|
سلام
شب است
شب ِ یک روز کاملاً گنگ و ملال آور
شب تاریک و موهوم ، شب ِ گم شدن ِ من ،شب ِ شکستن ِ من ،شب ِ غمگین ِ جمعه!
جمعه یِ بدون ِ تو و دقیقه هایی همه آبستن سوز ِ تنهایی!
جمعه نبودن ِ تو برابر است با نیستی ،کم از جنون ندارد او که دچار به بودن ِ توست!!
جمعه جای خالی ِ تو کنار ِ خاطره ها، من و گریه و گریه ،من و چرا چراها، من و خدا خداها
جمعه جای خالی تو و من و سینهء پر دود ، من و سرفه های کلافه ،من و شب پرسه با بغض!
جمعه نبودن تو یعنی کما در حسرت ِ مرگ، دو سه نفس تا سقوط
(یک هیچ ِ بلند ِ ممتد!)
پردهِ شب یک تراژدی تلخ را به تصویر می کشد که دو شخصیت دارد و بی نهایت کاراکتر ِ اندوه!
یکی منم که پرم از پرسه زدن در حوالی ِ حضور ِ تو و یکی هم تو که نیستی و ای کاش می بودی!
یکی منم که بی تو محو میشوم وُ می میرم
یکی تویی که غرق ِ در زیبایی مثل یک رویایی ،خواستنی امّا دور ،به سراب می مانی!
یکی منم که بی تو شبیه هیچ هستم ، گم میشوم در سکوت،نشانه ای ندارم
یکی تو که نشانه دار ِ عشقی ،بالابلند ِ غرور ، به شکل ِ ماه می مانی!
یکی منم که بی تو بال و پرم شکسته ست ،کز می کنم گوشه ای در آرزوی پرواز
یکی تو که خیالت در آسمان ِ دلم می چرخد و می چرخد به شکل یک پرنده، پر از شکوه ِ پرواز
یکی منم که بی تو چلّه نشین ِ صبرم ، رسوای انتظار و قافیه چین ِ دردم
یکی تو درمان ِ درد ،رفیق ِ خوب ِ گریه ،دست ِ نوازش ِ توست مَحرَم به اشکهایم !
یکی منم که بی تو جامانده ام از مسیر ، گم شده ام در خلاء، هذیان می فروشم
یکی تو که چشمانت چشمه های شرابند ، شرابی هزار ساله گیرا و شیرین و ناب!
یکی بود و نبود ِ تمام این شعر تویی ، منم که تو نباشی نبودنم عجیب نیست!
و من در این حوالی گوشه ای از دل ِ شب ، سرم به زانوی غم ،ترا ترا می بارم!
نمی دانی که وقتی هجوم ِ خاطراتت به بغضم می رسانَد ،چقدر جای تو خالیست!
نمی دانی که وقتی دلم بهانه گیر است ،چقدر جای تو خالیست!
نمی دانی که وقتی هوای تو می پیچد به این خانهء تنها ،چقدر جای تو خالیست!
جای خالی ِ تو کنج ِ این تنهایی ، دنج ترین جای زمان است برای باران ،برای هق هق!
سرد است و من گرم از همآغوشی ِ خیالت نامت را زمزمه کنان زیر لب می روم تا اشک
هی می خوانمت و می خوانمت ، هی می بارمت و هی می بارمت،
(به خدا اشکهایم باران ِ عشقـــند!)
آنقدر می بارم تا که چشمانم تار می شوند و دل ِ آسمان به رحم می آید و عشق رخ می نماید!
نقش ناز گل اندام ِ تو کنار ِ پنجرهءِ خیالم خرامان خرامان انگار در بَرَم می گیرد و من
غرق در این آرامش، رها می کنم فریاد ِ پیچیده در پیلهء بغضم را و می گریم و می گریم!
آه که کنار تو چه خوب است هوای زندگی(دور از تو بودن هر چه هست بوران ِ درد است)
تو که نیستی شب ِ بی تو می تازد به تنم و گام بر می دارد به تکّه های باورم..
تو که نیستی دنیا و هر چه در آن است زشت و تکراریست ، بوی نیستی می دهد!
تو که نیستی جمعه های فاصله بوی جُزام می دهد، همه اش دلهرهءِ تنهاییست!
و من ننویسم چه کنم؟!
می نویسم تا بدانی تا تو هستی سایه بان ِ باورم من به شب تن نخواهم داد
می نویسم تا بدانی در زمستانی ترین جمعهءِ سال هم یاد ِ تو گرم ِ گرمم می کند
یاد ِ تو اینجاست ، همین گوشهءِ دلتنگـــــــــــ
و من با تو ، با تو و یاد ِ تو ، با تو و چشمانت ، با تو وعشق ِ تو از این شب ِ زخمی،
این شب ِ بیمار ،به سلامت عبور خواهم کرد ..
من ترا دارم باکم از شبیخون ِ سرما نیست ،
تا نور از چشم زیبای تو می گیرم هراسم نیست از ظلمت و تاریکی ِشب
تا خیال ِ تو هست همه چیز همه جا آرام است، بیش از این از تمام ِ زندگی سهمی نمی خواهم!
سهم ِ من از زیستن در این گردونهء تکرار جز حریم خیال ِ تو نیست ،نیست!
باقی هرچه هست به نام ِ تو به کام ِ تو ، من همین گوشهء از خیال ِ تو قلم بزنم برایم کافیست!
پ ن : تو با تنپوشی از گلبرگ و بوسه منو به جشن نور و آینه بردی؛
چرا از سایه های شب بترسم؟!(تو خورشیدو به دست ِ من سپردی)
|