ، طلوع کن ...طلوع کن!

 

پ ن : هیچکس ، هیچکس اینجا به تو مانند نشد !

پ ن : حال همهء ما خوب است ،امّا تو باور مکن.

همراه ()
خیــــال ِ عاشــــــــــقانه

سلام

 گمشده ام در کوچه های خاطره ،همقدمم خیال ِ توست (ببین چه ها نمی کند):

خیال ِ تو می بَرَدَم به سرزمین ِ آرزوهای سپید ، به چکـــّه های ِزلال  ِ باران ِ عشق !

خیال ِ تو یک رفیق ِ خوب است برای این منـــزوی ِ بی سرزمین!

خیال ِ تو   نقطهء خوب ِ تعادل  است برای  ِ شعر ِ شکســــتهء ِ من ؛

یک زمان دست ِ نوازش می شود و اشک  می زُداید از  گونه هایم

 و زمانی مثل ِ امشب ،همقافیه  با چشمان ِ خیسـم شاه بیت ِ اشــــک می بارد!

خیال ِ تو مرا مست می کند از اِدراک ِ پیوند ِ آب و باد در هلهلهء مجهول ابرهای سرگردان

و می بَرَدَم تا تماشای رقص ِ موزون و هماهنگ ِ نطفه های این پیـــوند( قطره های باران)

خیال ِ تو دست ِ مرا می گیرد و سخاوتمندانه می بَرَدَم به هزارتوی باغ ِ عشق !

و مرا غرق در درک ِ این همه نشانه رها می کند و  خود گوشه ای از این

جَبَروتِ محال پنهان می شود  و رخ می گیرد!

به ناگاه می شکَنَم، آخــــر مگـــر می شود بدون ِ تو تاب آورد در این بی تابی ِ مطلق؟؟!

 در همه جای ِ این وسعت ِ محال نشانی از تو هست، نقــش ِ زیبای لبخند ِ تو

همه جا نمایان است، امّا تو کجایی؟؟!

 چرا هرچه می جویم نمی یابمت ؟

چرا اینقدر دوری از من و تمنّای دستهای ِ تنهایم برای در آغوش کشیدنت؟!

 با عاشق ِ زار ِ خود این بودن یا نبودن ها تا به کی؟!

نمی دانی بی تو رســــوا می شوم؟!

نمی دانی بی تو نیست می شوم؟

 رخ مگیر از من ِ مبتلا ، بی تو مــات می شوم ، محو می شوم لابلای هَجو ِ ناهمگون ِ انــــدوه!

من می مانم و حیرانی ِ بدون ِ تو در فضایی همه اش نشان از تو!

 می دانم  به خدا سوگند تو همین جایی !! عِطر ِ خوب ِ حضورت در تمام  ِ باغ پیچیده!

 و من  این هوای ناب  را با ولع ِ یک نوزاد ِ گرسنه می بلعم و جــــان می گیرم!

و به شوق می آیم و می جویمت لابلای بیشه زار ِ فاصله های کبود!

هی اینجا را ببین :

 من نَفَس های  قناری را وقت ِ عشق بازی اش با گل ِ سرخ می بینم  و چه زجری دارد این تماشا!!

تماشای یکی  گریان در حسرت ِیکی شدن با دیگری !!!

( عاشقانه در مرداب جان دادن)

مبهوت ایستاده ام و خیره مانده ام به قناری که گویی نمـــاز ِعشق می خوانَدبا اشک! (قبله اش هم گل ِسرخ)

 که:

 (هان ای گل من، نازنین دلــبر ِ من ! گل ِ سرخـــم  رویای روز و شبــم

جانـــم به فدایت،چه بیرحـــمانه زیبایی ،گلبرگ هایـت هر کدام یک مثنوی واژهء عشق!

جانـــــم به لب رسیده است ، بگذار بمـــیرمت عــشق!

 من به زیبایی ِ تو دچارم تا همیشه  و همیــن جا دور ِ تو  می گردم و می گردم

تو بخند و زیبا باش گل ِ نازم ، روزگارت همه شاد ،لحظه هایت آبی و شکوهت جـاودانه )

قناری عاشقانه می خوانَد و من اشک نریزم چه کنــم؟

ببین خیالت  با من چه ها می کند؟!

ببین تا به کجاها می کشانَدَم؟!

 بی وزن شده ام   و حوالی ِ سَرَم انگار تو در دَوَرانی !

آهای ی ی بانوی ِ آسمانی ام ببین صدایـــت می زنم !

ببــین چه بیـقــــرارم !!

ببین قامتم از دوری ِ تو نازنین خم شده است !

ببین  با چشمانم چه کرده است هــق هــق  ممتد ِبی تو بودن !

ببین بی تو چقـــــــــــــــــــدر تنهایــــــــــــــــــــم!!

چه کنم ؟ چاره ام چیست کیست  اگر تو نیستی؟؟!!

 به خدا تویی درمان ِ دردم ؛ تویی پاداش ِ صبرم!

تویی بهانهِ دل ِ بیچاره ام  برای بیقراری های شبانه در سکوت ِ تلخ ِ خانه!

  برای من ِ دربند بهــــانهء رهایی تنها تویی!

معبـــود ِ بی نظیرم  بدون تو ، نَفَس ، هوا، زمین ، زلال ِ آب ،

 صدای جاری حیات ، ترانه ها ،حتی  گل واژه های شعر  ِ من  هرگـــز به معنا نَرِسَند!

در تو خلاصه می شود معنای زنده بودن !

این دایرهء تکرار، تنها با خیال ِ امن ِ تو قابل ِ تحمّل است

چه اگر خیال ِ ناز ِ تو نبود بسیار پیش از اینها (مرد ِ درون ِ آینه) جان داده بود!

من با خیالت زنده ام تا ابدیّت ، شاید هم بیشتر !!

من بارها با خیالت تا نمی دانم کجاها رفته ام ،

 تا پاسخ سوال های ناممکن! تا  اعمــاق ِسرزمین ِ ممنوعه!

من با خیـــــال ِناز ِتو خوشم  و تابینهایت خواهم رفت!

 عشق ِ تو سکون نمی طلبد!

یا فنا می شوم در آتش ِ این هجر یا به بقا می رسم در آغوشت!

 تو که باشی باکم نیست از گم شدن در جادّه های حـــیرانی! 

از امتداد ِ بی مقصــد هراســــم نیست وقتی تویی همسفر ِ این پریشانی ها!

 تو که  باشی از انتها بیم ندارم بگذار اسرافیل با تمام ِ جانش صور  ِ پایان بدمد!

چشمان ِ خیال انگیز ِ تو اگر  با من باشد بگذار دنیا به پایان برسد ، با تو قصّه ای نو آغاز خواهم کرد!

بگذار کافـــر خطابم کنند از اوّلین نگاه ِ تو ،قبلهء من وقت ِ نماز ِ عشق

  فقط تویی نه اینسو نه آنسوتر !

بگذار  از اینکه فقط و فقط ترا می بینم به بندم بکشند و سرازیرم کنند تا جهنّم ِ موعود،

 من ایمان دارم در اعماقِ آن درّهءِ سوزان هم، خیال ِ تو بهشتی زیبا برایم خواهد ساخت!

 من عاشــــقت می مانم عشق ِ آسمانی من ، بگذار دیوانه خطابم کنند !

مجنــــون ِ تو بودن،هنــــر  ِ من ِ تنهاست!

این دو سه خط هم به عاشقانه هایی خواهد پیوست که از غم دوری تو با اشک

به دل ِکاغذ چکید ،  من و سوز ِ این واژه های خیس فدای تو !

فراموش مکن من به دوست داشتن ِ تو زنده ام!

 نمی دانم تا به کجا این انتظار ادامـــه خواهد داشت ،

 نمی دانــم تا به کی کالبدم توان ِ پریشانی ِ این روح ِ خسته را خواهد داشت ؛

امّا کاش از دل ِ ستاره ای دور یا نزدیک به من ِ دربدر رخ می نمایاندی!!

کاش می دانستی چه التهاب ِ کشنده ای دارد دلتنگ چشمان ِ تو بودن !

کاش می دانستی امشب همین لحظات ِ درهم چقدر کَمَت دارم!

شـــانه های امن ِ تو باید تا که های های ببارم غم ِ تنهایــــی ام را !

هرکجای این فاصله که آرام گرفته ای آسوده بخــــواب عشق ِ آســـــــــمانی ِ من

مَرد ِ تو  تا همـــیشه چشم براه ِ تو با اشـــک ، عاشــــقانه می نویسد.

...............

...

 پ ن : هیچکس ؛ هیچکس اینجا به تو ماننـــــد نشـــــد!

 

 

همراه ()
درباره اینجا
اینجا برای من و شبزده های گمنامی که دچار به خیال ِ چشمان ِ یکی در یادند کوچه باغیست امن،لطفا به حرمت تمام ِ دلهای ِ در بند ِ عشق از کپی نوشته ها خودداری شود! با احترام به نظرات و پیشنهادات ِ دوستان نظراتی مورد ِ تایید ِ نویسنده هست که عاری از کنجکاویهای بی سر و ته ِ امروزیست
آخرین مطالب ارسالی
نیاز
بیا از من بگیر کابوس نبودنت را
بند را آب برده ،دیو ِ شب پستوی خانه را هم دَلِه کرده
خط خطی یکی دلتنگ ِ عاشق
نام تو مرا همیشه مست می کند بهتر از شراب
یا غیاث المستغیثین
با حس عجیبی،با حال غریبی دلم تنگتـه
یک عاشقانهءٍ خیس از من ِ به تو دچار تا خود ِخدا
ای آنکه بجز تو هوایی به سرم نیست
دو سه خط تا پایان
به نام ِ تو به یاد ِ تو
صدایم کن صدای ِ تو خوب است
ارغوان ِ دلت همیشه بهار عشق من
خط خطی های خیس
مگر میشود بدون ِ تو گریست و نابود نشد؟
یاد تو اینجاست ؛ همین گوشــــهءِ دلتنگــــــــ
با تو با تو اگه باشم وحشت از مردن ندارم
اعتقاد
درد ِ دل
این منم یک سرد ِ سردرگم
کلید واژه ها
دلتنگ
عاشقانه
دوستت دارم
عشق
جمعه
بی تو
باران
خیال
بیقرار
اندوه
پاییز
خدا
شب بی تو
باران ِ عشق
نیاز
چشمانت
من در هیچستان
انتظار
غمگین
میلاد تو
امام رضا
یلدا
قدر
هفت شهر عشق
خیال تو
حسین(ع)
تاسوعا
ابوالفضل(ع)
جادو
آغاز
اسم قشنگ مادر
هفت سین
مادر
عاشورا
گذشـــته ها
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
همسایه ها

امکانات

موزیک آنلاین